يادداشتهاى يك كوهنورد

ازاوان تا خزر ( جواهر ده )-بخش اول

وقتی از مسیر پیش رویت چیزی جز یه گزارش برنامه مبهم مربوط به چهار سال گذشته و یک نقشه پراز اشکال چیزی اطلاع نداشته باشی ؛

وقتی فاصله بین گرفتن تصمیم برای اجرای برنامه و حرکت بیشتر از دوساعت نباشه ؛

وقتی پس از کلی چونه زدن بادوستات نتونی برای اجرای برنامه اونها را مجاب کنی و در نهایت  بیشتر از دو نفر نشوید ؛

وقتی پس از گذشتن از پنج گردنه ،  به آخرین گردنه مسیر می رسی و پشت سرت رو نگاه می کنی و از روی خجالت اشکاتو از دوستت پنهون می کنی ؛

وقتی زیباترین جلوه های حیات را در کوه وجنگل  می بینی ؛

اونوقت به یقین می رسی که باید حادثه ای ناگهان ، دست انسان خوشبختی را بگیرد تا بتوانی اینجور جاها را لمس کنی ، احساس کنی و گم شوی ؛

آری !  برای عاشق،  کوه و جنگل یک حادثه است که ممکن است هرگز پیش نیاید و تا آخر عمر هم متوجه نشوی که چنین چیزهایی ، چنین اوجها و رنگها و پروازهایی هم دردنیا هست.

روز اول 12/3/84

   ساعت 1 بعد از ظهر از ترمینال کرج راهی قزوین شدیم. پس از رسیدن به اولین میدان شهر، سوار یک ماشین سواری به مقصد الموت قزوین و روستای اوانک شدیم. جاده ای بس طولانی و پرپیچ و خم که از یک گردنه مرتفع به نام قسطین لار بالاوپایین می رود. در دو راهی روستاهای زرآباد و دیکین باید به سمت دیکین می رفتیم ولی چون راننده مسافر داشت ، سری هم به روستای زرآباد زدیم.

معروفیت  زرآباد به وجود امام زاده علی اصغر ( برادر امام رضا ) و چنار قدیمی و بزرگ آن می باشد که هر سال صبح روز عاشورا و قبل از اذان صبح از یکی از شاخه های آن مایعی قرمز رنگ بصورت اشک سرازیر می شود. امسال من خیلی دوست داشتم که عاشورا اونجا بودم؛ چون یک مقاله تحقیقی در یکی از روزنامه ها راجع به این قضیه خوانده بودم که از جنبه های مختلف علمی ، دینی ، تاریخی به این قضیه پرداخته بود و درستی واعتبار آن غیر قابل تردید است.

حتی راننده ما هم چند بار از نزدیک شاهد این رخداد وشفای چند بیمار نیز بوده است. عکس این چنار در لینک عکسها در پایین صفحه می باشد.

   پس از زیارت امام زاده ،راهی دیکین و اوانک شدیم. پس از  گذشتن از یک سربالایی ، ناگهان منظره ای غیر قابل وصف در پیش رویمان دیدیم. دریاچه اوان با ابهتی بی نظیر همچون نگینی درخشان در پایین دست نمایان بود.

   به دریاچه رودخانه ای وارد نمی شود  و ظاهرا آب دریاچه از هفت چشمه در کف آن ، تامین می شود. دورتا دور دریاچه را  نیزارهای بلند احاطه کرده اند که همچون دژی مستحکم از دریاچه محافظت می کنند . تنها قسمت کوچکی از ساحل آن قابل دسترسی می باشد که همین مقدار کم برای این جماعت کافیست تا هر بلایی که می خواهند بر سر طبیعت بیاورند .

چادر مان را کناردریاچه  برقرار کردیم . تصمیم گرفتیم قبل از تاریک شدن هوا در مورد مسیر فردایمان تا روستای میچ از اهالی یکسری اطلاعاتی بگیریم .  پس از خوردن ماست تازه گوسفندی که از چوپانها گرفته بودیم و کلی چرند وپرند گفتن با هم دیگه از داخل کیسه خوابها ، به خواب رفتیم . خواب که نه ،کابوس بود  . خداییش وسط اتوبان می خوابیدم راحت تر بودیم. تا صبح ماشین وموتورسوار بود که می اومد و می رفت و بزن برقص و باقی قضایا . بعضی وقتها نگران می شدم نکنه ماشینها چادر ما را نبینند و ما را زیر بگیرند!

