يادداشتهاى يك كوهنورد

پیشنهاد موسیقی - دوست دارم زندگی رو

شنیدن ترانه بسیار زیبا ودلنشین ((دوست دارم زندگی رو )) رو پیشنهاد می کنم به همه کسانی که در این روزهای تلخ وسخت ،‌ هنوز گل امید دردلهاشون پژمرده نشده است و فریاد عشق به زندگی رو در کوهها فریاد می کنند.


یه صبح دیگه، یه صدایی توی گوشم می گه
ثانیه های تو داره میره
امروزو زندگی کن، فردا دیگه دیره
 
نم نمِ بارون، می زنه به کوچه و خیابون
یکی می خنده، یکی غمگینه
زندگی اینه، همه ی قشنگیش همینه
 
خورشید و نور و ابرای دور و
هر چی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه میده
 
رها کن دیروزو، زندگی کن امروزو
هر روز یه زندگیِ دوبارست، یه شروع جدیده
 
دوست دارم زندگی رو، دوست دارم زندگی رو
خوب یا بد، اگه آسون یا سخت
نا امید نمی شم
چون دوست دارم زندگی رو...
 
چشماتو وا کن
یه نگاه به خودتو دنیا کن
اگه یه هدف تو دلت باشه
می تونه کل دنیا تو دستای تو جاشه
 
جاده ی دنیا، می سازه واست کابوس و رویا
یکی بیداره و یکی خوابه، راهتو مشخص کن این یه انتخابه
 
اگه ابرای سیاهو دیدی، اگه از آینده ترسیدی
پاشو و پرواز کن، تو افقهای پیش رو
اگه به سرنوشت می بازی، تو بخوای فردا رو می سازی
پس دستاتو ببر بالا و بگو:
 
دوست دارم زندگی رو، دوست دارم زندگی رو
خوب یا بد، اگه آسون یا سخت
نا امید نمی شم
چون دوست دارم زندگی رو...

دانلود


پیشنهاد موسیقی _ Footsteps کریس دی برگ

And from that moment,
I dreamed I could fly,
And from that mountain I reached for the sky;

Through tears and good times, I found my way;
Those years are calling me again;

Then I hear footsteps echoing along the winding road,
I can hear voices singing all the songs I have known,
And I see faces,
All the ones I've loved along the way,
People and places,
They're here again, they're here again...

Voices......
Voices......
Faces...
Places......

And I hear voices.........

این موسیقی زیبا رامی توانید از اینجا دانلودکنید.

توضیح عکس : خط الراس هفتخوان به کلاش ویا- قله آزاد کوه در زمینه- اسفند 90

عکس ازمحمد

 


رفیق وفادار پشمالوی ما

از همون ابتدای کوچه باغهای روستای حسنجون ،‌ چند تا سگ چوپان با سروصدای زیادی به پیشوازمون آمدند . بعضی هاشون دمی تکان می دادند و درانتظار تکه غذایی بودند .بعضی هاشون هم با تعجب به این همه آدم با لباسهای رنگی نگاه می کردند و پیش خودشون فکر می کردند که اینها توی این همه برف کجا دارند می روند؟!

 کم کم که از ده فاصله گرفتیم ،‌از تعدادسگها  کاسته شد اما یکی ازاونها ظاهرا خیال جدایی  از ما رونداشت  . مسیر طولانی داخل دره تا شروع یال اصلی رو  پشت سرگذاشتیم و این رفیق ما ،‌بسیار آرام وبا حوصله پشت سر بچه ها توی صف حرکت می کرد.بارسیدن به یال پرشیب فکر می کردیم که اون دیگه خسته بشه و برگرده ، اما فکر کنم سگ چوپان پیش خودش بد جوری احساس مسئولیت می کرد که این گله رو باید به سلامت به  قله برسونه و برگردونه.

خلاصه میان اون همه برف کوبی ، سرما و کوله کشی سنگین ، حضور پرنشاط اون سگ هم برای ما شادی آفرین ودل گرم کننده شده بود!  وقتی که توی اون برف وکولاکی که دائم مراقب دستها ،‌گوشها و بدنت هستی که سرمازده نشوند ، می دیدی که اون سگ چطور پرانرژی بین آغاز و پایان صف در حال بالا وپایین پریدنه ، ‌ به ذوق می اومدی .

حتی در روز دوم صعود که در تاریکی شب حرکت خودمون رو شروع کردیم ، تنها نبودیم و‌ دیدن همراه وفادارمون با اون شیطنتها و حرکات چالاکانه ای که بر روی برف انجام می داد حسابی تیم رو به وجد آورد.

این سگ دوست داشتنی تا آخر مسیر و تا دم مینی بوسها همراهمون بود. توی پارکینگ ده ،‌ ودرحالیکه بچه ها در حال آماده شدن برای سوار شدن به ماشینها بودند ، سگ ازخستگی به خوابی عمیقی فرورفته بود وحتما هم  خوشحال بود که وظیفه چوپانیش رو به خوبی به پایان رسانده است.

خدا نگه دار دوست وفادار ما


قله 3543 متری منار

قله 3543 متری منار ، بعد از سیاه سنگ  غربی ترین وآخرین  قله خط الراس توچال می باشد . یکی از بهترین مسیرهای صعود این کوه ،‌از روستای مورود می باشد. در کیلومتر 35 جاده چالوس و روبروی دیواره معروف پلخواب ،‌ جاده ای پرپیچ وخم و درزمستان لغزنده ،‌ما را به روستای مورود می رساند. قبل از روستا و درکنار اتاقک نگهبانی آن حرکت خود  خود را آغاز می کنیم.

برای رسیدن بر روی یال اصلی ،‌ می بایست یک شیب طولانی ، پر برف ونفسگیر در قسمت شمالی کوه پشت سر گذاشته شود . برروی یال اصلی به خاطر وزش باد شدید از سنگینی برف کوبی کاسته می شود. اما سرما ی ناشی از باد شدید ،‌باعث می شود که تا خود قله را بدون لحظه ای استراحت ،‌ راه برویم.

مختصری از اطلاعات مسیربا توجه به اطلاعات GPS :

Trail distance: 5.67 kilometers
Elevation min: 2,153 meters, max: 3,543 meters
Accum. height uphill: 1,398 meters, downhill: 12 meters
Time:   6 hours 31 minutes
Date:  January 07, 2012

اطلاعات کاملتر مسیر ذخیره شده توسط GPS‌را می توانید در اینجا بیابید.

سرپرست برنامه : آقای رحیم قره داغی

برنامه موسسه فرهنگی ورزشی هفتخوان البرز


شاه پیل کوه- 3390 متر

 

 

قله پهن وگسترده شاه پیل کوه در سمت شمال غربی قله وروشت قرار دارد.بخش زیادی از  مسیرهای صعود به این قله ،‌ از داخل جنگل می گذرد و همین گذر از یک منطقه زیبای جنگلی و سپس رسیدن به اقلیم کوهستانی ،‌از زیباییهای صعود این قله می باشد.

در جاده کرج – چالوس ،‌ چند کیلو متر بعداز مرزن آباد ودر محل پل دوآب وارد منطقه شگفت انگیز ورویایی کجور مازندران می شویم. در یکی از مسیرهای فرعی سمت راست جاده ( به سمت جنوب ) وجایی که باپلاک (کندلوس 26 کیلومتر – دشت نظیر 5 کیلومتر) مشخص شده است ، وارد می شویم. بعد از پشت سرگذاشتن دشت نظیر و سما وارد روستای بزرگ فیروز آباد می شویم.

مسیر حرکت ما در سمت دره بالای روستا و در جهت جنوب غربی  می باشد. برای رسیدن به یال شمالی  زیر قله و محلی به نام  گیجاسب   می بایست به سمت غرب بالا برویم. از گیجاسب پاکوب مشخصی تا محل گوسفند سرا وجود دارد. کمی پایین تر از گوسفند سرا ،‌چشمه آب مناسبی قرار دارد.

حرکت ابرها بر روی یال جنگلی به همراه گوناگونی رنگهای درختان در این فصل پاییزی ، بسیار چشم نواز می باشند. پاییز از ارتفاعات بالاتر شروع شده و درحالی که برگ درختان پایین دست روستا هنوز سبز هستند ،‌رنگ برگهای جنگلهای بالادست به زیبایی به قرمز ،‌زرد و قهوه ای گراییده است.

از محل گوسفند سرا تا قله ،‌یال پرشیبی قرار دارد که بعد از حدود 2 ساعت به قله منتهی می گردد.

درمحل قله  زمین ،  هموارو گسترده می باشد. در سنگ چین بزرگی برای در امان ماند از باد ،  پناه می گیریم. در سمت جنوب شرق ،‌خط الراس صخره ای و طولانی را به سمت قله وروشت مشاهده می کنیم.

راه دسترسی دیگر به این قله ،‌ قبل از مرزن آباد ،‌روستای مجلار ،‌پنجک و آشیر می باشد. البته مسیر آشیرکه طولانی تر و بکر تر می باشد ، بعد از گیجاسب با مسیر فیروز آباد یکی می شود.

ازگیل جنگلی یا کنوس؟!

آلوچه جنگلی ، ترشیش هنوز زیر زبونمه!

گلهای زیبای پاییزی

رقص ابرها

سنگچین قله

سایراطلاعات زمانی و مکانی  مسیر وفایل GPS‌ آنرا می توانید از (اینجا) دریافت کنید.

گزارش این برنامه را در سایت موسسه فرهنگی – ورزشی هفتخوان البرز ( اینجا ) بخوانید.

عکسها از محمد- مهر ماه 90


وروشت- 4025 متر

 

قله ی زیبای وروشت از قله های البرز مرکزی واقع در منطقه نور استان مازندران می باشد. در جاده چالوس بعد از سیاه بیشه وپشت سرگذاشتن  پل زنگوله (جاده یوش-بلده) دریکی از پیچهاجاده ای خاکی وپردست انداز وجود دارد که بعد از چند کیلومتر به روستای دل انگیز هریجان می رسد.

خانه های روستا به علت شیب کم زمین پراکنده می باشند.در قسمت شمال وشرق روستا ،دیواره های بلندو باشکوهی قراردارند که با کمی دقت می توانید متوجه وجود آبشار بلندی شوید که در چند پله از دیواره سرازیر می باشد.وجود مه که در اغلب اوقات در این منطقه وجود دارد منظره هایی رویایی و چشم نوازی  را خلق می کند.

به موازات این روستا و با فاصله یک یال ،‌ روستای ولی آباد قراردارد که می توان برای صعود به قله وروشت ، دره بالادست این روستا را نیز انتخاب کرد.

مسیر صعود ما از طریق دره خشکدر می باشد. طولی نمی کشدکه درمسیرپاکوب مناسبی به گوسفند سرایی می رسیم.

 

در گوسفند سرای  ،‌چوپانان خوش قلب و‌ مهربان کجوری  را در حال کره گیری دیدیم.بدین صورت که  ماست را در داخل تنه تراشیده شده درخت بزرگی ( به آن تلم می گویند)  آنقدر می کوبند که قطعات کره بر روی ماست جمع گردد.  دوغ را نیز از انتهای ظرف خارج می کنند. هنگام برگشت از دوغ وکره ای که برامون آماده کرده بودند خوردیم . جاتون خالی . من رو که حسابی گرفت !

 کمی بعد از گوسفند سرا وقبل از رسیدن به انتهای دره ،دیگر پاکوب مشخص برای صعود قله وجود ندارد. ما برای صعود یک یال صخره ای انتهای دره را انتخاب می کنیم تا به گردنه وبرروی خط الراس  برسیم.

برروی قله و در سمت شمالمان دره کجور قرار دارد. قله شاه پیل کوه با قله وسیع و صافی که دارد در سمت شمال غربی خود نمایی می کند.خط الراس وروشت به شاه پیل کوه را صخره های بزرگی پوشانده اند که عبور را بسیار دشوار می نمایاند.

از خستگی و کم خوابی شب قبل ،‌همگی به خوابی لذت بخش بر روی قله فرومی رویم. .حتی سنگ های ریز و درشت زیر بدنمان و وجود باد و آفتاب ف مانع از لذت بردنمان از این قیلوله نمی شود.

 تصویری از دوستان را در قاب فلزی پلاک قله ثبت می کنیم و با قلبی سرشار از حس پاک کوهستان به پایین سرازیر می شویم.

 نکات مهم:

1-     با توجه به اینکه این منطقه جزو مناطق حفاظت شده می باشد می بایست پیش از صعود قله با محیط بانی هریجان ، هماهنگی های لازم را انجام دهید.

