يادداشتهاى يك كوهنورد

به احترام دوست داشتنی ترین وزیر دنیا

این روزها مرد ظریف ، خنده رو وپرانرژی  دیپلماسی خارجی کشورمان روزهای سخت وپرتلاشی را پشت سرمی گذارد.به گونه ای که حتی درد شدید کمر ایشان که بعد از ماموریت سنگین وپرکار نیویورک و بعد ازخواندن خبر دروغین روزنامه رسوای کیهان ! به آن مبتلا شده است  نتوانسته است که آقای وزیر را خانه نشین کند .

   این مرد خستگی ناپذیر ودوست داشتنی برای نخستین بار دیپلماسی را به درون خانه های مردم ایران برده است و این را می توان از هزاران پیام صمیمی مردم که در قسمت نظرات صفحه فیسبوک جناب آقای وزیر گذاشته شده است دریافت. مردمی که پیش از این خود را با حکومت بیگانه می دیدند حالا برای اولین بار می بینند که وزیری ‌در یک شبکه اجتماعی ممنوع شده ، خیلی صمیمانه  گزارشهای سفرو ملاقاتهایش را با مردم درمیان می گذارد ودرحالیکه  از دغدغه ها ونگرانی های  مردم آگاه است،‌ صادقانه  ازتلاشهایش برای برداشتن بارسنگین تحریمها از دوش مردم می نویسدواز سنگ افکنی های وکینه توزی تاجران تحریم درداخل کشور می گوید و دردودل می کند .

    این روزها بی شک تمام نگاهها،  امیدوارانه به ایشان وتیم مذاکره کننده دولت تدبیروامید آقای روحانی دوخته شده تا بلکه گره ای از کلاف سردرگم انزوا وتحریمها از ایران گشوده شود.تحریمهایی که بی شک موجب نابودی بخش زیادی از صنعت کشور شده است.تحریمهایی که چندین سال فرصت پیشرفت را از این کشور گرفته است وحالا مردم امیدوارند تا با دست آشتی ای که برخلاف میلشان درانتخابات گذشته بار دیگر به سمت حکومت دراز کردند جلوی این فرصت سوزی ها و نابودی بیشتر کشور گرفته شود و  این روزها مردم حداقل این رضایت وخوشحالی را دارند که می بینند که برخلاف 8 سال گذشته ،‌ سیاست خارجی کشور دیگر عرصه تاخت وتاز یک آدم نامتعادل و ماجراجو نیست . خوشحالند که می بینند که بجای شعار مرگ وآرزوی نابودی از صفحه روزگار وبکار بردن واژه های شرم آور ، وزیر و رئیس جمهور کشورشان با ادب ،‌ خردمندانه و با متانت با جهان به گفتگو مشغول می باشند.

  می دانیم که حل این مشکلات عظیم وپیچیده بعد از این همه سال ،‌ انرژی وزمان زیادی می طلبد و انتظار تغییر وبهبودی در زمان کم خیلی ایده آل و دورازدسترس می باشد . اما به وجود وزیری چنین کارآمد و دوست داشتنی در راس وزارت خارجه دلگرم و امیدواریم و براش سلامتی و موفقیت آرزو می کنیم.

زنده باد آقای ظریف!

کمردرد ظریف در هواپیما عود کرد (+عکس)

 

نخستین عکس ها از مذاکرات ایران و 1+5 در ژنو / ظریف چرا نشسته عکس گرفت


برای پسرم آرش

صبح ،  صدای نفس های آرومی را بالای سرم احساس می کنم . چشمهام رو باز می کنم ونخستین چیزی که می بینم اون صورت پاک وکودکانت هست که بر صورت من خم شده ای وداری با کنجکاوی وآرامی  به من نگاه می کنی وچه خوشبختی از این بالاتر که اولین نگاهم درصبح به چشمهای نازنین تو باشد.

پسرگلم ، یکسال از روزی که به دعوت من ومادرت برای اومدن به دنیا پاسخ دادی و مهمان قلب ما شدی می گذرد .یکسال از زمانی که خانه کوچک ما رو با خنده ها وگریه هات گرم وپرنور کرده ای می گذرد . توی این مدت، عطرتن تو درخانه ما پیچیده که تو عشق همیشگی وبهاری ما هستی .

هیچگاه اون نخستین باری که تورا دیدیم فراموش نمی کنیم وچه حسی عجیبی بود ، آمیخته از شوروشوق ، عشق وعلاقه ، امید وآرزو وسرشارازدلهره ونگرانی  که تو چون  گلبرگی لطیف ونازک بودی که خدا در آغوش ما گذاشته بود اما دراین مدت  ما هرروز شاهد رشد وپیشرفت شگفت انگیزی درتو بودیم وهستیم وچقدراز این موضوع به وجد می آییم واین روزها هرلبخند وقهقهه ، شوروشوقی که نشان می دهی  وصداهای جالبی که ازگلوت درمی آوری زیباترین هدیه ها هستند برای ما .

تو وکودکان هم سن وسال تو خیلی به هم شبیه می باشید ، دوست داشتنی و در نهایت پاکی وزیبایی وهمان قدرآنها را دوست دارم که تورا و همه آن بهترین چیزهایی که برای تو می خواهم برای همه کودکان این کره خاکی نیزآرزومی کنم که شماها شایسته بهترین ها هستید ، شایسته گذراندن یک دوران کودکی گرم ، شاد وپرازبازی وخنده ودرسایه پرمهر خانواده ها.

اما پسرم من از آینده تو وسایرکودکان پاک این سرزمین می ترسم که ما بزرگترها دنیای پرازخشونت وبی رحمی را برای شما باقی گذاشته ایم .دنیایی که جززبان تهدید ،نابودی وجنگ طلبی، منطقی در آن حکم فرما نیست . دنیایی درست کرده ایم که بجای آنکه  از درد ورنجهای بی شماری که درجامعه وجود دارند بکاهیم به برد موشک ها وسلاح هایمان می نازیم ! دنیایی پرازدروغ، دزدی ومردم فریبی . دنیایی پرازتباهی وسیاهی !

اما درکنارهمه این دنیای آشفته وزخمی از جنگ وخونریزی ، امیدی دردلهامون هست تا شما ها، پاکی دوران کودکیتان را به مانند بزرگترهایتان فدای خودخواهی ها و تعصبهای بیجا وکورکورانه نکنید. امید داریم که در دنیای شما ،‌زمین جای بهتری برای همه ساکنان آن باشد ، از جنگ ، خونریزی و خشونت خالی باشد و بجای آن صلح وهم زیستی خوبی بین مردمان برقرارباشد.

پسرم برای تو وهمه ی کوچولوهای این کره خاکی ، عشق به طبیعت و همه موجودات آن رو آرزو می کنم. براتون آرزو می کنم که همیشه  دلهای کوچیکتون لبریز ازعشق خانواده هاتون باشه و لحظه هاتون آکنده ازشادی ، بازی وخنده باشند.

ودرکنارهمه اینها ازتو می خوام که هیچ گاه به کشورومردمت بی تفاوت نباشی.همواره تلاش کنی برای خوب وشریف ماندن.  بکوشی برای برداشتن باری هرچند کوچک از شانه های دردمند مردم. ازتو می خواهم که بخوانی وبیندیشی تا هردروغی را که به اسم اخلاق وتاریخ به خوردتان می دهند ،‌باور نکنید ودربرابر آن  پرسش گر وشجاع باشید.

ودرپایان این ترانه زیبا که این پدربااحساس برای دخترش را خوانده است ، را به تو وهمه کوچولوهای دوست داشتنی ،‌هدیه می کنم .( دریافت آهنگ از اینجا)


شرمنده ایم به خدا!

