يادداشتهاى يك كوهنورد

یاد گار دوست

  

من درد تو را زدست آسان ندهم 

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یاد گار  دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

تا با غم عشق تو مرا کار   افتاد

بیچاره دلم ،  در غم بسیار افتاد 

بسیار فتاده بود هم در غم  عشق

اما نه چنین زار  ، که این بار افتاد 

سودای تو را ، بهانه ای بس  باشد

مدهوش تو را ،  ترانه ای بس  باشد 

در کشتن ما چه می زنی  تیغ جفا

ما را ،  سر  تازیانه ای  بس    باشد 

عکس از محمد

مکان : روستای آوه ( الموت ) قله ی سفید قطور(4080 متر)

اشعار : مولانا  

 


چراغ خونه

چند روزی رفته بود پیش مامان بزرگمون. بنده ی خدا یه مدتیه نا خوشه و نیاز به مراقبت داره. وقتی امروز برگشتم خونه فهمیدم که برگشته . دل تو دلم نبود. وقتی راهروی خونه رو رد کردم خیلی جلوی خودمو گرفتم که بغضم نترکه. گونه های زیباشو بوسیدم و اونو سخت در آغوش فشردم . خودمو حسابی براش لو س کردم. با اینکه دوسه روزی بیشتر نبود اما دلمون  خیلی براش تنگ شده بود.

صفا و گرما و روشنایی خونمون دوباره برگشته بود.  کسی که خدا بهشت را زیر پایش قرارداده است.

راستی امشب یکبار دیگه  از آشپز خونه  بوی دلپذیز غذا بلند شده بود.

 

خدایا جمع گرم هیچ خانواده ای را پریشان نکن