يادداشتهاى يك كوهنورد

سلام محمد جان

چطوری پسر؟!

خیلی وقته که ندیده بودمت. دلم برات خیلی تنگ شده بود.

چقدر از دست دادن با تو و اون دستهای مردونه ات لذت می برم . نمی دونی چقدر  از اینکه اون صورت با  ته ریش تیغ تیغیت رو می بوسم ،خوشحالم .

محمدجان هنوز هم می توان برق شیطنت را از اون پشت نگاه نافذت خوند . هنوز هم می شه از پس اون لبخند صمیمی ، شور و اشتیاق تکرار برنامه های گذشته رو خوند .

یادته چه برنامه هایی رو با هم رفته بودیم . من ، تو ، حمید ، مسعود  و وحید.

یادت می یاد چه دهلیز خطرناکی رو، توی دل جنگلهای بکر کجور،  پایین رفته بودیم و به یک پرتگاه غیر قابل عبور برخوردیم و  هوا هم رو به تاریکی گذاشته بود و همگی مان خسته و گرسنه،  نا امید نشسته بودیم و بد خلقی من هم توی اون شرایط گل کرده بود و بعد از مدتی ناگهان تو رو ،اون ور رودخونه،  پایین دیدیم . نمی دونی که چقدر خوشحال شدیم از اینکه تو ، با جسارت بی نظیرت ، تونستی توی اون شرایط سخت یک راه عبور پیدا کنی .

یادت می یاد می خواستیم یک صعود زمستونی خط الراسی از ناز به هفتخوان بریم. اون هم با چه وسایلی !!!! یادته چه برفکوبی سخت و سنگینی داشتیم. یادته بعضی جاها تا سینه توی برف فرو می رفتی و بچه ها با هزار زحمت بیرون می آوردنت. من هم نامردی نمی کردم و آخر صف از خنده ریسه می رفتم بخاطر این تلاش بامزه و بدون نتیجه ما برای بالا رفتن. یادته اون شب، چه برفی تا صبح اومد و من و تو حمید توی اون تونل برفی چه شب خاطره انگیزی را تا صبح سپری کردیم. یادته وقتی وارد روستای کلوان شدیم همه اهالی ده از اینکه ما زنده ایم تعجب کرده بودند!!!

مگر می شه این همه خاطره زیبا را به این راحتی فراموش کرد ؟ مگر می شه اون صعود بی نظیر تو و حمید بر روی دیواره های علم کوه و بیستون را به این راحتی ها فراموش کرد ؟مگر می شه اون صعود حماسی زمستانی  تو و مسعود رو به هفتخوان به  فراموشی سپرد؟

یادته؟ اومدی بودی برای برنامه صعود زمستانی انفرادیت به دماوند از من وسیله بگیری ومن همینطور هاج و واج از اینکه توی ذهنت چه می گذره ، دم در بهت نگاه می کردم. و  وقتی از دماوند  برگشتی؛ به حمید گفتی که پیداش کردم . دیگه کافیه ... و معلوم نبود که تنها ، وسط زمستون توی دماوند بین تو ، خدا و محبوبت چه گذشته است ...

یادته توی پلخواب به من نهیب می زدی که اگر می خواهی دیواره بری باید خیلی فرزتر از اینها صعود کنی . کنار جاده چالوس  ماندنهای ما  با آن کوله های بزرگ برای برگشتن یادش بخیر. هنوز هم نمی دانم چطور تونستیم 5 نفره با کوله های چند روزه زمستونه سوار یک رنوی قراضه بشیم وبه کرج برگردیم.یادته همیشه برام سوال بود تو چطور این همه وسیله رو می تونستی توی کوله ت جا بدی. یا مثلا توی یک برنامه جنگل که همه ی ماها تا زانو توی گل رفته بودیم ؛ حتی یک لکه کوچک گل هم روی کفشهای اسپورتکست نشسته بود. و چه بگو بخندی ما سر این قضیه ها داشتیم.

محمد جان از آخرین برنامه مان خیلی می گذره . توی این مدت خیلی اتفاقات افتاده . راستی  محمد چه بر ما گذشته است ؟ چرا بعد از این مدت، اینقدر را ههای زندگی ها یمان از همدیگر متفاوت شده است ؟ مگر ما همان تیمی نبودیم که طبق گفته ی خودت خیلی حرفها برای گفتن وانجام دادن در کوهنوردی داشتیم . مگر جسارت و آمادگی جسمی ما ها کم بود . وسیله چه اهمیتی داشت وقتی صمیمیت و دوستی ما می تونست جای هر کمبودی رو جبران کنه. مگر همه ی ماها طالب ساده زیستی نبودیم. مگر همه مون یک دلتنگی مشترک نداشتیم ؟ مگر همه مون از اینکه با تحمل سختی و رنج صعود می تونستیم اون مناظر زیبا و رویایی رو توی طبیعت ببینیم ، شاد وخوشحال نمی شدیم ؟

چه بر سر خودمان آورده ایم؟ کجاست اون شور ونشاط ،هیجان و اضطراب شب از قبل از برنامه ؟ کجاست تکرار صعود های ماجراجویانه مان ؟

هفته پیش که باوحید، پیشت اومده بودیم  با عکس گرفتن من از خودت موافق نبودی ومن این عکس بالا را مخفیانه  از تو و وحید گرفتم. هنوز هم  افق دیدت ، اون قله های دور دست هستند .

چرا وضع باید اینگونه باشد که گرفتاری زندگی و روز مره گی ، بر آرزوها و رویاهامان غالب شود ؟ چرا تو و مسعود باید اون نوع ، منزوی زندگی کنید ؟چرا حمید و وحید باید این راه رو انتخاب کنند ؟

به خدا می ترسم محمد . می ترسم از این همه افراط وتفریط . از آینده می ترسم. از این همه درهم ریختگی وشلوغی شهر. از این ترافیک سنگین و این همه مردم سرگردان توی خیابون ها . از زلزله تهران !!

از بحرانهای اجتماعی . از روز مرگی و فراموشی هدف زندگی .

محمد جان خیلی دلتنگم .  خیلی حرفها برای گفتن دارم. خیلی .... خیلی ...

شاید هفته قبل که پیشت بودیم فرصت نشد این حرفها را بهت بگم ولی باز هم بهت سر می زنم. این دفعه سر زمین و بعد از آبیاری اون و نشستن زیر سایه یک درخت و چایی شیرین و نون پنیر سبزی خوردن .

خیلی آقایی . خدا حافظ.