يادداشتهاى يك كوهنورد

درد گنگ

توی تاکسی  وقتی sms حامد رو داشتم  می خوندم به اسم مقبل که رسیدم دوست نداشتم بقیه اش رو بخونم. شنیده بودم که چند روزی است که بعد از اون حادثه توی بیمارستان بستریه و حالش خوب نیست.  

ادامه پیغام رو بادلهره خواندم (( مقبل هنرپژوه پیش همطنابش ، محمد ، رفت ))...  

 وای که دست سرنوشت  چه بازی عجیبی داره . چه کسی فکر می کرد چند سال بعداز اون اتفاقی که برای محمد اوراز وهمطنابش ، مقبل،   توی گاشربروم افتاد و محمد عزیز از میان ما رفت حالا نوبت مقبل باشد.

مقبل دوست من نبود و باهم ارتباطی نداشتیم اما ازشنیدن خبر فوتش خیلی ناراحت شدم.اون هم یه جوونی بود مثل همه ما ، عاشق طبیعت وکوه و دنیایی از آرزوهای کوچک و بزرگ . خانواده ای که دوستش داشته باشند و امید زندگیشون باشه و ...

 

اولین بار مقبل رو  زمستون سال پیش توی پناهگاه شیر پلا دیدم. توی برنامه انتخابی تیم هیمالیانوردی . جوانی ورزیده ، قد بلند ، آروم ومودب که خیلی صمیمانه و متواضعانه با ما خوش وبش کرد.چقدر مسلط برف کوبی می کرد واز بچه های تیم فیلم برداری می کرد.  

گذشته ها مثل فیلمی از جلوی چشمم رد می شه . هیچ گاه بی تابی های برادر یوسف مرزبانی را پای دیواره علم کوه فراموش نمی کنم زمانی که اون سنگ عظیم روی یوسف افتاد و وی را برای همیشه در دل یخچال های علم چال دفن کرد و چند سال بعد خود برادر یوسف توی کول جنون دچار بهمن شد و از میان ما رفت.

از شیشه ماشین بیرون رو نگاه می کنم. پر هیاهو ،آشفته و درهم ریخته . تاب دیدن این شلوغی رو ندارم .سرم رو به صندلی تکیه می دهم و چشامو می بندم .  

 خدا رحمتش  کنه و به خانواده اش صبر دهد.

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم  

زبانم در دهان باز ،بسته است 

در تنگ قفس باز است وافسوس  

که بال مرغ آوازم شکسته است  

چو روح خوابگردی مات ومدهوش  

که بی سامان به ره افتد شبانگاه    

درون سینه ام دردی است خونبار  

که همچون گریه می گیرد گلویم  

غمی آشفته ،دردی گریه آلود  

نمی دانم چه می خواهم بگویم  

نمی دانم چه می خواهم بگویم...