يادداشتهاى يك كوهنورد

این حرفها رو ، جدی نگیرید...

نمی دانم اسم این کار را چی می شه گذاشت ؛ دیوانگی ، حماقت ، انسان دوستی ، حس انجام وظیفه ، وجدان ، دلسوزی ، عشق یا ... .

نمی دانم به حمل یک بسکت 110 کیلویی از ساعت 5 غروب تا ساعت 2 بعد از نصف شب روی سنگهای یخ زده شیرپلا و پس قلعه چه می شه گفت .

تنها هلیکوپتر امداد هوایی پایتخت این کشور ، وهمونی که نزدیک بود همه مارو توی یه ماموریت بکشه ، چند وقت پیش توی اتوبان سقوط کرده وحالا چهار چرخش رو هواست.

امداد هوایی منتفی است وحالا نجات جان یک انسان دچار بیماری قلبی تنفسی نیازمند غیرت و حمیت بچه های گمنام و کم ادعای امداد ونجات  و جسارت بی نظیر آنها می باشد.

((آقا محسن چطوری ؟ فقط چشاتو ببند و اصلا به چیزی فکر نکن . الان می رسیم پایین . این پتو رو روی صورت می اندازم تا برف رو صورتت نشینه.))

یکی از بچه ها که جلوی بسکت رو گرفته بود ناگهان سر می خوره  بسکت رها می شه و بین زمین وآسمان  بخاطر طناب حمایت متوقف می شه . اون هم چند متر پایین تر با پوست کلفتی دست میندازه ویک میله مسیر رو می گیره . پشت سرش رو نگاه می کنه.  فقط نیم متر با پرتگاه 30 متری فاصله داشت.

ماه هم کم کم از پشت دیواره شروین بیرون می یاد. نور زیبای مهتاب بهترین هدیه برای بچه ها می باشد.

توی مسیر هیچ کس نیست . تنها ماه و اونی که بر همه چیز واقفه ، شاهد تلاش بچه ها می باشند.

رسیدن بچه های پایگاههای دیگری که برای کمک اومده اند روحیه ای دیگه ای به بچه ها می ده.

در نهایت دیدن نور چراغ گردون ماشین که داره اون جاده گلی و پر از سنگلاخ را با مشقت بالا می یاد نوید بخش پایین کار می باشد.

اصلا مهم نیست که برنامه کوهی که برای شنبه ویکشنبه با دوستت می خواستی بری ، بهم بخوره . اصلا مهم نیست که همراهای مصدوم وسط راه بپیچودند و در بروند .اصلا مهم نیست که به جای جمله خسته نباشید بشنوی وظیفتون بود . مهم این است که وسط این ماجرا وسیله هات دو در شده و حالا باید در بدر دنبال اونا بگردی .

راستی این حرفها رو ، اصلا جدی نگیرید...