يادداشتهاى يك كوهنورد

پلخواب

تا به حال اینقدر پلخواب را زیبا ندیده بود . گلهای  کوچک زرد رنگ  وچمن سبز، زیر دیواره را فرش کرده بودند. هوای مه آلود در کوه های منار و کرچان و باران بهاری  ، حس وحال بودن در  یک منطقه جنگلی را در اون القاء می کرد.

ابزارهایش را مرتب کرد  ، هر کدام از  ترای کم ها را در یک اسلینگ انداخت   ، کیلها را بر حسب اندازه شان در یک کارابین قرارداد و با یک تسمه به دور شانه اش حمایل کرد . رکابها را نیز آماده کرد ، یک نیم نگاهی هم به گره هشت وتونیک انداخت ، دیگه همه چیز ردیف بود. (حمایت آماده... صعود می کنم...)

یه نگاهی به مسیر ((نگار ))انداخت . با سنگ درگیر شد ، مسیری که سال پیش روی آن می دوید حالا براش خیلی سنگین شده بود . تعطیلات طولانی عید وتمرین نکردن واضافه وزن آوردن  حسابی کارش را سخت  کرده بود . یه نگاهی هم به مسیر سمت چپی انداخت ، یادش آمد که سال پیش همین موقع چه پاندولی بلندی روی اون داده بود و بعد به خاطر آسیب دیدگی مچ پای راستش تاسه ماه از کوه وسنگ دور بود. نه اینبار دیگر نباید اول سال دچار آسیب دیدگی می شد مگرنه تا آخر سال دیگر کوه نوردی را از دست می داد.  هنوز یکی ودو متری بالا تر نرفته بود که دوباره پایین آمد .  شاید ترس ، شاید عدم آمادگی ، شاید مرور خاطره آسیب دیدگی اش ،... .

از دوستانش خیلی خجالت کشید . مخصوصا از مربی اش آقا کامران که اون هم اونجا بود. دلش را به در یا زد ودوباره شروع به صعود کرد. وقتی که به شکاف مسیر رسید دوعدد کیل مینیاتوری را در شکاف جازد روی یکیشان اسلینگ حمایت وروی دیگری رکاب زد ، دیگه خیالش راحت شده بود وبا آرامش بیشتری کار می کرد . ابزارها یکی بعد از دیگری درون شکافت جا می گرفت واو بالاتر می رفت.

همیشه از ابزارگزاری در شکاف سنگ و صعود مصنوعی لذت می برد. یه نگاهی به ساعتش انداخت یکساعت ونیمی بود که از صعودش می گذشت . خیلی خوب می دانست که این اصلا آمار خوبی نیست . اگر برای یک چنین مسیری روی دیواره علم کوه اینقدروقت صرف کنی که باید دو سه روزی روی دیواره باشی.  یه نگاهی به حمایت چی اش که آرام ومظلوم وصبورانه به صعود اون نگاه می کرد انداخت. بیچاره اینقدر به بالا نگاه کرده بود که گردنش درد گرفته بود . یه ماشا ءالله و دمت گرمی از بالا برای سعید که حمایت می کرد فرستاد. مسیر را تمام کرد و بعد سعید ابزارها را پشت سر اون جمع کرد و بالا آمد.

بعد از پایین اومدن از مسیر می توانست طعنه های ریز ودرشت دیگران  را بشنود . بی اعتنایی ها وکم محلی ها را خیلی  خوب احساس می کرد. 

هر چند زیبایی پلخواب آنقدر زیاد بود که خیلی راحت تمام اینها را به زودی فراموش کرد .و  هنگامی که در کارگاه مسیر(( تداوم)) به بستر خونی و زحمی شده ناخنهایش نگاه می کرد با خودش تکرار می کرد ؛

دنیا نیرزد به آنکه پریشان کنی دلی                             زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی