يادداشتهاى يك كوهنورد

چراغ خونه

چند روزی رفته بود پیش مامان بزرگمون. بنده ی خدا یه مدتیه نا خوشه و نیاز به مراقبت داره. وقتی امروز برگشتم خونه فهمیدم که برگشته . دل تو دلم نبود. وقتی راهروی خونه رو رد کردم خیلی جلوی خودمو گرفتم که بغضم نترکه. گونه های زیباشو بوسیدم و اونو سخت در آغوش فشردم . خودمو حسابی براش لو س کردم. با اینکه دوسه روزی بیشتر نبود اما دلمون  خیلی براش تنگ شده بود.

صفا و گرما و روشنایی خونمون دوباره برگشته بود.  کسی که خدا بهشت را زیر پایش قرارداده است.

راستی امشب یکبار دیگه  از آشپز خونه  بوی دلپذیز غذا بلند شده بود.

 

خدایا جمع گرم هیچ خانواده ای را پریشان نکن