يادداشتهاى يك كوهنورد

یادداشتهای یک کوهنورد سابق!

1-  چند روز پیش به اتفاق خانواده توی پارک قدم می زدیم. در آنجا  یکی از زیباترین جلوه های زندگی مشترک را دیدم .پیرمرد و پیرزنی با تیپ اسپورت وکفشهای کتانی سفید توی پارک درحال قدم زدن و صحبت باهمدیگر بودند. چقدر از دیدن این جفت خوشبخت ، خوشحال شدم . راستش به آنها غبطه خوردم . ببین چقدر همدیگر رو دوست دارند که بعداز این همه سال باز هم ، حرف برای گفتن برای یکدیگر دارند . پس از عمری تلاش برای  کسب روزی و تربیت فرزندانشان ، اینچنین با آرامش در حال لذت بردن از باقی عمر خویش می باشند. پیش خودم فکر کردم  اگه ما به سن اونها برسیم ، آیا هنوز این حس و حال در ماها وجود دارد که بتوانیم از این جور کارها بکنیم ؟ یا اینکه توی اون سن وسال هم باید برای یک لقمه نون  مجبوریم هنوز بدویم ! یا اینکه اینقدر از هم دیگه خسته شده ایم که دیگه حرفی برای زدن ومهرورزیدن به همدیگر رو نداشته باشیم.

می دونید خوشبخت به چه کسی می گویند ؟ به کسی که توی هر شرایطی ، خواه  خوشی ، خواه  سختی ، چه پیری چه جوانی ، خواه  فراوانی نعمت خواه  یا  سختی روزگار بتواند به چشمهایش شریک زندگیش  نگاه کند و با تمام وجود بگوید : دوستت دارم.

بشنو از من ، کودک من

پیش چشم مرد فردا ؛

زندگانی ، خواه تیر ، خواه روشن ،

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا .....

 

2-  هفته ی گذشته توی جلسه گروه درمورد تصمیم برای  بازسازی پناه گاه  قله ناز( سیادر ) صحبت می شد . چوب تخت پناهگاه توسط شکارچیان یا گله داران آتش زده شده است . درب آهنی  آن را هم ظاهرا کنده اند و با خودشان برده اند ! شیشه های طلقی هم از بین رفته اند و خلاصه اگر امسال تا قبل از فصل سرما کاری برای آنجا نشود ، با بارش برف پناهگاه پر از برف خواهد شد و غیر قابل استفاده.

لابلای صحبت های دوستان بود که گفته شد می توانیم از جاده خاکی نزدیک پناهگاه هم برای حمل وسایل مورد نیاز به آنجا  استفاده بکنیم .

 یکهو چهار شاخ گاردانم اومد پایین !!!  ببینم درست شنیدم ،  جاده ؟!! آخه قله ناز که جاده ای نداشت .اما این جاده ظاهرا بسرعت و در عرض چند روز برای ایجاد پیست اسکی کشیده شده است.

  آه از نهادم بلند می شود. یادش بخیر . روزگاری کرج به بکری کوههایی مثل ناز ،کهار وهفت خوانی اش می بالید . اما امروز باید شاهد  جای زخمهای بی درمان بر پیکره ی این کوههای زیبا باشد. بار دیگر برای شادی روح طبیعت از دست رفته مان الفاتحه مع صلوت ... !!

 

 

3- دیگه این روزها شنیدن خبرهای انفجار پی در پی در عراق از تلویزیون چیز عادی ای شده است.همین عادی شدن شنیدن این خبرها خطرناک و تاسف برانگیز می باشد.این بار 150 نفر از مردم بی گناه عراق در اقدامی وحشیانه توسط گروه تروریستی القاعده به طرز فجیعی کشته شدند.

یکی از دوستان که سال قبل در انفجار های بین الحرمین در روز عاشورا حضور داشت ، خاطره ی آنروز را به عنوان وحشتناک ترین روز زندگی اش تعریف می کند. بون خون ، بوی گوشت سوخته ، جنازه های متلاشی و مردم هراسان . تعریف می کرد که در شلوغی آنروز در یک لحظه در  چند قدمی اش مردی با لباس بلند مخصوص عربها رو دیده بود که بر خلاف صورت بسیار لاغرش ، بدن فربهی داشته ، ناگهان متوجه اصل قضیه می شه و روی زمین دراز می کشه و انفجار و باقی قضایا.

براستی در پشت این اعمال تروریستی چه جریانهای حیوان صفت و  کثیفی  وجود دارند که اینچنین مردم را به خاک وخون می کشند؟اما  عدل الهی هیچ گاه ، خون بی گناه بندگانش را بی پاسخ نخواهد گذاشت.

  این آهنگ  One از متالیکا که بر ضد جنگ و خونریزی می باشد با آن لحن اعتراض خاص هوی متال را خیلی دوست دارم.

I can't remember anything
Can't tell if this is true or dream
Deep down inside I feel to scream
This terrible silence stops in me

Now that the war is through with meI'm waking up, I cannot see
That there is not much left of me
Nothing is real but pain now

….

…….

…………


میلاد +2

نوشتن را دوست دارم. لحظاتی که بین من با من فاصله ای وجود ندارد. چه بسیار مواقع  که احساساتم  را به جای بر زبان آوردن ، بهتر می توانم در قالب نوشته ها بیاورم. نوشتن برای من نوعی تمرین وکسب تجربه  است. در این شلوغی پرهیاهوی زندگی شهری  ، این دنیای مجازی واین صفحات ، پاتوق آروم و زیبای و دوست داشتنی من می باشد که گاه بدان پناه می آورم.

امروز دو سال از اولین یادداشتهای یک کوهنورد  می گذرد. توی این مدتی که از عمر این وبلاگ می گذره ، دوستانی بسیار خوبی  پیدا کرده ام، که برخی از این بزرگواران را موفق به ملاقات شده ام.

وبلاگ دنیای عجیبی می باشد که محدودیت زمانی و مکانی ندارد. یکبار ایمیلی از یکی از ایرانیان مقیم کانادا بدستم رسیده بود که گفته بود هنگامی که تصادفی وبلاگ من و عکسهای آنرا دیده بود ، حسابی دلش هوای وطن کرده و به گریه افتاده بود. یکبار بار ایمیلی از یه فرد قطع نخاعی داشتم که آرزوی دیدن این مناظر را با پاهای خود کرده بود و ... .

وبلاگ نویسی برای من تجربه ای جدید بوده است که از آن چیزهای بسیاری یاد گرفته ام. تجربه خواندن وآشنا شدن با عقاید واحساسات دیگران . تجربه نقد وبحث سازنده بجای تهمت زدنها و بداخلاقی ها و حرمت شکنی ها رایج . تجربه خواندن و مشاهده تجربه های بسیار ارزشمند دیگران که امکان انجام دادن آنها برایم مقدور نبوده. تجربه آشنایی با انسانهای طبیعت دوستی که هر کدام به بهانه ای آرامش وآرزوهای خود را در کوهستان جستجو می کنند.

آرزویم این است که هیچ گاه گرفتاری های زندگی مجبورم نکند که دیگر به این  وبلاگ نپردازم.

 

راستی امروز 23 سال از شروع زندگی محمد نیز می گذرد.