يادداشتهاى يك كوهنورد

حس روی قله

وقتی اون بالا می رسی ، در میان خنده وگریه ، در میان همهمه شادی همنوردا ، دوست داری سرت را سوی آسمان کنی و با تمام وجود فریاد بکشی که :
خدایا ...


هیمالیا ،دنیایی متفاوت


قله های هیمالیا دنیایی دارند متفاوت از دنیایی که در آن به سر می بریم. این کوهها قابل مقایسه با چهار هزار متری های خودمان ، حتی در بدترین شرایط نیستند. نوشتار زیر فصلی است از کتاب هیمالیا نوشته نیگل نیکلسون ، مربوط به سال 1354 خورشیدی که ازمجله کوه شماره 10 نقل می کنم.(با کمی اضافه و حذف )

 

معمولا در کوههای خودمان یا آلپ اگر کوهنورد خود عمدا سخت ترین مسیر راانتخاب نکند، صعود قابل پیش بینی وآزموده است . اما در هیمالیا همه خطرهای رشته کوههای کم ارتفاع تر چند برابر می شود.

یخچالها یی که می توانند مسیرهای مناسبی برای صعود باشند ، در اینجا تله هایی هستند که ممکن است با غرش مهیبی بسته شوند وبه قطعات بزرگی از یخ ،‌هر کدام با صدها تن وزن بشکنند. دیواره ای یخی به پهنای تقریبا 300 متر وارتفاع 30 متر که ظاهرا به سطح صخره چسبیده است ، به آرامی سرنگون می شود وبه ناگهان همه چیز را ویران می کند. بهمن ناشی از برفی که شب هنگام باریده وآفتاب صبح دوباره آن را نرم کرده ،‌با نیروی یک سیل به فرد برخورد می کند واورا بدون راه نجاتی با خود به روی پرتگاه می برد. اگر کوهنورد برای گریز از این خطرها سعی به صعود از تیغه های بکند ،‌ورطه ای کاملا تاز ه ای از خطر انتظارش را می کشد . تیغه به مانند لبه کارد ، چنان تیز و جناحهای آن هم چنان پرشیب است که لحظه ای غفلت می تواند اورا به کام مرگ فرو برد. یک نقاب یخی بر اثر وزن کوهنورد به ناگهان می رمد . از میان هزاران تخته سنگی که به مانند آجر از شیب بیرون زده اند ،‌یکی لق از آب در می آید ، آن هم موقعی که کار از کار گذشته است.

وضع هوا هم همین قدر غیر قابل پیش بینی است . گاه آفتاب چنان شدید است وچنان هوای رقیق را با شدت تابش اشعه ایکس – که بازتاب از سطح برف آن را مضاعف می کند – می شکافدکه فرد به همان شدت بیابانهایی استوایی دچار آفتاب سوختگی می شود ؛ ودر همان شب ممکن است گرفتار رنج و عذاب سرمای قطبی شود.گستره تغییر دما در این ارتفاعات بسیار زیاد است : در تابش مستقیم خورشید دماهای بالای 40 درجه ودر شب دماهای پایینی تا 50 – درجه اندازه گیری شده است.

باد نا گهان با سرعت 120 کیلومتر در ساعت می رسد و هوا را از برف پر می سازد ؛ بطوری که بهمنی متحرک در هوا می آفریند که توان مقاومت را از کوهنورد سلب می کند .

 در صورت داشتن چادر ، برپاکردن آن می تواند به دشواری بالا بردن بادبان در تند باد باشد ؛ وبه هنگام خواب ، چادر زیر ضربات شلاق گونه باد قرار می گیرد و داغ یک لحظه خواب شیرین را بردل ساکنان آن می گذارد!!

به اینها اثر فزاینده ارتفاع نیز اضافه می شود . هم هوایی موثر است، اما هیچ کس قادر به پیش بینی آثار آن نیست.

تغییر شخصیت در ارتفاع

ارتفاع می تواند شخصیت فرد را کاملا عوض کند . اراده سست می شود ودوستیها در معرض تهدید قرارمی گیرد.یک از کوهنوردان می نویسد : (( دوست شما در شهر ممکن است در کوه دشمن شما شود.حتی خرناسهایش شکل تازه وطردکننده ای می گیرد. شوخیهایش در هنگام غذا خوردن ،‌صدای جویدنش، احساس شعفی که با آن بهترین لقمه ها را برمی دارد وبه ندرت آنرا پنهان می کند.طرزمضحک گام برداشتنش ، حتی پارگی لباسهایش ورنگ وصله کف جورابهایش ممکن است باعث تحریک وتنفری تحمل ناپذیر شود .))

