يادداشتهاى يك كوهنورد

خاطره یک عملیات امدادی

بیان خاطره ها ضمن آنکه می تواند جالب وسرگرم کننده باشد ، از جنبه آموزشی و دانستن نکاتی که شاید کسب تجربه آنها برای آدم مقدور نباشد ، بسیار مفید می باشد. شاید خواندن این خاطره من هم خالی از لطف نباشد. اما ماجرا از این قرار بود که :

تاریخ : جمعه 24 مهر ماه 83

مکان : قرار گاه شیرپلا

زمان : حدود 8 صبح

 در داخل پناه گاه مشغول خوردن صبحانه با دوستان امدادگر بودیم که ناگهان چند نفر سراسیمه وارد شدند و اطلاع دادند که یک نفر زیر آبشار کافه ابولفضل سقوط کرده و وضع وخیمی دارد. بلافاصله من ودوستم مهدی به سمت پایین حرکت کردیم. در زیر پله ها دیدیم که یک مرد جوان درشت اندام با سری شکافته   نشسته است . بلافاصله با پانسمان فشاری خونریزی شدید وی را کنترل کردیم. علائم حیاتی و نشانه های ترومای سر را در مورد وی بررسی کردیم. خوشبختانه مصدوم هوشیاری مناسبی داشت و نشانه های ترومای سر را نیز نداشت. با کمک کوهنوردان وی را با برانکارد به داخل پناهگاه و داخل درمانگاه بردیم.

در داخل درمانگاه مجددا فشار خون ، ضربان و معاینات ثانویه را بر روی وی انجام دادیم و با تماس بی سیم با دکتر تیم مستقر در ایستگاه 1 تله کابین توچال، وضعیت وی را گزارش کردیم که دکتر، تجویز گرفتن رگ و رینگر شوت و تزریق دگزامتازون را دادند.

ضمن هماهنگی با امداد هوایی مصدوم را به بالای پد هلیکوپتر شیر پلا منتقل کردیم.تیم چهار نفره ی ما خوشحال از اینکه تا دقایقی دیگر عملیات امدادی خاتمه می یابد و مصدوم به پایین ، به سرعت منتقل خواهد شد منتظر رسیدن هلیکوپتر بودیم.

اما اینبار ظاهرا " قضیه فرق می کرد . از شانس ما یک خلبان کم تجربه وناشی مسوول پرواز هلیکوپتر اورژانس بود و ضمن اینکه چند بار در محوطه بند یخچال دور زد به بهانه اینکه در شیر پلا به خاطر ابری بودن هوا دید کافی ندارد برگشت .

چاره ای نبود . مجبور بودیم که مصدوم را از مسیر اوسون به سمت پایین ببریم؛ شاید که در پد داوودی یا هتل اوسون بتوانیم پرواز را انجام دهیم. مصدوم را در داخل بسکت محکم ثابت نگاه داشتیم.

 با کمک کوهنوردان دلسوزی که صعودشان را به خاطر وضع وخیم مصدوم ، لغو کرده بودند. با مشقت فراوان و چند ساعت حمل بسکت سنگین به هتل اوسون رسیدیم.

پس از هماهنگی مجدد با امداد هوایی اورژانس ، خسته و کوفته روی پد منتظر رسیدن هلیکوپتر بودیم.

صدای هلیکوپتر که در کوه از دوردست شنیده می شد نوید بخش پایانی خوب پس از روزی سخت و طاقت فرسا بود.

 اما اینبار تقدیر بازی دیگری با ما داشت. دوستم رضا روی پد ایستاده بود و بعنوان مارشال مشغول راهنمایی خلبان بود. من هم یک گوشه نشسته بودم تا بتوانم عکسهای خوبی بگیرم. هلیکوپتر نزدیک ونزدیک تر می شد باد شدید و صدای وحشتنکاک آن خیلی هیجان برانگیز بود. اما آنچیزی را که از درون دوربینم می دیدم نمی توانستم باور کنم.

یا زهرا ! این چرا اینطوری فرود اومده ...  . نصف چوب اسکی هلیکوپتر روی پد قرارداشت و نصف دیگر آن بیرون بود . خلبان مجددا تلاش کرد که کاملا روی پد بنشیند و فرودش را اصلاح کند اما نتوانست و هلیکوپتر به سمت عقب متمایل شد و در آستانه سقوط قرارگرفت؛ مرگ رو جلوی چشمام می دیدم !! فکر می کردم تا چند ثانیه دیگر تیکه تیکه می شویم . فقط فرار و دیگر چیزی ندیدم!!!

....

......

این خلبان ....! چرا اینجوری فرود اومد. نزدیک بود همه رو بکوشه .... فحش وفریادی بود که رضا و بچه ها پشت بیسم داد می زدند.

هاج و واج از اتفاقی که اوفتاده فقط خدا را شکر می کردیم که زنده موندیم.  خلبان ناشی هم فرار را بر قرار ترجیح داد و به پایگاهش برگشت. باز چاره ی نبود و مجددا مصدوم را به پایین و میدان دربند منتقل کردیم.

اما گذشته از اینها براستی جایگاه امداد ونجات هوایی در کشور ما با توجه به حوادثی که ممکن است در مناطق صعب العبور رخ دهد و تنها راه دسترسی وکمک رسانی ، امداد هوایی باشد ، بسیار تاسف برانگیز است. هیچ وقت یادم نمی رود برای آن دو کوهنوردی که در بیستون از دیواره پرت شده بودند و فوت کرده بودند ، برای استارت هلیکوپتر چیزی حدود 2 میلیون پول می خواستند.

حتما شما سریال هلیکوپتر امداد را دیده اید . هر چند بسیاری از عملیاتهای نجات آنها اغراق آمیز می باشد اما داشتن همین امکانات فوق العاده ، نشان از پیشرفت آنها در کار امداد ونجات می باشد.

راستی بد نیست بدونید هلیکوپترهای هلال احمر این کشور که تعداد آنها از انگشتان یک دست هم کمتر می باشد ،  چنان وضع فلاکت باری دارند که موقع پرواز ، خلبان تمام فیوزهای هشدار دهنده را قطع می کند تا موقع پرواز مدام صدای بوق بوق نشنود!!!