يادداشتهاى يك كوهنورد

شرمنده ایم به خدا!

شرم ، واژه کوچکی است برای شماها . برای شماهایی که هیچ چیز حتی تلف شدن 26 دانش آموز دختر دراردوی اجباری راهیان نور ، حتی در آتش سوختن دانش آموزان پیرانشهری،‌ حتی آمار بالای مصرف مواد مخدر درمیان دانش آموزان وسیستم آموزش فرسوده ، فشل وبی فایده تان،  شرمنده تان نمی کند .

شرمنده ما هستیم که می بینیم بی کفایتانی چون شما ،‌سرنوشت این مردم وکشور را هر روز به یک بازی لجبازانه ،‌نابود می کنید و رو برمی گردانیم و فراموش می کنیم.

شرمنده ماهستیم که می بینیم که وزیری خطاکار در برابر پرسش خبرنگاران راه مسخرگی و شوخی پیش می گیرد و اعتراضی نمی کنیم تا خدای ناکرده موقعیت کاری و اجتماعیمان ازدست نرود.

شرمنده ما هستیم که نابودی امنیت ،‌ اخلاق ،‌اقصاد و جامعه را می بینیم و می ترسیم حتی از یک پرسش گری ساده ،‌ نکند که انگ وابسته به بیگانه و فتنه گر و ... بخوریم.

براستی که شرمنده گی برای شماها واژه کوچکی است ، برای شمایی که مرگ بر اثرشوک روانی ،‌ تعبیر به مرگ طبیعی می شود. برای شمایی که اختلاس های چند ملیاردی دیگر عددی به حساب نمی آیند. برای شمایی که چند صد کیلو طلا ونقره و چند میلیارد خرج آن ضریح می کنید و با آب وتاب توی صدا و سیما توی شهرهای مختلف می گردانیدو اینطور از احساسات مذهبی مردم به نفع خودتان استفاده می کنیدو دریغ از هزینه های کمی که می تونستید برای ایمن سازی مدارس خرج کنید.

خوش باشید وبا دوام که روزگار درکنار این همه شرمندگی برای ما در اختیار شماست.

شرمنده ایم به خدا!

درگذشت غریبانه یکی از دانش‌آموزان حادثه "شین آباد" ، ساعاتی بعد از ادعای وزیر و معاونش درباره مساعد بودن حال مصدومان

 

ادبیات غیرمسؤولانه یک وزیر آموزش و پرورش: «بروید از مسؤولش بپرسید» تا «چرا قبلاً نگفتید؟»

 


سرزمین سرخ

پدر! تفنگ اسباب بازیم را نمیخواهم دیگر
شاید دختر همسایه که با چشمان باز خوابیده بترسد از آن.
نگذار مادر مغز پاشیده ام را بر روی گلیم پاره مان ببیند
آخر او از خون حتی! میترسید
نگذار گریه ات را ببیند که او از بغض تو در شبهای نداریمان هم میشکست!
بگو پدر بگو که این شیون او نیست
بگو که این زن روخراشیده گیسو کنده مادرم نیست
بگو که این بوف شوم بر ویرانه کشورم به عزای ما کودکان نیامده!
مگر ما چند سال داشتیم؟
من از چشمان منحوسش میترسم
دلم برای آخرین بار بازی با پای برهنه روی خاک الحوله میخواهد
با دوستان حنجره دریده و سینه شکافته در خون خفته ام
بی ترس از "دوست" یا "دشمن"
....
مرا بخاک بسپار پدر اما آرزوهایم را نه
آنها را بر طاقچه خانه بگذار
کنار قرآنی که میبوسیدی و میگفتی محافظ ما کودکان است
شاید فردا کودک دیگری بذر آرزویم را برداشت
و در زمینی بکارد که دیگر سرخ نخواهد بود
در زمینی که تنها چیزی که نتوان برآن قیمت گذاشت جان انسان باشد

تقدیم به کودکان بی گناه سوریه

پی نوشت اول : محمد الدوره اگه در جای دیگری بغیر از فلسطین کشته می شد ،‌اینقدر برامون مهم نمی شد. هزاران کودک و زن ومرد سوری تا کنون در این خشونتها از بین رفته اند و ما چه راحت برای قاتل شام فرش قرمز پهن می کنیم!

