يادداشتهاى يك كوهنورد

برای کودکی که خواهد آمد…

آمدنت حس عجیبی بود ، مثل یک موج بزرگ توی ساحل اقیانوس . هم می توانست سرشار از ترس و وحشت باشد وهم یک قوس زیبا برای سر خوردن ورفتن تا آن سر آرزوها.

آب زنید راه را ، هین که نگار می رسد…

تو ، نگار من در راه بودی ومن باید راه را آب و حارو می کردم . باید دل و روح و احساس و قلب را آب وجارو کرد برای آمدنت. خیلی کارها باید کرد . باید هرچه زنگار و بدی وغل وغش است پاک کرد و دور ریخت ، باید دنیا را آذین بست برای آمدن هر تحفه ای از بهشت، سارا وسارا ها ، نفس های خدا دمیده شده در کالبد خاکی انسان . اما من هنوز در تردیدم وناباوری …

گاهی اوقات دلم غش می رود برای آمدنت ، اما وقتی به دنیا فکر می کنم ، وحشت می کنم، سارا باور کن دوست دارم فریاد بزنم نیا ، نیا و همان جا پیش فرشته ها بمان. دنیایی که ما ساخته ایم ، دنیای تو نیست، اینجا موج می زند از بدی ، خشونت و دروغ.

سارا تو هنوز نمی توانی باور کنی ، اما در دنیایی که ما آدم بزرگها ساخته ایم ، آدمها به راحتی همدیگر را می کشند ، شکنجه می کنند و عزاب می دهند، بهم دروغ می گویند وعشق ، این ودیعه ی الهی را به منجلاب پست ترین زشتی ها ذبح می کنند. آدمها نقابهایی ساخته اند از تزویر و دروغ وهمه چیز یک جور عجیبی بهم ریخته.

سارا ، سالانه میلیونها کودک قربانی جنگ می شوند ، استثمار وبردگی . باور می کنی دنیا اینقدر بی رحم شده باشد؟

سارا توی سرزمینی که تو خواهی آمد ، همه چیز بهم ریخته ، آنقدر بهم ریخته که فکر می کنی هیچ چیز سر جایش نیست. همه جا موج می زند از آدم ، آدمهایی که اکثرا نمی دانند برای چی آمده اند ، واصلا در این دنیا چه می خواهند ؟ مردمانی که حیران و سرگردان گیج می خورند و بدی می کنند.

نمی دانم اگر از من اجازه آمدن بخواهی ، بگویم بیا یا نه ؟ ولی سارا ، تو برای آمدن که احتیاج به اجازه من نداری ، تو مخلوق خدایی هستی که همه چیز است ، بزرگ ، لطیف ، مهربان ، مقدر و حسابگر.

اگر تقدیر بر آمدنت باشد ، همه چیز را برای آمدنت مهیا می کند و دفتری برایت می نویسد به نام تقدیر و سرنوشت وتو را با دوفرشته ی کوچک ومهربان راهی دنیا می کند ، تا فرشته ها هم مراقبت باشند و هم اعمالت را در همان دفتر بنویسند ، تو بالاخره بر خواهی گشت و پاسخگو خواهی بود.

سارا ، تو و تمام کوچولوهای دیگری که می آیید ، لایق بهترین ها هستید ، هیچ فرقی نمی کند کجای این دنیا باشد.

همه ی شما متبرکید و مقدس ، نفس های خدایید در کالبد مرده ی یک مشت خاک . شما همه فرشته اید ، تکه ای از خدا ، در بی انتهای پاکی ومعصومیت ، اما نمی دانم و نمی توانم بفهم ، دست تقدیر است یا جهل زمانه که چرا کودکی در کشورهای فقیر آفریقا از مادری بیمار ورنجور متولد می شود و چشم باز می کند به تابلوی نکبت و گرسنگی ، بیماری و ایدز و کودکی در آن سوی دنیا در شرایطی کاملا متفاوت در بهداشت و علم و رفاه پا می گذارد به دنیایی که از همان ابتدا بی عدالتی و تبعیض معنایش می کند.

سارا ، من از فقر ، گرسنگی و جنگ می ترسم . من از جنگ حتی برای تو هم می ترسم.برای سارا های سرزمینم ، چه فرقی می کند که ما سلاح اتمی یا قدرت هسته ای داریم یا نه ، و یا اصلا به دنبال فن آوری هستیم یا نه ، چرا باید هراس تهدید و جنگ  شما را تهدید کند و مارا بترساند. کوچولوی قشنگم ، تو چه می دانی جنگ ، تهدید ، دعوا و دروغ چه رنگی است ؟ نمی دانم چرا ، اما می ترسم وقتی بیایی ، هراس و تهدیدها سایه بگستراند بر زندگیت ، می ترسم نتوانیم ما آدم بزرگ ها ، راه را آب وجارو کنیم برای آمدنتان.

ولی سارا به بدی ها فکر نکن ، بدی ها از ابتدای خلقت بوده ، اما در کنار خوبی ها ،  خوبی هم هست و زیبایی . هنوز ایمان هست و مردان با ایمانی که اوتاد خدایند ، مردانی که رنگ وبوی خدایی دارند ، پاکی و صداقت و زیبایی هست و مردانی به پاکی وزلالی آب وزنانی به لطافت و تقدس آسمان.

خوبی هنوز هم هست و  من معتقدم با آمدن هر سارایی در این دنیا ، خوبی هم متولد می شود ، پس باور کن که هیچ وقت خوبی و صداقت و پاکی از بین نمی رود.

 

 

سارا ، اگر پاکی وصداقت شما فرشته کوچولوها نبود ، خلقت دوام نمی یافت و دنیا با بدی و پلشتی از هم می پاشید . پس باشید و بیایید تا معنای تمام خوبی ها ، صداقت ها ، پاکی و تقدس ها از بین نرود.

سارا ! بیا دخترم ، بیا که دنیای خاک گرفته واحساس های از هم پاشیده مان محتاج نفس روحانی و پاک تو است.