2-     وجود مه از ویژگی های این منطقه می باشد. بنابراین استفاده از GPS کمک فراوانی به شما جهت گم نکردن راه می کند.

3-     اطلاعات GPS مسیر (‌شامل کل مسیر ونقاط دسترسی به آب ،‌گوسفند سرا ،‌ قله )‌را می توانید از سایت Wikiloc‌و از اینجا دریافت کنید.

4-     در مورد سایت خوب و مفید Wikiloc به عنوان مرجع مسیرهای ثبت شده توسط کاربران GPS در سراسر دنیا می توانید از اینجا ،‌اطلاعات خوبی دریافت کنید.


مهمانی قله های سپید

نزدیکی های قله هستیم ، باد سرد تر و شدیدتر شده ، از شدت سرما ، سرم درد می گیره. توقفی می کنم تا پیشانی بندم رو روی کلاه طوفانم اضافه کنم . بچه ها ، مدتی است که به قله رسیده اند .پس از در آغوش گرفتن همدیگه  وتبریک صعود ، دستان همدیگررامی گیریم و حلقه ای تشکیل می دهیم تا به نوبت ، هرکسی جمله ای و آرزویی و دعایی بکنه وچه لحظه های ناب وپاکی را در این حال تجربه می کنیم. یاد دوستانی را که دربینمان نیستند را گرامی می داریم.

چه مهمانی باشکوهی است این بالا بر فراز ابرها ! برفراز قله کهار ، قله های سرافراز و سپید اطرافمان ، ناز ، آزاد کوه وعلم کوه  به مهمانان خویش خوش آمد می گویند. مناظر اطراف آنقدرزیبا و وسوسه برانگیز هستند که بی پروا از سرمازدگی انگشتانم ، دستکشهایم را در می آورم و چند تا تصویر را در قاب کوچک دوربینم ، ثبت می کنم.

عکسها از محمد


خاطرات پاییزی

پاییز هم این روزها داره به آخر خود نزدیک می شه. هرچند که الان به مانند هفته های گذشته ، از رنگهای باشکوه و دلبرانه برگهای پاییزی خبری نیست اما هنوز هم می شه با دیدن عکسهای خاطره انگیزمون ، از این فصل زیبا لذت برد.

چه مزه ای داره کوهنوردی توی پاییز ! هنگامی که از کوچه باغهای ده می گذرید و نگاه بر زمین دارید تا بتونید درمیان برگهای ریخته شده روی زمین ، گردو های افتاده از درختها،  که هنوز دست کلاغها به آنها نرسیده رو پیدا کنید.چه هیجان و رقابت خنده داریه !  یا وقتی که  سیبهای خشک و یخ زده باقی مانده روی درختها رو بکنید . حدس می زنید که چقدر شیرین می تونند باشند؟! خرسها عاشق این میوه ها توی فصل سرما می باشند .

هرچند که دوماه گذشته از کم بارش ترین ماههای پاییزی بود اما امید داریم و از خدا می خواهیم که زمستان پربرکتی رو بهمون هدیه کند.

عکسها از محمد


سلام آفتاب

وسعت دلتنگی‏هایم به اندازه‏ی همه‏ی راه‏های نرفته و جاهای ندیده است و از همین روست که بخشی از این اندوه را از پس هر سفری از دست می‏دهم اما کو تا پایان دلتنگی؟ ... کو . تا پایان نوردیدن همه‏ی راه‏ها و دیدن همه‏ی جای ها!

و اگر چه مرگ حقیقتی است تلخ ( تلخ؟ ) و همین حقیقت تلخ یا شیرین به یاد می‏آورد که فرصت اندک است و جای بسیار ندیده و راه بسیار نرفته مانده، پس تا مجال نفس هست، بایستی در پیچ و خم کوه‏ها و دره‏ها نفس نفس زد تا آن‏دم که نفس افتاد!

سعدی می‏گوید« چشم تنگ مرد دنیا دار را یا قناعت پر ‏کند یا خاک گور!

و من می‏نالم که:

این دل تنگ مرا یا "سفر" بَر می‏کند یا راه دور!

عباس جعفری

اردیبهشت یک‏هزار و سیصد و هفتادوپنج
منبع: دفتر ثبت خاطرات کوه‏نوردی قرارگاه رودبارک 1374 الی ١٣٧٨
عکس از محمد ، طلوع خورشید ،‌جانپناه کامران سلیمانی ، کول جنون اشترانکوه

جلوه های زیبایی از بهار

 

 

 

 

 

 

شش منار- روستای دروان

عکسها از محمد


تبریک عید نوروز

سرود آفتابکاران جنگل یکی از زیباترین ترانه های کوهستانی  می باشد که هیچ گاه رنگ کهنگی ودلزدگی به خود نمی گیرد ، سرودی که نوازش دهنده حنجره بسیاری از انسانهای شریف و میهن پرست درتاریخ پرفراز ونشیب ایران  بوده است .

صعودهای بهاره  و زمزمه این سرود  با دوستانم از زیباترین لحظه های خاطره انگیز وفراموش نشدنی عمرم می باشد.

راستی دقت کرده اید که با  شروع این ترانه چه دلتنگی وشور عجیبی به آدمی دست می ده؟ چقدر ساده وصمیمی می یاد ودستت رو می گیره و با خودش به اوج زیباییها می بره.

سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوه ها لاله زارن
لاله ها بیدارن
تو کوه ها دارن گل گل گل آفتابو می کارن

توی کوهستون
دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه اش جان جان جان

لبش خنده ی نور
دلش شعله ی شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

لینک دانلود سرود آفتاب کاران جنگل( اجرای اصلی )


 

در آستانه بهار 1389 و عید باستانی نوروز ، روزهایی خوب و خوش برای همه دوستان گرامی ام در کنار خانواده هاشون آروز می کنم. تنتان سبز و دلتان خوش.  


کوله پشتم را ببند...


کوله پشتم را ببند که فردا صبحگاهان ، برفراز قله ی برفی وعده دارم با خورشید ،

کوله پشتم را ببند که از دره پر درد انسانها ، دلم از درد لبریز است .

کوله پشتم را ببند ، سفر تا اوج پرشکوه قله ها دارم ، که آنها یاد آور صبح میعادند.

کوله پشتم را ببند که من از دامن کوه ، خورشید و آسمان ، برایت کوله باری از مهر خواهم چید.

پی نوشت : بعد از سه ماه تمرین و اشتیاق وصف نشدنی برای بودن در تیم کرج ،  راهی صعود سراسری کشور برای صعود بام  همیشه سپید ایرانیم. آرزو دارم که بتوانم برای باردیگر تجربه خوب بهمن 82 رو تکرار کنم.

التماس دعا.

عکس از محمد

 

 


خاک پای کوهنورد

از صعود یک روزه زمستونی کهار برمی گردیم. صدای اذان مغرب  مسجد ده را از همون جایی می شنویم که اذان صبح رو شنیده بودیم. پای مینی بوس آقای رنجی که می رسم ، مکثی می کنم و کناره های کفشهامو محکم  بهمدیگه  می زنم تا گل  از کف کفشام جدا بشه.

آقای رنجی که از بچه های قدیمی گروهه و با ما قله رو صعود کرده پشت رولش با اون صدای کشدار و جالبش ، می خنده و می گه: چی کار می کنی آقا والی نژاد؟!  خاک و گل کفش کوهنوردا برام عزیزه ، باهاش تیمم می کنم . بیا بالا...

بهش می گم :ممنونتم. خیلی آقایی !

خستگی صعود ، با این برخورد شیرین و محترمانه ،  از تنم در می یاد و خاطره خوب این صعود برام موندگار می مونه.

 

 


دل آرام!

عصر دلگیر یک روز جمعه ، کلافه و خسته از اینکه این روز تعطیل رو هم کار خاصی نکردی وجایی نرفتی  و توی خونه مونده ای ،تنها کاری که به ذهنت می رسه اینه که  لپ تاپت رو باز کنی و سعی کنی حالا که کوه نیستی ، بنشینی و خاطرات شیرین گذشته رو با دیدن عکسهایت دوباره مزه مزه کنی .

پوشه عکسهای برنامه آزاد کوه از سمت روستای ناحیه رو که مربوط به تیرماه امسال هست رو بازمی کنی و برای شروع فیلم کوتاهی که گرفته بودی رو پخش می کنی . توی مسیر زیگزاگی زیر شیب تند منتهی به قله ، بالای گردنه چورن ،آخرین نفر تیم بودی و سید زاده هم اون ترانه معروفش رو داره با صدای بلند می خونه و تو هم این لحظات رو ثبت کرده ای :

خورشید از غم پشت ابر سیاهی ، عاشقانه به گریه می نشیند

من با قلبی به سپیدی برف با اله ی باران می روم به گلستان

باشد روزی به ندای بهاران، روی دامن صحرا ،لاله روید

شعرهستی برزبانم جاری ،پرتوانم آری، می روم در کوه ودشت وصحرا

رهپیمای قله ها هستم من ، راه  خود در طوفان، در کنار یاران می نوردم

درکوهستان یا که در جنگلها یا کویری تشنه، رهنوردی شاد وپرامیدم

دارم امید که دهد سختی کوهستان برروان و جانم، پاکی این کوه ودشت وصحرا

 

عجب نفس قبراق وسرحالی داره این سید زاده ، صدای نفس نفس زدنهای تو توی فیلم کجا و این صدای رسا و یک نفس کجا ؟

 آخ که با شنیدن این ترانه چه آتیشی به جان مشتاقت می افته ، چقدر روح نا آرومت رو بی قرارترمی کنه ! قطره های شوق بی اختیار از گونه هات جاری می شند. انگاراین ترانه و این مناظر زیبا از این دنیا برت می دارند و دستت رو می گیرند و مثل یه پرنده می برندت اون بالا بالا ها.

 مگه میشه نوازش باد سرد کوهستانی رو بر گونه هات حس کرده باشی  و از کوه دل بکنی؟ مگه میشه از چشمه های پاک وزلال کوهستان ،کام تشنه ات گوارا شده باشد ودیگه دلت هوای طبیعت رو نکنه؟ مگه می شه حس خوب صعود را در اشکهای بی ریا و در آغوش  گرفتن های همنوردات بر روی قله ها حس کرده باشی و دیگه قلبت برای تکرار این تجربه ها ی شیرین نزنه ؟  مگه می شه سنگ ، صخره و یخ وبرف وبوران رو لمس کرده باشی و بااونها درگیر شده باشی و دیگه از اونها خسته شده باشی ؟مگه می شه گلهای رنگارنگ طبیعت ،چشمانت را لطیفانه نوازش کرده باشند ودیگه دلت هوایی نوازش مجددآنها نشه؟

 می دونم که خیلی خسته ودلتنگ شده ای ، می دونم  که دلت ،هوای بوی مست کننده پونه های پاک وتازه کنار جویبار رو کرده . می دونم ، خوب می دونم که می خوای از شهردل بکنی و دوباره بری  کوه. بری واز ته دل دوباه اون بالا فریادبکشی ، بری و دوباره اون گمشده ات رو پیدا کنی . گمشده ای که آرام دلته . دل آرام!

عکسها از محمد، آزاد کوه

تیرماه 87 


لحظه خوش دعا

 

 

وقتی به اتفاق هادی و مهدی به روی قله ی زرین کوه می رسیم  از دیدن منظره ی بی نهایت زیبای پایین دست همگی فریاد شوق سر می دهیم چون بر فراز دره های شمالی قله و بر فراز روستا های دلیر و الیت که جزء روستاهای مازندران می باشند دریایی از ابر ومه  پوشانده شده است.

حرکت این دریای سراسر سپیدی و پاکی هر لحظه منظره ای بدیع و رویایی را پیش چشمان  مشتاق و علاقمند ما خلق می کند. گوشه ای می نشینم و سعی می کنم که گوشه ای از این همه زیبایی را در قاب کوچک دوربینم جای دهم که مهدی این عکس  بالا را می گیرد.  

برای بچه ها sms می فرستم که بر فراز قله ی 4202 متری زرین کوه جای همه تان را خالی کرده ایم. اکبر داداش برام جواب می فرسته حالا که اون بالا به خدا نزدیکترید برای ما هم دعا کنید. ومن به حق این روزهای عزیز برای شفای همه بیماران ، باز شدن گره مشکلات نیازمندان و سعادت وخوشبختی نه تنها جوانان وطنم بلکه برای همه ی انسانهای پاک دل این کره خاکی دعا می کنم.

