يادداشتهاى يك كوهنورد

باغ پر دردسر ما

بابا می گه : بگذار گلهادر بیاد ، باغ لااقل  یه بر  ورویی بگیره و  مشتری پسند بشه ، بعد می فروشمش . دیگه  از شرش خلاص می شم.

 بابا هر سال این حرفو می زنه .اما  من که می دونم .  اون اصلا دلش نمی یاد از اینجا دل بکنه  حتی  با همه ی سختی ها  و گر فتاریاش.  الانم که دیگه شکوفه های هلو و گیلاسا هم که در اومده باغ یه منظره ی بهشتی پیدا کرده .

مثل فرزندی می مونه که چند سال تر و خشکش کردی و حسابی مراقبش بودی بعد مجبور بشی دل از اون بکنی.  بابا بخاطر قلبش دیگه نمی تونه رو باغ کار کنه . من که امسال به احتمال زیاد باید برم سربازی . داداشم هم که مدرسه می ره و نمی تونه به باغ برسه.

*******

حدود 4 سال پیش وسط یک دره مسطح توی روستای ولیان  که بیابونی بیش نبود با اشتیاق فراوان  و هزار امید چند صد نهال درخت میوه کاشتیم . البته سالهای قبلش یک بار برای نهال کاری اقدام کرده بودیم اما محلی های تنگ نظر ،‌ یک شب تموم نهالها رو مخفیانه کندند و به سرقت بردند!

سال اول تموم نهالها رو با سطل آب می دادیم. بعد یه چاه زدیم و از اون به بعد  با یک پمپ شناور و یک موتور برق سیار80 کیلویی!  باغو آب می دیم . با حدود 100 متر شلنگ چند تیکه . موتور برقو صبح زود از کرج به ولیان می بریم  و بعد از صد باد هندل زدن روشنش می کنیم . بعد پمپ رو داخل چاه می فرستادیم و یا علی مدد گویان ماراتن آبیاری باغ رو شروع می کنیم . کافیه یه بار شیلنگ از یه نقطه تا بخوره تا شلنگها از قسمت بستها در بیانند و به پمپ هم فشار بیاد و خاموش بشه . اونوقته که باید از اونور باغ بدوییم بیاییم و دوباره بستها رو ببندیم و پمپو دوباره راه بندازیم. جابجایی مداوم شیلنگها هم بین درختها و وصل کردن اونها بهم که خودش داستان جدایی می باشد.

توی تابستان اونقدر هوا گرم می شه که بعضی وقتها من برای فرار از گرما تموم لباسامو با آب خنک چاه خیس می کنم. البته داداشم از خیس شدن زیاد خوشش نمی یاد و من  بعضی وقتها برای اینکه گرما زده نشه ، غافلگیرش می کنم و حسابی خیسش می کنم!!

یک بار یادمه که برای نهار رفتم از داخل روستا خرید کنم . چون عجله داشتم با همون سر و و ضع رفتم .گفتم بی خیال‌،  اینجا که کسی ما رو نمی شناسه . چشتون روز بد نبینه !وقتی وارد مغازه شدم یکی از دختر های هم کلاسی دانشگاه رو اونجا دیدم که با خانواده اش برای تفریح اومده بودند. طفلک به من زل زده بود و داشت فکر می کرد که منو کجا دیده ؟!! البته من بیرون ،‌ معمولی لباس می پوشم ولی منو تصور کنید با صورتی آفتاب سوخته و عرق کرده و خاکی  با موهای زیر کلاه مونده ی ژولیده و شکسته شده  ،‌ با  پاچه های شلوار جین پاره و  کفش  گلی شده ! خیلی خوش تیپ می شم ؟!!

اما موقع غروب که می شه ‌، کار دیگه تموم می شه .زیر نور زیبای خورشید در حال غروب ،‌ وقتی نسیم خنک بین شاخه های ظریف درختها و برگها وزیدن می گیره ،‌ انگار صدای تشکر درختها رو می شنوم که به خاطر سیراب کردنشان دارند تشکر می کنند . اونوقته که خستگی آدم حسابی از تنش بیرون می یاد.

*******

الان دو سالی می شه که میوه ی تموم همسایه ها و فامیلو می دیم. یکبار علی رغم میل پدرم ، چند تا جعبه هلو  رو پس از چیدن بردم میوه فروشی محلمون برای فروش . طرف پس از برانداز کردن با اکراه میوه ها گفت : اینا که فندوقی اند ! فوقش کیلویی صد تومن می خرم.