شرم ، واژه کوچکی است برای شماها . برای شماهایی که هیچ چیز حتی تلف شدن 26 دانش آموز دختر دراردوی اجباری راهیان نور ، حتی در آتش سوختن دانش آموزان پیرانشهری،‌ حتی آمار بالای مصرف مواد مخدر درمیان دانش آموزان وسیستم آموزش فرسوده ، فشل وبی فایده تان،  شرمنده تان نمی کند .

شرمنده ما هستیم که می بینیم بی کفایتانی چون شما ،‌سرنوشت این مردم وکشور را هر روز به یک بازی لجبازانه ،‌نابود می کنید و رو برمی گردانیم و فراموش می کنیم.

شرمنده ماهستیم که می بینیم که وزیری خطاکار در برابر پرسش خبرنگاران راه مسخرگی و شوخی پیش می گیرد و اعتراضی نمی کنیم تا خدای ناکرده موقعیت کاری و اجتماعیمان ازدست نرود.

شرمنده ما هستیم که نابودی امنیت ،‌ اخلاق ،‌اقصاد و جامعه را می بینیم و می ترسیم حتی از یک پرسش گری ساده ،‌ نکند که انگ وابسته به بیگانه و فتنه گر و ... بخوریم.

براستی که شرمنده گی برای شماها واژه کوچکی است ، برای شمایی که مرگ بر اثرشوک روانی ،‌ تعبیر به مرگ طبیعی می شود. برای شمایی که اختلاس های چند ملیاردی دیگر عددی به حساب نمی آیند. برای شمایی که چند صد کیلو طلا ونقره و چند میلیارد خرج آن ضریح می کنید و با آب وتاب توی صدا و سیما توی شهرهای مختلف می گردانیدو اینطور از احساسات مذهبی مردم به نفع خودتان استفاده می کنیدو دریغ از هزینه های کمی که می تونستید برای ایمن سازی مدارس خرج کنید.

خوش باشید وبا دوام که روزگار درکنار این همه شرمندگی برای ما در اختیار شماست.

شرمنده ایم به خدا!

درگذشت غریبانه یکی از دانش‌آموزان حادثه "شین آباد" ، ساعاتی بعد از ادعای وزیر و معاونش درباره مساعد بودن حال مصدومان

 

ادبیات غیرمسؤولانه یک وزیر آموزش و پرورش: «بروید از مسؤولش بپرسید» تا «چرا قبلاً نگفتید؟»

 


پیشنهاد یک موسیقی زیبا از Beyonce

تقدیم به انسانهای شریفی که دیدن رنج و مصیبت هم وطنانشان ‌ را نتوانستند تحمل کنند و با دلی پر از محبت وانسان دوستی و با جمع کردن همه آنچه در توان داشتند به یاری انسانهای درد مند زلزله زده رفتند.

آری من اینجا بودم ،‌زندگی کردم ،عشق ورزیدم  و می دانم چیزی از خود برجای گذاشته ام و هنگامی که دنیا را ترک می کنم ، هیچ حسرت واندوهی نخواهم داشت زیرا تمام تلاش خود را کرده بودم تا دلی را شاد کنم و این جهان را به مکانی بهتر برای زندگی تبدیل کنم.  


I was here

I wanna leave my footprints on the sands of time
Know there was something that, and something that I left behind
When I leave this world, I'll leave no regrets
Leave something to remember, so they won't forget

I was here...
I lived, I loved
I was here...
I did, I've done, everything that I wanted
And it was more than I thought it would be
I will leave my mark so everyone will know
I was here...

I want to say I lived each day, until I died
I know that I had something in, somebody's life
The hearts I have touched, will be the proof that I leave
That I made a difference, and this world will see

I was here...
I lived, I loved
I was here...
I did, I've done, everything that I wanted
And it was more than I thought it would be
I will leave my mark so everyone will know
I was here...

I was here...
I lived, I loved
I was here...
I did, I've done, everything that I wanted
And it was more than I thought it would be
I will leave my mark so everyone will know
I was here...

I just want them to know
That I gave my all, did my best
Brought someone to hapiness
Left this world a little better just because...

I was here...

I was here...
I lived, I loved
I was here...
I did, I've done, everything that I wanted
And it was more than I thought it would be
I will leave my mark so everyone will know
I was here...

Download link (mp3)

 

بخوانید کمک گروهی از بچه های طبیعت دوست به زلزله زدگان:

سفر به روستای زلزله زده اهر

و هر چند این خبر مربوط به چند هفته قبل می شود اما بخوانید ( از اینجا ) روایت هنرمندان مردمی وشریفی  را که با همه داشته هایشان به دیداری طولانی تر رفتند تا مراد دیگرانی که از زیر خروارها خاک جان به در برده اند را برآورده سازند و نشان دهند چیزی بیش از بازی در وجودشان نهفته است و قلب و دلشان برای هموطنانشان می تپد .


بیزاریم از جنگ

مهم نیست که روزمرگی های زندگی  و ترس  از دست دادن  موقعیتهای کاریمان باعث شده  که خیلی از ماها چشممان رو به واقعیتهای تلخ جامعه ببندیم  وبی تفاوت باشیم و حتی جرات بیان اعتراضی رو نداشته باشیم.

مهم نیست که روزهای تلخ وپراز آشوب ودلهره جنگ چقدر به راحتی به فراموشی سپرده شده است.

مهم نیست که هر روز ، دوطرف ماجرا چقدربر طبل اختلاف وتنش با همدیگه می کوبند وزبانشان پراست از وا‍ ژه های تهدید و جنگ ومقابله به مثل   .

مهم این است که در زیر پوست این شهردروغ آلود و رنگارنگ ،‌هستند انسانهای شریفی که با گذشت این همه سال هنوزدارند تاوان دفاع از میهنشون رو می دهند. هستند کسانی که عوارض جنگ را تا پایان عمر بر جسمشان تحمل می کنند.

وایکاش که در میان این همه لجبازی های ویرانگر بی فایده و تنش با دنیا می شد لحظه ای به صلح و همزیستی فکر کرد . کاش می شد لحظه ای به این فکر کرد که کاری کنیم تا دیگه مادری داغدار  فرزندش نباشه ،‌ پدری در آرزوی دامادی پسر از دست رفتش نباشه و کودکی درهراس بمباران و رگبار گلوله ها  خوابهای آشفته وکابوس نبینه و جانبازی  نباشه که مجبورباشه برای اینکه درد رو کمتر حس کنه  تن رنجور خودرا به انواع و اقسام داروهای شیمیایی بسپارد.


به وطن خوش آمدید!

صبح که پرده اتاق رو کنار زدم ،‌با دیدن چند لک لک در کنار دریاچه روبروی هتل ، حسابی به وجد اومدم. اینجا نه پارک ومنطقه ای حفاظت شده و دور از شهر ، که در نزدیکی خیابانهایی است که ترافیک آن من رو یاد ترافیک همین تهران خودمون می اندازه. اما برخلاف سوزش چشم ، گلو درد و سرفه های خشکی که در ترافیک شهرامون دچارشیم اینجا ازاین مشکلات خبری نیست.نمی دونم ،شاید از سوخت مناسب خودروهاشون باشه.اینجا طبیعت و شهر به نحو بسیارمسالمت آمیزی در کنار همدیگر قرار دارند. و انگار که شهر در میان جنگلی زیبا بنا شده است .

و من بیش از آنکه شیفته زیباییهای این شهر شوم ،‌دلم برای چنارهای خیابان ولیعصر می سوزد که دارند خشک می شود ، با دیدن این لک لک ها غصه ام می گیرد که پرنده های مهاجری که در میان سفر طولانیشون در دریاچه ارومیه توقف می کردند دیگر اون نگین فیروزه ای رو از یاد برده اند. دلم می گیرد از خشک شدن زاینده رود ،‌از آتش سوزیهای فراوان جنگلهامون ، از خشک شدن تالابها و زخمی شدن چهره پاک کوههامون با جاده سازی ها ،‌ از زباله های فراوان رها شده در کنار رودها ،‌داخل دره ها و جنگلهامون که تلخ ترین صحنه های هست که بارها و همواره با آنها در سفر هامون روبرو می شویم.