---


به عشق سقای کربلا

 

 

صعود دماوند از مسیر شمال شرقی یکی از طولانی ترین و سنگین ترین مسیر های کوهنوردی توی ایران می باشد. امسال توی تعطیلات نیمه شعبان موفق شدیم با تیمی از بچه های گروه از این مسیر به قله دماوند صعود کنیم.

کسانی که سالهای قبل این مسیر را رفته باشند می دانند که در بالای روستای گزانه ، قبل از گوسفند سرای استله سر چند درخت سیب در کنار چشمه ای پر آب قراردارد که محل بسیار خوبی برای رفع خستگی و برداشتن آب می باشد. اما امسال خاک منطقه دچار رانش عظیمی شده است و این چشمه به همراه درختهای کهنسال اطراف آن کاملا خشک شده است .

ما به امید اینکه ظرف ۵/۱ ساعت به این چشمه خواهیم رسید از روستا آب زیادی با خود نبرده بودیم و تقریبا تمام آبی را که همراه داشتیم قبل از رسیدن به چشمه کاملا مصرف کرده بودیم. دیدن یک چشمه خشک شده که تا سالهای قبل آب فراوانی داشته حسابی ناراحتمان کرد. اما چاره ای نبود و می بایست برای رسیدن به آب ساعتی دیگر بالاتر برویم.

با اینکه هوا تاریک شده بود وخنکی شب از عطشمان می کاست اما کوله ها سنگین بود و بچه ها حسابی عرق کرده بودند و آب زیادی از دست داده بودند. بر خلاف اوایل مسیر که بچه ها پر صر وصدا بودند دیگه صدای کسی از زور تشنگی در نمی اومد .

بالاخره با رسیدن به نهر آبی که پایین گوسفند سرا قرار داشت انتظار ها به پایان رسید . بطری ها ی آب پر می شدند و بین بچه ها دست به دست می چرخید و کامها گوارا می گشت.

 آب این نهر به قدری خنک بود که اطراف بطری ها رو بخار گرفته بود. من هم از فرط تشنگی به چیز خاصی فکر نمی کردم و فقط منتظر بودم تا نوبت به من هم برسد که نمی دونم  چی شد که ناگهان موقعیت حضرت ابولفضل در هنگام برداشتن آب و پر کردن مشکهای آب به ذهنم اومد. دلم فروریخت  ونفسم توی سینه بند آمد.

آخه چقدر مردونگی وغیرت .چقدر عشق و فداکاری . دست در آب ... تشنه ... اما نه ،برادرش حسین و فرزندان وخانواده اش در میان خیمه ها تشنه و منتظر هستند. آب التماس می کنه اما نه باید زود تر بره.  

آب شرمگین هنوز هم دور ضریح آن حضرت طواف می کند و ملتمسانه به دور دامن ایشان می چرخد. نمی دونم شاید سعادتی داشتم که محبت ایشان این گونه در قلبم اوفتاده . ارادتی که بعد از این برنامه بارها در خلوت خودم به آن اندیشیده ام و چشمهایم پر از اشک شده است.

بین همه ی عشقهای دنیا      عشق است ابوالفضل

پور  علوی  فاتح  دلهاست      عشق است ابوالفضل

عکس ازمحمد ،شهریور  86طلوع خورشید از فراز دماوند

 

 


آری آری زندگی زیباست ...

توی دل جنگل  ، بچه ها در صفی منظم در حال حرکتند و من هم داوطلبانه و با اجازه سرپرست مثل همیشه عقب دار هستم. دوست دارم توی برنامه ها آخرین نفر توی صف باشم. چون دیگه مجبور نیستم مدام سرعتم را با نفر جلویی تنظیم کنم و  از سیخونک های نفر پشتیم هم در امان هستم !!

عقب داری خیلی لذت بخشه . می تونی بعضی اوقات بشینی و با طبیعت اطرافت حسابی حال کنی بدون اینکه چشمانی کنجکاو تو را بپایند و بعد هم وقتی  حسابی جا موندی می تونی به سرعت خودتو به بقیه برسونی.

سکوت لطیف وزیبای جنگل را صدای عاشقانه و رویایی پرنده های جنگلی همراهی می کنند. اینقدر این موسیقی زیبا را دوست دارم که درنگ می کنم. بر روی برگهای کف جنگل می نشینم و چشمهامو می بندم. و زیر لب این شعر زیبا را زمزمه می کنم ؛ گفته بودم زندگی زیباست...

 

گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 
آفتاب زر
 
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
 
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب 

 

آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 
گاه گاهی
 
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 
بی تکان گهواره رنگین کمان را
 
در کنار بام دیدین
یا شب برفی
 
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست..

شعر از سیاوش کسرایی

عکسها ازمحمد ، جنگل سرخیل ( منطقه سواد کوه ) ، خرداد 86

 

 


جانپناه کهار

5صبح است ، ساعت زنگ می زند امااین بار زنگ آن به معنای شروع یک روز کاری پر استرس و شلوغ و در هم و برهم نیست بلکه نوید بخش یک روز خوب به همراه دوستان در دل کوه است.

 اینبار برخلاف روزهای قبل که بزرگترین آرزوم یک ربع خواب بیشتره ، با خوشحالی و با یک حس خوب اشتیاق از خواب بیدار می شوم. فلاسکم رو از چای داغ پر می کنم . تنقلات ، میوه و  لباسهامو سریع توی کوله جمع می کنم و می رم دم در خونه و کفش زمستونیمو رو پام می کنم. آخ که چه حسی داره !!! بعد از چند ماه این  کفش سنگین رو پات کنی .توی راهروی آپارتمان چه ترق و توروقی که این کفشها در نمی آورند!

سر قرار ،وحید به همراه دامادشون علیرضاو خواهرش به موقع حاضر می شوند.وحید تازه دوره ی کدش تموم شده و فعلا تازمانی که تقصیمشون کنند ، مرخصیه.شب قبلش با هم قرار کهار رو گذاشته بودیم .دلمون برای همدیگه حسابی تنگ شده بود و می خواستیم به بهانه ی یه برنامه دوباره دور هم باشیم.

توی ماشین وحید خمیازه ای می کشه و می گه : (( ممد چون دلم سوخت که توی سرما منتظر مایی  اومدم  مگر نه صبح که بلند شدم خیلی خوابم می اومد ، می خواستم به علیرضا بگم بی خیالش و بگیریم بخوابیم !)) می دونستم که وحید تعارفی نداره و این حرفو از روی حقیقت می گه !! چون وحید سابقه  یه چنین کارهایی رو داره!  

بهش می گم :(( دیگه حسابی از کوه اوفتادم . روز مره گی و خستگی روحی و جسمی کار خیلی سخت به آدم اجازه می ده که خودش باشه و بتونه از زندگیش استفاده کنه و لذت ببره  و ... ))  

پیچ ها و تونل ها ی جاده چالوس را با گفتن این حرفها و درد ودلها سپری می کنیم و می رسیم به ابتدای دو راهی روستای کلوان بعد از پلخواب ( کیلو متر 35 ).  توی این خلوتی اول صبح توی جاده چند تا روباه و حتی یک گرگ رو دیدیم که خیلی جالب بود. تموم نگرونیمون از اون شیب زیاد جاده  قبل از کلوان است که احتمال زیاد می دادیم حتما باید مثل شیشه ، لیز و یخ زده باشد و ماشین نتونه از اون بالاتر بره اما خوشبختانه این کراکس مسیر رو به خوش شانسی رد می کنیم.  

به ابتدای مسیر حرکت می رسیم . ماشین رو یه گوشه پارک می کنیم . می آیم بیرون تا بتونم گترم رو پام کنم اما چند لحظه نمی گذره که بشدت پشیمان می شم و می پرم توی ماشین ! آخه سرما بیرون بیداد می کنه . آنقدر لباس پوشیدیم که به قول خواهر وحید ،  عرض و طولمان یکی شده ! اما باز اونقدر هوا سرده که نمی شه بیرون ایستاد.

بناچار توی همون فضای تنگ توی ماشین لباسهامون رو مرتب می کنیم و گترهامون رو می پوشیم. چون به محض اینکه پیاده بشویم باید حرکت کنیم تا سرما اذیتمون نکنه.  

خورشید کم کم چهره ی گرما بخش خود را به این دنیای زیبای یخ زده نشان می دهد . هوا بی نهایت عالی و مساعد  هست. حتی یک لکه ابر هم توی آسمون وجود نداره . به قول علیرضا امروز برخلاف اول صبح از گرما حسابی  می پزیم . درست می گه چون  هر چی بالاتر می رفتیم لباسهای بیشتری کم می کنیم.  

خیلی آروم و راحت بالا می رویم هر چند که از اول هدفمون قله بود اما با این سرعت صعود می دونیم که خیلی دیر وقت به قله خواهیم رسید.اونقدر هوا خوب بود که دلمون می خواست توی این آفتاب روی برفها دراز بکشیم و یه چرت حسابی بزنیم. مسیر 3 ساعت تا پناهگاه  ، حالا 4 ساعت ونیم طول کشیده بود. دیگه نزدیک پناهگاه بودیم که علیرضا  برگشت و گفت :(( این زور اضافیه که داریم می زنیم. حالا چه کاریه که تا قله بریم.  ما که چند بار اون بالا رفتیم و دیدیم که خبری نیست!! بیاییم توی پناهگاه یه نهار تپل بزنیم و استراحت کنیم.))

 من که پایه ی این جور دو دره بازی ها هستم خدا خواسته گفته های اونو تصدیق کردم و بقیه بچه ها هم انگار منتظر بودند یه کسی پیش قدم بشه حرفهامونو تایید کردند!  

دیگه اونقدر تنقلات و غذا توی جانپناه کهار خوردیم که معده هامون تعجب کرده بودند!  

....  

درسته که قله ، هدف نهایی توی کوه نوردیه اما باور کنید حتی رسیدن به یک جانپناه می تونه به همون اندازه لذت بخش باشه . مهم اینه که از طبیعت و از آرامش و نیروی مثبت کوهستان بهره ببریم.  

با یک نیرویی سرشار از بردباری و شکوه کوهستان و باخاطره ای خوش به پایین باز می گردیم.


یاد گار دوست

  

من درد تو را زدست آسان ندهم 

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یاد گار  دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

تا با غم عشق تو مرا کار   افتاد

بیچاره دلم ،  در غم بسیار افتاد 

بسیار فتاده بود هم در غم  عشق

اما نه چنین زار  ، که این بار افتاد 

سودای تو را ، بهانه ای بس  باشد

مدهوش تو را ،  ترانه ای بس  باشد 

در کشتن ما چه می زنی  تیغ جفا

ما را ،  سر  تازیانه ای  بس    باشد 

عکس از محمد

مکان : روستای آوه ( الموت ) قله ی سفید قطور(4080 متر)

اشعار : مولانا  

 


Marina

 

اسمش ماریناست. این اسمو روی لباسهاش نوشته اند. یه گوسفند کوچولو و بامزه !!

 اولین بار توی یک فروشگاه عروسک و اسباب بازی دیده بودش. داشت از روبروی ویترین مغازه رد می شد که تصادفی ،  اون لبخندمهربونه رو دید. دوباره برگشت ونگاهی به اون انداخت . ((چقدر جالب وبامزه ست. این خودشه ، یک همنورد اساسی !!!))

راستش روش نمی شد که بره مغازه ، اونو بخره . اما دلشو به دریا زد ورفت داخل. در حالی که  از خجالت صورتش مثل لبو سرخ شده بود ونیشش تا بنا گوش باز بود ،  با انگشت ، مارینا را به مغازه دار نشون داد . بهونه آورد که اونو برای خواهرش می خواد.  حالا مارینا برای اون بود.

....

از اون به بعد وقتی قبل از هر برنامه وسایلشو جمع می کرد و داخل کوله اش می گذاشت فراموش نمی کرد که یه چیز مهم رو هم با خودش برداره. آخه  هر وقت توی کوه خسته ودلتنگ  می شه کافیه مارینا را از کوله در بیاره و اونو نگاه کنه .

با اون لبخند شیطنت آمیز و دستهایی که صمیمانه باز هستند تا اونو در آغوش بگیره!!!

 راستی پسر عموهای  مارینا غیرتی شده اند چون  دارند بیرون چادر بع بع می کنند !!!


