يادداشتهاى يك كوهنورد

پیرمرد و جنگل

بیرون کلبه چوبی ،  صدای پارس سگهای گله بلند شده بود. پیرمرد می گفت حتما خرسی از جنگل نزدیک آغول  گوسفندها شده است. 

 

پیرمرد این را گفت ودر حالی که مشغول روشن کردن چپق قدیمی اش بود به تفنگ قدیمی برنوی روی دیوار اشاره ای  کرد وبا همون ته لهجه غلیظ ساروی وبا غرور خاصی  گفت : با این تفنگ خارس ! شکار می کنم .  

 می گفت که قدیم تر ها پلنگ هم زیاد می دیده. اما از زمانی که این سد دودانگه رو آبگیری کرده اند و با دریاچه ی پشت اون جنگل به دوقسمت جدا از هم تقسیم شده ، دیگه پلنگی ندیده . می گفت اون موقعی که این جاده خاکی بود ، این جا خیلی بکر بود اما از وقتی اون رو آسفالت کردند ، پای شهر نشینها خیلی راحت به اینجا باز شده و حیوونهای جنگل خیلی کم شده اند.  

می گفت که این داماد آخریشون هم دیگه از موندن در دل جنگل و دامداری خسته شده و می خواد مثل باقی باجنقاش به همراه دخترش اونهارو ترک کنه و بره شهر و اینکه دیگه خیلی دست تنها شده و می خواداین چند تا گاو وگوسفند رو بفروشه و این کلبه های جنگلی رو که چند دهه است به همراه خانواده اش اونجا تک و تنها زندگی وکار کرده اند رو ترک کنه و به همراه همسر پیرش از اونجا بره.

موقع برگشت توی جنگل ، نزدیک جاده ، آنقدر آشغال روی زمین رها شده بود که شرم داشتم سرم رو پایین نگه دارم . توی دلم آرزو می کردم :

 

ای کاش بعضی جاده ها هیچ وقت آسفالت نشوند.

عکسها از محمد – فروردین 86