يادداشتهاى يك كوهنورد

تفتان 4110 متر

بررسی توپوگرافی قله :مجموعه کوهستانی تفتان و نرکوه و قلل شاخک مانندی اطراف آن جملگی در ارتفاع بالای 4000 متر آتشفشان نیمه فعال تفتان قرار دارند.

در  میان جاده زاهدان به خاش وارد یک جاده فرعی با پیچهای تند  می شویم. این جاده ما را به سوی آبادی های تمندان و کوشه و سیا هچادر های اهالی محلی می برد.

 غروب آفتاب فرا رسیده است . دانه های ریز برف هم کم کم شروع به باریدن کرده اند. لباسهای صعود را می پوشیم و چراغ پیشانی ها را آماده می کنیم. با سرایدار پناهگاه که در ابتدای مسیر و اردوگاه ساکن است خوش و بشی می کنیم و با توکل به خدا شروع به حرکت می کنیم. راهنماهای ما در این برنامه دو تن از کوهنوردان امدادگر خوب زاهدانی آقایان کشاورز و دولت آبادی می باشند. متانت و اخلاق خوب ومهربانانه این دو بزرگوار خاطره خوبی را در ذهن همه ما بر جا گذاشته است.

مسیر را در تاریکی مطلق همراه با باد سردی ادامه می دهیم. در بالای ده وارد یک تنگه بی نهایت ریزشی و سست به نام (تنگ گلو) می شویم. را هنماها از ما تقاضای نهایت سکوت وا حتیاط را می کنند. پس از عبور از این قسمت وارد دره و شیب تند( کتل نردو) می شویم. این شیب را نیز با زیگزاگهای متوالی رد می کنیم و با یک تراورس نسبتا طولانی به سمت راست وارد یک دهلیز برفی می شویم. این دهلیز ما را مستقیما به پناهگاه ( صبح ) می رساند.

تنها زمانی که به دو متری پناهگاه رسیدیم توانستیم آنرا مشاهده کنیم. چهار ساعت از صعودمان گذشته است. خیلی سریع سوپ جو آماده می کنیم و با جیره خشکی که از قبل داشتیم یه شام حسابی می خوریم و به درون کیسه خوابهایمان می خزیم.

نصفه شب از فرط گرما و تشنگی از خواب بیدار می شم. بغل دستیمو نگاه می کنم. فقط نوک دماغش از کیسه خواب بیرونه . ای خدا چرا اینقدر گرمم ؟ توی مسیر صعود هم در حالی که همه حسابی شال وکلاه کرده بودند فقط یه لباس یقه اسکی تنم بود و اصلا سردم هم نبود. لباسهامو تا حد خنده داری  کم می کنم. . از فلاسک آب جوش درون کیسه خوابم یک لیوان آّب گرم می خورم. و کیسه خوابم را زیر اندازمی کنم و دوباره سعی می کنم که به خواب برم. باید حتما استراحت کنم. فردا خیلی کار داریم.

...

.....

صبح همین که در پناهگاه را باز کردم، دم در از تعجب خشکم زد . بیرون بوران وحشتناکی می وزید. حالا بی خیال صعود !! چطوری توی این هوا برگردیم پایین ؟؟! چند صد کیلومتراز کرج کوبیدیم اومدیم اینجا که تفتان رو صعود کنیم حالا باید دست خالی برگردیم. بعد از خوردن صبحانه با مشورت با بچه های تصمیم بر این گرفته شد تا یک تیم حمله با تجهیزات کامل فنی برای صعود اقدام کنند و چهار تن از بچه ها هم در پناهگاه وظیفه پشتیبانی را انجام دهند.

با توکل به خدا و با بدرقه و دعای خیر دوستان ، راس ساعت 9 صبح عازم قله شدیم. پس از 3 ساعت تلاش در یک هوای بورانی وسرد و با مشاهده صحنه های بی نظیر  ورویایی اززیبایی ها ی کوهستان در زمستان ، به قله رسیدیم.

با بی سیم وبرقراری ارتباط با تیم پشتیبان ، خبر صعودمان را هم به آنها اطلاع دادیم وجای همگی دوستان را خالی کردیم.