حتی خودمان هم تجربه های مشابه این راداریم؛ مثلازمانی که حس وحال در آوردن چیزی از کوله را نداریم ، معمولا چه چیزی را بهانه می کنیم؟ (( ته کوله اس ... !!!)) و چقدر مردانگی می خواهد برای دوست تشنه ات،  کوله سنگین را روی شیب کوه ، زمین بگذاری وقمقمه آب را به اصطلاح از ته کوله در بیاوری و به دوستت بدهی ...!! 

پس برای چه دست به چنین کارهایی می زنند؟

بسیاری از بزرگترین کوهنوردان دنیا توضیح آنرا دشوار می یابند. دلیل این همه ،  یقینا نمی تواند لذت بردن از مناظر کوهستان باشد. خطر وخستگی مفرط ورنجوری تن وروان حس کسب لذت از زیباییهای طبیعت را از کار می اندازد.

کوهنورد به ندرت می تواند از جایی که قدم بعدی را می گذارد چشم بردارد. البته کوهنوردانی وجود دارند که درنگ می کنند تا با حیرت به تامل در جریان ویرانی پیرامونش بپردازد. درنگ برای دیدن ویرانی .

در اینجا بجز در مورادی خاص ، آن هم بطور موقت ، دیگر اثری از سازندگی نیست ؛ نابودی است ونابودی که شکل هراس آور وناخوشایندی به خود می گیرد.

آنچه ذهن کوهنورد را هرچقدر هم خسته باشد گاه به گاه با سرخوشی پرمی کند ،‌تصاویری نیست که کوهنورد در مبارزه اش از مسیر رنج آور خود می بیند ، بلکه چشم اندازی است که از آن فرازها دیده می شود. ستیغهای اطراف ، زیبا به نظر می آید ، اما ستیغی که درست بالای سر است به ندرت زیبا می نماید. چشم انداز پایین است که روح را پرواز می دهد.یخ جایش را به سنگ ، سنگ به خاشاک ، خاشاک به درختان ، درختان دوردست به مزارع وزندگی نهان دره ها ودشتها می دهد. این چشم انداز همچون شهر فرنگ تاریخی ، تصویر گر ظهور انسان است.

دنیای وحشی به هیئت دنیایی آرام در می آید وهنگامی که هر دو در کنار هم همزمان مشهودند تاثیر هر دو چند برابر می شود . شما می توانید از پایین با آسایش آنها را در کنار هم ببینید اما از بالا تضاد خیلی آشکار تر است .اینجا فصل ندارد .شما در دنیایی ما قبل تاریخ منزوی می شوید ؛‌دنیایی منجمد ؛ جایی که حتی نیش زنبور یاد آور خوش چیزهای آشناست . لیکن زنبوری نیست. طبیعت از گستاخیهای ملایمش واز همه دلپذیریهایش ، بجز تغییر رنگها ، جدا شده است و شما با خامترین عناصر سازنده جهان روبرو می شوید؛ دنیایی بیچاره ، اما متعالی.

آنچه انسان راوا می دارد که روی ستیغها زندگی اش را به خطر اندازد چیست ؟بدون تردید مثل مورد جنگ در آن مایه هایی از افتخار جویی ، شخصی یا میهنی است . در هنگام صعود ، کوه نه موضوع تحسین بلکه دشمن است . خود کوهنوردان ماجراهایشان را با عبارتهای نظامی بیان می کنند : حمله، ارودگاه ، فتح ، شکست . درستی مانند سربازی که قدرت دشمن را تحسین می کند. کوهنورد پس از شکست خود را کوچک احساس می کند . یکی از کوهنوردان پس از یک صعود ناموفق چنین می گوید:(( ما به کاتماندو لطمه زدیم ، ترسیده ، کثیف، غمزده ، عصبی ، وناراضی از خود وهمدیگر . کوه در بلندای آسمان پرتوافکنی می کرد ؛ وبه یادمان می آورد که زمان ، جراحتها را التیام می بخشد.))