چی شده که اینقدر کم حوصله ،‌بداخلاق ،‌خود خواه و بی تفاوت شده ایم؟ چی شده که اینقدر بی رحمانه طبیعت خودمون رو زشت ونابود می کنیم؟

و من متوجه می شوم که در تاریخ باستان این سرزمین ،‌وقتی  که دعا شده است که خدااین کشور را از بلایای دروغ دور نگه دارد ،‌به یقین می دانسته اندکه  دروغ و‌دزدی ،نعمت رو از آسمان وزمین ومردمان آن خواهد گرفت .

..

...

داخل هواپیما وبر فراز آسمون غبار آلود تهران ، هر چقدر تلاش می کنم که بفهمم که سه هزار ملیارد چند تا صفر داره وبا اون چیکارها می شه کرد  ، ره به جایی نمی برم. ادعای پاکی و عدالت چقدر بی معنی وخنده دار می باشد.ومن هنوز که هست با یاد آوری اون ژستها چقدر حالم دگرگون می شود : (( بگم؟... بگم؟))

بارها رو تحویل می گیریم وبه سمت خانه به راه می افتیم .  توی جاده رباط کریم- شهریار، رقص عجیب زباله هادرهوا همراه باد و گرد وخاک و آسمونی که دلش از ریزگردها ،  تیره وخاکستری شده ،‌ بوق وحشتناک کامیون پشتی ،‌ لایی کشیدن راننده وانت نیسان از جلوت و قلبت که هری می ریزه پایین و هیولای سیاهی که با هر بار گاز دادن از اگزوز اتوبوس روبرویی بیرون می یاد خیلی زود اون حبابهای بالای سرت رو که از لذت سفر هنوز همراه داری ،می ترکونند و بهت خوش آمد می گویند: (( به وطن خوش آمدید))


دیکتاتور دیگری به پایان سلام کرد...

منبع : عصرایران ( اینجا)

عصرایران ؛ جعفر محمدی - "معمر محمد عبدالسلام أبو منیار القذافی" هم به باشگاه دیکتاتورهای ساقط شده پیوست ؛ باشگاهی که این روزها عضو جدید می پذیرد : از بن علی تونسی تا مبارک مصری و قذافی لیبیایی و ...

42 سال حکومت بی چون و چرا ، از قذافی یک شخصیت خودشیفته و متوهم ساخته بود ، شخصیتی که حد و اندازه های خود را فراتر از لیبی می دانست . او خود را شیخ الامرای آفریقا می شمرد ، چه آن که هیچ کدام از رهبران این قاره ، به اندازه 42 سال حکومت نکرده بودند.

قدافی متوهم بود و این توهم ، سرانجام کار دستش داد: حکومتش به ذلیلانه ترین شکل ممکن نابود شد ، خانواده اش از هم پاشید و اعضای آن کشته و اسیر و فراری شدند و خود نیز به خفتی تاریخی گرفتار آمد.
بزرگ ترین توهم قدافی این بود که تصور می کرد مردم لیبی عاشق او هستند. قذافی واقعاً این گونه فکر می کرد نه این که چنین وانمود کند. به همین دلیل بود که از ابتدای قیام ، همواره مخاطبش مردم بودند که " بیایید و بساط این خائنین را برچینید!"

جالب این که قذافی در آخرین ساعات حکومتش نیز درگیر چنین توهمی بود. او بعد از آن که اکثر مناطق طرابلس به دست انقلابیون افتاد و درگیری ها به باب العزیزیه(مقر حکومت) رسید ، در یک پیام رادیویی ، از "مردم طرابلس و سایر شهرها" خواست بپا خیزند و شهر را از دست انقلابیون پس بگیرند و البته هیچ کس این دعوت را لبیک نگفت زیرا مردم همان کسانی بودند که طرابلس را فتح کرده بودند.

نشانه دیگر متوهم بودن قذافی ، حقیر شمردن مخالفان بود.او از ابتدای قیام تا آخرین پیام رادیویی اش ، مخالفان را "موش" می نامید! او چند ماه پیش از مردم خواست موش ها را تعقیب کنند، خیابان به خیابان ، کوچه به کوچه ، خانه به خانه و کمد به کمد!
اینک اما خود او ، مانند موشی در کنجی ناپیدا مخفی شده است و تا این لحظه معلوم نیست در کدام خیابان و کوچه و خانه و کمد؟!

قذافی متوهم ، تصور می کرد که مأمور نجات جهان است. او به جای آن که در اندیشه کشور خود باشد ، بیشتر دلمشغول جهان و مشکلات آن  بود! او خود را موظف می دانست برای همه مشکلات دنیا نسخه ای بپیچد ، از بحران در روابط دو کره تا الحاق ترکیه به اتحادیه اروپا ، از تلفیق فلسطین و اسراییل و تشکیل کشوری به نام "اسراطین" تا قضیه کشمیر ، از مسائل روسیه تا فدراسیون جهانی فوتبال(فیفا) ، از اصلاح اساسنامه سازمان ملل تا مساله کردها و تسلیحات بیولوژیک و ... !
او درباره همه این مسائل و خیلی چیزهای دیگر ، سخن می گفت و مطلب می نوشت و باور داشت که روزی جهان به راه حل های خود خواهد رسید!


توهم قذافی او را به افراط و تفریط کشاند؛ زمانی رو در روی جامعه جهانی ایستاد و بر سر قضیه لاکربی انواع تحریم ها را به جان خرید ولی زمانی از آن سوی بام بر زمین افتاد و حتی بیش از حد متعارف ، غرامت کشته شدگان لاکربی را داد و در قضیه هسته ای ، تمات تجهیزات اتمی اش را بار کشتی کرد و به آمریکا تحویل داد.
او که زمانی یک رهبر ضد غربی به شمار می رفت ، بعدها تصور کرد که اگر به غرب اعتماد کند ، پشتیبانی همیشگی آمریکا و اروپا را با خود خواهد داشت.
قذافی با آن هم سابقه حکمرانی ، نه از سرنوشت شریک قدیمی غرب در خاورمیانه (شاه ایران) عبرت گرفت و نه ماجرای مبارک مصری او را به خود آورد ؛ گو این که توهم ، دیده عبرت بین ادمی را نیز کور می کند.

قذافی را نه شعارهای مردم و گلوله و توپ و تانک انقلابیون و نه موشک ها و بمب های ناتو ، که توهم خودش به زیر کشید و نابود کرد. قذافی ، بزرگ ترین دشمن قذافی بود و دشمن بعدی او نیز اطرافیانی بودند که ده ها سال مجیز او را گفتند و توهمش را تقویت کردند.

دیکتاتورها همیشه دچار توهم اند و تنها هنگامی از توهم در می آیند که خیلی دیر شده است کما این که مبارک در قفس به خود آمد ، بن علی در تبعید و صدام در پای چوبه دار .
قذافی نیز که اکنون عزادار مرگ و اسارت اعضای خانواده اش است ،شاید در مخفی گاه خود ، از توهم به درآمده باشد.