پی نوشت دوم : شرافت ، انسانیت ،راستگویی و... چه واژه های غریبی هستند این روزها!


بیزاریم از جنگ

مهم نیست که روزمرگی های زندگی  و ترس  از دست دادن  موقعیتهای کاریمان باعث شده  که خیلی از ماها چشممان رو به واقعیتهای تلخ جامعه ببندیم  وبی تفاوت باشیم و حتی جرات بیان اعتراضی رو نداشته باشیم.

مهم نیست که روزهای تلخ وپراز آشوب ودلهره جنگ چقدر به راحتی به فراموشی سپرده شده است.

مهم نیست که هر روز ، دوطرف ماجرا چقدربر طبل اختلاف وتنش با همدیگه می کوبند وزبانشان پراست از وا‍ ژه های تهدید و جنگ ومقابله به مثل   .

مهم این است که در زیر پوست این شهردروغ آلود و رنگارنگ ،‌هستند انسانهای شریفی که با گذشت این همه سال هنوزدارند تاوان دفاع از میهنشون رو می دهند. هستند کسانی که عوارض جنگ را تا پایان عمر بر جسمشان تحمل می کنند.

وایکاش که در میان این همه لجبازی های ویرانگر بی فایده و تنش با دنیا می شد لحظه ای به صلح و همزیستی فکر کرد . کاش می شد لحظه ای به این فکر کرد که کاری کنیم تا دیگه مادری داغدار  فرزندش نباشه ،‌ پدری در آرزوی دامادی پسر از دست رفتش نباشه و کودکی درهراس بمباران و رگبار گلوله ها  خوابهای آشفته وکابوس نبینه و جانبازی  نباشه که مجبورباشه برای اینکه درد رو کمتر حس کنه  تن رنجور خودرا به انواع و اقسام داروهای شیمیایی بسپارد.


به وطن خوش آمدید!

صبح که پرده اتاق رو کنار زدم ،‌با دیدن چند لک لک در کنار دریاچه روبروی هتل ، حسابی به وجد اومدم. اینجا نه پارک ومنطقه ای حفاظت شده و دور از شهر ، که در نزدیکی خیابانهایی است که ترافیک آن من رو یاد ترافیک همین تهران خودمون می اندازه. اما برخلاف سوزش چشم ، گلو درد و سرفه های خشکی که در ترافیک شهرامون دچارشیم اینجا ازاین مشکلات خبری نیست.نمی دونم ،شاید از سوخت مناسب خودروهاشون باشه.اینجا طبیعت و شهر به نحو بسیارمسالمت آمیزی در کنار همدیگر قرار دارند. و انگار که شهر در میان جنگلی زیبا بنا شده است .

و من بیش از آنکه شیفته زیباییهای این شهر شوم ،‌دلم برای چنارهای خیابان ولیعصر می سوزد که دارند خشک می شود ، با دیدن این لک لک ها غصه ام می گیرد که پرنده های مهاجری که در میان سفر طولانیشون در دریاچه ارومیه توقف می کردند دیگر اون نگین فیروزه ای رو از یاد برده اند. دلم می گیرد از خشک شدن زاینده رود ،‌از آتش سوزیهای فراوان جنگلهامون ، از خشک شدن تالابها و زخمی شدن چهره پاک کوههامون با جاده سازی ها ،‌ از زباله های فراوان رها شده در کنار رودها ،‌داخل دره ها و جنگلهامون که تلخ ترین صحنه های هست که بارها و همواره با آنها در سفر هامون روبرو می شویم.

چی شده که اینقدر کم حوصله ،‌بداخلاق ،‌خود خواه و بی تفاوت شده ایم؟ چی شده که اینقدر بی رحمانه طبیعت خودمون رو زشت ونابود می کنیم؟

و من متوجه می شوم که در تاریخ باستان این سرزمین ،‌وقتی  که دعا شده است که خدااین کشور را از بلایای دروغ دور نگه دارد ،‌به یقین می دانسته اندکه  دروغ و‌دزدی ،نعمت رو از آسمان وزمین ومردمان آن خواهد گرفت .

..

...

