يادداشتهاى يك كوهنورد

لاتزع قلوبنا بعد اذ هدیتنا...

این دهان بستی دهانی بازشد
تا خورنده ی لقمه های راز شد
این دهان بربند تا بینی عیان
چشم بند آن جهان حلق ودهان
لب فرو بند از طعام وزشراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
برامیدراه بالا کن قیام
همچو شمعی پیش محراب ای غلام
طفل جان ازشیرشیطان بازکن
بعدازآنش با ملک انباز کن
گرزشیردیو تن را وابری
درفطام او بسی نعمت خوری
گرتو این انبان زنان خالی کنی
پر زگوهرهای اجلالی کنی
چندخوردی چرب وشیرین ازطعام
امتحان کن چندروزی درصیام
چندشبها خواب راگشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
از طعام الله و قوت خوش گوار
برچنان دریا چو کشتی شو سوار
باش در روزه شکیبا و مصر
دمبدم قوت خدارا منتظر
کان لب خشکت گواهی میدهد
کاو به آخربرسرمنبع رسد
خشکی لب هست پیغامی زآب
که به مات آرد یقین این اضطراب