يادداشتهاى يك كوهنورد

لعنت و نفرین طبیعت بر کسانى که...

مطلب زیر از روز نامه شرق ۲۵/۱۲/۸۴

هوشنگ گلمکانی

تعطیلات نوروز شروع شده و حتماً از همین امروز صدها هزار نفر براى گذراندن این روزها راهى شمال کشور مى شوند و باز آلودگى و تخریب طبیعت این خطه شتاب بیشترى خواهد گرفت. راستش با آخرین تصویرهایى که از آلودگى محیط زیست شمال در ذهن دارم، سال ها است که دیگر رغبتى به سفر به این سرزمین سابقاً زیبا ندارم. از این همه بى توجهى مردم و خشونتى که نسبت به طبیعت و محیط زیست آنجا روا مى دارند حرصم مى گیرد، خشمگین مى شوم و هر آن نگرانم که با تذکر و اعتراض به آلایندگان و تخریب گران محیط، کار بالا بگیرد و سفرى که به قصد تمدد اعصاب بوده، کارکرد معکوس پیدا کند؛ این است که تا ممکن است، نمى روم.
قضیه بى توجهى هاى دولتى به محیط زیست که موضوعى کلان است؛ نهادهاى رسمى نه تنها مانع پدیده اى موسوم به «مافیاى چوب» نشده اند، بلکه با بى سیاستى آب به آسیاب آن مى ریزند. اما در این یادداشت با دولت کارى ندارم و خطابم با مردم است؛ همه مردم. چون اگر دولت در این زمینه سختگیر هم باشد، تا مردم خودشان را اصلاح نکنند، چیزى عوض نمى شود. هرجا که پاى این مردم خوب و فداکار و مهربان باز شده، چیزى شبیه زباله دانى به وجود آمده. هرچه شمار مردم بیشتر، زباله دانى هم بزرگ تر و نفرت انگیزتر. کنار ساحل، جاهایى که امکان دسترسى عمومى وجود دارد، لجن زارى ست چشم آزار، پر از کیسه هاى پلاستیکى رنگارنگ، پوست میوه، بازمانده غذاها، بقایاى اجاق هاى موقت، پوست و چوب بلال، بطرى هاى پلاستیکى و شیشه اى، که شکسته هاى شیشه اى اش جان مى دهد براى بریدن پاهاى برهنه! آب دریا هم که مایع تیره و کثیفى است آلوده به همین چیزها و چیزهاى دیگر، که نمى دانم چگونه عده اى در آن غوطه هم مى خورند. بد و نفرت انگیز است. توى جنگل ها هم هرجا که پاى این مردم خوب و مهربان و پاکیزه رسیده، وضع همین است. این فرهنگ عمومى مردم سرزمین ما با اموال عمومى است. استثناها آن قدر اندک است که مى شود نادیده شان گرفت و گفت که ملت ایران در برخورد با اموال و منابع ملى و عمومى، ملتى سهل انگار و بى توجه و بى تمدن است. با همین صراحت و بى رودربایستى و تعارف. فرقى هم نمى کند که بومى باشند یا مسافر و در حال گذر. خود مردم شمال هم با محیط زیست شان چندان مهربان نیستند. خیلى از تخریب ها کار خودشان است و با تخریب گران غیرمحلى نیز برخوردى سهل انگارانه و بى اعتنا دارند، وگرنه چگونه ممکن است ببینم کسانى آمده اند و دارند خانه ام را به گند مى کشند و دم برنیاورم؟ آخر این چه روحیه و فرهنگى است که هرجا را به نظرمان زیبا مى رسد اشغال کنیم براى استفاده از زیبایى اش، و بعد کثافت بزنیم به آنجا و همان جور رهایش کنیم؟ مگر چقدر دشوار است ریختن زباله ساعت هاى خوش گذرانى و تفریح مان در کیسه هاى پلاستیکى و بردن و گذاشتن آنها در یک زباله دانى؟ نمونه ها و خاطرات و تصویرهاى این قضیه آن قدر زیاد و جلوى چشم همه هست که خودتان هم دیده اید. در شهرهاى خودتان هم زیاد است. در جاهایى که مسافر زیاد است، بیشتر. آلودن هر جاى محیط زیست، حتى بیابان بى آب وعلف هم مذموم است، اما آلودن شمال از آن جهت بیشتر موضوع بحث است که این خطه به عنوان منطقه اى زیبا، بیشتر توى چشم است و آلودن چیزى زیبا، نکوهیده تر. و تازه یادمان باشد که طبق آمار دهه ،۱۳۷۰ جنگل هاى این منطقه فقط ۷  درصد از خاک ایران بوده و حالا حتماً بسیار کمتر است. یعنى یک طبیعت متزلزل، یک کیفیت رو به زوال و یک زیبایى ملوث شده. در اواخر فیلم «تازه چه خبر دکتر جون؟» (پیتر باگدانوویچ، ۱۹۷۲) تعقیب و گریز چند ماشین در یک خیابان باریک باعث مى شود که بر اثر برخورد با سطل هاى زباله اى که در انتظار کامیون زباله کش توى پیاده روها و در حاشیه خیابان گذاشته شده، همه زباله ها در خیابان و پیاده رو پخش وپلا شود. خدمتکار یکى از خانه ها که با سطل زباله مى آید دم در، وقتى که آن اوضاع را مى بیند، به جاى گذاشتن سطل زباله در جاى همیشگى اش، محتویات آن را همان جا خالى مى کند و مى رود. به قول عمران صلاحى، حالا حکایت ماست. به هر کس که در حال زباله ریختن در طبیعت و مکان هاى عمومى است بگویى: «آخر آدم (نا)حسابى، چرا آشغال مى ریزى؟» مى گوید: «اى بابا، دلت خوشه! این همه آشغال ریخته... چه فرقى مى کنه!» هبذا به این استدلال خردمندانه!
عصبانى و عصبى هستم؟ بله، به شدت. حتى کسى را مى شناسم که از من عصبانى تر است؛ اصلاً خشمگین و خونى است. خون جلوى چشم هایش را گرفته و رویاى یک نیروى ضربت براى مقابله با تخریب گران محیط زیست را در سر دارد. از سازمان حفاظت از محیط زیست که انتظارى نداریم، اما آقاى دکتر بسکى کجاست که باز فریاد بزند؟ اسماعیل میرفخرایى، محمدعلى اینانلو؟ مى گویید بى فایده است؟ بله، تقریباً. اما اگر فریاد نزنیم، زودتر در لجن زار زباله هاى خودمان غرق مى شویم، زودتر مى سوزیم، زودتر گند مى گیریم و کپک مى زنیم، زودتر فرومى رویم. اقلاً فریاد بزنیم تا کمى این پروسه زوال و گندیدن را به تاخیر بیندازیم.
به عمد مى خواستم این یادداشت را با چنان سوز و لحن و خشمى بنویسم که هشدارى باشد به این مردم مهربان و فداکار و زیبایى پرست و دوستدار و تخریب گر طبیعت در روزهایى که به شمال یا هر جاى طبیعت این سرزمین مى روند، تا اگر غیرتى در این زمینه باقى مانده به رگ غیرت شان بربخورد و براى این که ثابت کنند آنها مخاطب این نوشته نیستند، طبیعت را تخریب و آلوده نکنند و به تخریب گران و آلایندگان هشدار بدهند و اخطار کنند که «آدم (نا)حسابى، نریز، نسوزان، نشکن، خراب نکن...» دلم مى خواهد به شیوه دیوارنوشته هاى شهر («لعنت بر پدر و مادر کسى که این جا آشغال بریزد») روى آسمان سرزمین مان درشت بنویسم: «لعنت و نفرین طبیعت بر کسانى که...»