داخل هواپیما وبر فراز آسمون غبار آلود تهران ، هر چقدر تلاش می کنم که بفهمم که سه هزار ملیارد چند تا صفر داره وبا اون چیکارها می شه کرد  ، ره به جایی نمی برم. ادعای پاکی و عدالت چقدر بی معنی وخنده دار می باشد.ومن هنوز که هست با یاد آوری اون ژستها چقدر حالم دگرگون می شود : (( بگم؟... بگم؟))

بارها رو تحویل می گیریم وبه سمت خانه به راه می افتیم .  توی جاده رباط کریم- شهریار، رقص عجیب زباله هادرهوا همراه باد و گرد وخاک و آسمونی که دلش از ریزگردها ،  تیره وخاکستری شده ،‌ بوق وحشتناک کامیون پشتی ،‌ لایی کشیدن راننده وانت نیسان از جلوت و قلبت که هری می ریزه پایین و هیولای سیاهی که با هر بار گاز دادن از اگزوز اتوبوس روبرویی بیرون می یاد خیلی زود اون حبابهای بالای سرت رو که از لذت سفر هنوز همراه داری ،می ترکونند و بهت خوش آمد می گویند: (( به وطن خوش آمدید))


دیکتاتور دیگری به پایان سلام کرد...

منبع : عصرایران ( اینجا)

عصرایران ؛ جعفر محمدی - "معمر محمد عبدالسلام أبو منیار القذافی" هم به باشگاه دیکتاتورهای ساقط شده پیوست ؛ باشگاهی که این روزها عضو جدید می پذیرد : از بن علی تونسی تا مبارک مصری و قذافی لیبیایی و ...

42 سال حکومت بی چون و چرا ، از قذافی یک شخصیت خودشیفته و متوهم ساخته بود ، شخصیتی که حد و اندازه های خود را فراتر از لیبی می دانست . او خود را شیخ الامرای آفریقا می شمرد ، چه آن که هیچ کدام از رهبران این قاره ، به اندازه 42 سال حکومت نکرده بودند.

قدافی متوهم بود و این توهم ، سرانجام کار دستش داد: حکومتش به ذلیلانه ترین شکل ممکن نابود شد ، خانواده اش از هم پاشید و اعضای آن کشته و اسیر و فراری شدند و خود نیز به خفتی تاریخی گرفتار آمد.
بزرگ ترین توهم قدافی این بود که تصور می کرد مردم لیبی عاشق او هستند. قذافی واقعاً این گونه فکر می کرد نه این که چنین وانمود کند. به همین دلیل بود که از ابتدای قیام ، همواره مخاطبش مردم بودند که " بیایید و بساط این خائنین را برچینید!"

جالب این که قذافی در آخرین ساعات حکومتش نیز درگیر چنین توهمی بود. او بعد از آن که اکثر مناطق طرابلس به دست انقلابیون افتاد و درگیری ها به باب العزیزیه(مقر حکومت) رسید ، در یک پیام رادیویی ، از "مردم طرابلس و سایر شهرها" خواست بپا خیزند و شهر را از دست انقلابیون پس بگیرند و البته هیچ کس این دعوت را لبیک نگفت زیرا مردم همان کسانی بودند که طرابلس را فتح کرده بودند.

نشانه دیگر متوهم بودن قذافی ، حقیر شمردن مخالفان بود.او از ابتدای قیام تا آخرین پیام رادیویی اش ، مخالفان را "موش" می نامید! او چند ماه پیش از مردم خواست موش ها را تعقیب کنند، خیابان به خیابان ، کوچه به کوچه ، خانه به خانه و کمد به کمد!
اینک اما خود او ، مانند موشی در کنجی ناپیدا مخفی شده است و تا این لحظه معلوم نیست در کدام خیابان و کوچه و خانه و کمد؟!

قذافی متوهم ، تصور می کرد که مأمور نجات جهان است. او به جای آن که در اندیشه کشور خود باشد ، بیشتر دلمشغول جهان و مشکلات آن  بود! او خود را موظف می دانست برای همه مشکلات دنیا نسخه ای بپیچد ، از بحران در روابط دو کره تا الحاق ترکیه به اتحادیه اروپا ، از تلفیق فلسطین و اسراییل و تشکیل کشوری به نام "اسراطین" تا قضیه کشمیر ، از مسائل روسیه تا فدراسیون جهانی فوتبال(فیفا) ، از اصلاح اساسنامه سازمان ملل تا مساله کردها و تسلیحات بیولوژیک و ... !
او درباره همه این مسائل و خیلی چیزهای دیگر ، سخن می گفت و مطلب می نوشت و باور داشت که روزی جهان به راه حل های خود خواهد رسید!


توهم قذافی او را به افراط و تفریط کشاند؛ زمانی رو در روی جامعه جهانی ایستاد و بر سر قضیه لاکربی انواع تحریم ها را به جان خرید ولی زمانی از آن سوی بام بر زمین افتاد و حتی بیش از حد متعارف ، غرامت کشته شدگان لاکربی را داد و در قضیه هسته ای ، تمات تجهیزات اتمی اش را بار کشتی کرد و به آمریکا تحویل داد.
او که زمانی یک رهبر ضد غربی به شمار می رفت ، بعدها تصور کرد که اگر به غرب اعتماد کند ، پشتیبانی همیشگی آمریکا و اروپا را با خود خواهد داشت.
قذافی با آن هم سابقه حکمرانی ، نه از سرنوشت شریک قدیمی غرب در خاورمیانه (شاه ایران) عبرت گرفت و نه ماجرای مبارک مصری او را به خود آورد ؛ گو این که توهم ، دیده عبرت بین ادمی را نیز کور می کند.

قذافی را نه شعارهای مردم و گلوله و توپ و تانک انقلابیون و نه موشک ها و بمب های ناتو ، که توهم خودش به زیر کشید و نابود کرد. قذافی ، بزرگ ترین دشمن قذافی بود و دشمن بعدی او نیز اطرافیانی بودند که ده ها سال مجیز او را گفتند و توهمش را تقویت کردند.

دیکتاتورها همیشه دچار توهم اند و تنها هنگامی از توهم در می آیند که خیلی دیر شده است کما این که مبارک در قفس به خود آمد ، بن علی در تبعید و صدام در پای چوبه دار .
قذافی نیز که اکنون عزادار مرگ و اسارت اعضای خانواده اش است ،شاید در مخفی گاه خود ، از توهم به درآمده باشد.


مرگ را سزاوار است ...

.
.
.
زیر این آبی بی ابر، صدایی گر هست
هق هقِ باغ است و
هیاهوی کلاغ.


شفیعی کدکنی


انتظار

بهش گفتم زمستون به سر اومده و کوهها لاله زار شده اند ، جوانه ها سر از دل خاک بیرون آورده اند و دشتها  ، پر از گلهای رنگارنگ و زیبای بهاری شده اند ، آن دورها ، کوهها با آوای سحرانگیزشان تو را به سوی خود می خوانند اما این پا ، شوقی برای رفتن نداره چون  دلم غمگینه وقتی آن چشم های دلسوز ،  نگران و خسته  را پشت آن خارها می بینم  و انتظارهای بی پایانشان را می بینم .  وقتی این همه دنائت و سنگدلی را می بینم ،  دیگر بهار و زیبایی هایش برام چه لطفی داره؟

بهم می گوید این چیزی است که از ازل در جهان بوده است و زشتی هاو زیبایی ها در کنار هم بوده اند و مگر غیر از این است که تو به ارزش و پاکی زیباییها  زمانی پی خواهی برد که زشتی و پلیدی بدی ها را درک کرده باشی؟

گفتم پس با این بغض فروخفته ام چه کنم ؟  با این دل بی تاب چه کنم ؟ وقتی این همه دروغ وبی اخلاقی را  می بینم که قلبم را می فشارد؟ آیا ازم می خواهی که چشمم را به روی اینها ببندم و دم نزنم؟

گفت : می دانم و می فهمم اما  شکیبا باش که او با صبر پیشگان است.

 

 

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

 

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

 

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

 

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

عکس از محمد


عدالت شوخی زننده ای است!

زاویه ی دوربین در این عکس به گونه ای است که نمی توان از چشمان آن دخترک فرار کرد.

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد دنیا را از این زاویه نگاه کنم.

کفش ، نماد سنگینی یک انسان نه ، که  وزن همه ی دنیاست.

هنگامی که چشمان دخترک زمزمه می کند که شانه هایش توان ندارند تا وزن عدالت را با خود حمل کند ،کوچکی حقارت کننده ای دارد.

 

نتیجه ی عدالت انسان هایی که از بالا نگاه می کنند ... عدالت شوخی زننده ای است گاهی.