قدمگاه

 

 

 

عکسها از محمد

مکان: طالقان ، روستای جیزان


آرامشی از جنس کوه

برای اینکه سختی  فراز و فرود روی یال را نداشته باشیم ،  یال کوه را از سمت چپ آن،  کمر بر می کنیم. نفر اول هستم . برف دامنه ی کوه یخ زده و سفت می باشد . به زحمت می شه جا پایی روی آن در آورد. پشت سرم را نگاه می کنم ،‌بچه ها چهار چنگولی روی  برف دارند با کلنگ و ضربه پا ،‌ برای نفرات پشت سری جا پا درست می کنند . کاری که قاعدتا من باید به عنوان سرقدم و راهنما انجام می دادم!

به پایین شیب نگاه می کنم . اگه آدم توی این شیب سر بخوره سرنوشتش با اوس کریمه !! اونهم من که هیچ وقت آدم نشدم که توی کوه با خودم کلنگ ببرم و همیشه با باتوم صعود می کنم.

به هر زحمتی که شده دوباره روی یال می رسیم. بچه های پشت سرم چند دقیقه ای عقب هستند. هوا عالی و آفتابی است . نسیم ملایمی می وزد. صعود اصلا شرایط یک برنامه ی زمستونی رو نداره. همه چیز دلچسب و رو به راه است. به پشت روی برفها دراز می کشم . دستها و پاهامو بازمی کنم.  آسمان یکپارچه آبی است. پرنده ی کوچکی داره  توی هوا بازی می کنه ! شاید از الان جشن اومدن بهار رو داره می گیره.

دوست دارم از این لحظات با تمام وجود حظ ببرم. چشامو می بندم. خوابی عمیق اما کوتاه .

سکوتی خلسه آور .

 آرامشی از جنس کوه.

آرامشی که به زحمتش می ارزه.

 

عکس از محمد

 


طلوع قله های دور

 

نمی دونم چرا نمی طلبه ؟! واقعا جور نمی شه !  هر دفعه برنامه برای صعود آن قله به نحوی بهم خورده .

هر بار که بر روی یکی از قله های البرز مرکزی می ایستم و چشم می گردونم تا قله های اطراف را شناسایی کنم ،‌ با هیبت باشکوه این شاهزاده البرز مرکزی مواجه می شوم که انگار گردنش را کج کرده و زیبایی خودشو به رخ ما ها می کشه.

از قله ی همیشه آزاد البرز می گویم. از آزاد کوه ودره ی بی نهایت زیبای وارنگه رود.

 بر روی قله هفتخوانی نشسته ای  و به این اجرای زیبا از دکتر اصفهانی هم گوش می کنی و در دوردستها هم کوه  محبوبت را ببینی و ... .

تو مگو ما را بدان شه بار نیست

 با کریمان ،کارها دشوار نیست 

چون در این دل ،برق مهر دوست جست

اندرآن دل دوستی می دان که هست 

هیچ عاشق، خود نباشد وصل جو

که نه معشوقش بود جویای او  

در دل تو ،مهر حق چون گشته ناب، عزیز من

هست حق را بی گمان مهری به تو  

 


بازگشت به کوه

 

گاهی اوقات ریگی را در کفشم احساس می کنم.

همیشه از سفر یادگارهایی می ماند،

آسمان آبی ، قله ، دوست ، طناب ، صخره ای آشنا ودوست داشتنی که دستگیره هایی همچون یک نردبان دارد . چیزی که به زحمتش می ارزد. جایی که انسان احساس آرامش می کند.

آرامشی که در خلال کار ، در ماشین واجتماع با من است.

حسی به من می گوید:

دیوارهایی بود که می خواستم با تمام وجود در برابرشان مقاومت کنم و درست به این دلیل کوه می روم تا ریگی را در کفشم احساس کنم.

همان حس ، سوالی می پرسد وکسی جواب می دهد. شاید تنها صدای غریزه است. اما نه انگار کسی آنجاست. کسی که از بورانی سخت در یک هوای طوفانی از مه و یخ عبور کرد وبه پناهگاه رسید...

نه دیگر کافی است . دیگر برای همیشه کافی است؟!

کمی می خوابم.

ریگ ها سرد وسختند. هوا سرد است ، سردتر از پناهگاه.

خسته وکلافه در حالی که در خواب وبیداری به سر می برم ، می پرسم، بی فایده است. آرامشی در کار نیست. روزها و هفته ها منتظر اتفاقی بودم ، در انتظار وقایعی که از پس دیواره ها می آینددر انتظار روزهای پیش رو.

و اکنون؟

واکنون ریگی را در کفشهایم احساس می کنم.

گاهی اوقات آرزو می کنم همانند همه ی مردم بودم.

کاهی اوقات زمانی که ساعت شماطه دار به صدا در می آید ، دوست دارم در رختخواب بمانم.

گاهی اوقات به جای ماندن در سرما دوست دارم در خانه گرم بودم.

گاهی اوقات در حالی که دندانها از شدت سرما به هم می خورند ومی لرزم از خود می پرسم، چرا من کوهنورد آویخته از دیواره نیستم.

وبعد از روزها وهفته ها ، زمانی که دستها در جیب ، خسته و فرسوده از خیابانهای بهم فشرده شهر قدم می زنم ، امیدی در دل دارم چون:

هنوز کوه هست. 

 

برگرفته از کتاب بازگشت به کوه نوشته رینهولد مسنر


از اوان تا خزر(جواهر ده )-قسمت دوم

در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که می خواهم بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه ، دور ها آوایی است که مرا می خواند...( سپهری)

روز سوم 14/3/84

قرار بود صبح زود ساعت 5 از خواب بیدار بشیم. وقتی تلفن همراه وحید سر ساعت زنگ زد ، نیم خیز نشستیم. یه نگاه پر التماسی به وحید کردم ، وحید گفت: باشه ،  ولی فقط یه ربع دیگه . نمی دونید اون یه ربع خواب به اندازه تموم خواب شبمون، به من  چسبید.

صبح ها توی روستا یه حال و هوای دیگه ای داره . آغاز تلاشی جدی ، زیبا و پاک برای کسب روزی از سفره پربرکت و بی دریغ طبیعت . و در این میان  من و دوستم عازم راهی بس طولانی تا لپاسر.

لپاسر ، منطقه ای است سرسبز با چشمه های فراوان آب معدنی در زیر یال منتهی به قله ی سماموس . برای رسیدن به لپاسر ابتدا باید به ده آکنه برسیم. آکنه روستایی است در شمال غرب روستای میچ وبر فراز یک بلندی ،  که برروی نقشه ای که از دره الموت داشتیم هیچ نشانی از آن نبود. پس از ترک میچ در مقابل یک پل چوبی کوچک ، یک راه مالرو باریک  پیچ در پیچ وجود دارد که ما را پس از 1 ساعت ارتفاع گرفتن  به روستای آکنه می رساند.

آکنه روستایی است با حدود 20 خانوار جمعیت که به تازگی صاحب برق شده اند و مدرسه ای نیز دارد. موقع راهنمایی گرفتن از اهالی در مورد کم وکیف مسیرمان ، من و وحید فقط سرمون رو به نشانه تایید تکان می دادیم چون درک لهجه ی سخت  آنها برای ما ها اصلا امکان نداشت. فقط متوجه شدیم که باید اول به گردنه بالای روستا برسیم و به سمت شمال حرکت کنیم.

پس در امتداد مسیری مالرو به سمت بالای ده وگردنه حرکت کردیم. پس از یکساعت به گردنه رسیدیم. در سمت شمال شرقی مان یک کوه سنگی با شیب 70 تا 80 در جه وجود داشت که با توجه به اینکه تنها مسیر معقول به لپاسر باید از کنار این کوه بگذرد ، پس از کمی صحبت با وحید تصمیم گرفتیم به سمت آن حرکت کنیم. ارتفاعمان در حد 3000 متر بود چون لکه های برف را می تونستیم در اطراف ببینیم. فاصله ی زمانی  بین محل های  که به آب می رسیدیم تقریبا  هر 15 دقیقه بود . حدود 3 ربع راه رفتیم تا به پای آن کوه سنگی رسیدیم . یک راه پاکوب از پایین این کوه ، آنرا دور می زد و یک راه با شیب زیاد از شکاف صخره ای این کوه بالا می رفت و راهی مستقیم برای گردنه بعدی بود . ما راه دوم رو انتخاب کردیم. پس از ساعتی به بالای گردنه دوم مسیر مان رسیدیم.

ای کاش می توانستم تمام این زیبایی ها را در قاب کوچک دوربینم جای دهم. کاش می توانستم کوله ام را سرشار از هوای پاک و عطر دل انگیز اینجا می کردم و آنرا سوغات ببرم. خدایا تو را چگونه سپاس گذارم ؟ شرم دارم  از اینکه که با این وجود آلوده به گناه در میان این همه پاکی و طراوت قدم بردارم.

بر فراز گردنه نشسته بودیم. هرچی با نقشه کلنجار می رفتیم ، چیزی از آن سر درنمی آوردیم . چون تا حالا دو تا دره را پشت سر گذاشته بودیم که در نقشه اثری از آنها دیده نمی شد. تنها می دانستیم که باید به سمت شمال برویم.  البته یک جاده خاکی در کف دره وجود داشت که با توجه به گزارش برنامه باید از آن بگذریم . جاده ای که جیرود را به جفرود وصل می کند.ارتفاع کم کردیم تا به جاده خاکی رسیدیم. تابلوی سبز رنگ بزرگی در کنار جاده  این محل را جزو مراتع حافظت شده معرفی می کند . از آن طرف جاده خاکی از یک راه مالرو از میان دو کوه سنگی مجددا ارتفاع گرفتیم تا پس از ساعتی به بالای گردنه سوم مسیرمان رسیدیم.

 پس از کمی جلو رفتن به کوه ی به نام وزابن رسیدیم. دو راه پاکوب در سمت راست وچپ کوه وجود دارد. من و وحید فکر کردیم که جفت این راهها آن سوی کوه به هم می رسند ، اما اشتباه ما از همین نقطه شروع شد چون این دو راه هر کدام مسیر متفاوت را پیش می گیرند. راه صحیح برای لپاسر ، راه سمت چپی می باشد که از روی یک خط الراس صخره ای مستقیما به لپاسر می رود . ولی ما راه سمت راستی را انتخاب کردیم ، که مسیری متفاوت و اشتباهی بود که به لپاسر نمی رود بلکه به دره ی جنت رودبار منتهی می شود. بر روی این خط الراس بود که تازه توانستیم لپاسر و کوه سماموس را بیینم و لی هر چی بیشتر جلو می رفتیم بیشتر به این موضوع پی می بردیم که یه جای کار ایراد داره . حدود دو ساعت بر روی این خط الراس به سمت غرب حرکت کردیم.

 پایین دستها را مه غلیظی پوشانده بود که گه گاهی هوس می کرد که با یه باد ملایم سری به خط الراس هم بزند که توی این شرایط دیدمان به چند متر کاهش پیدا می کرد. توی این مواقع بهترین کار حرکت بر روی خط الراس است،  هر چند که این کار کمی همت می خواد .

 هوا رو به تاریکی بود . دیگه مطمئن بودیم که یه جایی رو اشتباه اومده ایم . چون از اینجا تا لپاسر حداقل یه روز راه دیگه باقی مونده . آنهم نه به روی یک یال وخط الراس مستقیم ، بلکه پس از پایین رفتن به کف دره ی که هیچ دیدی به خاطر مه از آن نداشتیم و ارتفاع گرفتن مجدد آن سمت دره.

توی اون شرایط دیدن یک گوسفند سرا در پایین دست برروی گردنه ، خیلی امید بهمون داد. خوشحال از اینکه می تونیم راه صحیح رو از کسی بپرسیم ، خط الراس را به سمت گردنه پایین رفتیم.

 حدود 6 تا سگ گردن کلفت هم اون پایین مترصد بودند تا یه پذیرایی حسابی از ما بکنند. وقتی فاصله ما با گوسفند سرا کم تر شد ، دیگه همشون بلند شده بودند وبه سمت ما حرکت  کردند وپارس می کردند. وحید برگشت بهم گفت فقط فرار نکن. گلوم ازترس خشک شده بود. خداییش توی این شرایط وحشتناک چه کسی می تونه به داد ماها برسه ؟ الا چوپون گله. از دور داد زدم : جون مادرت بیا جلوی این سگاتو بگیر! چوپونه هم یه صوتی زد و سگاش دیگه بی خیال ما شدند.

عجب موقعی رسیده بودیم. گوسفندها تازه دوشیده شده بودند وشیرشان درون یه دیگ بزرگ با آتیش بوته ها ی کوهی مشغول جوشیدن بود. پس از 10  ساعت کوهنوردی سنگین ، خوردن چند تا لیوان شیر داغ و تازه ، حسابی سر حالمون کرد. 