کاردم می زدند خونم در نمی اومد. حساب کنید یکسال آدم چشم انتظار باشه ،‌ مراقبت کنه ،‌ کود بده ،‌ شخم بزنه ، با هزار بدبختی آب بده تا باغش به ثمر بشینه و حالا موقع فروش اینقدر سر مالش بزنند. حاضر بودم میوه رو وسط خیابون بریزم ولی به اون نفروشم.

توی کشور ما آنقدر واسطه و دلال وجود داره که دیگه سود خاصی  به باغدار و کشاورز نمی رسه . یادتون می یاد سال پیش توی شهر دماوند چقدر سیب روی درختها موند و گندیدو باغدار فقط به خاطر اینکه پول حاصل از فروش میوه ها ش کفاف پول کارگر برای کندن و وانت برای حمل به بازار را نمی داد از خیر میوه هاش گذشت.

*******

راستی یه مدتیه که یک تیک عصبی پیدا کردم . چون مدام توی خونه یا بیرون می گم :

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!!

 


آرامشی از جنس کوه

برای اینکه سختی  فراز و فرود روی یال را نداشته باشیم ،  یال کوه را از سمت چپ آن،  کمر بر می کنیم. نفر اول هستم . برف دامنه ی کوه یخ زده و سفت می باشد . به زحمت می شه جا پایی روی آن در آورد. پشت سرم را نگاه می کنم ،‌بچه ها چهار چنگولی روی  برف دارند با کلنگ و ضربه پا ،‌ برای نفرات پشت سری جا پا درست می کنند . کاری که قاعدتا من باید به عنوان سرقدم و راهنما انجام می دادم!

به پایین شیب نگاه می کنم . اگه آدم توی این شیب سر بخوره سرنوشتش با اوس کریمه !! اونهم من که هیچ وقت آدم نشدم که توی کوه با خودم کلنگ ببرم و همیشه با باتوم صعود می کنم.

به هر زحمتی که شده دوباره روی یال می رسیم. بچه های پشت سرم چند دقیقه ای عقب هستند. هوا عالی و آفتابی است . نسیم ملایمی می وزد. صعود اصلا شرایط یک برنامه ی زمستونی رو نداره. همه چیز دلچسب و رو به راه است. به پشت روی برفها دراز می کشم . دستها و پاهامو بازمی کنم.  آسمان یکپارچه آبی است. پرنده ی کوچکی داره  توی هوا بازی می کنه ! شاید از الان جشن اومدن بهار رو داره می گیره.

دوست دارم از این لحظات با تمام وجود حظ ببرم. چشامو می بندم. خوابی عمیق اما کوتاه .

سکوتی خلسه آور .

 آرامشی از جنس کوه.

آرامشی که به زحمتش می ارزه.

 

عکس از محمد

 


رژه ی پنگوئنها

 

دیروز عصر از شبکه 4، فیلم رژه پنگوئنها ‌پخش شد. جذابیت و زیبایی این فیلم سبب شد که عصر روز 13 فروردین مثل بقیه مردم از خونه بیرون نیام و این فیلم را برای بار سوم از تلویزیون  ببینم.

البته فیلم پخش شده ی دیشب فیلم اصلی نبود، بلکه توضیحات کارگردان فرانسوی فیلم "  لوک ژاکه" بر روی تصاویر منتخب ضبط شده بود که با اجرای دوبله بسیار هنرمندانه و با احساسی ( متاسفانه اسم دوبلور را نمی دونم ولی همون شخصی که برنامه های باب راس نقاش را هم دوبله کرده ) همراه بود.

این فیلم که  امسال جایزه اسکار بهترین فیلم مستند را از آن خود کرده ، مهاجرت دسته جمعی پنگوئنهای امپراتور را از اقیانوس منجمد جنوبی به نواحی قطبی به تصویر می کشد. این سفر چند هزار کیلومتری امپراتورها که بانزدیک شدن به فصل زمستان انجام می گیرد تنها به خاطر جفت گیری و نگهداری از تخمها تا به دنیا آمدن جوجه هایشان  در فصل تابستان صورت می گیرد.