(از یک ایمیل دریافتی  )


عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بعرش کبریائی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم


عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
معینی کرمانشاهی


بازگشت اژدها !

 

       

 

1- اول سلام . سلام به تمام طبیعت مردانی  که در کوه ، در میان کوههای سپید ،‌ سرود کوهستان را زمزمه می کنند و نشان زندگی را در نوپتسه ،  آزاد کوه ،‌یا  از دماوند تا علم کوه ، می جویند و آنرا  در دفتر داستان کوه ثبت می کنند .  سلام به کوهنورد تنهایی که هیچ گاه یاران کوه را تنها نمی گذارد . و سلام به همه پایمردان راه کوه .

دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود . فکر کنم چیزی حدود سه ماهی باشد که این یادداشتها را به روز نکرده باشم. راستش قبل از این چند بار می خواستم بنویسم  ،‌ ولی هرگز نمی توانستم. شاید گرفتاری شدید وروزمره گی بهانه باشد ولی اینکه توی این سرعت سرسام آور زندگی و درهم ریختگی زندگی شهری  ، بتونی برای لحظاتی خودت باشی و به خودت فکر کنی  و  از دلتنگی هات ،‌آرزوهات ،  خاطرات و حرفهای دلت بنویسی واقعا هنر می خواد.

به هر حال دوباره یا علی گفتیم و عشق آغاز شد .

 2-  از برنامه های  زمستانی موفق امسالم  ، صعود به قله ی سرسخت هفت خانی 3950 متر، خشچال 4108 متر  و پورا به ارتفاع حدود3000 متر را می توانم نام ببرم . هرچند برنامه های دماوند و الوند ( مربوط به صعود سراسری ) به علت هوای نامناسب نیمه کاره ماندند.

گزارش ، خاطرات و عکسهای برگزیده این صعود ها را بتدریج در وبلاگم قرار خواهم داد.

هرچند زمستان امسال به سختی و پربرفی زمستان سال گذشته نبود اما متاسفانه آمار تلفات و حوادث کوهستانهای ایران رشدی دو برابر را نسبت به سال گذشته داشته است. ریشه یابی این حوادث فرصت جداگانه ای  را طلب می کند.

 ٣- یک بنده ی خدایی از دنیا می ره ،‌ خدا اون دنیا ازش می پرسه:  عزاییل چیزی بهت گفته ؟ میگه : نه ، خدا ازش می پرسه: جبرئیل چیزی بهت گفته ؟ میگه : نه .    خدا میگه : تا به حال چیزی در مورد network marketing       شنیده ای؟!!! ...

حالا این وسط که هنوز حتی موج اول هم به من نرسیده و  من هرگز به اندازه خیلی ها نمی فهمم و   هنوز اون اعتقاد فراموش شده  رو که ( جوهره ی مرد به کار کردنه ) رو قبول دارم ، تصمیم گرفتم حالا که درسم تمام شده و  قبل از اعزام به خدمت ،  یه مدتی  جایی مشغول باشم که هم کسب تجربه باشه وهم یه پس انداز کوچیک.

پس از کلی دوندگی و استفاده از رانت های مختلف و بند ( پ ) یه جایی رو گیر آوردیم. بعد از چند ماه کارگری توی اون کارگاه خراب شده ، مدیر عامل یه روز منو خواست و گفت : شرمنده ایم! فعلا مهندس نمی خواهیم . و با کلی احترام جوابمو داد . طفلک اینقدر آدم خوبی بود که نه تنها ،  حتی  یه قرون هم کف دست این جوون نگذاشت بلکه خجالت می کشید که یه تشکر خشک و خالی از من بکنه . تازه من کلی تشکر هم ازش کردم که اجازه داده  توی اون مدت اونجا باشم.

هرچند که این مورد اولی نبود که من تجربه می کردم و قبل از این هم چند بار مشابه این رو دیده بودم .اصولا کار توی کشور ما یه نوع سیستم برده داریه. تا بفهمند که وضعیتت مشخص نیست و مثلا هنوز خدمت نرفتی ، کلی ازت سوء استفاده می کنند.

من که این قضیه رو به خدا سپرده ام و به اون  توکل کرده ام  ، ولی حداقلش این چند ماهه یه تجربه کاری خوبی برام بود.

