يادداشتهاى يك كوهنورد

این جاده ی همیشه خاطره انگیز...

همیشه از دوران بچگی جاده چالوس برایم یک مکان رویایی بوده است ، رودخانه خروشانش  ، مناظر زیبا وباشکوه کوههای اطراف ،  پیچ های تندش و به قول بچه های امداد جاده ای  ( غریب کش !!)، تونل های تاریک وطولانی و  هیجان برانگیزش ، گردنه کندوان ، سد ودریاچه ش  ، تنگه هزار چم ، جنگل ،  مه و  باران ودر نهایت دریای زیبای خزر ...

 

 بیلقان ،..پورکان ،.. نوژان وآن آبشار باشکوهش ،.. کندر ،.. خور و  کوه پهنه سار ،.... خوزنکلا و آن دره بکر( لودر)،... پلخواب و آن دیواره لعنتی ! ،... مورود و کوه منار،  ..کلوان و مردم باصفا ومهمانوازش وکوه های بلند ناز و کهار  ، ...اویزر و  اون کوه مرد افکن هفتخوان ، ...آسارا و تکیه سپهسالار و کوههای کرچان و کلاش ویا ،... شهرستانک و توچال ،... کندوان و شروع دره بکر اندرسم ،... هریجان و  کوه وروشت رویایی ،... دزد بن و دلیر و چهار باغ و انتهای دره خفن اندرسم !! ( تولدی  دوباره ! )‌،... وای وای داریم به کجا می رسیم!! .... مرزن آباد کلاردشت و رود بارک و منطقه همیشه هراس انگیز و با عظمت علم کوه و تخت سلیمان ،... جاده کجور و جنگل های رویایی  سی سنگان و در نهایت باز هم دریا... .

جاده چالوس را دوست دارم ، جدا از حاشیه ها و رفتار زشت دیگران ، جدا از صحنه های خاصی که گاهی در این جاده می بینم. جاده چالوس را دوست دارم ، زیرا بهترین خاطراتم در این جاده می باشد.

جاده چالوس را دوست دارم ، زیرا دروازه صعود کوههای البرز مرکزی وغربی می باشد.

...

..........

 لطافت زیبای بهاری را از دست ندهیم ، جاده چالوس می تواند جایی باشد برای آشتی مجدد با طبیعت ، طبیعت را در یابیم ....

 

عکس از سایت دهاتی


آه از این همه حاشیه در کوهنوردی ...!

این نوشته آخری برام خیلی آشنا بود. هم حسش هم همه چیزش . 

من خیلی وقته که دیگه جدی سنگنوردی نمی کنم . راستش رو بخواهی با وجود اینکه سنگنوردی را دوست دارم سنگنوردا را دوست ندارم . دوست ندارم در کنارشون باشم یا حتی ببینمشون.

از حرف هاشون از نگاهاشون حالم بهم می خوره .

یه بار هم نوشته بودم و هنوز هم بر این باورم : کوهنوردا ها نه آدم های برتری هستند نه نماینده قشر فرهیخته . نه کوهنوردی ورزشی فرهنگیه . اینا همه شعاره . شعارهایی که توسط کسانی داده می شه که خودشون لحظه ای به اون فکر نکرده اند. 

از وقتی که یادمه یعنی از وقتی با کوهنوردی جدی آشنا شدم این حرف ها را شنیدم . خیلی سال می شه و همیشه این حرف ها را می شنوم . بین گروه ها بین دسته ها بین افراد.

می دونی کاش کوهنوردی از اول مدال و مسابقه و پاداش و زرق و برق داشت داشت تا همه در خفا به نداشتنش حسرت نخورن و بدروغ نداشتنش رو علم نکنند.

کوهنوردی بسیار بسیار از بقیه ورزش ها بیشتر درگیر رقابته و چون داوری هم نداره همه  خودشون رو مجاز می دونن که هر کار که دوست دارن انجام بدن و بعد بگن در ورزش کوهنوردی  صفا و صمیمیت حکم رانی می کنه .

چه صفا و صمیمتی !!!!

موقع خدمت سربازی با یکی از کوهنوردای شهر که توش مشغول انجام وظیفه بودم آشنا شدم و با هم رفتیم علم کوه گرده آلمانها . وقتی برگشتیم توی شهرشون همه می گفتن دروغ می گن اونا نرفتن !!!!!!

یا همین کرج شما فکر می کنی اولین کسانی که تو کرج رفتن دیواره علم کوه در باه اونا چی می گفتن ؟

" یه مشت بچه قرتی می گن داریم می ریم دیواره علم کوه . هه هه هه !!"

باور می کنی تو همین کرج شما تا سال 72 - 73  صعود طول دوم دیواره پل خواب  رویا بود و قدیمی ها که خودشون نرفته بودن اجازه نمی دادن جوون تر ها از دیواره صعود کنن .