چادرمون را  کنار گوسفند سرا بر پا کردیم .  دو تا از سگها بودند که هنوز با ما کنا رنیامده بودند، یه کمی غذا به سگها دادیم . دیگه پارسشون قطع شد.

وحید پیش چوپونه رفته بود تا در مورد مسیر صحیح اطلاع بگیره . من هم توی چادر ، حلیم نیمه پخته  را آماده  کردم. وحید هم با یک کاسه پر از سر ماست تازه برگشت. آخ که چقدر بهمون چسبید. جای شما خالی ! ماهم بایک شکلات اسنیکر و یک بسته سوپ قارچ ، لطف و محبت اونو جواب دادیم .پس از خوردن ماست و حلیم با همدیگه درمورد مسیر فردا بحث ومشورت کردیم . بعدش هم  کیسه خوابها رو پهن کردیم و خیلی زود به خواب رفتیم.

نصفه شب به خاطر سرما ، ناخودآگاه از خواب بیدارشدم و نشستم. توی خواب وبیداری می خواستم زیپ کیسه خواب را کاملا بالا بکشم. از شدت خستگی حتی نتونستم زیپ رو پیدا کنم و همون طور دوباره تلپ شدم و خوابیدم !

 

روز چهارم 15 /3/84

صبح دیگه از مه خبری نبود وما می تونستیم کف دره رو ببینیم . تصیمیم گرفتیم دره را پایین برویم و هر طوری است خودمان را به لپاسر برسانیم. از چوپان به خاطر لطف ومهمانوازی خوبش تشکر کردیم و بعد از راهنمایی گرفتن از اون به سمت پایین دره حرکت کردیم.

 هنوز فاصله ی زیادی از گله نگرفته بودیم که صدای پارس شدید سگها بلند شد. برامون عجیب بود . چون شب قبلش سگهابا ما آشنا شده بودند. پس دلیل پارس کردنشان چی بود ؟ یه نگاهی به پشت سرم کردم دیدم یه گراز قهو ه ای بزرگ با سرعت داره از چند متری پشت سر ما به سمت پایین می رود . تا به حال یه گراز را از فاصله ی به این نزدیکی ندیده بودم. تا دوربینم بخواهد روشن بشه ، گراز از ما حسابی فاصله گرفته بود.

 

پس از ساعتی کم کم به  درختان جنگلی رسیدیم . از یک شیب بسیار تند جنگلی پایین رفتیم تا به رودخانه کف دره رسیدیم. دیگه حس و انگیزه ای برای رسیدن به لپاسر نداشتیم. جیره غذایی مان هم تقریبا تموم شده و نمی تونستیم شب دیگه ای را در کوه باشیم. پس با وحید تصمیم گرفتیم در امتداد همین دره و از میان جنگل ،  به جنت رودبار برویم .


سه طلوع از شروع برنامه مان گذشته است. اما دراینجا زمان دیگر مفهوم ندارد وگویی در ابدیت وجاودانگی هستی . هوا مه آلود است و قطرات شبنم بر صخره ها وقامت سبز و بلند درختان ، بر تارهای عنکبوت بر قارچهای روییده اززمین ، همچون نگین های رنگین به تخت سلطنت نشسته اند ودر مقام ناز به ما که از دنیایی دیگری آمده ایم فخر می فروشند.

                                                                   

به جاده روستا جنت رودبار رسیدیم. در اینجا می توانستیم سوار ماشین بشیم و برویم تنکابن ( ؟) . اما وحید اصرار داشت با وجود اینکه نتونستیم به لپاسر برسیم و سماموس را صعود کنیم ، لااقل برویم جواهر ده .  برای رسیدن به جواهر ده بایستی در امتداد غرب به سمت بالای دره حرکت کنیم تا به به محلی به نام باغدشت  در پای کوه سماموس برسیم و از آنجا به گردنه جواهر ده برسیم. و از آنجا به سوی جواهر ده سرازیر بشویم.

اما من ووحید روی هر چی بز توی کوه هست را کم کرد ه ایم!!! چون به جای مسیر کف دره ، از بالای روستا ضمن ارتفاع گرفتن به سمت شمال غرب در یک راه پرشیب و صخر ه ای به سمت گردنه جواهر ده حرکت کردیم.

بعد از چهار ساعت به پنجمین و  آخرین گردنه مسیر مان رسیدیم. ایستادیم و به پشت سرمان نگاه کردیم. هر چند به آن چیزی که می خواستیم نرسیده بودیم اما خوشحال از اینکه تونسته بودیم این مسیر کوهپیمایی طولانی  وبی نهایت زیبا را از دریاچه اوان الموت تا جواهر ده بپیماییم. دور دست ها قلل  خشچال و سیالان دلربایی می کردند .

آخرین نگاهها بود . شعله های بی تابی اوج می گرفت . چگونه می توان این بهشت زیبا را ترک کرد و به زندان تن برگشت ؟ کوله بارم حجمی نداشت ، اما سنگین تر شده بود . درونش به اندازه فضای سینه ام ، به اندازه گستره دستهایم از هوای او پر بود.

هجرت آغاز شده است و من می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه وار در من سربرداشته است نه یک حریق ، که آتش کاروان است . آتشی که به راه می ماند وکاروان را رهسپار راه رفتن می کند.

ومن با نغمه های کاروان ،آخرین گام هجرت از خود و اولین گام رسیدن به اورا آغاز کردم.

وبرای خوشبختی تمام دوستانم دراین راه ،

وتمام کسانی که شوق رسیدن به اورادارند؛

بادستهایی از نیاز ،

وچشمانی مملو از اشک، آمین گفتم.

عکسها از محمد


ازاوان تا خزر ( جواهر ده )-بخش اول

وقتی از مسیر پیش رویت چیزی جز یه گزارش برنامه مبهم مربوط به چهار سال گذشته و یک نقشه پراز اشکال چیزی اطلاع نداشته باشی ؛

وقتی فاصله بین گرفتن تصمیم برای اجرای برنامه و حرکت بیشتر از دوساعت نباشه ؛

وقتی پس از کلی چونه زدن بادوستات نتونی برای اجرای برنامه اونها را مجاب کنی و در نهایت  بیشتر از دو نفر نشوید ؛

وقتی پس از گذشتن از پنج گردنه ،  به آخرین گردنه مسیر می رسی و پشت سرت رو نگاه می کنی و از روی خجالت اشکاتو از دوستت پنهون می کنی ؛

وقتی زیباترین جلوه های حیات را در کوه وجنگل  می بینی ؛

اونوقت به یقین می رسی که باید حادثه ای ناگهان ، دست انسان خوشبختی را بگیرد تا بتوانی اینجور جاها را لمس کنی ، احساس کنی و گم شوی ؛

آری !  برای عاشق،  کوه و جنگل یک حادثه است که ممکن است هرگز پیش نیاید و تا آخر عمر هم متوجه نشوی که چنین چیزهایی ، چنین اوجها و رنگها و پروازهایی هم دردنیا هست.

روز اول 12/3/84

   ساعت 1 بعد از ظهر از ترمینال کرج راهی قزوین شدیم. پس از رسیدن به اولین میدان شهر، سوار یک ماشین سواری به مقصد الموت قزوین و روستای اوانک شدیم. جاده ای بس طولانی و پرپیچ و خم که از یک گردنه مرتفع به نام قسطین لار بالاوپایین می رود. در دو راهی روستاهای زرآباد و دیکین باید به سمت دیکین می رفتیم ولی چون راننده مسافر داشت ، سری هم به روستای زرآباد زدیم.

معروفیت  زرآباد به وجود امام زاده علی اصغر ( برادر امام رضا ) و چنار قدیمی و بزرگ آن می باشد که هر سال صبح روز عاشورا و قبل از اذان صبح از یکی از شاخه های آن مایعی قرمز رنگ بصورت اشک سرازیر می شود. امسال من خیلی دوست داشتم که عاشورا اونجا بودم؛ چون یک مقاله تحقیقی در یکی از روزنامه ها راجع به این قضیه خوانده بودم که از جنبه های مختلف علمی ، دینی ، تاریخی به این قضیه پرداخته بود و درستی واعتبار آن غیر قابل تردید است.

حتی راننده ما هم چند بار از نزدیک شاهد این رخداد وشفای چند بیمار نیز بوده است. عکس این چنار در لینک عکسها در پایین صفحه می باشد.

   پس از زیارت امام زاده ،راهی دیکین و اوانک شدیم. پس از  گذشتن از یک سربالایی ، ناگهان منظره ای غیر قابل وصف در پیش رویمان دیدیم. دریاچه اوان با ابهتی بی نظیر همچون نگینی درخشان در پایین دست نمایان بود.

   به دریاچه رودخانه ای وارد نمی شود  و ظاهرا آب دریاچه از هفت چشمه در کف آن ، تامین می شود. دورتا دور دریاچه را  نیزارهای بلند احاطه کرده اند که همچون دژی مستحکم از دریاچه محافظت می کنند . تنها قسمت کوچکی از ساحل آن قابل دسترسی می باشد که همین مقدار کم برای این جماعت کافیست تا هر بلایی که می خواهند بر سر طبیعت بیاورند .

چادر مان را کناردریاچه  برقرار کردیم . تصمیم گرفتیم قبل از تاریک شدن هوا در مورد مسیر فردایمان تا روستای میچ از اهالی یکسری اطلاعاتی بگیریم .  پس از خوردن ماست تازه گوسفندی که از چوپانها گرفته بودیم و کلی چرند وپرند گفتن با هم دیگه از داخل کیسه خوابها ، به خواب رفتیم . خواب که نه ،کابوس بود  . خداییش وسط اتوبان می خوابیدم راحت تر بودیم. تا صبح ماشین وموتورسوار بود که می اومد و می رفت و بزن برقص و باقی قضایا . بعضی وقتها نگران می شدم نکنه ماشینها چادر ما را نبینند و ما را زیر بگیرند!

 

روز دوم 13/3/84

صبح زود ساعت  4 ازخواب بیدارشدیم و پس از خوردن صبحانه ای مختصر و جمع و جور کردن وسایلمان به سمت بالای ده حرکت کردیم.

   توی ده بر روی پشت بام کاهگلی یکی از خانه ها چند تا سگ گله مشغول استراحت بودند که با دیدن ما شروع به پارس کردن کردند و با دور شدن ماها صدای پارس آنها نیز قطع شد ولی یک کدومشون بود که ول کن نبود و دنبال ما راه افتاده  بود و مدام دمشو بصورت افقی تکون می داد و پارس هم می کرد. من هم که یه ترس ذاتی از سگ دارم ، وحید رو عقب انداختم و خودم جلو حرکت می کردم . وحید می گفت ولش کن ،بهش نگاه نکن ، خودش خسته می شه برمی گرده.

سر یه دو راهی بود که  سگه نشست و دیگه دنبال ما نیامد . خوشحال شدم که دست از سر ما برداشته ولی وقتی با وحید جلوتر رفتیم دیدیم که این جا که اومدیم به اصطلاح اصلا راه نمی ده و اشتباه اومده بودیم ؛ برگشتیم .  ای ناقلا ! مثل اینکه سگه می دونست ما اشتباه رفته ایم و برمی گردیم.

وارد باغهای انگور بالای ده شدیم. سر هر دو راهی ، یه نگاهی به سگه می انداختیم اگه دنبالم هنوز می اومد می فهمیدیم که درست رفته ایم . دیگه حسابی دلمون براش سوخته بود . با این که نون زیادی همراهمون نداشتیم . من تنها نون تافتونی که همراهم داشتم بهش دادم. اونقدر با اشتها می خورد که آدم هوس می کرد یه گازی به نون هم بزند. نگاهش سرشار از قدردانی و تشکر بود.فکر کردیم بعد از این دیگه سگه دنبال ما نمی یاد. اما این ، تازه آغاز ماجرای دوستی ما با این سگ بود.

یه گله گوسفند دورترها مشغول بالا رفتن برای چرای روزانه شان بودند . سگه یک نگاهی به ما می کرد، یه نگاه به گله . حس وظیفه شناسیش بهش می گفت که با گله بالا بره اما از یک طرف بدش نمی اومد با ما همراه بشه. بالاخره اولی رو انتخاب کرد و سمت گله رفت.