برخی مطالب و نکات جالبی که از حرفهای کارگردان فیلم یادم مونده را می نویسم :

1-    کل نفراتی که در ساختن این فیلم نقش داشتند ،‌ 4 نفر بودند که مدت 13 ماه در کمپ فرانسویها در قطب جنوب عمل تصویر برداری را در میان یخهای قطبی و زیر آب انجام می دادند.

2-     توی این  13  ماه  حدود 140 ساعت از زندگی امپراتورها تصویر برداری شد که فیلم ها پس از تصویر برداری در فریزر جای می گرفتند و هیچ کدام از اعضای تیم تا پس از اتمام کار تصویر برداریشان موفق به دیدن فیلمها نشدند و تنها پس از مراجعت به فرانسه توانستند فیلمهای ضبط شده شان را ببینند. فقط برای اینکه  بتونید صبر و اشتیاق آنها  را تصور کنید در نظر بگیرید که وقتی خودمون از یه برنامه برمی گردیم اولین کاری که می کنیم چیه ؟ ( دوربین دیجیتالو را به کامپیوتر می زنیم و ... !!!)

3-    شبهای بسیار طولانی و روزهای کوتاه ( در حد 2 ساعت ) زمستان قطبی ،‌تیم فیلم برداری را مجبور می کرد که تمام برنامه ریزی خودشون را برای همون فرصت اندک روز به طور دقیق انجام دهند.

4-    طوفانهای با سرعت 160 کیلومتر در ساعت و سرمای کشنده 40 – درجه از شرایط سخت کار آنها بود که طبیعتا  لرزشهای دوربین را هنگام بورانها توجیه می کند.

5-    لوک ژاکه فارغ التحصیل رشته رفتار شناسی جانوران می باشد که قبل از شروع به ساخت فیلمش ، تحقیقات مفصلی در باره ی زندگی پنگوئنهای امپراتور انجام داده است که بر مبنای 50 سال تحقیقات کمپ فرانسوی ها در قطب جنوب می باشد. جدا از کار با ارزش این فیلم ساز ،‌ باید به روحیه طبیعت دوستی و عشق و علاقه قابل ستایش او به این موجودات اشاره کنم که در جای جای توضیحات وی در مورد فیلمش قابل احساس می باشد. البته این دلبستگی شدید موجب نمی شود که وی جانب عقل و منطق را رها کند ودر چرخه ی  حیات طبیعت دستکاری کند . زمانی که از وی پرسیده می شود که چرا شما از شکار شدن جوجه پنگوئنها توسط پرندگان شکاری جلوگیری نمی کردید ؟ جواب می داد که چرا باید غذای اون پرنده شکاری رو که نسلش هم در معرض انقراضه رو ازش بگیرم.

برنامه های مستندی زیادی تا به حال در مورد حیوانات ساخته شده است ولی رژه ی پنگوئنها به نظر من یک شاهکار می باشد. تلاش برای نمایش قدرت غریزی قدرتمندو لطیفی که خدا در این موجودات قرارداده .

برخی از صحنه های این فیلم بی نهایت زیبا و جالب می باشند . مثلا صحنه ی مربوط به بازگشت ماده ها با آن هیکلهای تپلی و طرز راه رفتن با مزه شان بعد از اینکه نرها 4 ماه تموم گرسنه از تخمها نگداری کرده و حالا نوبت آنهاست که سمت اقیانوس بروند ودلی از عزا در بیاورند. یا تجمع پنگوئنها به دور هم برای حفظ گرمای بدنشان به طوری که در یکی از تحقیقات بررسی شده است که دمای مرکزی این توده از پنگوئنها حتی به 35 درجه هم می رسد. یا صحنه مربوط به جابجایی تخمها و جوجه ها بین نرها و ماده ها که اگه بدقت و سرعت انجام نگیرد به خاطر سرمای شدید آن منطقه ممکن است به نابودی جوجه ها منجر شود.

 جوجه ها بعد از اینکه کرکهایشان ریخت و جای آن پرهای عایق چرب برروی بدنشان در آمد،  می توانند به درون آب اقیانوس شیرجه بزنند . هنوز هیچ ردیاب ساخت بشری نتوانسته است که مشخص کند که آنها کجا می روند و چقدر شنا می کنند  ولی بعد از 4 سال  و وقتی که به سن بلوغ رسیدند ، به ساحل برمی گردند و رژه ی پدر ومادرانشان را تکرار می کنند.