 

روز دوم 13/3/84

صبح زود ساعت  4 ازخواب بیدارشدیم و پس از خوردن صبحانه ای مختصر و جمع و جور کردن وسایلمان به سمت بالای ده حرکت کردیم.

   توی ده بر روی پشت بام کاهگلی یکی از خانه ها چند تا سگ گله مشغول استراحت بودند که با دیدن ما شروع به پارس کردن کردند و با دور شدن ماها صدای پارس آنها نیز قطع شد ولی یک کدومشون بود که ول کن نبود و دنبال ما راه افتاده  بود و مدام دمشو بصورت افقی تکون می داد و پارس هم می کرد. من هم که یه ترس ذاتی از سگ دارم ، وحید رو عقب انداختم و خودم جلو حرکت می کردم . وحید می گفت ولش کن ،بهش نگاه نکن ، خودش خسته می شه برمی گرده.

سر یه دو راهی بود که  سگه نشست و دیگه دنبال ما نیامد . خوشحال شدم که دست از سر ما برداشته ولی وقتی با وحید جلوتر رفتیم دیدیم که این جا که اومدیم به اصطلاح اصلا راه نمی ده و اشتباه اومده بودیم ؛ برگشتیم .  ای ناقلا ! مثل اینکه سگه می دونست ما اشتباه رفته ایم و برمی گردیم.

وارد باغهای انگور بالای ده شدیم. سر هر دو راهی ، یه نگاهی به سگه می انداختیم اگه دنبالم هنوز می اومد می فهمیدیم که درست رفته ایم . دیگه حسابی دلمون براش سوخته بود . با این که نون زیادی همراهمون نداشتیم . من تنها نون تافتونی که همراهم داشتم بهش دادم. اونقدر با اشتها می خورد که آدم هوس می کرد یه گازی به نون هم بزند. نگاهش سرشار از قدردانی و تشکر بود.فکر کردیم بعد از این دیگه سگه دنبال ما نمی یاد. اما این ، تازه آغاز ماجرای دوستی ما با این سگ بود.

یه گله گوسفند دورترها مشغول بالا رفتن برای چرای روزانه شان بودند . سگه یک نگاهی به ما می کرد، یه نگاه به گله . حس وظیفه شناسیش بهش می گفت که با گله بالا بره اما از یک طرف بدش نمی اومد با ما همراه بشه. بالاخره اولی رو انتخاب کرد و سمت گله رفت.

یه جاده خاکی بر روی یال وجود دارد که تا  معدن سنگ زیر قله خشچال امتداد پیدا می کند . ما از یک سینه کش کوه بالا رفتیم تا به این جاده رسیدیم . تا قسمتی زیادی از مسیر را در امتداد این جاده بالا رفتیم. چون شیب ملایمی داشت و با توجه به کوله های سنگین ما که هر کدام حداقل 15 کیلویی می شدند راحت تر بود.

پس از یکی دو ساعت وقتی یک پیچ رو رد کردیم ، رفیقمون رو دیدیم که نشسته و منتظر رسیدن ماست. نمی دونید که چه روحیه ای به هر دوی ما ها  داد! دمش گرم!

همراهی سگ با ما تقریبا تا شیبهای برفی زیر قله ادامه پیدا کرد و اونجا بود که دیگه رفیقمون مجبور به برگشت شد ،و دیگه نتونست با ما بیاد. محبت و وفاداری این مخلوق خدا ، واقعا بی نظیر است.

پس از حدود 4 ساعت به یه قسمت مسطح زیرشیب قله ی 4100 متری خشچال رسیدیم . از ابتدا قصد داشتیم قله را صعود کنیم ولی باتوجه به کمی زمان و سنگین زیاد کوله هایمان وشیب پربرف روبرویمان تصمیم گرفتیم که به سمت گردنه زیورچال تراورس کنیم. حدود ساعت 1 بود که بر روی گردنه زیورچال رسیدیم. روبرویمان در شرق قله ی شاه سفید کوه و دره ی دو هزار قرارداشت.درسمت شمال دره ی اشکور دیده می شد . دره  پر آب و حاصلخیز اشکور نظیر طالقان و الموت مجموعه ای روستا را شامل می شود که جنوبی ترین آنها روستای میچ می باشد.