یه جاده خاکی بر روی یال وجود دارد که تا  معدن سنگ زیر قله خشچال امتداد پیدا می کند . ما از یک سینه کش کوه بالا رفتیم تا به این جاده رسیدیم . تا قسمتی زیادی از مسیر را در امتداد این جاده بالا رفتیم. چون شیب ملایمی داشت و با توجه به کوله های سنگین ما که هر کدام حداقل 15 کیلویی می شدند راحت تر بود.

پس از یکی دو ساعت وقتی یک پیچ رو رد کردیم ، رفیقمون رو دیدیم که نشسته و منتظر رسیدن ماست. نمی دونید که چه روحیه ای به هر دوی ما ها  داد! دمش گرم!

همراهی سگ با ما تقریبا تا شیبهای برفی زیر قله ادامه پیدا کرد و اونجا بود که دیگه رفیقمون مجبور به برگشت شد ،و دیگه نتونست با ما بیاد. محبت و وفاداری این مخلوق خدا ، واقعا بی نظیر است.

پس از حدود 4 ساعت به یه قسمت مسطح زیرشیب قله ی 4100 متری خشچال رسیدیم . از ابتدا قصد داشتیم قله را صعود کنیم ولی باتوجه به کمی زمان و سنگین زیاد کوله هایمان وشیب پربرف روبرویمان تصمیم گرفتیم که به سمت گردنه زیورچال تراورس کنیم. حدود ساعت 1 بود که بر روی گردنه زیورچال رسیدیم. روبرویمان در شرق قله ی شاه سفید کوه و دره ی دو هزار قرارداشت.درسمت شمال دره ی اشکور دیده می شد . دره  پر آب و حاصلخیز اشکور نظیر طالقان و الموت مجموعه ای روستا را شامل می شود که جنوبی ترین آنها روستای میچ می باشد.

 بر روی برفچال ها خودمان را به پایین و ابتدای یک دهلیز پرشیب برفی رساندیم. از بالا، جای پا روی برفهای این دهلیز دیده می شد و خیالمان را راحت می کرد که این مسیر به پایین حتما راه دارد. وقتی به آنجا رسیدیم من یک لحظه مکث کردم و بادقت به جاپاها نگاه کردم چون خیلی از حد معمول بزرگتر بود و اونوقت بود که از ترس خشکم زد و آروم به وحید گفتم : وحید اینا جای پای خرسه!!

خرس برای اینکه روی برفها سر نخوره ، پنجه هاشو باز کرده بود. به جرات میشد گفت که طول این جا پاها 5/1 وجب یک آدم بزرگ بود. بعضی جاها را خرس روی برف سر خورده بود و از پهنای جای سرخوردنش که به اندازه کنارهم نشستن ما دوتا بود می شد فهمید که چه هیکلی داره!! ترس و اضطراب عجیبی ما رو گرفته بود . تنها وسیله دفاعی ما یک کلنگ کوهنوردی بود ، که اگر قرار بود خرسه به ما حمله کنه،  ما را به همراه همون کلنگ یه جا قورت می داد!!

راه دیگه ای نداشتیم. شیبهای اطراف صخره ای بود که امکان تراورس به ما نمی داد. درضمن کلی هم پایین آمده بودیم که بالارفتنمون انرژی زیادی می خواست. به ناچار روی همون جا پا ها پایین رفتیم . اطراف را چهار چشمی می پاییدیم و هر آن ، خودمان را برای رویارویی با خرس آماده می کردیم. یه رد پای کوچکتر نشان می داد که خرس توله ای نیز دارد. توی اون شرایط ( امن یجیب ... ) راپشت سرهم تکرار می کردم ؛ شاید خنده دار باشه ولی من حس خوبی از اینکه شکار یه خرس توی کوه بشم رو ندارم!!!

بالاخره پایین رسیدیم و خوشبختانه با خرس مواجه نشدیم . هر چند من مطمئنم که اون حتما مارو دیده وخودشو نشان نداده است.

پس از 4ساعت که از گردنه راه افتاده بودیم  به مزارع بالادست ده رسیدیم. منظره ی قله خشچال از این دشت وسیع و حاصلخیز بسیار زیبا و دیدنی است . محلی ها هم مشغول کار بودند و جواب سلام وخسته نباشید ما را هم با گرمی پاسخ می گفتند .


بعد از گذر از رود خانه خودمان را به روستای میچ رساندیم .در  روستا چیزی حدود 30 خانوار ساکن هستند که به تازگی صاحب برق شده اند. این روستا توسط یه جاده خاکی به روستاهای پایین دست اشکور راه دارد و درنهایت به کلاچای در کنار ساحل دریای خزر می رسد. هرچند که من امیدوارم هیچ وقت این جاده آسفالته نشود تا دست زمین خوارن بی رحم به طبیعت بکر وپاک مانده اینجا نرسد.

 چیزی که در ابتدای ورود به روستا نظرمان را بسیار جلب کرد ، آبشار بی نهایت زیبا و بلندی بود که بصورت چند شاخه  از لابلای سنگها به پایین سرازیر می شد. ساعتی نشستیم و غرق عظمت و زیبایی این آبشار و خالق آن بودیم .

باید به سمت پایین می رفتیم ولی چگونه می شد اینجا را ترک کرد؟ آخرین نگاهها انگار می خواست تا ابد تصویر آنجا را  درذهن ثبت کند.

برروی پشت بام کاهگلی یکی از محلی ها که پراز چمن بود چادر زدیم . کمی با اهالی وبزرگترهای ده صحبت کردیم . اونهاهم با نون داغ محلی و ماست چکیده از ما پذیرایی کردند. بعد  ما به چادر هامون برگشتیم و به یه خواب عمیق وشیرین فرورفتیم.

ادامه دارد...

عکسها از محمد


فردا مال ماست...

 روزگار عجیبی شده ؛ دیگه حتی جمعه ها هم نمی تونی یه نفر رو پیدا کنی تا با هاش کوه بری. شب قبل از برنامه به هر کی زنگ می زدم ، به نحوی بهانه ای می آورد. یادش بخیر ! توی گذشته ای نه چندان دور بود که هیچ برنامه ای از دستمون فرار نمی کرد و به قول معروف پای ثابت همه برنامه های کوهنوردی بودیم. اما حالا ...

دیگه نمی تونستم خونه بمونم. کوله ام را چیدم و صبح زود از خونه بیرون زدم. اینبار هدفم قله ی کرچان بود. قله ی مخروطی زیبایی به ارتفاع تقریبی 3800 متر که بر روی خط الراس کوههایی چون هفت خوانی ، ناز و کهار قرار دارد.

اما اینبار نه مسیر عادی ، بلکه  یال صخره ای و سنگی اونو انتخاب کردم.از انتهای دره بالای روستای سپه سالار ( کیلو متر 40 جاده چالوس ) به آرامی سوار سنگهای گرده شدم. بعضی جاها اصلا راه نمی داد و من مجبور بودم دوباره با یک تغییر مکان ، مسیر بهتری پیدا کنم. سعی می کردم تا جایی که امکان دارد درگیر سنگ نشوم واگر مسیر بهتری باشد ، صخره ها را دور بزنم. اما بعضی جاها ناچار از حرکت روی تیغه ها بودم.

بعضی اوقات حرکت دست جمعی کبکها و صدای بال زدنهای زیاد آنها که بی شباهت به صدای بالگرد نبود حسابی آدمو شوک زده می کرد.

نزدیک گردنه و 200 متری زیر قله به یک توده صخره ای بزرگ برخوردم. اطراف این توده صخره ای  را دیواره های بلندی فرا گرفته بودند.  تنها مسیر عبور، به ظاهر فقط از روی تیغه ی روی این صخره بود. برای رسیدن به روی تیغه ناچار بودم که یک مسیر حدودا 20 متری را با شیب زیادی صعود کنم. مسیر دشوار به نظر نمی رسید و با توجه به آمار بچه ها یی که گرده را صعود کرده بودند می دانستم که صعود این قسمت به کار فنی خاصی احتیاج ندارد. با احتیاط شروع به بالا رفتن کردم.  نزدیکی های تیغه بودم که ناگهان گیره سنگ زیر پام شکست و فقط به لطف گیره دست های خوبی که داشتم سقوط نکردم. توی اون لحظه تنها کاری که تونستم بکنم این بود که  از بین پاهام مسیر سقوط سنگ رو دنبال کنم.  بووم ... بووم... بوووخ!!!!

سنگ پس از یک سقوط طولانی و مهیب هزار تیکه شد. پسر! عجب حماقتی داری می کنی ها. یاد سقوط هایی که توی مسیر شیرپلا برای امداد رفته بودیم ،  افتادم . حالا خودم ، تنها ،  وسط این صخره ها دارم همان اشتباها رو تکرار می کنم. درجه سختی مسیر حتی به 8- 5 هم نمی رسید اما با این شرایط وبدون وسایل فنی وحمایت  ، کار بی نهایت خطرناکی بود. هر چند که پذیرفتن آن کار ساده ای نبود اما تصمیم خودم را راجع به بازگشت گرفتم.

قله خیلی نزدیک می نمود ومن با حسرت فراوان به آن نگاه می کرد. سوالی که خیلی ذهنمو مشغول کرده بود این بود که آیا  بچه هایی که گرده راصعود کرده اند از همین راه رفته اند یا نه . ای کاش می دونستم!!

اما فردا مال ماست.  به قله قول دادم که دفعه ی بعد با وسایل مناسب و البته یه همنورد خوب ! برای صعود از این مسیر دوباره تلاش کنم. موقع برگشتن عکسهای زیر راهم گرفتم.

راستی ، بهار رو از دست ندهید.

 

گرده کرچان 

بهترین هدیه ای که یه آدم تشنه توی کوه می تونه از طبیعت بگیره!

روزگاری البرز ، پوشیده از جنگلهای  انبوه ارس بود.اما امروز ،تنه ی سوخته یه ارس چند صد ساله و ...

 

بگو ای گل  که دوباره این خزون با تو بهاره؛

وقت لبخند گلهاست ، بگو فردا مال ماست.

عکسها از محمد!


عشق یعنی ...

 

عشق یعنی اینکه توی دلت یه احساس قشنگی داری که می خوای یه کار قشنگ انجام بدی.

عشق یعنی اینکه برای آخرین بار لوازمی که در انجام کارت لازم داری رو نگاه و بازرسی می کنی.

عشق یعنی اینکه تنها به کاری که می خوای انجام بدی فکر می کنی.

عشق یعنی اینکه بر لبت یه لبخند قشنگ است ، چون می خوای به جنگ سختی ها بری.

عشق یعنی اینکه همه تو رو به خاطر کاری که می خوای انجام بدی ، مسخره و سرزنش می کنند.

عشق یعنی اینکه شب از شوقی که داری خوابت نمی بره.

عشق یعنی اینکه کوله ات رو بر می داری و در دلت میگی که شروع شد...

 

 


ما فاتحان خام فتحهای بی فایده نیستیم ...

مطلب زیبایی که در مجله کوه خواندم و بسیار زیبا و دلنشین می باشد( آفرین به نویسنده باذوق آن که شوربختانه به اسم ایشان دسترسی ندشتم )

 

ما فاتحان خام فتحهای بی فایده نیستیم ، حکایت ما ، حکایت بازجستن روزگار وصل است. دراین دیرگاه دورماندن از اصل خویش ؛دراین هجوم تکنولوژی دردسر ساز وجنگ طلب .

کوهنوردی عشق به طبیعت است . عشقی به پاکی چشمه سار ، به سبزی جنگل ، به نیلگونی دریا، به صلابت سنگ، به لطافت گل ، به فروتنی خاک ،‌ به سپیدی برف ، به توفندگی طوفان ، به سبکی نسیم وبه سنگینی کوه.

کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت ، ورزش ما نیست ؛ باور ماست ، زندگی ماست .

به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست، کوهنوردی یک روش زندگی است . روشی که در آن یک سیب بین همه اعضاء گروه تقسیم می شود . روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می رود .راهی که رقابت ندارد که به رهروانش حقوق نمی دهند و ایشان را نیازی به سوت وکف مشوقان درقله نیست .ناجی بی منت یکدیگرند .  گروه می سازنند تا دل جوانان به  سنگ بند کنند  تا به ننگ بند نشود.

مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.

قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق.

عشق به طبیعت ، عشق به زندگی است و زندگی تجلی عشق است .

و مرگ آنجاست که عشق نیست./


you only live once

بعد از صعود  وچند ساعت کوهنوردی دشوار در یه هوای گرم ، چقدر می چسبه که کنار جوی آب چشمه بشینی و کفش وجوراباتو در بیاری و پاهات رو ناگهان توی آب سرد بکنی .

