يادداشتهاى يك كوهنورد

وامادماوند

وقتی که پیچهای جاده هراز را رد می کنی ، ناگهان در نزدیکیهای پلور برای چند لحظه مات ومبهوت  می شوی . مگر می توانی بیشتر از چند لحظه چشم تو چشم  به آن  نگاه  کنی ؟ عظمت وزیبایی این  عروس سفید پوش البرز حقیقتا وصف نشدنی است.....

روز اول: 21 بهمن 82

 محمد ، وحید ، آرش و حامد (سرپرست ) ، ساعت 5 صبح میدان آزادگان کرج ، چهار مجنون پاک باخته  جمع شده بودند تا با یاری خدا  پا بر روی بام ایران بگذارند. کوله ها را توی صندوق عقب چپاندیم وحرکت کردیم.  بعد از نیم ساعت به تهران رسیدیم . تا به حال تهران را اینقدر چراغانی ندیده بودم . انصافا که قشنگ بود . مسیرمان را به سمت شرق تهران ادامه دادیم تا وارد جاده هراز شویم . در ابتدای جاده ،خیل عظیم ماشینهایی را دیدیم که برای برگزاری راهپیمایی هرچه باشکوهتر 22 بهمن عازم شمال بودند!!

خلاصه ساعت  8:30 بود که به نزدیکیهای پلور رسیدیم . ((ای خدا ، قربونت بشم !! فقط دو روز هوای خوب ...)) جمله ای بود که آرش با التماس خاصی بیان می کرد .جاده پلور به علت لغزندگی بسته بود ، مجبور شدیم برگردیم و راه رینه را امتحان کنیم که خوشبختانه باز بود وتا ابتدای جاده خاکی رفتیم.

هوا آفتابی وخیلی خوب بود. کوله ها ی سنگین 17کیلویی  را به پشت انداختیم وبا یک یا علی راه افتادیم .(ارتفاع 2700 متر) از ابتدای مسیر دونفر از همنوردان خوب وخوش برخورد  تهرانی به نامهای آقا جواد و داوود همراهمان بودند.  تا مسجد را 1ساعت وسه ربع رفتیم.(ارتفاع 3030 متر) چیزی که برای من جالب بود حجم بسیار پایین برف در جبهه جنوبی بود بطوری که تقریبا ما هیچ برف کوبی خاصی نداشتیم. اهالی  رینه می گفتند امسال برف خاصی در منطقه نباریده است. اما در دورنمای خط الراس دوبرار وجبهه شمالی آن  برف خوبی آمده بود . در مسجد استراحتی کردیم و گترها را پوشیدیم وبه سمت بارگاه حرکت کردیم. تا بارگاه حدود 5 ساعت راه رفتیم. نرسیده به  بارگاه حقیقتا خیلی خسته شده بودم . گاهی اوقات دور از چشم بچه ها یه ناخنکی به برف می زدم. بالاخره به بارگاه سوم رسیدیم . ( ارتفاع 4200 متر) در پناهگاه حدودا 20 نفر کوهنورد بودند. یک جایی برای خودمان فراهم کردیم و مثل مرده ها افتادیم و چند دقیقه چرت زدیم. بعد رسیدیم به قسمت خوب برنامه و مثل خرس هر چی دم دستمان بود خوردیم. بعد کوله های حمله ولباس های صعود را آماده کردیم و به داخل کیسه خوابهایمان خزیدیم. اما بعد از چند دقیقه از شدت گرمای ناشی از گازهای روشن داخل پناهگاه وتعدد نفرات مجبور شدیم زیپ کیسه خوابمان را پایین بکشیم .نصفه شب بود که ناگهان دیدیم مثل آبشار از تخت بالایی ، آب دارد به سر و رو وکیسه خوابمان می ریزد . ظاهرا بالایی ها داشتند برف آب می کردند که ظرف آبشان برگشته بود. ((بابا هنرمندا ، دمتون گرم ، کلی حال دادید ...!!)) جملاتی بود که نصیب اون بدبختا می شد. خلاصه فیلمی بود اون شب...!!

 گلاب به رویتان !! این رفع حاجت توی این سرما هم شده  عذاب الیم.

 

روز دوم: 22 بهمن 82

ساعت 3:30 صبح بیدار شدیم . لباسهای صعود را پوشیدم . و یه صبحانه مختصری خوردیم . ساعت 5 صبح در زیر نور مهتاب شروع به حرکت کردیم. حامد چون حالش خوب نبود در پناهگاه ماند.حدود ساعت 6 صبح بود که توانستیم نور خورشید را در افق سرخ رنگ شرق ببنیم.

