يادداشتهاى يك كوهنورد

برای هادی

سلام هادی جان .چطوری رفیق؟ بالاخره برنامه صعودتان رو شروع کردید؟ زمانی که این مطلب رو می نویسم تو در فاصله چند هزار کیلومتری اون ور مرزها در حال تلاش برای رسیدن به آرزوی بزرگ زندگیت هستی. پسر حسابی کولاک کرده ای !! خوش به حالت ! بالاخره مزد زحمات و تمرینهای مستمرت رو گرفتی.

گذشته ها خیلی دور نیستند. اون پسر وشوو کار ،ریز نقش ، آروم و جدی ، توی سالن استقلال با اون حرکات فرم زیبایش بادیدن تمرینات بچه های سنگنورد ، عاشق سنگنوردی می شه ومی تونه در زمان کوتاهی به یک سنگنورد ودیواره نورد قابل تبدیل بشه . اما روح بزرگ و مبارز تو به همین سادگی ها آروم نگرفت و هنوز از شروع کوهنوردیت در سال 83 بصورت جدی زمانی نگذشته بود که در تست های ورودی تیم ملی برای قله ی اسپانتیک شرکت کردی و تنها تجربه کم تو باعث عدم موفقیتت شد . اما تو با پشتکار مثال زدنی در سالهای بعدی بر تجربه خودت افزودی و دیواره های علم کوه و بیستون رو فتح کردی ؛ برنامه های زمستونی خوبی رو اجرا کردی و دوباره توان جسمی و روحی خودت رو در تست بعدی برای قله برودپیک( سال 85) محک زدی اما اینبار پس از مراحل فراوان باز هم موفق نشدی .

یادم نمی رود موقع تمرینات بدن سازی توی باشگاه منو اینطور تشوبق می کردی که موقعی که خسته شدی فکر کن توی دل یه یخچال بزرگ در میان هشت هزار متری ها مشغول تلاش هستی وچقدر این تجسم آروزها و فکر مثبت تو در موفقیتت موثر بود. به گونه ای که امسال هم از تبعیض ها وسختگیری های اردوهای گذشته خسته و دلسرد نشدی و برای بار سوم در ارودی انتخابی تیم استان تهران برای فتح قله ی برودپیک شرکت کردی و بالاخره موفق شدی .

 هادی ، دوست عزیرم چقدر از این بابت خوشحالم.از این که می تونی صعود بی نظیربرودپیک رو تجربه کنی . از اینکه می تونی توان جسمی وروحیت رو در یک کار تیمی طولانی و طاقت فرسا به چالش بکشی . از اینکه می تونی بدیع ترین و زیباترین تصاویر طبیعت رو اونجا با چشمهای خودت بینی و با دوربین شکار وثبت کنی . راستی حتما عکسهای خوبی برامون سوغاتی بیار.

هادی جان بعضی وقتها به این روحیه جنگنده ومصمم تو غبطه می خورم .شاید باگذشت زمان و ورود به زندگی جدیدم ،معیارها و انتظاراتم از کوهنوردی کمی محافظانه تر شده. شاید وقتی با سنگ ، برف ، یخ ، طوفان و سرما درگیر می شوم دیگر فکر نمی کنم که فقط خودمم و خدای خودم. اما می دونم تو از کوه نهایت آن رو می خواهی .به خاطر همین هم موقع خداحافظی توی جلسه ، وقتی چشمهای نگران ودلسوز مادر گرامی ات رو که برای بدرقه آمده بود دیدم ، ناخود آکاه چشمام از اشک پر شد و زمانی که موقع خداحافظی شانه ها و پیشونیت رو می بوسیدم ازت خواستم که سالم برگردی.

برنامه های زیادی رو با هم اجرا کردیم. لحظات سخت اما زیباو شورانگیز بسیاری در کنار هم در کوهستانهابودیم که در تمام آنها، نظم  دقت ، آرامش خاطر و روحیه فوق العاده ات درسهای بسیاری رو برای من به همراه داشته است.

از میان اون همه عکسی که ازت گرفته ام عکس بالا رو خیلی دوست دارم . موقعی که آخرین روز ماه رمضان گذشته برای صعود آزاد کوه رفته بودیم و ما کنار چشمه منتظرت مانده بودیم که به ما برسی . و تو که بعد از ظهر از کرج راه افتاده بودی ، روزه ات رو نشکونده بودی و با زبان تشنه وخسته به ما ملحق شدی و تمام اصرارهای ما برای باز کردن روزه و رفع عطشت ، نتیجه ای نداشت . راستی هادی دعای من ، تو ، حامد ، پروین و مهدی رو رو ی آزاد کوه رو یادت هست که چی خواستیم از خدای خودمان ؟ من که دارم به تک تک اون آرزوها می رسم.  

موفق باشی و پیروز . جای ما رو هم حسابی خالی کن.