يادداشتهاى يك كوهنورد

فقط چند لحظه ...

 

  خسته از یک روز پرکار، همگی اعضای تیم در حال نزدیک شدن به روستای چهار باغ هستند، خوشحال از اینکه تا چند لحظه دیگر مورد استقبال گرم همنوردانشان قرار می گیرند. اما دست بی رحم وخشن طبیعت بازی دیگری را برای آنها درنظر گرفته . همه چیز توی چند لحظه اتفاق می افتد.صدای غرشی مهیب شبیه انفجار را از پشت سر می شنوند و به پشت سر نگاه می کنند و ... .

راستی توی اون چند لحظه چه تصاویری از ذهنشان گذشته ؟ به چه فکر می کرده اند؟

اصلا بارونی توی چهارباغ نباریده بود که احتمال وقوع سیل داشته باشد. اینو یکی از بچه های تیم استقبال می گفت. رودخانه های انگوران و دلیر که همگی در روستای چهارباغ به رودخانه ای که از دره اندرسم پایین می آید ، می پیوندند هیچ نشانه ای از سیل نداشتند. اونهایی که توی چهار باغ بودند می گفتند فقط سمت بالای دره و نزدیکی های کندوان ابر سیاهی بوده است.حتی بهترین کوهنوردان وسنگنوردان هم توی این شرایط بشدت غافلگیر می شدند.

 چه مواقعی که ما زیر مه ریز شدید و باران توی دره بودیم و عین خیالمان هم نبود.الان می بینم که  چه حماقتی می کردیم!

اولین صحنه ای که وارد روستا شدیم را هرگز  فراموش نمی کنم. خدایا اینجا کجاست دیگه ؟ چه محشری اینجا به پا شده ؟باور اون چیزی که می دیدیم برام خیلی سخت بود . به  شاخه های درختها تا ارتفاع 4  متری هم گل خشک شده چسبیده بود. حتی تصور این حجم از سیل وحشت برانگیزاست. خوشبختانه قبل از اینکه که سیل به روستا برسه با هشدار یکی از اهالی که از قسمتهای بالاتر سیل رو دیده همگی اهالی  از خانه هایشان بیرون می آیند و به سمت بالای ده فرار می کنند.

 در گوشه وکنار نشانه هایی از تیم سیل زده هنوز وجود دارد. طنابی بدور یک سنگ بزرگ پیچیده شده بود. یک حلقه طناب دیگه بصورت جمع شده داخل یکی از خونه های ده که سیل آنرا ویران کرده  بود، دیده می شد . یک لنگه پوتین و یک شلواری که انگار از توی چرخ گوشت بیرون آورده باشند. مگه می شه توی این حجم عظیم گل و سنگها نشانی از اون سه نفر پیدا کرد. یکی از پیرمردهای ده ، یک تیکه چوب بلند را داخل گلها می کرد و بعد از در آوردن آن ، چوب را می بویید تا شاید بوی نعشی را احساس کند. می گفت یکی از اونها را با همین روش پیدا کرده . روشی خوبی بود . چند ساعتی را در حالی که تا بالای زانو توی گل ولای دست و پا می زدیم ، گل و لای و بین سنگها را سونداژکردیم ولی نتیجه ای نداشت.

 دیگه طاقت نداشتم. می خواستم ببینم آبشار آخر به چه صورتی درآمده است . پس به همراه یکی از بچه ها به سمت بالای دره حرکت کردیم. وقتی صحنه های به جای مانده از سیل را نگاه می کردم احساس یک انسانی را داشتم که بعد از یک فاجعه به خانه اش برگرده و با ویرانه های خانه اش روبرو شود. اندرس برای من حکم خانه ای بود که هرسال با بچه ها ، عهد کرده بودیم که حداقل یکبار به آن سر بزنیم. دیگر نشانی از  اون خوابگاهها و مکانهایی که ما شبها توش استراحت می کردیم نمونده بود. در گوشه کنار مسیر ، تکه هایی از  تسمه های کارگاههایی که چندین سال توی دره بوده اند ، دیده می شد. دیگه واقعا مرد می خواد تا دوباره از بالای دره ، دوباره  پایین بیاد.

 بر روی دیوارتنگه هایی به عرض ده متر تا ارتفاع 6 الی 7 متری ، خط سیل دیده می شد. نرسیده به آبشار آخر یک حوض دو سه متری از گل ولای بود که امکان پیش روی را ازما گرفت.

گذشت زمان موجب فراموشی تمام این وقایع می شوند .همان طور که خادم ، کشتگان غارپراو ، یوسف مرزبانی دفن شده ی تا ابد در دل یخچالهای علم کوه  و بقیه شهدای کوه  ، فراموش شدند و به خاطره ها پیوستند. در این میان شاید تنها خانواده های داغدار این عزیران هستند که تا آخر عمر در حسرت داشتن یک مزار برای عزیزان مفقودشان ، با خاطرات به جا مانده از آنها خواهند زیست.دردها وزخمهای جسمی  باگذشت زمان ، التیام می یابند ، اما برخی دردها هستند که هرگز خوب نخواهند شد، حتی با گذشت زمان.

عکسها از محمد