ای ایران سرای امید                      وزبامت سپیده دمید

بنگر که از این ره پرخون                 خورشیدی خجسته دمید

زیر آبشار یخی شدت باد افزایش یافته بود. هنگام صعود اصلا جرات نمی کردم به بالا نگاه کنم. فقط به قدم های نفر جلوییم که وحید بود نگاه می کردم و به فکر قدم بعدی بودم . نزدیکهای تپه گوگردی بود که دیگر هوا کاملا روشن شده بود. پرتقالهایی که از شدت سرما مثل سنگ شده بود را قاچ زدیم و خوردیم. شدت باد سرد به حدی بود که عینک طوفانم کاملایخ زده بود و بدون استفاده شده بود. فقط باید راه می رفتی ،اگر می ایستادی از شدت سرما بدنت خشک می شد. 100 متری زیر قله باد به حدی شدید شده بود که اگر دقت نمی کردی راحت تورا از روی گرده سنگی به آن طرف پرتاب می کرد. ای خدا فقط نیم ساعت دیگر. این قدمها دیگر متعلق به من نیست . این نیرو یقینا از جانب من نیست.

یا حسین ! یا زهرا! دیگر جایی بلندترازاین جا نیست . دیگه تموم شد. ساعت 11 بود که بر بام ایران ایستاده بودیم . (ارتفاع 5671متر) وحید و آرش را در آغوش گرفتم. تلاش وحید برای باز کردن پرچم وعکس گرفتن خیلی خنده دار بود. یک فریاد بلندی سر وحید کشیدم تا بی خیال پرچم بشود. آقا داوود که برای عکس گرفتن دستکشش را درآورده بود ، دستش را سرما زد ومن دستش را زیر بغلم گرفتم. دیگر ماندن بیشتر از این جایز نبود. ابرها از دوردست همچون اسبی رمیده در حال حرکت به سوی  قله بودند.

هنگام فرود تازه فهمیدیم مصیبت ما تازه شروع شده. توی این شرایط کافی است فقط یه کمی خودت را ببازی، دیگر کارت تمام است. در کنار بوران سوزناک شدید ، حالا هوای مه آلود را هم داشتیم . یه لحظه یک صحنه خنده دار وجالب را روبرویم دیدم؛ بچه ها به ناچار روی زمین نشسته بودند وروی سنگ وبرف خودشان را سر می دادند تا به پایین بروند.

 پایینتر توانستم کلاه گرتکسی که از سرم کنار رفته بود را دوباره سرم کنم. ای خدا چرا این گوش من چرا اینقدر درد می کند؟ نکند سرمازده شده باشد. بالاخره 4 ساعت دیگر پایین رفتیم تا به بارگاه رسیدم. قیافه مان خیلی خنده دار شده بود . مژه ها یخ زده ، پوست صورت ملتهب وقرمز ، موهای سیخ شده زیر کلاه و دماغ آویزان !!

حدسم درست بود گوشم دچار سرمازدگی شده بود و حسابی بی حس ودرد ناک شده بود. حامد ما را در آغوش گرفت و بوسید وتبریک گفت. چشم بچه ها از گوگرد قله حسابی زرد ودردناک شده بود. با چایی چشمان همدیگر را شستشو دادیم.

یه سوپ قارچ و مرغ درست کردیم و خوردیم ودرون کیسه خوابهای گرم ونرممان  خزیدیم و به خواب شیرین رفتیم.

 

روزسوم:23 بهمن 82

نصفه شب خوابم نمی برد. چراغ پیشانی ام  را بستم  و به سمت در پناه گاه حرکت کردم. از آن صحنه ای که دیدم حقیقتا ترسیدم . برف وبوران شدیدی بیرون برقرار بود . انگار که دماوند از کار ما به خشم آمده وداشت حسابی تلافی می کرد.

(( وحید ، بیداری ؟ ))  (( آره )) (( وحید بیرون جهنمه )) (( بگیر بخواب !! تو هم مارو گرفتی ))

 

دیگر صبح شده بود و همگی بایک حالت شک وتردید بیدارشدند.تنها بارقه امید ما برای اینکه در پناه گاه به امید هوای خوب نمانیم وپایین برویم دستگاه GPSای بود که همرا همان بود و مسیر بالا آمدن را داشیتم و می توانستیم روی همان مسیر به پایین برگردیم. صبح همین که گفتیم که ما GPS داریم وهرکه خواست می تواند با ما پایین بیاید ، همگی استقبال کردند. یه تیم 25 نفره بارگاه را ساعت 9:30 ترک کردیم و حامد با دستگاه در جلوی صف مسیر را پیدا می کرد.بعد از 5 ساعت به جاده خاکی رسیدیم . همانطور که می دانید دستگاه موقعیت یاب ماهواره ای و25 ماهواره  اطراف زمین مربوط به آن ،  متعلق به کمپانی گارمین آمریکا می باشد و این دستگاه بعد از روزی که ما کلی شعار نثار آمریکای جهانخوار کردیم ما را نجات داد.!!! از دوستانی که حتی یک تشکر خشک وخالی از حامد به خاطر  لطفی که کرده بود نکردند ، خداحافظی کردیم وبه سمت کرج حرکت کردیم.

خدایا شکرت.