يادداشتهاى يك كوهنورد

جانپناه کهار

5صبح است ، ساعت زنگ می زند امااین بار زنگ آن به معنای شروع یک روز کاری پر استرس و شلوغ و در هم و برهم نیست بلکه نوید بخش یک روز خوب به همراه دوستان در دل کوه است.

 اینبار برخلاف روزهای قبل که بزرگترین آرزوم یک ربع خواب بیشتره ، با خوشحالی و با یک حس خوب اشتیاق از خواب بیدار می شوم. فلاسکم رو از چای داغ پر می کنم . تنقلات ، میوه و  لباسهامو سریع توی کوله جمع می کنم و می رم دم در خونه و کفش زمستونیمو رو پام می کنم. آخ که چه حسی داره !!! بعد از چند ماه این  کفش سنگین رو پات کنی .توی راهروی آپارتمان چه ترق و توروقی که این کفشها در نمی آورند!

سر قرار ،وحید به همراه دامادشون علیرضاو خواهرش به موقع حاضر می شوند.وحید تازه دوره ی کدش تموم شده و فعلا تازمانی که تقصیمشون کنند ، مرخصیه.شب قبلش با هم قرار کهار رو گذاشته بودیم .دلمون برای همدیگه حسابی تنگ شده بود و می خواستیم به بهانه ی یه برنامه دوباره دور هم باشیم.

توی ماشین وحید خمیازه ای می کشه و می گه : (( ممد چون دلم سوخت که توی سرما منتظر مایی  اومدم  مگر نه صبح که بلند شدم خیلی خوابم می اومد ، می خواستم به علیرضا بگم بی خیالش و بگیریم بخوابیم !)) می دونستم که وحید تعارفی نداره و این حرفو از روی حقیقت می گه !! چون وحید سابقه  یه چنین کارهایی رو داره!  

بهش می گم :(( دیگه حسابی از کوه اوفتادم . روز مره گی و خستگی روحی و جسمی کار خیلی سخت به آدم اجازه می ده که خودش باشه و بتونه از زندگیش استفاده کنه و لذت ببره  و ... ))  

پیچ ها و تونل ها ی جاده چالوس را با گفتن این حرفها و درد ودلها سپری می کنیم و می رسیم به ابتدای دو راهی روستای کلوان بعد از پلخواب ( کیلو متر 35 ).  توی این خلوتی اول صبح توی جاده چند تا روباه و حتی یک گرگ رو دیدیم که خیلی جالب بود. تموم نگرونیمون از اون شیب زیاد جاده  قبل از کلوان است که احتمال زیاد می دادیم حتما باید مثل شیشه ، لیز و یخ زده باشد و ماشین نتونه از اون بالاتر بره اما خوشبختانه این کراکس مسیر رو به خوش شانسی رد می کنیم.  

به ابتدای مسیر حرکت می رسیم . ماشین رو یه گوشه پارک می کنیم . می آیم بیرون تا بتونم گترم رو پام کنم اما چند لحظه نمی گذره که بشدت پشیمان می شم و می پرم توی ماشین ! آخه سرما بیرون بیداد می کنه . آنقدر لباس پوشیدیم که به قول خواهر وحید ،  عرض و طولمان یکی شده ! اما باز اونقدر هوا سرده که نمی شه بیرون ایستاد.

بناچار توی همون فضای تنگ توی ماشین لباسهامون رو مرتب می کنیم و گترهامون رو می پوشیم. چون به محض اینکه پیاده بشویم باید حرکت کنیم تا سرما اذیتمون نکنه.  

خورشید کم کم چهره ی گرما بخش خود را به این دنیای زیبای یخ زده نشان می دهد . هوا بی نهایت عالی و مساعد  هست. حتی یک لکه ابر هم توی آسمون وجود نداره . به قول علیرضا امروز برخلاف اول صبح از گرما حسابی  می پزیم . درست می گه چون  هر چی بالاتر می رفتیم لباسهای بیشتری کم می کنیم.  

خیلی آروم و راحت بالا می رویم هر چند که از اول هدفمون قله بود اما با این سرعت صعود می دونیم که خیلی دیر وقت به قله خواهیم رسید.اونقدر هوا خوب بود که دلمون می خواست توی این آفتاب روی برفها دراز بکشیم و یه چرت حسابی بزنیم. مسیر 3 ساعت تا پناهگاه  ، حالا 4 ساعت ونیم طول کشیده بود. دیگه نزدیک پناهگاه بودیم که علیرضا  برگشت و گفت :(( این زور اضافیه که داریم می زنیم. حالا چه کاریه که تا قله بریم.  ما که چند بار اون بالا رفتیم و دیدیم که خبری نیست!! بیاییم توی پناهگاه یه نهار تپل بزنیم و استراحت کنیم.))

 من که پایه ی این جور دو دره بازی ها هستم خدا خواسته گفته های اونو تصدیق کردم و بقیه بچه ها هم انگار منتظر بودند یه کسی پیش قدم بشه حرفهامونو تایید کردند!  

دیگه اونقدر تنقلات و غذا توی جانپناه کهار خوردیم که معده هامون تعجب کرده بودند!  

....  

درسته که قله ، هدف نهایی توی کوه نوردیه اما باور کنید حتی رسیدن به یک جانپناه می تونه به همون اندازه لذت بخش باشه . مهم اینه که از طبیعت و از آرامش و نیروی مثبت کوهستان بهره ببریم.  

با یک نیرویی سرشار از بردباری و شکوه کوهستان و باخاطره ای خوش به پایین باز می گردیم.