اما باز هم بزرگترین جاذبه ، خود خطر است که در هیچ مکان دیگری به اندازه این محیط آفریده نمی شود. کوهها فرصتی برای آزمودن اعصاب ، مهارتها و حد تحمل فراهم می کنند.

چون کوهنوردی در قلمرو روح وروان واحساسات جای دارد ، واکنشهای کوهنوردان متفاوت است.برای بعضی ، در نوردیدن یک قله همان لذت بچه گانه لگد کردن یک پوش نرم ونازک برف تازه ودست نخورده است که بسیار بسیار بزرگ شده است. 

سرادموند هیلاری که در یورش 1953 به ستیغ اورست رسید ، می گوید :‌ (( مبارزه ، نتیجه اش هر چه باشد ، ترس وشادی واحترامی عمیق می آفریند.))

برای بعضی ، این زمینهای بی حاصل مکانهایی اند که انسان می تواند با خود وخدایش تنها باشد.

اوهام در ار تفاع

دیگران خود را در لبه وآستانه اوهام یافته اند . علت پیدایش آن ، این است که ذهن ازبندهای تعقل وتعلق  که درارتفاعات پایینتر آن را نگه می دارند آزاد می شود وظاهرا تاآستانه دیوانگی گردش می کند.  یکی از کوهنوردان هنگام صعود انفرادی به اورست ، باورش شده بود که با طناب به مرد دیگری بسته شده است ؛ چنان تحت تاثیر بوده که تکه کیکش را به دو نیم می کند . بعد او در یک سراب ، دو کایت را معلق وبدون حرکت در جلویش در هوا می بیند.

هرمان بول در نانگاپاربات برمی گردد تا با دوستی صحبت کند ؛ دوستی که او با پاره دیگر ذهنش می داند که حضور واقعی ندارد.رینهولد مسنر صعود خود را به شیشا پانگما چنین توصیف می کند:

انگار ابر متراکم اطراف ، مغز مرا نیز در برگرفته وحواسم را به تمامی مختل کرده بود. حس جهت یابی راازدست داده بودیم. آیا واقعا کسی جلوی من بود ؟ دوستم بود؟ چطور کسی می تواند در جایی که فاقد زمین وآسمان است ، قدم بردارد ؟ آسمان و زمین به گونه ی بی نظم وبیرنگ در هم آمیخته بود. در حالی چشمانمان کاملا باز بود ، از میان خلایی از مه و برف صعود می کردیم. کمی به جلو ، کمی به عقب ، چند متر به چپ وگاهی چند متری به راست؛ هر چه توان داشتیم ، برای بالارفتن به کار بردیم...

 تمام تلاش شاید از نظر حجم کار یک دهم صعود و نه دهم باربری ، راندن جریانی از مایحتاج بر روی شیبها ، باشد واین کار تنها با همکاری امکان پذیر است . تا آنجا که در انسان همچشمی وحسد سرکوب می شود. موفقیت یکی پیروزی همه است . مسیرها واردوگاهها رانمی توان پیشاپیش درست کرد ؛ بلکه تنها می توان آنها را طرح ریزی کرد. تنوع وضعیتها از حد خارج است ؛ وموفقیت به چیزهای کوچکی نظیر زاویه یک جبه سنگی ، عرض یک نقاب ، محل یک گیره دستی یا انگشتی ، یک بیماری ، ازدست دادن یک کفش ، تغییر وضعیت هوا ، ودر واقع عنصر اقبال که انسان قادر به پیش بینی آن نیست بستگی دارد.

وچقدر سخت است که بعد از کلی  تدارکات و شرکت در اردوهای آمادگی وانتخابی  وچندین ماه تلاش وبرنامه ریزی وبرقراری اردوگاههای چندگانه در چند قدمی هدف و قله مجبور به بازگشت شوی .

اگر دنیای وحشی همانی باشد که انسانها برای گریز از تمدن وبه مثابه آزمون جسارت آن را می جویند ، در اینجا ، در هیمالیا ،‌یا بالاتراز 7600 متر ، آنجا که آنرا منطقه مرگ خوانده اند ، مهار نشده و ابدی اش خواهند یافت.

(( با صعود کوهها ، با در نوردیدن تجربه روزانه است که انسان می تواند   رابطه ای تازه با چیزی برتر از خویش ایجاد کند .))