يادداشتهاى يك كوهنورد

زیارت

 هفته قبل یک اردوی باز آموزی امداد کوهستان به همراه بچه های تیم امداد و نجات کوهستانی توچال ، به مدت چهار روز در استان چهار محال بختیاری ودر شهر کرد داشتیم. اصلا فکر نمی کردم این استان این قدر زیبا باشد. جای همه شما دوستان خالی . ..  به محض گرفتن عکسهای این برنامه از بچه ها ،  سفرنامه این برنامه را در وبلاگ قرار خواهم داد.

اما در مسیر برگشتمان از قم رد شدیم وبه پیشنهاد بچه ها قرارشد یه توقف کوتاهی در شهرداشته باشیم وبه زیارت حضرت معصومه برویم. از همان بدو ورودمان یه صحن حرم احساس کردم که توی یه کشور عربی هستم . تعداد زایران عراقی بسیار زیاد بود.بعد از سقوط صدام ،  عراقی ها خیلی راحت تر می توانند برای زیارت به ایران بیایند.

چند سالی می شد که برای زیارت جایی نرفته بودم. کفشهایمان را در آوردم وپس از تحویل آنها و گرفتن شماره،  با یک بسم الله وارد شدم. از همان لحظه اول احساس کردم وارد یک دنیای دیگری شده ام. اما نه یه دنیایی روحانی و معنوی ، دنیایی که برایم خیلی گنگ و نا آشنا می نمود . یه چیزی شبیه یکی  از معبدهای بودایی  یا هندویی . هر کسی به طرز عجیبی مشغول دعا خواندن بود. یک پیرمردی را دیدم که با حالی نزار تند وتند در حال دعا واستغفار بود . هر چه سعی کردم بفهم که این بنده  ی خدا به چه زبانی دعا می خواند نفمیدم. باز هم جلوتر رفتم ولی اصلا شبیه زبان عربی نبود.

هر چی اطراف را می گشتم ، غریبی این دنیا برایم بیشتر می شد . مردمی که بدون توجه به اینکه این ضریح قبلا چند بار بوسیده شده ، خودشان را به در ودیوار می مالیدند و آن را می بوسیدند.

 ناگهان یه صحنه ای دیدم که نزدیک بود چشمم از حدقه در بیاد . عراقی ها بعد از زیارت ضریح به پشت می شدند و پشت و کمرشان را مثل خرسها که پشتشان را به درختها می مالند ، به ضریح می مالیدندو بالا وپایین می کردند!!! این ها  همان کسانی که هستند که  مرتد و کافر می خواندیمشان . متجاوز و کشتنشان را واجب می دانستیم . هشت سال به روی هم اسلحه کشیدیم وبهترین جوان هایمان را فدای جاه طلبی حاکمان همدیگر کردیم. و حالا دوش به دوش همیدگر مشغول زیارت ودعا و استغفاریم!

 در گوشه ای دیگر تعدادی از طلبه های جوان مشغول بحث ومناظره  بودند .خیلی دوست داشتم که نزدیک می رفتم و گوش می کردم که چه می گفتند. آیا این بحثها می تواند در بیشتر دیندارشدن من موثر باشد؟ اصلا چرا شما ها کنج این جا را برای بحث و مجادله انتخاب کرده اید ؟ چرا به داخل شهر و به میان جوانها نمی روید ؟ حیف که وقت زیادی نداشتیم وباید زود برمی گشتیم.

اینقدر با تعجب به این ور و آن ور نگاه می کردم که قیافه ام خیلی خنده دار شده بود . یه لحظه متوجه نگاه یه روحانی ای شدم که متوجه حالت من شده بود وداشت مرا نگاه می کرد. دیگر طاقت نیاوردم و بیرون زدم.

بیرون با بچه های توی صحن حرم می چرخیدیم. گنبد حضرت معصومه در حال تعمیر وباز سازی   بود. راستی چرا باید در کشوری که فاصله غنی وفقیر اینقدر زیاد است ، گنبد را خراب کنند و آنرا مجددا از طلای ناب بسازند ؟

 یه اطاقی بود که بالا سر اون نوشته بود ((‌پاسخگویی به مسایل شرعی )) یکی از بچه ها که به قولی معروف اصلا کم نمی آورد وخیلی پر رو بود گفت :  بچه ها من یک مشکل شرعی دارم ، برویم داخل و بپرسیم. داخل رفتیم . یک روحانی پشت یک میز ساکت و آرام  نشسته بود.  از بس  کتاب های قطور و کهنه روی میز چیده شده بود ،  که فقط سرش معلوم بود . ما هم یه سلام و خسته نباشیدگفتیم و نشستیم. دوست ما هم بدون مقدمه و  با یه حالت جدی برگشت گفت : حاج آقا   ما که امکانات فضا نوردی برایمان  فراهم نیست ، چه کار باید بکنیم؟  حاج آقا اول یک نگاهی کرد و بعد از اینکه دوزاری اش افتاد داد زد : پشید برید بیرون...

خلاصه فیلمی بود آن روز . بگذریم.

 

این حرفهای من اصلا به مفهوم ضد دین بودن من نمی باشم .  من با تمام و جودم به حضور حضرت مهدی اعتقاد دارم. معجره ایشان را با چشمهای خودم، دیده ام. هنوز هم خجالت می کشم که به مکه ومدینه و کربلا و نجف بروم . از اینکه با این همه بار گناه ، ادعای مسلمانی وشیعه بودن در حضور امیرالمومنین یا پیامبر کنم . هنوز هم وقتی که نوحه امام حسین را در ایام محرم می شنوم بدنم می لرزدو مثل بچه ها  بر مظلومیت  ایشان گریه می کنم.

یادش بخیر وقتی در دبیرستان دهخدا  بودیم یک  دبیر ریاضی به نام آقای صفری داشتیم. هر وقت نمازخانه دبیرستان خلوت می شد ، ناراحت می شد و می آمد سر صف و آن چنان منطقی و با سخنان عاطفی  ونفس گرمشان دل بچه ها را نرم می کرد که سر ظهر دیگر جای سوزن انداختن در نمازخانه مدرسه نبود. بچه ها نه از روی اجبار ، بلکه از روی علاقه ای که پیدا می کردند ، می آمدند ودر نماز جماعت شرکت می کردند. چه صفایی داشت ....

اما از وقتی که وارد دانشگاه شدیم دیگر از این چیزها خبری نبود و حالا اینجا پر است از چیزهای رنگارنگی که چشمات رو حسابی مسحور خود  می کنند !!

 وقتی به تلویزیون پناه می بری  تا دو کلمه حرف حساب بشنوی ،  بلکه این دل سنگ شده و زنگار گرفته ات نرم شود .... دیگه چه بگم ؟ آن چیزی که عیان است ، چه حاجت به بیان است ؟

انگار به حال خود ت توی  این دنیا رها شده ای . دلم  تنگه ، دلم هوای شنیدن آن سخنان شیرین و آتشین آقای صفری رو داره .....

(( دیگر وقت آن نشده است که برگردی ؟  ))