يادداشتهاى يك كوهنورد

پیشنهاد موسیقی _ Footsteps کریس دی برگ

And from that moment,
I dreamed I could fly,
And from that mountain I reached for the sky;

Through tears and good times, I found my way;
Those years are calling me again;

Then I hear footsteps echoing along the winding road,
I can hear voices singing all the songs I have known,
And I see faces,
All the ones I've loved along the way,
People and places,
They're here again, they're here again...

Voices......
Voices......
Faces...
Places......

And I hear voices.........

این موسیقی زیبا رامی توانید از اینجا دانلودکنید.

توضیح عکس : خط الراس هفتخوان به کلاش ویا- قله آزاد کوه در زمینه- اسفند 90

عکس ازمحمد

 


رفیق وفادار پشمالوی ما

از همون ابتدای کوچه باغهای روستای حسنجون ،‌ چند تا سگ چوپان با سروصدای زیادی به پیشوازمون آمدند . بعضی هاشون دمی تکان می دادند و درانتظار تکه غذایی بودند .بعضی هاشون هم با تعجب به این همه آدم با لباسهای رنگی نگاه می کردند و پیش خودشون فکر می کردند که اینها توی این همه برف کجا دارند می روند؟!

 کم کم که از ده فاصله گرفتیم ،‌از تعدادسگها  کاسته شد اما یکی ازاونها ظاهرا خیال جدایی  از ما رونداشت  . مسیر طولانی داخل دره تا شروع یال اصلی رو  پشت سرگذاشتیم و این رفیق ما ،‌بسیار آرام وبا حوصله پشت سر بچه ها توی صف حرکت می کرد.بارسیدن به یال پرشیب فکر می کردیم که اون دیگه خسته بشه و برگرده ، اما فکر کنم سگ چوپان پیش خودش بد جوری احساس مسئولیت می کرد که این گله رو باید به سلامت به  قله برسونه و برگردونه.

خلاصه میان اون همه برف کوبی ، سرما و کوله کشی سنگین ، حضور پرنشاط اون سگ هم برای ما شادی آفرین ودل گرم کننده شده بود!  وقتی که توی اون برف وکولاکی که دائم مراقب دستها ،‌گوشها و بدنت هستی که سرمازده نشوند ، می دیدی که اون سگ چطور پرانرژی بین آغاز و پایان صف در حال بالا وپایین پریدنه ، ‌ به ذوق می اومدی .

حتی در روز دوم صعود که در تاریکی شب حرکت خودمون رو شروع کردیم ، تنها نبودیم و‌ دیدن همراه وفادارمون با اون شیطنتها و حرکات چالاکانه ای که بر روی برف انجام می داد حسابی تیم رو به وجد آورد.

این سگ دوست داشتنی تا آخر مسیر و تا دم مینی بوسها همراهمون بود. توی پارکینگ ده ،‌ ودرحالیکه بچه ها در حال آماده شدن برای سوار شدن به ماشینها بودند ، سگ ازخستگی به خوابی عمیقی فرورفته بود وحتما هم  خوشحال بود که وظیفه چوپانیش رو به خوبی به پایان رسانده است.

خدا نگه دار دوست وفادار ما


زنده باد صلح طلبی

 
یک حس خوب؛ شاید عین حس کسی که فهمیده نامه داخل بطری اش را کسانی، خیلی دورتر، آن سوی اقیانوس، پیدا کرده و خوانده اند، که درش نوشته بود «ما همه ریگزار نفرت و انتقام و تهدید نیستیم» و «یک دشمن زیاد و هزار دوست کم؛ ضرب المثل این ملّت بود» ...
هنر! زنده باد تو
سینما! زنده باد تو
اصغرآقا! زنده باد تو
که آن بطری را داخل آب انداختید!
 
( از وبلاگ راز سربه مهر  - محمد معینی ) 

بیزاریم از جنگ

مهم نیست که روزمرگی های زندگی  و ترس  از دست دادن  موقعیتهای کاریمان باعث شده  که خیلی از ماها چشممان رو به واقعیتهای تلخ جامعه ببندیم  وبی تفاوت باشیم و حتی جرات بیان اعتراضی رو نداشته باشیم.

مهم نیست که روزهای تلخ وپراز آشوب ودلهره جنگ چقدر به راحتی به فراموشی سپرده شده است.

مهم نیست که هر روز ، دوطرف ماجرا چقدربر طبل اختلاف وتنش با همدیگه می کوبند وزبانشان پراست از وا‍ ژه های تهدید و جنگ ومقابله به مثل   .

مهم این است که در زیر پوست این شهردروغ آلود و رنگارنگ ،‌هستند انسانهای شریفی که با گذشت این همه سال هنوزدارند تاوان دفاع از میهنشون رو می دهند. هستند کسانی که عوارض جنگ را تا پایان عمر بر جسمشان تحمل می کنند.

وایکاش که در میان این همه لجبازی های ویرانگر بی فایده و تنش با دنیا می شد لحظه ای به صلح و همزیستی فکر کرد . کاش می شد لحظه ای به این فکر کرد که کاری کنیم تا دیگه مادری داغدار  فرزندش نباشه ،‌ پدری در آرزوی دامادی پسر از دست رفتش نباشه و کودکی درهراس بمباران و رگبار گلوله ها  خوابهای آشفته وکابوس نبینه و جانبازی  نباشه که مجبورباشه برای اینکه درد رو کمتر حس کنه  تن رنجور خودرا به انواع و اقسام داروهای شیمیایی بسپارد.