برای مردی از جنس باران

مگه میشه دو خرداد را به این راحتی ها به فراموشی سپرد ؟ مگه می شه خاطره شورانگیز آن دوره و اشک ها و لبخنداش رو از یاد برد؟ و مگه میشه از علاقمون به انسان با اخلاق و شریفی که هرگزاسیر صندلی قدرت نشد ، کم بشه ؟

خاتمی عزیز، این روزها دلمون خیلی براتون تنگ شده .  برای ادب ، وقارو راستگوییتون ، برای  بیان خردمندانه وسرشار از احترامتان  ، برای آن سیمای آرام و دوست داشتنی که در پس آن می شد دغدغه و نگرانی های فراوانی را برای ایران و سرنوشت آن دید ، که این روزها،  ایران ،  دغدغه بسیاری از دلسوزان میهن پرست هست و مگر ندیدید که عزت الله عزیز حتی در بستر بیماریش می پرسید ایران چه می شود؟

حتی سخنان آشتی جویانه اخیرشما که واکنشهای توهین آمیز بسیاری را از هر دو سو روانه شما ساخت باعث نشد که ازشما کدورتی به دل بگیریم که به قول مسعود عزیز ، خاتمی بزرگوار تر و میهن دوست ترازاین است که از وضع امروز رقیبان تند رو دلش خنگ گردد. دیروز آقای خاتمی گفت برای ایران می ترسد، و پیداست سخت می ترسد. به گمانم از آن می ترسد که می بیند چگونه در رقابت ها بر سر قدرت، اخلاق فراموش شده است، و ... .

ویادمان باشد که خاتمی هرگز انسان ضعیفی نبود که وی برای مردم در حدود توان و اختیارات قانون اساسی که برای رییس جمهورمشخص شده است ، ایستادگی کرد و رییس جمهور دولتی که شعارش «قانون‌گرایی» بود هیچ گاه به خود اجازه عبور از مرزهای قانونی را نداد، هرچند در مواردی این قانون‌مندی به زیان خود و اطرافیانش تمام شد.


عدالت شوخی زننده ای است!

زاویه ی دوربین در این عکس به گونه ای است که نمی توان از چشمان آن دخترک فرار کرد.

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد دنیا را از این زاویه نگاه کنم.

کفش ، نماد سنگینی یک انسان نه ، که  وزن همه ی دنیاست.

هنگامی که چشمان دخترک زمزمه می کند که شانه هایش توان ندارند تا وزن عدالت را با خود حمل کند ،کوچکی حقارت کننده ای دارد.

 

نتیجه ی عدالت انسان هایی که از بالا نگاه می کنند ... عدالت شوخی زننده ای است گاهی.

(از یک ایمیل دریافتی  )


شب چله

شب است و گیتی غرق در سیاهی
شب بلند است و سیاهی پایدار ، ولی
باور به نور و روشنایی است ،
که شام تیره ما را ، از تاریکی می رهاند
و از دل شبهای یلدا ، جشن مهر و روشنایی به ما ارمغان می رساند
تیرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب یلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم
.

عکاس : عباس جعفری

شب چله از منظری دیگر

 پی نوشت :

امروز مردی به خاک سپرده شد که وسوسه قدرت و حکومت مانع از این نشد که از مقام حمایت از مردم کوتاه بیاید . یقینا یاد و خاطره خوب ایشان در ذهن های مردمان نیک سرشت این مرزو بوم باقی خواهد ماند. روحشان شاد.

 


کدام آبی ؟ کدام قرمز؟

کدام آبی ؟ کدام قرمز؟

من نمی دانم چرا اینقدر این قضیه رو بزرگ می کنند. آخه نابینا شدن چشمهای یه سرباز وظیفه از یکی از روستای سورش جان چهارمحال بختیاری در جریان یه مسابقه فوتبال چقدر ممکنه اهمیت داشته باشه؟ مهم اینه که طلسم عدم شکست قرمزها شکسته شده . مهم اینه که اونا از جام حذفی حذف شده اند. حالا این وسط چشمهای یک سرباز وظیفه مگه چقدر ارزش داره ؟ اصلا کی اهمیتی می ده ؟ حالا که اون سرباز نه تنها نمی تونه بعداز سربازی عصای دست پدرومادرش باشه ، که بادو چشم نابینا ،پدرومادرش باید عصاکش او باشند. اینکه وی دیگر شاهد هیچ زشتی یی از فوتبال ما نخواهد بود. حالا اون طرفدار وحشی و حیوان صفت تیم سپاهان می تونه حسابی شادی کنه و از برد تیمش راضی باشه.

اختلاف سطح فرهنگی رو می تونید ببینید؟ توی انگلستان هم ورزشگاه می روند و بشدت از تیمهای مورد علاقه شان دفاع می کنند ، تماشاگران کنار زمین اگه دستشان را دراز کنند به بازیکن توی زمین می رسه حالا اینجا هم ورزشگاه می روند و برای ساکت کردن طرفداران تیم مقابل بر سر و صورتشان نارنجک پرتاب می کنند!!

متاسفانه فوتبال توی جامعه ما هم از اموراتی است که ما رو حسابی با آن سرگرم کرده اند تا ذهنمان مشغول بحرانها و مسایل اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی کشیده نشود. چیزی مثل یه مسکن یا یه ماده مخدر که خیلی از ماها را سرگرم خویش ساخته است. امثالی مثل شاهین و فرزان تقصیری ندارند که سر میز صبحانه بخواهند درباره برد و باخت تیم های مورد علاقه شان باهمدیگه بحث کنند. به قولی فرزان ،جوان ایرانی مگه چند تا دلخوشی می تونه داشته باشه ؟ اگه این فوتبال لعنتی نباشه دیگه دلمان به چی خوش باشه؟

 اگه توی یه برنامه  مثل نود ، ساعتها سر این مسایل فوتبال توی سرو کله همدیگه بزنند ، اصلا مشکلی به وجود نمی آید،  تازه به فردوسی پور وبرنامه اش آخر سال جایزه هم می دهند اما کافیست  که برنامه های پراشتباه دولت یا معضلات جامعه توی یه برنامه بصورت چالش بر انگیز بررسی شود تا کافی باشد که مجری آن برنامه و تهیه کنندگان آن کله پا شوند! ( ماجرای آقای حسنی و کوله پشتی رو به یاد می آورید؟) به همین خاطر است که از فوتبال با همه ی حاشیه های فراوان و زشتش بشدت متنفر می باشم.

جایی خوندم که نوشته بود :( این افراد جامعه هستند که ساعاتی به ورزشگاه می روند نه تماشاگرانی که برای دقایقی به جامعه می روند. اگرروزی بدون ناسزا گویی و پرخاشگری را در شهر تجربه کردیم ، می توانیم امیدوار باشیم که در ورزشگاهمان هم سطح بد فرهنگی کاهش پیدا کند.)

شما چه نظری دارید؟


نوروز

 نوروز که قرنهای درازاست  بر همه جشنهای جهان فخر می فروشد ، از آن رو " هست " که یک قرارداد اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست ،  جشن جهان است و روز شادمانی زمین ، آسمان و آفتاب و جوشش شکفتن ها . شور زادن ها  وسرشار ازهیجان هر " آغاز "

نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقفها ، درهای بسته ، فضاهای خفه ، لای دیوار های بلند ونزدیک شهرها وخانه ها ، بدامن آزاد وبیکرانه طبیعت می کشاند : گرم از بهار ، روشن از آفتاب ، لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن ، زیبا از هنرمندی باد وباران ، آراسته با شکوفه ، جوانه سبزه ومعطر از : بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ، شاخه های باران خورده ، پاک ...

نوروز این پیری که غبار قرنهای بسیار برچهره اش نشسته است در طول تاریخ کهن خویش ، روزگاری در کنار مغان ، اوراد پرستان را خطاب به خویش می شنیده است ؛ پس از آن ، در کنار آتشکده های زردشتی ، سرود مقدس موبدان وزمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانیده اند ؛ از آن پس ، با آیات قران وزبان الله از او تجلیل می کرده اند  واکنون ، علاوه بر آن ، با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی ، او را جان می بخشند و در همه ی این چهره های گوناگونش ، این پیر روزگار آلود ، که در همه ی قرنها و با همه نسلها وهمه اجداد ما زیسته است وبا همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را ، همه وقت ، با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمت انجام داده است و آن ، زدودن رنگ پژمردگی واندوه ازسیمای این ملت نومید و مجروح است ودرآمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز باروح شاد وجانبخش طبیعت و عظیم تر از همه ، پیوند دادن نسلهای متوالی این قوم ، که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته وهمواره تیغ جلادان و غارتگران وسازندگان کله منارها  ، بند بندش را از می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دلهای خویشاوندی که دیوار عبوس وبیگانه دوران ها در میانه شان حائل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است.

وما در این لحظه ، دراین نخستین لحظات آغاز آفرینش ، نخستین روز خلقت ، آتش اهورایی نوروز را باز می افروزیم ودر عمق وجدان خویش ، بپایمردی خیال ،  از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و درهمه نوروز هایی که در زیر آسمان پاک وآفتاب روشن سرزمین ما برپا می شده است ، با همه زنان ومردانی که خون آنها در رگ هایمان می دود و روح آنها در دلهایمان می زند شرکت می کنیم و " امانت عشق " را از آنان به ودیعه می گیریم که " هرگز نمی رویم " و " دوام راستین " خویش را بنام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پایه " اصالت " خویش ، در رهگذر تاریخ ایستاده است برصحیفه عالم ثبت می کنیم.  

از یادداشتهای دکتر علی شریعتی نوروز 47


برای این روزهای عزیز

برای  نوشتن مطلب زیر خیلی دچار شک وتردید بودم. اما فارغ از هرگونه تعصب کور کورانه ای این نوشته را تا انتها بخوانید. خوشحال می شوم اگه من و دیگران  رو از نظرتون مطلع کنید.   

چند روز پیش از مرکز شهر می گذشتم  که صدای بلند یه نوار تند توجهم را به خود جلب کرد. پیش خودم گفتم بابا اینا دیگه کی هستند ! توی محرم با صدای بلند نوار تکنو گذاشته اند! ولی تعجبم زمانی بیشتر شد که نزدیکتر شدم و متوجه شدم اون نوار ، یک مداحیه که طرف پشت سر هم حسین حسین می گه !!

آی آقا جان قربان اون معصومیت و مظلومیت برم که هنوز هم مورد ظلم این جماعت علاقه مند و مریدت هستی .  

دیشب خسته و کوفته  بخاطر کم خوابی های این چند ماهه  زود به  رختخواب رفتم تا یکی دو ساعت بیشتر بتونم بخوابم . اما دیری نگذشته بود که با صدای طبل و ساز و دهل دسته ای که از جلوی خونمون می گذشت به سقف اتاقم چسبیدم !! خداییش جنگ بشه اینقدر سر و صدا راه نمی افته . اصلا مشخص نبود طرف چی می خونه ؟! بقیه ،  پشت سرش فقط زنجیر می زدند!! یک ربعی  گذشت تا  اینها از جلوی خونمون گذشتند و تازه پلکها دوباره داشت سنگین می شد که دسته ای دیگر هوس کرد از جلوی خونه ما بگذره و...!! نمی دونم اینها به روح اعتقاد ی دارند ؟!  

اون راننده تاکسی برای امام حسین سیاه می پوشه و توی مسیر هم نوار نوحه گذاشته ، بعد موقع پیاده شدن دو برابر کرایه رو طلب می کنه  و وقتی ازش می پرسم داداش تو که برای امام حسین مشکی پوشیدی راضی می شه پول حروم سر سفره ببری ؟ می گه آره و یه لیوان آب هم روش می خورم.  

این یکی خودشو در حد یک سگ پایین می یاره و می گه اگه این قلاده رو از گردن این بندت باز کنی و با لگد از حرم بیرون کنی باز هم بخاطر عشقت به صحنت پناه می یاره !!  

اون یکی که تا همین دیروز ناموس مردم از دستش امان نداشتند حالا می شه علم کش سینه چاک دسته مسجد  محل ! 

این یکی توی مجلس عزاداری  طوری ضجه و عربده می کشه که آدم فکر می کنه که الانه قالب تهی کنه!

اون یکی طوری زنجیر می زنه و به سر و سینه می کوبه که آدم جای اون دردش می گیره !!

این رسانه ملی که به ناچار تنها تفریح ما شده یک هفته اینور و آنور کلا تعطیله و جز سیاهی و ناراحتی و غم و غصه چیزی نداره .

و  

....  

بخدا از این همه تناقض و دورویی بیزار شده ام. کاش بجای این همه عزاداری های ظاهری و بدون فایده کمی سیره و اخلاق والای امامان را در زندگی بکار می بردیم. بداخلاقی نمی کردیم. حق همدیگه را ضایع نمی کردیم و زندگی رو برای همدیگه زهر مار نمی کردیم. ای کاش امام حسین می بود و درس والای آزادگی و انسانیت را  یادمان می داد .  

ای کاش..


عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بعرش کبریائی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم


عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
معینی کرمانشاهی


پت ومت

چند وقت پیش موقع وب گردی به مطلبی بسیار جالب ودر عین حال تفکر برانگیز در مورد شخصیتهای عروسکی و بسیار بامزه پت ومت  در اینجا برخوردم .خوندن این مطلب خالی از لطف نیست .

اتفاق ها و وقایعى که پت و مت به وجود مى آورند هرچند کمیک و خنده دار به نظر مى رسند، اما بخش زیبا و جنبه لذتبخش مجموعه بیش از آنى که به وقایع و رخدادهاى آن مربوط باشد به نوع برخورد بى تفاوت و راحت پت و مت با آن وقایع مرتبط مى شود. به گونه اى که بیننده تصور مى کند این دو هرگز از چیزى نمى هراسند و از هیچ اتفاقى ناراحت نمى شوند. آنها به خود اجازه مى دهند در جلوى چشم میلیون ها نفر همه چیز را همانطور که مى فهمند و درک مى کنند تجربه کنند و براى رسیدن به هدف شان از امتحان هیچ روشى و حرکتى ناراحت نمى شوند. گویى که در زندگى آنها چیزى براى از دست دادن وجود ندارد و با باورى به نام فقر کاملاً بیگانه اند. نه نگران آبرو و شخصیت خود هستند و نه از ویران شدن وسایل خود بیم دارند.
آنها عاقل و متفکرند، محیط خود را به خوبى درک مى
 کنند و اشیا برایشان کاملاً شناخته شده هستند ولى انگار که با همه چیز براى اولین بار است که برخورد مى کنند، یعنى درست مانند کودکان با این تفاوت که کودکان بیش از آن که به جنبه هاى عقلانى خود متکى باشند به جنبه هاى احساسى خود اتکا مى کنند. اما پت و مت کودک نیستند. آنها کاملاً عاقلانه به محیط خود مى نگرند اما با محیط پیرامون خود کاملاً سازگار نشده اند، انگار که در جاى دیگرى رشد کرده اند و اتفاقى به اینجا رسیده اند. همه چیز را مى دانند ولى با قواعد بیگانه اند.
پت و مت «بودن» را احساس مى
 کنند، تجربه مى کنند، شکست مى خورند و بعد از هر شکست راه دیگرى را انتخاب مى کنند بى آن که حتى براى لحظه اى در ماتم شکست فرو روند. چیزى که براى انسان مشوش و مضطرب بسیار خسته کننده و اعصاب خردکن است، چون او ناتوان تر و کم تحمل تر از آن است که بتواند اینگونه راحت و بى تفاوت با مشکلات زندگى روبه رو شود و مجدداً آغاز کند. انسان عجول امروزى آنچنان بى طاقت است که گویى از جریانى عقب مانده و باید سریعاً خود را در کوتاه ترین زمان ممکن به نقطه اى گنگ و نامعلوم برساند. در حالى که در دنیاى پت و مت حتى نگرانى از دست رفتن زمان هم وجود ندارد. انگار که همیشه خواهند بود و جایى براى رسیدن نیز ذهن آنها را درگیر نمى کند. همه چیز همان است که هست، بودن ادامه دارد با تجربه هاى مختلف و متنوعش به همین سادگى!بیشترین لذتی که ازاین مجموعه می
 بریم بى آن که حتى متوجه آن باشیم، به تماشا نشستن رفتارها و چگونگى زیستن دو انسان بى تکلف و بى دلهره است. انگار که آدمى بخش گمشده اى از خودش را در قالب این دو عروسک پیدا مى کند. بخشى از آدمى که ترس را نمى شناسد و فقط مشغول تجربه کردن است و از این سرگرمى و رفتن مداوم راه هاى گوناگون خسته نمى شود، حتى اگر به قیمت تخریب آنچه دارد منجر شود. گویى باور مى کند که مانند یک فیلم انیمیشن با یک برش و پرش ناگهانى مى شود از تمام حادثه هاى تلخ گذشت.
آنها بسیار خوشبخت به نظر مى
 رسند. هرچند که نمى توان براى خوشبختى به تعریف مشخص و دقیقى رسید، ولى اگر بخواهیم شاخصه هایى هرچند کلى و ساده براى آن بیابیم، آرامش یکى از اساسى ترین و الزامى ترین آنها است. احساسى که بدون آن نمى توان به لذتى واقعى رسید و اولین نشانه و علامت حضور آن به پایان رسیدن بسیارى از جدال ها و رقابت هاى آشکار و پنهانى است که براى اثبات برتر بودن خود وارد آنها شده ایم. حالتى که در پت و مت به خوبى احساس مى شود.مطمئناً آدمى در صورت پایان دادن به مسابقه و جدالى که با همنوع خود آغاز کرده، زندگى را به گونه دیگرى تجربه مى کند، به نحوى که در آن دیگر نیازى به حفظ حالت آماده باش در خود نمى بیند و لزومى ندارد به طور دائم در برابر همه چیز و همه کس رفتار خودش را زیر نظر داشته باشد تا مبادا عقب بماند یا آسیبى ببیند و به نظر مى رسد کنار گذاشتن همین حالت کنترل دائمى است که انسان را آنچنان دگرگون مى کند و ارزش ها را تا آنجا تغییر مى دهد که بسیارى از حالات و رفتار آدمى ابله گونه به نظر مى رسد.


صدای پای حادثه می آید ، گامهایمان سست و لرزان پیش می رود!

  مرد تنهای بم از وبلاگ هوشنگ دودانی

 

ایران سرزمینی زلزله خیز است؛ این را نه فقط از زمین شناسان و زلزله شناسان، بلکه از زلزله های متعددی که هر یک از ما در طول عمر کوتاه خود دیده ایم و نیز از شواهد تاریخی وقوع زلزله در کشور خود در می یابیم. کشور ما زادگاه شهرنشینی و معماری در جهان است؛ اما در دوره های گوناگون تاریخ طولانی اش، زلزله های ویرانگر بخش اعظم آثار معماری آن را از میان برده است. بسیاری از محوطه های تاریخی کشور حاوی لایه های مربوط به دوره های گوناگون است که هر یک ویرانه های شهری است که روزگاری در اثر زلزله یکسره خراب شده و در دوره ای دیگر شهری روی آن ساخته اند.
   اما ایران یگانه سرزمین زلزله خیز جهان نیست. در بسیاری از کشورهای جهان زلزله های مکرر روی می دهد؛ و در برخی از آنان، بسامد زلزله بیش از ایران است. ویرانگری زلزله نیز خاص ایران نیست. در حدود سی سال پیش، در ژاپن زلزله ای روی داد که در اثر آن قریب به یکصد و پنجاه هزار نفر جان باختند، اما آمار کشته شدگان زلزله های مشابه در ژاپن امروز بسیار کمتر از آن زمان است. وجه تمایز سرزمین ما با چنین کشورهایی، در تعدد و شدت زلزله است و نه در میزان پیشرفت در فناوری. این وجه تمایز همان است که بی اعتنایی بدان موجب شده است که آمار مرگ و میر ناشی از زلزله در ایران نه تنها طی مدت مشابه تغییر نکند بلکه افزایش یابد. این وجه تمایز همانا فراموش کردن واقعیتی ساده و گریزناپذیر است؛ ایران سرزمینی است زلزله خیز؛ و ویرانی نه ناشی از زلزله ، بلکه ناشی از تن ندادن به این واقعیت و تدبیر نکردن برای زندگی با آن است. فراموش کردن این واقعیت، نداشتن دانش کافی برای زندگی با زلزله ، نبود بسترهای مدیریتی لازم برای سامان دادن این گونه زندگی در سطح ملی، و ناآشنایی عمومی با آداب این گونه زندگی و لازمه های آن و این قبیل عوامل موجب می شود آمار تلفات زلزله بم در دی ۱۳۸۲ با آمار تلفات زلزله بویین زهرا در شهریور ۱۳۴۲ به نسبت تفاوت چندانی نداشته باشد.
   ماجرای مکرری که در پی هر زلزله روی می دهد امداد عمومی به مصیبت زدگان و پرداختن به بازسازی و سپس از یاد بردن حادثه و علل بروز آن تا هنگام زلزله بعدی است. این مسیری است که در زلزله های بویین زهرا، طبس، سلماس، گلبافت، قاین، رودبار، آوج قزوین، کنگاور و بم تکرار شده است. خسارت آنچه در نهایت این مسیر حاصل می شود از خسارت خود زلزله بیشتر است: خسارت های فرهنگی و روانی و شهری و اقتصادی و اجتماعی در برنامه های اسکان موقت؛ و خسارت های بزرگ ناشی از بی تدبیری در بازسازی.
   شرط لازم برای پیش گیری از فاجعه زلزله پیش بینی نیست؛ زیرا به راحتی می توان پیش بینی کرد که در هر نقطه از کشور، مگر نقاط میانی کویر، زلزله رخ خواهد داد. لازمه پیش گیری، در آن حدود که به متولیان و کارشناسان امر معماری و شهر مربوط است تدبیر کردن و سامان دادن همه امور، از آموزش و برنامه ریزی و طراحی و اجرا و مدیریت، از خانه و بنای خصوصی و عمومی تا همه شهر و روستا، با اعتنا به زلزله و بر لازمه های معماری ای است که خطر زلزله چون واقعیتی محتوم در همه وجوه آن لحاظ شده باشد.
   آنچه بیش از هر عاملی موجب تکرار بی تدبیری ها می شود مواجهه عاطفی با زلزله است. در خصوص  این گونه واکنش شواهد بسیاری وجود دارد، از جمله این که ما مقصر خرابی های زلزله را ناگهانی بودن آن، مصالح ابنیه سنتی و مانند این ها می شماریم؛ در حالی که بناهای ساخته شده در قرن اخیر بیش از بناهای قدیمی دست خوش خرابی شده اند. شاهدی دیگر بر مواجهه عاطفی با زلزله طرح موضوع تغییر پایتخت به منزله راه حل مشکل زلزله تهران است؛ در حالی که لازمه تغییر پایتخت یافتن جایی است که هم از خطر زلزله دور باشد و هم ظرفیت های زیست بومی تهران را داشته باشد؛‌ و چنین کاری ممتنع است ما زلزله را امری نامترقب می شماریم؛ در حالی که زلزله در ایران امری کاملا مترقب است و می توان برای مواجهه با آن در هر نقطه از کشور، از پیش برنامه ریزی کرد و آمادگی داشت. بنابراین، معضل اصلی زلزله در کشور ما بیش از آن که امری مهندسی باشد، امری فرهنگی است. با اصلاح باورهایی که در خصوص زلزله در ذهن و دل ما ریشه دوانیده است، می توان به حل مشکلات فنی و مهندسی و اقتصادی و اجتماعی در مدیریت زلزله امید داشت.
   زلزله متناوب در ایران خاص سالیان اخیر نیست؛ قرن هاست که مردم ما در این سرزمین با این واقعیت رو به رو بوده اند و با آن زیسته اند. زیستن در این سرزمین همواره به معنای «زیستن مابین دو زلزله » بوده است. فرق میان ما و گذشتگان مان از یاد بردن همین واقعیت است. بررسی بناها و بافت های تاریخی در نقاط مختلف کشور نشان می دهد که مردم ما بناها و شهرهای خود را با توجه به زلزله خیزی ایران ساخته اند و از آخرین دانش فنی خود در آن زمان برای زیستن با زلزله استفاده کرده اند. آنچه زلزله را از امری عادی به امری نامترقب بدل ساخته است، نه تغییر در آهنگ و ادوار تناوب زلزله ، بلکه از یاد بردن این حقیقت و فراموش کردن «زیستن مابین دو زلزله » است.
   مهم ترین کار برای کاهش خرابی های حاصل از زلزله ، چه خرابی های مستقیم ناشی از آن و چه خرابی های بزرگ تر ناشی از مواجهه سراسیمه با آن، وقوع زلزله ای بزرگ تر در دل و ذهن مردم و مسئولان است، « زلزله ای درونی» که دیدگاه آنان به زلزله بیرونی را دگرگون می سازد. این زلزله درونی جهاد اکبری است که شرط لازم برای جهاد اصغر مواجهه با زلزله مادی و بیرونی است. این دگرگونی ذهنی امری فرهنگی _ اجتماعی است تا مهندسی. چنین دگرگونی ذهنی ای است که دگرگونی های فنی و مهندسی و مدیریتی را به دنبال خواهد داشت. باید «علم» به زلزله خیزی ایران را به «باور» و «یقین قلبی» بدل کرد، تا نتیجه این یقین در همه شئون مدیریت و مهندسی و ساختن و باز ساختن و زندگی روزمره مردم و مسئولان بروز کند. بازیافتن «آداب زیستن مابین دو زلزله » نیازمند کار عظیم فرهنگی است.
   طرز زیستن با زلزله نه تنها اصلاح الگوهای زندگی اجتماعی و ساخت شهر و بنا، بلکه اصلاح شیوه تدارک و برنامه ریزی برای مواجهه با زلزله ، رفتارهای هنگام وقوع زلزله و کارهای کوتاه مدت و میان مدت و بلند مدت پس از زلزله را در پی خواهد داشت. با چنین فرهنگی است که مردم به جدّ طالب مقاومت بناها در برابر زلزله خواهند شد و این طلب هم مسئولان را به نظارت بیشتر بر کیفیت ساخت و ساز واخواهد داشت و هم مهندسان و سازندگان را به این ضرورت متوجه یا به اجرای ضوابط آن وادار خواهد کرد. این فرهنگ بر کیفیت طرح های شهری نیز اثر خواهد گذاشت و حضور زندگی با زلزله را در ترکیب کالبد شهری، امری ضروری خواهد ساخت این باور عمومی است که تدبیر مهندسی را برای زیست با زلزله در پی خواهد داشت، تدبیری که همه وجوه مرتبط با بنا و شهر را از برنامه ریزی و طراحی شهری تا طراحی معماری و سازه و تاسیسات تا نوع مصالح و کیفیت اجرا و مدیریت اجرا و بهره برداری، شامل خواهد شد.
   با ترویج تثبیت فرهنگ زیستن با زلزله است که خواهیم آموخت که بازسازی پس از زلزله امری صرفا عمرانی و فنی نیست، خواهیم آموخت که باید برای بازسازی پس از زلزله ، چنان از قبل آمادگی داشت که نگذاشت زلزله مادی با بازسازی های نسنجیده و سراسیمه و بی هویت، ارکان فرهنگی مردم را دست خوش تخریب کند. در صورت تذکر مدام به آداب زندگی با زلزله است که خواهیم دانست آنچه در بازسازی های پس از سوانح طبیعی، به بهانه سرعت عمل، از دست می رود، عقاید و ویژگی های بومی و فرهنگی مردمی است که زمانی در معماری و شهر آنان متجلی می شده است. خواهیم آموخت که برای بازسازی هر شهر نباید فقط شهری جسمانی و بی هویت ساخت؛ در بازسازی باید به صفات فرهنگی و مردم شناختی آن جامعه توجه کرد و آن را در کالبد شهر متجلی ساخت. خواهیم آموخت که بی اعتنایی به مردم و طرز زندگی و نیازهای خاص آنان موجب پدید آمدن فضاهایی می شود که هم به ضروریات زندگی انسانی آنان پاسخ نمی دهد و هم موجب پریشانی و تنش روانی در آنان می شود، و از این رو نمی توان بازسازی ها را با نسخه هایی یکسان انجام داد.
   و چون این گونه بازسازی مستلزم مطالعات و طی مقدماتی است که در بحران هنگام زلزله ممکن نیست؛ باید همه این مطالعات را در وضع عادی و پیش از وقوع زلزله در همه کشور انجام داد و طرح های مبتنی با آنها را برای بازسازی پس از زلزله از پیش تهیه کرد. در آن صورت، طرح های بازسازی پس از وقوع زلزله های احتمالی را چنان تهیه خواهیم کرد که لطمه هایی که در طی قرن اخیر به جنبه های عمیق تر کالبد و زندگی شهری خورده است در طرح جدید جبران شود. تنها در این صورت است که شهر پس از زلزله به مکانی بهتر برای زندگی مادی و معنوی بدل خواهد شد.
فرهنگ زیستن با زلزله به ما خواهد آموخت که با برنامه ریزی و تدبیر می توان هم مقتضیات فرهنگی جامعه را، که در کالبد بافت ها و بناهای اصیل متجلی شده، مراعات کرد و هم بناها را مستحکم ساخت و هم در بازسازی پس از زلزله از تجارب هزاران ساله معماری و شهرسازی این ملت بهره گرفت.

از بیانیه گروه معماری و شهر سازی فرهنگستان هنر ، تیر83

 


زیارت

 هفته قبل یک اردوی باز آموزی امداد کوهستان به همراه بچه های تیم امداد و نجات کوهستانی توچال ، به مدت چهار روز در استان چهار محال بختیاری ودر شهر کرد داشتیم. اصلا فکر نمی کردم این استان این قدر زیبا باشد. جای همه شما دوستان خالی . ..  به محض گرفتن عکسهای این برنامه از بچه ها ،  سفرنامه این برنامه را در وبلاگ قرار خواهم داد.

اما در مسیر برگشتمان از قم رد شدیم وبه پیشنهاد بچه ها قرارشد یه توقف کوتاهی در شهرداشته باشیم وبه زیارت حضرت معصومه برویم. از همان بدو ورودمان یه صحن حرم احساس کردم که توی یه کشور عربی هستم . تعداد زایران عراقی بسیار زیاد بود.بعد از سقوط صدام ،  عراقی ها خیلی راحت تر می توانند برای زیارت به ایران بیایند.

چند سالی می شد که برای زیارت جایی نرفته بودم. کفشهایمان را در آوردم وپس از تحویل آنها و گرفتن شماره،  با یک بسم الله وارد شدم. از همان لحظه اول احساس کردم وارد یک دنیای دیگری شده ام. اما نه یه دنیایی روحانی و معنوی ، دنیایی که برایم خیلی گنگ و نا آشنا می نمود . یه چیزی شبیه یکی  از معبدهای بودایی  یا هندویی . هر کسی به طرز عجیبی مشغول دعا خواندن بود. یک پیرمردی را دیدم که با حالی نزار تند وتند در حال دعا واستغفار بود . هر چه سعی کردم بفهم که این بنده  ی خدا به چه زبانی دعا می خواند نفمیدم. باز هم جلوتر رفتم ولی اصلا شبیه زبان عربی نبود.

هر چی اطراف را می گشتم ، غریبی این دنیا برایم بیشتر می شد . مردمی که بدون توجه به اینکه این ضریح قبلا چند بار بوسیده شده ، خودشان را به در ودیوار می مالیدند و آن را می بوسیدند.

 ناگهان یه صحنه ای دیدم که نزدیک بود چشمم از حدقه در بیاد . عراقی ها بعد از زیارت ضریح به پشت می شدند و پشت و کمرشان را مثل خرسها که پشتشان را به درختها می مالند ، به ضریح می مالیدندو بالا وپایین می کردند!!! این ها  همان کسانی که هستند که  مرتد و کافر می خواندیمشان . متجاوز و کشتنشان را واجب می دانستیم . هشت سال به روی هم اسلحه کشیدیم وبهترین جوان هایمان را فدای جاه طلبی حاکمان همدیگر کردیم. و حالا دوش به دوش همیدگر مشغول زیارت ودعا و استغفاریم!

 در گوشه ای دیگر تعدادی از طلبه های جوان مشغول بحث ومناظره  بودند .خیلی دوست داشتم که نزدیک می رفتم و گوش می کردم که چه می گفتند. آیا این بحثها می تواند در بیشتر دیندارشدن من موثر باشد؟ اصلا چرا شما ها کنج این جا را برای بحث و مجادله انتخاب کرده اید ؟ چرا به داخل شهر و به میان جوانها نمی روید ؟ حیف که وقت زیادی نداشتیم وباید زود برمی گشتیم.

اینقدر با تعجب به این ور و آن ور نگاه می کردم که قیافه ام خیلی خنده دار شده بود . یه لحظه متوجه نگاه یه روحانی ای شدم که متوجه حالت من شده بود وداشت مرا نگاه می کرد. دیگر طاقت نیاوردم و بیرون زدم.

بیرون با بچه های توی صحن حرم می چرخیدیم. گنبد حضرت معصومه در حال تعمیر وباز سازی   بود. راستی چرا باید در کشوری که فاصله غنی وفقیر اینقدر زیاد است ، گنبد را خراب کنند و آنرا مجددا از طلای ناب بسازند ؟

 یه اطاقی بود که بالا سر اون نوشته بود ((‌پاسخگویی به مسایل شرعی )) یکی از بچه ها که به قولی معروف اصلا کم نمی آورد وخیلی پر رو بود گفت :  بچه ها من یک مشکل شرعی دارم ، برویم داخل و بپرسیم. داخل رفتیم . یک روحانی پشت یک میز ساکت و آرام  نشسته بود.  از بس  کتاب های قطور و کهنه روی میز چیده شده بود ،  که فقط سرش معلوم بود . ما هم یه سلام و خسته نباشیدگفتیم و نشستیم. دوست ما هم بدون مقدمه و  با یه حالت جدی برگشت گفت : حاج آقا   ما که امکانات فضا نوردی برایمان  فراهم نیست ، چه کار باید بکنیم؟  حاج آقا اول یک نگاهی کرد و بعد از اینکه دوزاری اش افتاد داد زد : پشید برید بیرون...

خلاصه فیلمی بود آن روز . بگذریم.

 

این حرفهای من اصلا به مفهوم ضد دین بودن من نمی باشم .  من با تمام و جودم به حضور حضرت مهدی اعتقاد دارم. معجره ایشان را با چشمهای خودم، دیده ام. هنوز هم خجالت می کشم که به مکه ومدینه و کربلا و نجف بروم . از اینکه با این همه بار گناه ، ادعای مسلمانی وشیعه بودن در حضور امیرالمومنین یا پیامبر کنم . هنوز هم وقتی که نوحه امام حسین را در ایام محرم می شنوم بدنم می لرزدو مثل بچه ها  بر مظلومیت  ایشان گریه می کنم.

یادش بخیر وقتی در دبیرستان دهخدا  بودیم یک  دبیر ریاضی به نام آقای صفری داشتیم. هر وقت نمازخانه دبیرستان خلوت می شد ، ناراحت می شد و می آمد سر صف و آن چنان منطقی و با سخنان عاطفی  ونفس گرمشان دل بچه ها را نرم می کرد که سر ظهر دیگر جای سوزن انداختن در نمازخانه مدرسه نبود. بچه ها نه از روی اجبار ، بلکه از روی علاقه ای که پیدا می کردند ، می آمدند ودر نماز جماعت شرکت می کردند. چه صفایی داشت ....

اما از وقتی که وارد دانشگاه شدیم دیگر از این چیزها خبری نبود و حالا اینجا پر است از چیزهای رنگارنگی که چشمات رو حسابی مسحور خود  می کنند !!

 وقتی به تلویزیون پناه می بری  تا دو کلمه حرف حساب بشنوی ،  بلکه این دل سنگ شده و زنگار گرفته ات نرم شود .... دیگه چه بگم ؟ آن چیزی که عیان است ، چه حاجت به بیان است ؟

انگار به حال خود ت توی  این دنیا رها شده ای . دلم  تنگه ، دلم هوای شنیدن آن سخنان شیرین و آتشین آقای صفری رو داره .....

(( دیگر وقت آن نشده است که برگردی ؟  ))

 


مرثیه زلزله بم

   خداوندا دنیا به نام تو خوش است و آخرت به کرامت و عفو تو. در دنیا اگر نام وپیغام تو نبود ، بند گان را چه سود اززیستن ؟ ودر آخرت اگر دیدار تو نبود چه سود از آمدن؟

خداوندا به نشان تو می بینیم ، به یاد تو شادمانیم وتسلی بخش دل هایمان ذکر توست . مست از جام مهر توییم وافتاده در دام عشق تو .

خداوندا از بود تو هرچه رسید عطا بود و وفا  و از بود خود هر چه دیدیم بلا بود وخطا .

چه عزیز است آن کسی که تو خواهی . هر که به تو نزدیکتر وبه دوستی تو سزاوارتر به وصل تو شایسته تر ، اندوه او در این دنیا بیشتر .

خداوندا هر چه از جانب توست زیبایی است و آنچه مربوط به ما وگذشته ماست کوتاهی است وغفلت.

   نمی دانم مرثیه زلزله بم را چگونه بسرایم، مگر می شود این فاجعه را در قالب کلمات گنجاند؟ داغ یک عزیز از دست رفته مدتها در دل می ماند ، ولی مگر یک انسان چقدر می تواند تحمل داشته باشد تا از دست رفتن زندگی و  عزیزانش را در برابر دیدگانش ببیند و هیچ کاری از دستش بر نیاید.

 نمی دانم شما آن صحنه ای که مردی با سر ووضع خاکی  به یک ستون تکیه داده بود  و چشمانش را بسته بود و حتی توان گریستن نداشت را دیدید ؟ یا آن فردی که در تخت بیمارستان می خندید و می گفت من دارم خواب می بینم  والان از خواب بیدار می شوم ...

مرحبا بر مردم ما که هر چه داشتند، در حد توان، در سبد اخلاص گذاشته اند و یاری هم وطنان فاجعه زده خویش شتافتند . همدلی واتحاد این مردم مثال زدنی است و من واقعا افتخار می کنم که از همین مردم ویک ایرانی هستم.

و ما ارسلناک الا رحمتا “  للعالمین.