يادداشتهاى يك كوهنورد

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بعرش کبریائی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم


عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
معینی کرمانشاهی


Marina

 

اسمش ماریناست. این اسمو روی لباسهاش نوشته اند. یه گوسفند کوچولو و بامزه !!

 اولین بار توی یک فروشگاه عروسک و اسباب بازی دیده بودش. داشت از روبروی ویترین مغازه رد می شد که تصادفی ،  اون لبخندمهربونه رو دید. دوباره برگشت ونگاهی به اون انداخت . ((چقدر جالب وبامزه ست. این خودشه ، یک همنورد اساسی !!!))

راستش روش نمی شد که بره مغازه ، اونو بخره . اما دلشو به دریا زد ورفت داخل. در حالی که  از خجالت صورتش مثل لبو سرخ شده بود ونیشش تا بنا گوش باز بود ،  با انگشت ، مارینا را به مغازه دار نشون داد . بهونه آورد که اونو برای خواهرش می خواد.  حالا مارینا برای اون بود.

....

از اون به بعد وقتی قبل از هر برنامه وسایلشو جمع می کرد و داخل کوله اش می گذاشت فراموش نمی کرد که یه چیز مهم رو هم با خودش برداره. آخه  هر وقت توی کوه خسته ودلتنگ  می شه کافیه مارینا را از کوله در بیاره و اونو نگاه کنه .

با اون لبخند شیطنت آمیز و دستهایی که صمیمانه باز هستند تا اونو در آغوش بگیره!!!

 راستی پسر عموهای  مارینا غیرتی شده اند چون  دارند بیرون چادر بع بع می کنند !!!


قدمگاه

 

 

 

عکسها از محمد

مکان: طالقان ، روستای جیزان