باور می کنی ؟

 هنوز که هنوزه همون جو برقراره . و هیچکی کار دیگری را قبول نداره . چه در تهران چه در شهرستان.

هم طناب دیروز می شه دشمن امروز و دستی که تا دیروز طناب حمایت تو رو می فشرد اگه بتونه تسمه کارگاهت رو پاره می کنه .

و بعد می گن کوهنوردی انسان سازه..... 

می گم انگار نوشته ات منو خیلی برد به روزهای دور و خیلی احساساتی شدم . بگذریم . .

..........

................

............................

 

لذت کوه به اون رضایتی که بعد از انجام هر کاری به آدم دست می ده . چه کاری مهم نیست .چه دیواره علم کوه باشه چه قدم زدن در مسیر دربند. کافیه روح آدم احساس رضایت کنه . بیخیال همه دنیا.

 شاد باشی و سلامت

باقی بقایت

راستی سلام یادم رفت

سلام


پلخواب

تا به حال اینقدر پلخواب را زیبا ندیده بود . گلهای  کوچک زرد رنگ  وچمن سبز، زیر دیواره را فرش کرده بودند. هوای مه آلود در کوه های منار و کرچان و باران بهاری  ، حس وحال بودن در  یک منطقه جنگلی را در اون القاء می کرد.

ابزارهایش را مرتب کرد  ، هر کدام از  ترای کم ها را در یک اسلینگ انداخت   ، کیلها را بر حسب اندازه شان در یک کارابین قرارداد و با یک تسمه به دور شانه اش حمایل کرد . رکابها را نیز آماده کرد ، یک نیم نگاهی هم به گره هشت وتونیک انداخت ، دیگه همه چیز ردیف بود. (حمایت آماده... صعود می کنم...)

یه نگاهی به مسیر ((نگار ))انداخت . با سنگ درگیر شد ، مسیری که سال پیش روی آن می دوید حالا براش خیلی سنگین شده بود . تعطیلات طولانی عید وتمرین نکردن واضافه وزن آوردن  حسابی کارش را سخت  کرده بود . یه نگاهی هم به مسیر سمت چپی انداخت ، یادش آمد که سال پیش همین موقع چه پاندولی بلندی روی اون داده بود و بعد به خاطر آسیب دیدگی مچ پای راستش تاسه ماه از کوه وسنگ دور بود. نه اینبار دیگر نباید اول سال دچار آسیب دیدگی می شد مگرنه تا آخر سال دیگر کوه نوردی را از دست می داد.  هنوز یکی ودو متری بالا تر نرفته بود که دوباره پایین آمد .  شاید ترس ، شاید عدم آمادگی ، شاید مرور خاطره آسیب دیدگی اش ،... .

از دوستانش خیلی خجالت کشید . مخصوصا از مربی اش آقا کامران که اون هم اونجا بود. دلش را به در یا زد ودوباره شروع به صعود کرد. وقتی که به شکاف مسیر رسید دوعدد کیل مینیاتوری را در شکاف جازد روی یکیشان اسلینگ حمایت وروی دیگری رکاب زد ، دیگه خیالش راحت شده بود وبا آرامش بیشتری کار می کرد . ابزارها یکی بعد از دیگری درون شکافت جا می گرفت واو بالاتر می رفت.

همیشه از ابزارگزاری در شکاف سنگ و صعود مصنوعی لذت می برد. یه نگاهی به ساعتش انداخت یکساعت ونیمی بود که از صعودش می گذشت . خیلی خوب می دانست که این اصلا آمار خوبی نیست . اگر برای یک چنین مسیری روی دیواره علم کوه اینقدروقت صرف کنی که باید دو سه روزی روی دیواره باشی.  یه نگاهی به حمایت چی اش که آرام ومظلوم وصبورانه به صعود اون نگاه می کرد انداخت. بیچاره اینقدر به بالا نگاه کرده بود که گردنش درد گرفته بود . یه ماشا ءالله و دمت گرمی از بالا برای سعید که حمایت می کرد فرستاد. مسیر را تمام کرد و بعد سعید ابزارها را پشت سر اون جمع کرد و بالا آمد.

بعد از پایین اومدن از مسیر می توانست طعنه های ریز ودرشت دیگران  را بشنود . بی اعتنایی ها وکم محلی ها را خیلی  خوب احساس می کرد. 

هر چند زیبایی پلخواب آنقدر زیاد بود که خیلی راحت تمام اینها را به زودی فراموش کرد .و  هنگامی که در کارگاه مسیر(( تداوم)) به بستر خونی و زحمی شده ناخنهایش نگاه می کرد با خودش تکرار می کرد ؛

دنیا نیرزد به آنکه پریشان کنی دلی                             زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی