يادداشتهاى يك كوهنورد

انتظار

بهش گفتم زمستون به سر اومده و کوهها لاله زار شده اند ، جوانه ها سر از دل خاک بیرون آورده اند و دشتها  ، پر از گلهای رنگارنگ و زیبای بهاری شده اند ، آن دورها ، کوهها با آوای سحرانگیزشان تو را به سوی خود می خوانند اما این پا ، شوقی برای رفتن نداره چون  دلم غمگینه وقتی آن چشم های دلسوز ،  نگران و خسته  را پشت آن خارها می بینم  و انتظارهای بی پایانشان را می بینم .  وقتی این همه دنائت و سنگدلی را می بینم ،  دیگر بهار و زیبایی هایش برام چه لطفی داره؟

بهم می گوید این چیزی است که از ازل در جهان بوده است و زشتی هاو زیبایی ها در کنار هم بوده اند و مگر غیر از این است که تو به ارزش و پاکی زیباییها  زمانی پی خواهی برد که زشتی و پلیدی بدی ها را درک کرده باشی؟

گفتم پس با این بغض فروخفته ام چه کنم ؟  با این دل بی تاب چه کنم ؟ وقتی این همه دروغ وبی اخلاقی را  می بینم که قلبم را می فشارد؟ آیا ازم می خواهی که چشمم را به روی اینها ببندم و دم نزنم؟

گفت : می دانم و می فهمم اما  شکیبا باش که او با صبر پیشگان است.

 

 

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

 

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

 

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

 

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

عکس از محمد