يادداشتهاى يك كوهنورد

بازگشت به کوه

 

گاهی اوقات ریگی را در کفشم احساس می کنم.

همیشه از سفر یادگارهایی می ماند،

آسمان آبی ، قله ، دوست ، طناب ، صخره ای آشنا ودوست داشتنی که دستگیره هایی همچون یک نردبان دارد . چیزی که به زحمتش می ارزد. جایی که انسان احساس آرامش می کند.

آرامشی که در خلال کار ، در ماشین واجتماع با من است.

حسی به من می گوید:

دیوارهایی بود که می خواستم با تمام وجود در برابرشان مقاومت کنم و درست به این دلیل کوه می روم تا ریگی را در کفشم احساس کنم.

همان حس ، سوالی می پرسد وکسی جواب می دهد. شاید تنها صدای غریزه است. اما نه انگار کسی آنجاست. کسی که از بورانی سخت در یک هوای طوفانی از مه و یخ عبور کرد وبه پناهگاه رسید...

نه دیگر کافی است . دیگر برای همیشه کافی است؟!

کمی می خوابم.

ریگ ها سرد وسختند. هوا سرد است ، سردتر از پناهگاه.

خسته وکلافه در حالی که در خواب وبیداری به سر می برم ، می پرسم، بی فایده است. آرامشی در کار نیست. روزها و هفته ها منتظر اتفاقی بودم ، در انتظار وقایعی که از پس دیواره ها می آینددر انتظار روزهای پیش رو.

و اکنون؟

واکنون ریگی را در کفشهایم احساس می کنم.

گاهی اوقات آرزو می کنم همانند همه ی مردم بودم.

کاهی اوقات زمانی که ساعت شماطه دار به صدا در می آید ، دوست دارم در رختخواب بمانم.

گاهی اوقات به جای ماندن در سرما دوست دارم در خانه گرم بودم.

گاهی اوقات در حالی که دندانها از شدت سرما به هم می خورند ومی لرزم از خود می پرسم، چرا من کوهنورد آویخته از دیواره نیستم.

وبعد از روزها وهفته ها ، زمانی که دستها در جیب ، خسته و فرسوده از خیابانهای بهم فشرده شهر قدم می زنم ، امیدی در دل دارم چون:

هنوز کوه هست. 

 

برگرفته از کتاب بازگشت به کوه نوشته رینهولد مسنر