يادداشتهاى يك كوهنورد

گاهی وقتها به آسمان نگاه کن ...


بچه محصل!

توی اون سرما و یخ بندون اول صبح از سرویس جا مونده بود وبا هزار زحمت و با چند کورس ماشین خودشو به ابتدای خیابون محل کارش رسونده بود . می خواست اون 200 متر رو هم پیاده گز کنه که یک انسان خداشناس ماشینشو نگه داشت و  اونو سوار کرد.

جلوی شرکت از راننده تشکری کرد و 200 تومن پول در آورد و به اون داد . راننده هم با یه لحن خیلی صمیمی و دوستانه ای  گقت :  ((من کرایه نمی گیرم. دیدم بچه محصلی ، گفتم برسونمت!!  ))

از تعجب زبونش بند آمده بود . بنده خدا راننده حق داره آخه اون با اون قد 165 سانتی و با اون کیف و طرز شال و کلاه کردنش دست کمی از یه بچه مدرسه ای نداشت.  

خنده اش گرفت و از راننده بابت لطف و محبتش تشکر کرد ولی تو دلش به راننده گفت : ((داداش این بچه محصلی که می بینی ؛ مهندس همین کارخونه روبروییه !!!))  

... 

....

کارتشو زد و رفت سر کلاس!!!