يادداشتهاى يك كوهنورد

Marina

 

اسمش ماریناست. این اسمو روی لباسهاش نوشته اند. یه گوسفند کوچولو و بامزه !!

 اولین بار توی یک فروشگاه عروسک و اسباب بازی دیده بودش. داشت از روبروی ویترین مغازه رد می شد که تصادفی ،  اون لبخندمهربونه رو دید. دوباره برگشت ونگاهی به اون انداخت . ((چقدر جالب وبامزه ست. این خودشه ، یک همنورد اساسی !!!))

راستش روش نمی شد که بره مغازه ، اونو بخره . اما دلشو به دریا زد ورفت داخل. در حالی که  از خجالت صورتش مثل لبو سرخ شده بود ونیشش تا بنا گوش باز بود ،  با انگشت ، مارینا را به مغازه دار نشون داد . بهونه آورد که اونو برای خواهرش می خواد.  حالا مارینا برای اون بود.

....

از اون به بعد وقتی قبل از هر برنامه وسایلشو جمع می کرد و داخل کوله اش می گذاشت فراموش نمی کرد که یه چیز مهم رو هم با خودش برداره. آخه  هر وقت توی کوه خسته ودلتنگ  می شه کافیه مارینا را از کوله در بیاره و اونو نگاه کنه .

با اون لبخند شیطنت آمیز و دستهایی که صمیمانه باز هستند تا اونو در آغوش بگیره!!!

 راستی پسر عموهای  مارینا غیرتی شده اند چون  دارند بیرون چادر بع بع می کنند !!!