يادداشتهاى يك كوهنورد

به وطن خوش آمدید!

صبح که پرده اتاق رو کنار زدم ،‌با دیدن چند لک لک در کنار دریاچه روبروی هتل ، حسابی به وجد اومدم. اینجا نه پارک ومنطقه ای حفاظت شده و دور از شهر ، که در نزدیکی خیابانهایی است که ترافیک آن من رو یاد ترافیک همین تهران خودمون می اندازه. اما برخلاف سوزش چشم ، گلو درد و سرفه های خشکی که در ترافیک شهرامون دچارشیم اینجا ازاین مشکلات خبری نیست.نمی دونم ،شاید از سوخت مناسب خودروهاشون باشه.اینجا طبیعت و شهر به نحو بسیارمسالمت آمیزی در کنار همدیگر قرار دارند. و انگار که شهر در میان جنگلی زیبا بنا شده است .

و من بیش از آنکه شیفته زیباییهای این شهر شوم ،‌دلم برای چنارهای خیابان ولیعصر می سوزد که دارند خشک می شود ، با دیدن این لک لک ها غصه ام می گیرد که پرنده های مهاجری که در میان سفر طولانیشون در دریاچه ارومیه توقف می کردند دیگر اون نگین فیروزه ای رو از یاد برده اند. دلم می گیرد از خشک شدن زاینده رود ،‌از آتش سوزیهای فراوان جنگلهامون ، از خشک شدن تالابها و زخمی شدن چهره پاک کوههامون با جاده سازی ها ،‌ از زباله های فراوان رها شده در کنار رودها ،‌داخل دره ها و جنگلهامون که تلخ ترین صحنه های هست که بارها و همواره با آنها در سفر هامون روبرو می شویم.

چی شده که اینقدر کم حوصله ،‌بداخلاق ،‌خود خواه و بی تفاوت شده ایم؟ چی شده که اینقدر بی رحمانه طبیعت خودمون رو زشت ونابود می کنیم؟

و من متوجه می شوم که در تاریخ باستان این سرزمین ،‌وقتی  که دعا شده است که خدااین کشور را از بلایای دروغ دور نگه دارد ،‌به یقین می دانسته اندکه  دروغ و‌دزدی ،نعمت رو از آسمان وزمین ومردمان آن خواهد گرفت .

..

...

داخل هواپیما وبر فراز آسمون غبار آلود تهران ، هر چقدر تلاش می کنم که بفهمم که سه هزار ملیارد چند تا صفر داره وبا اون چیکارها می شه کرد  ، ره به جایی نمی برم. ادعای پاکی و عدالت چقدر بی معنی وخنده دار می باشد.ومن هنوز که هست با یاد آوری اون ژستها چقدر حالم دگرگون می شود : (( بگم؟... بگم؟))

بارها رو تحویل می گیریم وبه سمت خانه به راه می افتیم .  توی جاده رباط کریم- شهریار، رقص عجیب زباله هادرهوا همراه باد و گرد وخاک و آسمونی که دلش از ریزگردها ،  تیره وخاکستری شده ،‌ بوق وحشتناک کامیون پشتی ،‌ لایی کشیدن راننده وانت نیسان از جلوت و قلبت که هری می ریزه پایین و هیولای سیاهی که با هر بار گاز دادن از اگزوز اتوبوس روبرویی بیرون می یاد خیلی زود اون حبابهای بالای سرت رو که از لذت سفر هنوز همراه داری ،می ترکونند و بهت خوش آمد می گویند: (( به وطن خوش آمدید))