يادداشتهاى يك كوهنورد

خاک پای کوهنورد

از صعود یک روزه زمستونی کهار برمی گردیم. صدای اذان مغرب  مسجد ده را از همون جایی می شنویم که اذان صبح رو شنیده بودیم. پای مینی بوس آقای رنجی که می رسم ، مکثی می کنم و کناره های کفشهامو محکم  بهمدیگه  می زنم تا گل  از کف کفشام جدا بشه.

آقای رنجی که از بچه های قدیمی گروهه و با ما قله رو صعود کرده پشت رولش با اون صدای کشدار و جالبش ، می خنده و می گه: چی کار می کنی آقا والی نژاد؟!  خاک و گل کفش کوهنوردا برام عزیزه ، باهاش تیمم می کنم . بیا بالا...

بهش می گم :ممنونتم. خیلی آقایی !

خستگی صعود ، با این برخورد شیرین و محترمانه ،  از تنم در می یاد و خاطره خوب این صعود برام موندگار می مونه.