۴- این روزها بلاهاو خسارات غیر قابل جبرانی برسر منابع طبیعی ایران وارد می شود  که دل هر  انسان طبیعت دوستی  را بدرد آورده است . خساراتی که این خائنین منافق ،  بر عرصه های جنگلی ،  کوهستانی و طبیعی ایران در این مدت سه دهه وارد کرده اند به هیچ عنوان قابل محاسبه  نیست. هنوز از بهت و ناراحتی مربوط به کشتن یک خرس بی پناه  ،‌آنهم به بهانه ای واهی و به صورت بسیار وقیحانه در برابر دوربین بیرون نیامده بودیم که شاهد قتل هزاران درخت از جنگلهای لویزان به بهانه ساخت بزرگراه بودیم.

خیلی ساده لوحانه است که موارد تخریب محیط زیست را فقط به این موارد محدود بدانیم . اما جسارت اینها به حدی رسیده است که این کارهای خود را توجیه می کنند و از آن دفاع می کنند. راستی  از چی داریم سخن می گوییم ؟ در کشوری زندگی می کنیم که مردمانش به علت ضعف و عقب ماندگی در زیر ساختها و مدیریت بی برنامه  چه در حوادث جاده ای ،‌ هوایی ،‌ سیل ،‌زلزله و موارد مختلف سالیانه تلفات چند هزار نفری می دهند و آب از آب تکون نمی خوره ،‌دیگه می خواهید جون یک خرس یا چند هزار تا درخت کاج اهمیتی داشته باشه؟

شاید یکی از معضلات و نتایج  اتکای شدید دولت به درآمد نفتی این باشد که هیچ کدام از مسوولین نیازی نمی بینند که افکار عمومی را پاسخ دهند. در صورتی که در کشورهای اروپایی به علت نیاز شدید دولت به در آمد های مالیاتی ،‌همواره باید افکار عمومی مردم پاسخ گفته  شده باشند.

حال که این دولت جدید ضمن اینکه دولتهای قبلی را به اسراف متهم می کند ، خودش در برنامه بودجه سال بعد به گونه ی بی سابقه ای به در آمد نفتی متکی شده است به گونه ای که اقتصاددانان پیش بینی می کنند با تایید این لایحه بودجه باید میزان تورمی به اندازه 30 درصد در سال بعد داشته باشیم. فقط خداوند به پروردگار رحم کند!!!

راستی کی گفته  این جناب آقای گونی باف  آدم بدیه؟! مگه ندید که چطور سخاوتمندانه از جیب بیت المال نفری 18 میلیون تومان به بروبچ تیم ملی فوتبال داده . خدا هیچ وقت این مسوولین دلسوز و مردمدار را از ما نگیره.


اعتماد را به من بازگردانید!!!

عکس از وبلاگ عباس جعفری ( آزاد کوه )

تعجب نکنید!  اینجا  آرامگاه ساده وغریب همون انسان شریفی است که روزگاری برای اعتلای نام ایران بر بام هشت هزارمتری های دنیا از جان مایه می گذاشته ،  عرق می ریخته ، کوله می کشیده ، با سنگ ویخ ودیواره ها جانانه درگیر می شده ؛ و در آخرین صعودش ، بهمن ، سقوط و ... .

این تمام ارزشی است که ما برای قهرمانان خود قائلیم . این تمام اون چیزی است که ما از گذشته پرافتخارمان به یاد گار نگاه داشته ایم . این سند شرمساری همه ما هاست که بین حرف و عملمان فرسخ ها فاصله است.این همون جایی است که در آینده به بچه های خودمان نشان می دهیم و می گوییم زیر این خاک مردی خوابیده که جزو اولین ایرانی هایی بوده که بر بام دنیا ایستاده . اصلا رویمان می شود به آنجا سری بزنیم ؟  

مگه برای محمد فرقی هم  می کند ؟ مثل او مثل کسانی است که طبق وعده پروردگارشان زنده اند و  ( عند ربهم یرزقون  ). او اصلا احتیاجی به تکریم انسانها ی فراموشکاری مثل ما ندارد.

شاید زمانی که زنده بود ... .

...

.....

خوشا پرکشیدن،‌ خوشا رهایی،
خوشا اگر نه رها زیستن مُردن به رهایی!
آه، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی‌خواند...
(احمد شاملو)