...

.....

1- هزینه اقامت در پناهگاه برای هر نفر 1500 تومان می باشد. این پناهگاه امکاناتی نظیر نفت ، بخاری ، گاز ، اجاق گاز ،  پتو ( خیلی تمیز نمی باشند) ، تختخواب ، برق و تلفن ثابت دارد.  بعلت افتادن یکی از دکلها در زمستان امسال  فعلا دو مورد آخری منتفی است.

2- کلا ما چهار روز در جاده بودیم. دو روز رفت و دو روز برگشت . در بین راه هم در مهمانسراهای مناسب جمعیت ،  استراحت می کردیم. مسیر ما از شهر های قم ، کاشان ، اردستان ، نایین ، یزد ،انار،  کرمان، ماهان ، بم ، زاهدان و خاش می گذشت.

3- جاده ها وضعیت مناسبی داشتند. بغیر از جاده ترانزیتی و شلوغ انار به یزد که تقریبا چند بار عزراییل تا چند قدمی ما اومد ولی ظاهرا هنوز پیمانه پر نشده است.!!!

4- راستی اگر سری به  یزد  می زنید حتما سری به چهارراه امیر چقماق بزنید. ماهان هم یک باغ بی نظیر به نام ( شیخ نعمت الله ولی) دارد که دیدن آن خاطره انگیز است.

 


این حرفها رو ، جدی نگیرید...

نمی دانم اسم این کار را چی می شه گذاشت ؛ دیوانگی ، حماقت ، انسان دوستی ، حس انجام وظیفه ، وجدان ، دلسوزی ، عشق یا ... .

نمی دانم به حمل یک بسکت 110 کیلویی از ساعت 5 غروب تا ساعت 2 بعد از نصف شب روی سنگهای یخ زده شیرپلا و پس قلعه چه می شه گفت .

تنها هلیکوپتر امداد هوایی پایتخت این کشور ، وهمونی که نزدیک بود همه مارو توی یه ماموریت بکشه ، چند وقت پیش توی اتوبان سقوط کرده وحالا چهار چرخش رو هواست.

امداد هوایی منتفی است وحالا نجات جان یک انسان دچار بیماری قلبی تنفسی نیازمند غیرت و حمیت بچه های گمنام و کم ادعای امداد ونجات  و جسارت بی نظیر آنها می باشد.

((آقا محسن چطوری ؟ فقط چشاتو ببند و اصلا به چیزی فکر نکن . الان می رسیم پایین . این پتو رو روی صورت می اندازم تا برف رو صورتت نشینه.))

یکی از بچه ها که جلوی بسکت رو گرفته بود ناگهان سر می خوره  بسکت رها می شه و بین زمین وآسمان  بخاطر طناب حمایت متوقف می شه . اون هم چند متر پایین تر با پوست کلفتی دست میندازه ویک میله مسیر رو می گیره . پشت سرش رو نگاه می کنه.  فقط نیم متر با پرتگاه 30 متری فاصله داشت.

ماه هم کم کم از پشت دیواره شروین بیرون می یاد. نور زیبای مهتاب بهترین هدیه برای بچه ها می باشد.

توی مسیر هیچ کس نیست . تنها ماه و اونی که بر همه چیز واقفه ، شاهد تلاش بچه ها می باشند.

رسیدن بچه های پایگاههای دیگری که برای کمک اومده اند روحیه ای دیگه ای به بچه ها می ده.

در نهایت دیدن نور چراغ گردون ماشین که داره اون جاده گلی و پر از سنگلاخ را با مشقت بالا می یاد نوید بخش پایین کار می باشد.

اصلا مهم نیست که برنامه کوهی که برای شنبه ویکشنبه با دوستت می خواستی بری ، بهم بخوره . اصلا مهم نیست که همراهای مصدوم وسط راه بپیچودند و در بروند .اصلا مهم نیست که به جای جمله خسته نباشید بشنوی وظیفتون بود . مهم این است که وسط این ماجرا وسیله هات دو در شده و حالا باید در بدر دنبال اونا بگردی .

راستی این حرفها رو ، اصلا جدی نگیرید...