 بر روی برفچال ها خودمان را به پایین و ابتدای یک دهلیز پرشیب برفی رساندیم. از بالا، جای پا روی برفهای این دهلیز دیده می شد و خیالمان را راحت می کرد که این مسیر به پایین حتما راه دارد. وقتی به آنجا رسیدیم من یک لحظه مکث کردم و بادقت به جاپاها نگاه کردم چون خیلی از حد معمول بزرگتر بود و اونوقت بود که از ترس خشکم زد و آروم به وحید گفتم : وحید اینا جای پای خرسه!!

خرس برای اینکه روی برفها سر نخوره ، پنجه هاشو باز کرده بود. به جرات میشد گفت که طول این جا پاها 5/1 وجب یک آدم بزرگ بود. بعضی جاها را خرس روی برف سر خورده بود و از پهنای جای سرخوردنش که به اندازه کنارهم نشستن ما دوتا بود می شد فهمید که چه هیکلی داره!! ترس و اضطراب عجیبی ما رو گرفته بود . تنها وسیله دفاعی ما یک کلنگ کوهنوردی بود ، که اگر قرار بود خرسه به ما حمله کنه،  ما را به همراه همون کلنگ یه جا قورت می داد!!

راه دیگه ای نداشتیم. شیبهای اطراف صخره ای بود که امکان تراورس به ما نمی داد. درضمن کلی هم پایین آمده بودیم که بالارفتنمون انرژی زیادی می خواست. به ناچار روی همون جا پا ها پایین رفتیم . اطراف را چهار چشمی می پاییدیم و هر آن ، خودمان را برای رویارویی با خرس آماده می کردیم. یه رد پای کوچکتر نشان می داد که خرس توله ای نیز دارد. توی اون شرایط ( امن یجیب ... ) راپشت سرهم تکرار می کردم ؛ شاید خنده دار باشه ولی من حس خوبی از اینکه شکار یه خرس توی کوه بشم رو ندارم!!!

بالاخره پایین رسیدیم و خوشبختانه با خرس مواجه نشدیم . هر چند من مطمئنم که اون حتما مارو دیده وخودشو نشان نداده است.

پس از 4ساعت که از گردنه راه افتاده بودیم  به مزارع بالادست ده رسیدیم. منظره ی قله خشچال از این دشت وسیع و حاصلخیز بسیار زیبا و دیدنی است . محلی ها هم مشغول کار بودند و جواب سلام وخسته نباشید ما را هم با گرمی پاسخ می گفتند .


بعد از گذر از رود خانه خودمان را به روستای میچ رساندیم .در  روستا چیزی حدود 30 خانوار ساکن هستند که به تازگی صاحب برق شده اند. این روستا توسط یه جاده خاکی به روستاهای پایین دست اشکور راه دارد و درنهایت به کلاچای در کنار ساحل دریای خزر می رسد. هرچند که من امیدوارم هیچ وقت این جاده آسفالته نشود تا دست زمین خوارن بی رحم به طبیعت بکر وپاک مانده اینجا نرسد.

 چیزی که در ابتدای ورود به روستا نظرمان را بسیار جلب کرد ، آبشار بی نهایت زیبا و بلندی بود که بصورت چند شاخه  از لابلای سنگها به پایین سرازیر می شد. ساعتی نشستیم و غرق عظمت و زیبایی این آبشار و خالق آن بودیم .

باید به سمت پایین می رفتیم ولی چگونه می شد اینجا را ترک کرد؟ آخرین نگاهها انگار می خواست تا ابد تصویر آنجا را  درذهن ثبت کند.

برروی پشت بام کاهگلی یکی از محلی ها که پراز چمن بود چادر زدیم . کمی با اهالی وبزرگترهای ده صحبت کردیم . اونهاهم با نون داغ محلی و ماست چکیده از ما پذیرایی کردند. بعد  ما به چادر هامون برگشتیم و به یه خواب عمیق وشیرین فرورفتیم.

ادامه دارد...

عکسها از محمد