يادداشتهاى يك كوهنورد

چر اکوهنوردی را دوست دارم؟

دوست خوبم آقای عبدالنبی خردمند در وبلاگشان با عنوان سمند  مطلبی نوشته اند با عنوان (( چر اکوهنوردی را دوست دارم؟ )) که در زیر نقل می کنم ودر ادامه آن نظر خودم را نوشته ام  :

آیا کوهنوردی ورزشی لذت بخش است ؟ آیا جلوه کوهستان همان آوایی است که از دور مرا می خواند؟آیا حس توحش انسان غار نشین کاملا"از وجود ما پاک شده است؟ آیا همین حس نیست که دوباره ما را به زحمت می اندازد؟میل به صعود چیست؟ لذت دیوانگی، بازی مرگ.....

اگر تله کابین توچال را سوار شده و سری به ایستگاه های پنج یا هفت بزنیم، برف بازی کنیم ، اسکی و...... یا در یک روز برفی سری به شیرپلا بزنیم از لذت کوهنوردی تا مدتها صحبت خواهیم کرد. اما وقتی واقعا"  کوهنوردی می کنیم باز هم از این لذتها خبری هست؟بعنوان یک کوهنورد  یک ساعت مانده به قله را در ذهنتان مجسم کنید. خوب چه می بینید؟ نفس دیگر نه ممد حیات است و نه مفرح ذات بلکه کمی اکسیژن است که به سختی آن را از طبیعت وحشی گدایی می کنید.ضربان قلبتان دیگر نه هفتاد و پنج است نه هشتاد نه صد. پرنده بینوایی که خود را به در ودیوار قفس می کوبد مثلا"  قلب شماست. ببینید من از کوهزدگی صحبت نمی کنم،از کوران بی رحمی که اصرار دارد همه چیز را نابود کند هم صحبت نمی کنم .حتی نمی خواهم سر درد دل طناب بینوایت را باز کنم. یا از دستانت که دیگر از باقیمانده مغزت فرمان نمی برند. ( یک از دوستان می گفت در حالی که از سرما گوشهایش یخ زده بود حال بیرون آوردن کلاهش را از جیب بغل کوله پشتی نداشته است وترجیح داده سرما را تحمل کند.) بازی مرگ هم که بماند برای بزرگان این فن. من فقط شرایط عادی یک ساعت مانده به قله را می گویم. در این لحظات به تنها چیزی که فکر نمی کنم لذت بردن است، در واقع اصلا" فکر نمی کنم، کمی لجاجت، کمی دیوانگی، وپرچم یا کلبه ای که مثلا" نشانه قله است و لحظه ای سایه سنگینش را از روی سر من بر نمی دارد. پس چرا کوهنوردی می کنیم؟ باز هم بخاطر لذت؟ چه کسی می تواند به من بگوید چرا؟

 

بعضی اوقات هنگام لحظه های سخت  وطاقت فرسای برنامه های کوهنوردی ، با شوخی به همدیگر می گوییم : ((نونت نبود ، آبت نبود ، اینجا دیگه چکار می کنی ؟!! )).... ((آخر تو را چه به کوهنوردی ؟ )) ....(( جای گرم ونرمت را ول کردی ، اومدی وسط این کولاک وسرما )) ....((این دیگه آخرین دفعه ام است !!))....  یا نظیر این جملات که یقینا هر کسی که به صورت جدی کوهنوردی می کند ، گاهی اوقات بر زبان آورده است.

براستی چه جذبه ای در کوهنوردی وجود دارد که باعث می شود اینچنین سختیهای آن را به جان بخریم؟ چه تجربه ای در زندگی با طبیعت وحشی وجود دارد ، که کوهنوردی را اینچنین زیبا و هیجان انگیز ساخته است؟ چه صحنه های بدیع و شگفت آوری در کوهستان وجود دارد که برای لحظه ای دیدن آنها حاظریم تمامی سختیهای مسیر را تحمل کنیم ؟

 در خانه می توانیم شبهای زمستان کنار بخاری تا صبح را به راحتی وخوبی  سپری کنیم و از منظره باریدن برف از پشت شیشه لذت ببریم. اما در یک چادر دوپوش تا صبح زیر شلاقهای باد وکولاک در کیسه خواب  به امید صبح و خوب شدن هوا  لرزیدن ، هیجان واضطراب خاصی دارد که تا تجربه نکنید قادر به درک آن نیستید.

می توانیم خواب شیرین صبحگاهی را از دست ندهیم و راحت در رختخوابمان تا دیر وقت یک روز تعطیل بخوابیم یا اینکه همت کنیم و قصد کوه کنیم و منظره طلوع زیبای خورشید را از فراز قله  از دست ندهیم.

می توانیم در گرمای طاقت فرسای تابستان زیر کولر ،یک  شربت آبلیموی تازه و خنک بنوشیم و به  یک موسیقی زیبا گوش دهیم یا اینکه خسته وعرق کنان و چفیه به دور سر و کوله سنگین به پشت از یک شیب تند بالا برویم و در این شرایط  چه لذتی دارد،  یا یافتن چشمه ای گوارا وخنک ، که به قول بچه ها (( زندگی )) می باشد.

آری ، روز اول قرار این نبود که از تپه ها ، کوله باری را بالا ببریم یا از دیواره ها بالا برویم. روز اول، وقتی به کوه رفتیم که دلتنگ شدیم. وقتی که همدهی صادق تر از سنگ صبور کوهستان نیافتیم و آوازی خوشتر از نجوای نسیم نشنیدیم.

می خواهیم سوهان رنج صعود را به دل بساییم تا آیینه دل را صیقل دهیم. قراراست در سخت ترین شرایط یکدیگر را تحمل کنیم تا رسم مدارا با خلق را بیاموزیم . قراراست جانمان را با رشته طنابی به دست هم بسپاریم تا معنی اعتماد را بدانیم. قرار است با سوز زمستان و عطش تابستان کنار بیاییم که.... او با صابرین است.