يادداشتهاى يك كوهنورد

مهمانی قله های سپید

نزدیکی های قله هستیم ، باد سرد تر و شدیدتر شده ، از شدت سرما ، سرم درد می گیره. توقفی می کنم تا پیشانی بندم رو روی کلاه طوفانم اضافه کنم . بچه ها ، مدتی است که به قله رسیده اند .پس از در آغوش گرفتن همدیگه  وتبریک صعود ، دستان همدیگررامی گیریم و حلقه ای تشکیل می دهیم تا به نوبت ، هرکسی جمله ای و آرزویی و دعایی بکنه وچه لحظه های ناب وپاکی را در این حال تجربه می کنیم. یاد دوستانی را که دربینمان نیستند را گرامی می داریم.

چه مهمانی باشکوهی است این بالا بر فراز ابرها ! برفراز قله کهار ، قله های سرافراز و سپید اطرافمان ، ناز ، آزاد کوه وعلم کوه  به مهمانان خویش خوش آمد می گویند. مناظر اطراف آنقدرزیبا و وسوسه برانگیز هستند که بی پروا از سرمازدگی انگشتانم ، دستکشهایم را در می آورم و چند تا تصویر را در قاب کوچک دوربینم ، ثبت می کنم.

عکسها از محمد


عدالت شوخی زننده ای است!

زاویه ی دوربین در این عکس به گونه ای است که نمی توان از چشمان آن دخترک فرار کرد.

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد دنیا را از این زاویه نگاه کنم.

کفش ، نماد سنگینی یک انسان نه ، که  وزن همه ی دنیاست.

هنگامی که چشمان دخترک زمزمه می کند که شانه هایش توان ندارند تا وزن عدالت را با خود حمل کند ،کوچکی حقارت کننده ای دارد.

 

نتیجه ی عدالت انسان هایی که از بالا نگاه می کنند ... عدالت شوخی زننده ای است گاهی.

(از یک ایمیل دریافتی  )