آخ که چه حالی میده !!! خستگی حسابی از بدنت بیرون می یاد . شاید به خاطر همین لذتها ست که کوهنوردی برام هنوز جذاب ودلنشینه . 

 


عشق و عاشقی

عشق یعنی تو دلت یه احساس قشنگی داری که می خوای یه کار قشنگ انجام بدی.

عشق یعنی اینکه برای آخرین بار لوازماتی که در انجام کارت لازم داری رو نگاه و بازرسی می کنی.

عشق یعنی اینکه تنها به کاری که می خوای انجام بدی فکر می کنی.

عشق یعنی اینکه بر لبت یه لبخند قشنگ است چون می خوای به جنگ سختی ها بری.

عشق یعنی اینکه همه تو رو به خاطر کاری که می خوای انجام بدی مسخره و سرزنشت می کنند.

عشق یعنی اینکه شب از شوقی که داری خوابت نمی بره

عشق یعنی اینکه کوله ات رو بر می داری و در دلت میگی که شروع شد...

=============================================

عشق یعنی وقتی نگاه به هدفت می کنی تازه به عظمتش پی می بری

عشق یعنی دوست داری با تمام وجودت در اون غرق بشی و پاره ای از اون بشی

عشق یعنی اینکه وقتی در گل ولای فرو میری به جای عصبانی شدن دست دوستان را برای کمک به خودت می بینی

عشق یعنی اینکه وقتی به پشت سرت نگاه می کنی نفرات پشت سرت رو می بینی که موزون و هماهنگ در حال حرکت می باشند

عشق یعنی اینکه به وسایلات و ابزارهای فنی که ساعاتی دیگر به خدمت می گیری می اندیشی

عشق یعنی اینکه به جز آبی بیکران و سکوت چیزی احساس نمی کنی

عشق یعنی اینکه بدونی تنها خودتی و خودت و رفیقان راستین و ثابت قدم...

============================================

عشق رو وقتی احساس می کنی که داری یه کارگاه درست می کنی

عشق رو وقتی احساس می کنی که داری بند کلاهت رو می بندی

عشق رو وقتی احساس می کنی که داری به قله نگاه می کنی

عشق رو وقتی احساس می کنی که از میان بوته ها و درختان راه باز می کنی

عشق رو وقتی احساس می کنی که شیرکپسول اکسیژنت رو باز می کنی

عشق رو وقتی احساس می کنی که کلنگت رو در برف محکم می کنی

عشق رو وقتی احساس می کنی که برای ناهار از رودخانه ای آرام ماهی صید می کنی

عشق رو وقتی احساس می کنی که یومار میزنی

عشق رو وقتی احساس می کنی که فرود هشت می کنی

عشق رو وقتی احساس می کنی که خودت رو تنها در هوا و یک طناب می بینی

عشق رو وقتی احساس می کنی که به قطب نما نگاه می کنی

عشق رو وقتی احساس می کنی که نور خورشید رو که از اون بالاها به درون آب آمده می بینی

عشق رو وقتی احساس می کنی که فقط بوی جنگل و درخت و چوب را می شنوی

عشق رو وقتی احساس می کنی که عرق پیشانی ات رو با پشت دست پاک می کنی...

=========================================

                                         

عاشقی یعنی اینکه برای استراحت به دوستانت آب تعارف می کنی

عاشقی یعنی اینکه به چیزهایی که اطرافت است فقط نگاه می کنی

عاشقی یعنی اینکه با دقت پلاکی که خودت درست کردی به دیوار می کوبی

عاشقی یعنی اینکه وقتی به قله رسیدی همدیگر رو در آغوش میگیرید و دستایتان رو بلند می کنید

عاشقی یعنی اینکه پس از چند روز گم بودن در طبیعت با دیدن بچه های شاداب و در حال بازی دست تکان می دی و برایشان لبخند میزنی

عاشقی یعنی اینکه با دیدن قیافه خاک گرفته همراهان شروع به خنده می کنی و آنها هم به تو می خندند

عاشقی یعنی اینکه جلیقه غواصی ات رو پر از هوا می کنی تا به روی آب برگردی...

==============================================

تو همیشه عاشقی چون از عشقت سیر نمیشی

تو همیشه عاشقی چون بعد از اینهمه سختی باز به فکر یه روز دیگه برای شروع هستی

تو همیشه عاشقی چون زخم روی دستت تو رو به یاد سختی ها می اندازه

تو همیشه عاشقی چون وقتی خونه رسیدی تمامی ابزارها رو برای یه روز دیگه تمیز و مرتب می کنی

تو همیشه عاشقی چون در دل یه دریای آبی بودی

تو همیشه عاشقی چون در دل یه جنگل سبز بودی

تو همیشه عاشقی چون غرق در تاریکی یه غار بودی

تو همیشه عاشقی چون به قله ای که می خواستی رسیدی...

و تو رو عاشق میگن چون یه کار دیگه ای رو که شروع کردی تمام کردی...

کوه نوردی...

غارنوردی...

جنگل نوردی...

غواصی........

وبه همین دلیل است که:

 من دوست دارم که عاشق باشم وعاشقانه بمیرم

 از وبلاگ زیبای (( ماجرایوجان))


چرا به کوه می رویم؟

دوست خوبم آقای عبدالنبی خردمند در وبلاگشان با عنوان سمند  مطلبی نوشته اند با عنوان (( چر اکوهنوردی را دوست دارم؟ )) که در زیر نقل می کنم ودر ادامه آن نظر خودم را نوشته ام  :

آیا کوهنوردی ورزشی لذت بخش است ؟ آیا جلوه کوهستان همان آوایی است که از دور مرا می خواند؟آیا حس توحش انسان غار نشین کاملا"از وجود ما پاک شده است؟ آیا همین حس نیست که دوباره ما را به زحمت می اندازد؟میل به صعود چیست؟ لذت دیوانگی، بازی مرگ.....

اگر تله کابین توچال را سوار شده و سری به ایستگاه های پنج یا هفت بزنیم، برف بازی کنیم ، اسکی و...... یا در یک روز برفی سری به شیرپلا بزنیم از لذت کوهنوردی تا مدتها صحبت خواهیم کرد. اما وقتی واقعا"  کوهنوردی می کنیم باز هم از این لذتها خبری هست؟بعنوان یک کوهنورد  یک ساعت مانده به قله را در ذهنتان مجسم کنید. خوب چه می بینید؟ نفس دیگر نه ممد حیات است و نه مفرح ذات بلکه کمی اکسیژن است که به سختی آن را از طبیعت وحشی گدایی می کنید.ضربان قلبتان دیگر نه هفتاد و پنج است نه هشتاد نه صد. پرنده بینوایی که خود را به در ودیوار قفس می کوبد مثلا"  قلب شماست. ببینید من از کوهزدگی صحبت نمی کنم،از کوران بی رحمی که اصرار دارد همه چیز را نابود کند هم صحبت نمی کنم .حتی نمی خواهم سر درد دل طناب بینوایت را باز کنم. یا از دستانت که دیگر از باقیمانده مغزت فرمان نمی برند. ( یک از دوستان می گفت در حالی که از سرما گوشهایش یخ زده بود حال بیرون آوردن کلاهش را از جیب بغل کوله پشتی نداشته است وترجیح داده سرما را تحمل کند.) بازی مرگ هم که بماند برای بزرگان این فن. من فقط شرایط عادی یک ساعت مانده به قله را می گویم. در این لحظات به تنها چیزی که فکر نمی کنم لذت بردن است، در واقع اصلا" فکر نمی کنم، کمی لجاجت، کمی دیوانگی، وپرچم یا کلبه ای که مثلا" نشانه قله است و لحظه ای سایه سنگینش را از روی سر من بر نمی دارد. پس چرا کوهنوردی می کنیم؟ باز هم بخاطر لذت؟ چه کسی می تواند به من بگوید چرا؟

 

بعضی اوقات هنگام لحظه های سخت  وطاقت فرسای برنامه های کوهنوردی ، با شوخی به همدیگر می گوییم : ((نونت نبود ، آبت نبود ، اینجا دیگه چکار می کنی ؟!! )).... ((آخر تو را چه به کوهنوردی ؟ )) ....(( جای گرم ونرمت را ول کردی ، اومدی وسط این کولاک وسرما )) ....((این دیگه آخرین دفعه ام است !!))....  یا نظیر این جملات که یقینا هر کسی که به صورت جدی کوهنوردی می کند ، گاهی اوقات بر زبان آورده است.

براستی چه جذبه ای در کوهنوردی وجود دارد که باعث می شود اینچنین سختیهای آن را به جان بخریم؟ چه تجربه ای در زندگی با طبیعت وحشی وجود دارد ، که کوهنوردی را اینچنین زیبا و هیجان انگیز ساخته است؟ چه صحنه های بدیع و شگفت آوری در کوهستان وجود دارد که برای لحظه ای دیدن آنها حاظریم تمامی سختیهای مسیر را تحمل کنیم ؟

 در خانه می توانیم شبهای زمستان کنار بخاری تا صبح را به راحتی وخوبی  سپری کنیم و از منظره باریدن برف از پشت شیشه لذت ببریم. اما در یک چادر دوپوش تا صبح زیر شلاقهای باد وکولاک در کیسه خواب  به امید صبح و خوب شدن هوا  لرزیدن ، هیجان واضطراب خاصی دارد که تا تجربه نکنید قادر به درک آن نیستید.

می توانیم خواب شیرین صبحگاهی را از دست ندهیم و راحت در رختخوابمان تا دیر وقت یک روز تعطیل بخوابیم یا اینکه همت کنیم و قصد کوه کنیم و منظره طلوع زیبای خورشید را از فراز قله  از دست ندهیم.

می توانیم در گرمای طاقت فرسای تابستان زیر کولر ،یک  شربت آبلیموی تازه و خنک بنوشیم و به  یک موسیقی زیبا گوش دهیم یا اینکه خسته وعرق کنان و چفیه به دور سر و کوله سنگین به پشت از یک شیب تند بالا برویم و در این شرایط  چه لذتی دارد،  یا یافتن چشمه ای گوارا وخنک ، که به قول بچه ها (( زندگی )) می باشد.

آری ، روز اول قرار این نبود که از تپه ها ، کوله باری را بالا ببریم یا از دیواره ها بالا برویم. روز اول، وقتی به کوه رفتیم که دلتنگ شدیم. وقتی که همدهی صادق تر از سنگ صبور کوهستان نیافتیم و آوازی خوشتر از نجوای نسیم نشنیدیم.

می خواهیم سوهان رنج صعود را به دل بساییم تا آیینه دل را صیقل دهیم. قراراست در سخت ترین شرایط یکدیگر را تحمل کنیم تا رسم مدارا با خلق را بیاموزیم . قراراست جانمان را با رشته طنابی به دست هم بسپاریم تا معنی اعتماد را بدانیم. قرار است با سوز زمستان و عطش تابستان کنار بیاییم که.... او با صابرین است.


ولیان به طالقان - روستای ورکش

مگه می تونی این همه زیبایی را در قالب کلمات جا دهی ، رستاخیز طبیعت ، سرود آغاز زندگی در بهاری دیگر ، چه می گویم ؟باید از نزدیک ببینی وبشناسی….
باید مثل خودش پاک وخالص باشی تا آنرا درک کنی .
باید بدنت را در باران و تگرگ بهاری غسل دهی تا حس کنی آن چیزی را که باید بفهمی . باید دور از سرعت و هیاهو زندگی شهری ، در گوشه ای آرام با خودت خلوت کنی تا بفهمی کجایی ، و به یاد بیاوری آن چیزهایی را که فراموش کرده ای .
و چه زیباست وقتی که صدای فریادت در دل باد گم شود و تو از پس یک لایه اشک تنها می توانی به او فکر کنی که چقدر زیبا آفریده است. وما چقدر راحت عهد خود را شکسته ایم .

باز آی ، هر آنچه هستی باز آی ، گر کافر وگر بت پرستی ،
این در گه ما درگه نومیدی نیست ، صد بار اگر توبه شکستی باز آی

                                                          

پس از برنامه پهنه حصار هفته گذشته، جمعه این هفته یک برنامه کوهپیمایی یکروزه از روستای ولیان ساوجبلاغ به روستای ورکش طالقان داشتیم.
از انتهای روستای ولیان بر یک یال با شیب ملایم سوار شدیم. هوا بسیار عالی و خوب بود.سراسر مسیر از سبزی کوهی هایی نظیر سیرک ، لوشک ، والک ، آویشن ، پونه ، چایی کوهی ، بو مادران و ... پر بود که بچه ها حسابی یه حالی به آنها دادند. مسیر پس از یک اوج وفرود به سرچشمه های رود خانه ولیان در زیر گردنه می رسید. پس از 4 ساعت کوهپیمایی خودمان را به گردنه 3100 متری گدوک (؟) رساندیم.
روبرویمان در شمال ، علم کوه دلربایی می کرد. نوک قله مخروطی دماوند در شرق پیدا بود. (( دماوند خیلی مخلصیم .... )) قله وروشت نیز در شمال شرقی من را به یاد اون برنامه خاطره انگیز بهار سال گذشته می انداخت. از بالای گردنه ،منظره زیبای روستاهای طالقان پیدا بودند.
طالقان وبهار دل انگیز آن اوج زیبایی هاست. دره بزرگ طالقان در امتداد جناح های جنوب البرز غربی قراردارد وتوسط دو خط الراس یکی در شمال به نام خط الراس شاه البرز وسات ودیگری در جنوب به نام ساوجبلاغ ، محصور گردیده است. مرکزیت ده در بخشی کوچک به نام شهرک متمرکز گشته وکل منطقه دارای حدود 70 آبادی در بالای طالقان وپایین طالقان می باشد. رودخانه پرآب طالقان رود بهار هر سال خروشان ، مواج وگل آلود ، سراسر دره ها ومرتفع ترین ودور افتاده ترین آبادی های طالقان را از پراچان زیبا تا اسفاران در جنوب آن پیموده واز تنگنای ژرف آن به الموت رود سرازیر می گردد تا شاهرود نام بگیرد وبه دریاچه سفید رود بریزد.
پس از پایین آمدن از گردنه در محلی به نام چشمه عباس استراحت کردیم وناهار خوردیم. حدود 2 ساعت دیگر پایین رفتیم تا به روستای ورکش رسیدیم.
اهالی ده با خوشرویی با بچه ها سلام علیک می کردند. باید صورتهای آنها را می دیدید . طراوت وشادابی در چهره تک تک آنها موج می زند . هیچ وقت آن پیرزنی که با آن روسری سفید و تمیزش که کمی موهای حنازده اش از زیر آن معلوم بود و بر روی ایوان منزلش استراحت می کرد و به بچه ها خسته نباشید می گفت را فراموش نمی کنم.
همه این زیبایی ها را به خاطر سپردیم وبه امید روزی که بتوانیم دوباره به این محل زیبا بیاییم به سوی کرج حرکت کردیم.


این جاده ی همیشه خاطره انگیز...

همیشه از دوران بچگی جاده چالوس برایم یک مکان رویایی بوده است ، رودخانه خروشانش  ، مناظر زیبا وباشکوه کوههای اطراف ،  پیچ های تندش و به قول بچه های امداد جاده ای  ( غریب کش !!)، تونل های تاریک وطولانی و  هیجان برانگیزش ، گردنه کندوان ، سد ودریاچه ش  ، تنگه هزار چم ، جنگل ،  مه و  باران ودر نهایت دریای زیبای خزر ...

 

 بیلقان ،..پورکان ،.. نوژان وآن آبشار باشکوهش ،.. کندر ،.. خور و  کوه پهنه سار ،.... خوزنکلا و آن دره بکر( لودر)،... پلخواب و آن دیواره لعنتی ! ،... مورود و کوه منار،  ..کلوان و مردم باصفا ومهمانوازش وکوه های بلند ناز و کهار  ، ...اویزر و  اون کوه مرد افکن هفتخوان ، ...آسارا و تکیه سپهسالار و کوههای کرچان و کلاش ویا ،... شهرستانک و توچال ،... کندوان و شروع دره بکر اندرسم ،... هریجان و  کوه وروشت رویایی ،... دزد بن و دلیر و چهار باغ و انتهای دره خفن اندرسم !! ( تولدی  دوباره ! )‌،... وای وای داریم به کجا می رسیم!! .... مرزن آباد کلاردشت و رود بارک و منطقه همیشه هراس انگیز و با عظمت علم کوه و تخت سلیمان ،... جاده کجور و جنگل های رویایی  سی سنگان و در نهایت باز هم دریا... .

جاده چالوس را دوست دارم ، جدا از حاشیه ها و رفتار زشت دیگران ، جدا از صحنه های خاصی که گاهی در این جاده می بینم. جاده چالوس را دوست دارم ، زیرا بهترین خاطراتم در این جاده می باشد.

جاده چالوس را دوست دارم ، زیرا دروازه صعود کوههای البرز مرکزی وغربی می باشد.

...

..........

 لطافت زیبای بهاری را از دست ندهیم ، جاده چالوس می تواند جایی باشد برای آشتی مجدد با طبیعت ، طبیعت را در یابیم ....

 

عکس از سایت دهاتی


آه از این همه حاشیه در کوهنوردی ...!

این نوشته آخری برام خیلی آشنا بود. هم حسش هم همه چیزش . 

من خیلی وقته که دیگه جدی سنگنوردی نمی کنم . راستش رو بخواهی با وجود اینکه سنگنوردی را دوست دارم سنگنوردا را دوست ندارم . دوست ندارم در کنارشون باشم یا حتی ببینمشون.

از حرف هاشون از نگاهاشون حالم بهم می خوره .

یه بار هم نوشته بودم و هنوز هم بر این باورم : کوهنوردا ها نه آدم های برتری هستند نه نماینده قشر فرهیخته . نه کوهنوردی ورزشی فرهنگیه . اینا همه شعاره . شعارهایی که توسط کسانی داده می شه که خودشون لحظه ای به اون فکر نکرده اند. 

از وقتی که یادمه یعنی از وقتی با کوهنوردی جدی آشنا شدم این حرف ها را شنیدم . خیلی سال می شه و همیشه این حرف ها را می شنوم . بین گروه ها بین دسته ها بین افراد.

می دونی کاش کوهنوردی از اول مدال و مسابقه و پاداش و زرق و برق داشت داشت تا همه در خفا به نداشتنش حسرت نخورن و بدروغ نداشتنش رو علم نکنند.

کوهنوردی بسیار بسیار از بقیه ورزش ها بیشتر درگیر رقابته و چون داوری هم نداره همه  خودشون رو مجاز می دونن که هر کار که دوست دارن انجام بدن و بعد بگن در ورزش کوهنوردی  صفا و صمیمیت حکم رانی می کنه .

چه صفا و صمیمتی !!!!

موقع خدمت سربازی با یکی از کوهنوردای شهر که توش مشغول انجام وظیفه بودم آشنا شدم و با هم رفتیم علم کوه گرده آلمانها . وقتی برگشتیم توی شهرشون همه می گفتن دروغ می گن اونا نرفتن !!!!!!

یا همین کرج شما فکر می کنی اولین کسانی که تو کرج رفتن دیواره علم کوه در باه اونا چی می گفتن ؟

" یه مشت بچه قرتی می گن داریم می ریم دیواره علم کوه . هه هه هه !!"

باور می کنی تو همین کرج شما تا سال 72 - 73  صعود طول دوم دیواره پل خواب  رویا بود و قدیمی ها که خودشون نرفته بودن اجازه نمی دادن جوون تر ها از دیواره صعود کنن .

باور می کنی ؟

 هنوز که هنوزه همون جو برقراره . و هیچکی کار دیگری را قبول نداره . چه در تهران چه در شهرستان.

هم طناب دیروز می شه دشمن امروز و دستی که تا دیروز طناب حمایت تو رو می فشرد اگه بتونه تسمه کارگاهت رو پاره می کنه .

و بعد می گن کوهنوردی انسان سازه..... 

می گم انگار نوشته ات منو خیلی برد به روزهای دور و خیلی احساساتی شدم . بگذریم . .

..........

................

............................

 

لذت کوه به اون رضایتی که بعد از انجام هر کاری به آدم دست می ده . چه کاری مهم نیست .چه دیواره علم کوه باشه چه قدم زدن در مسیر دربند. کافیه روح آدم احساس رضایت کنه . بیخیال همه دنیا.

 شاد باشی و سلامت

باقی بقایت

راستی سلام یادم رفت

سلام


پلخواب

تا به حال اینقدر پلخواب را زیبا ندیده بود . گلهای  کوچک زرد رنگ  وچمن سبز، زیر دیواره را فرش کرده بودند. هوای مه آلود در کوه های منار و کرچان و باران بهاری  ، حس وحال بودن در  یک منطقه جنگلی را در اون القاء می کرد.

ابزارهایش را مرتب کرد  ، هر کدام از  ترای کم ها را در یک اسلینگ انداخت   ، کیلها را بر حسب اندازه شان در یک کارابین قرارداد و با یک تسمه به دور شانه اش حمایل کرد . رکابها را نیز آماده کرد ، یک نیم نگاهی هم به گره هشت وتونیک انداخت ، دیگه همه چیز ردیف بود. (حمایت آماده... صعود می کنم...)

یه نگاهی به مسیر ((نگار ))انداخت . با سنگ درگیر شد ، مسیری که سال پیش روی آن می دوید حالا براش خیلی سنگین شده بود . تعطیلات طولانی عید وتمرین نکردن واضافه وزن آوردن  حسابی کارش را سخت  کرده بود . یه نگاهی هم به مسیر سمت چپی انداخت ، یادش آمد که سال پیش همین موقع چه پاندولی بلندی روی اون داده بود و بعد به خاطر آسیب دیدگی مچ پای راستش تاسه ماه از کوه وسنگ دور بود. نه اینبار دیگر نباید اول سال دچار آسیب دیدگی می شد مگرنه تا آخر سال دیگر کوه نوردی را از دست می داد.  هنوز یکی ودو متری بالا تر نرفته بود که دوباره پایین آمد .  شاید ترس ، شاید عدم آمادگی ، شاید مرور خاطره آسیب دیدگی اش ،... .

از دوستانش خیلی خجالت کشید . مخصوصا از مربی اش آقا کامران که اون هم اونجا بود. دلش را به در یا زد ودوباره شروع به صعود کرد. وقتی که به شکاف مسیر رسید دوعدد کیل مینیاتوری را در شکاف جازد روی یکیشان اسلینگ حمایت وروی دیگری رکاب زد ، دیگه خیالش راحت شده بود وبا آرامش بیشتری کار می کرد . ابزارها یکی بعد از دیگری درون شکافت جا می گرفت واو بالاتر می رفت.

همیشه از ابزارگزاری در شکاف سنگ و صعود مصنوعی لذت می برد. یه نگاهی به ساعتش انداخت یکساعت ونیمی بود که از صعودش می گذشت . خیلی خوب می دانست که این اصلا آمار خوبی نیست . اگر برای یک چنین مسیری روی دیواره علم کوه اینقدروقت صرف کنی که باید دو سه روزی روی دیواره باشی.  یه نگاهی به حمایت چی اش که آرام ومظلوم وصبورانه به صعود اون نگاه می کرد انداخت. بیچاره اینقدر به بالا نگاه کرده بود که گردنش درد گرفته بود . یه ماشا ءالله و دمت گرمی از بالا برای سعید که حمایت می کرد فرستاد. مسیر را تمام کرد و بعد سعید ابزارها را پشت سر اون جمع کرد و بالا آمد.

بعد از پایین اومدن از مسیر می توانست طعنه های ریز ودرشت دیگران  را بشنود . بی اعتنایی ها وکم محلی ها را خیلی  خوب احساس می کرد. 

هر چند زیبایی پلخواب آنقدر زیاد بود که خیلی راحت تمام اینها را به زودی فراموش کرد .و  هنگامی که در کارگاه مسیر(( تداوم)) به بستر خونی و زحمی شده ناخنهایش نگاه می کرد با خودش تکرار می کرد ؛

دنیا نیرزد به آنکه پریشان کنی دلی                             زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی

 


چر اکوهنوردی را دوست دارم؟

دوست خوبم آقای عبدالنبی خردمند در وبلاگشان با عنوان سمند  مطلبی نوشته اند با عنوان (( چر اکوهنوردی را دوست دارم؟ )) که در زیر نقل می کنم ودر ادامه آن نظر خودم را نوشته ام  :

آیا کوهنوردی ورزشی لذت بخش است ؟ آیا جلوه کوهستان همان آوایی است که از دور مرا می خواند؟آیا حس توحش انسان غار نشین کاملا"از وجود ما پاک شده است؟ آیا همین حس نیست که دوباره ما را به زحمت می اندازد؟میل به صعود چیست؟ لذت دیوانگی، بازی مرگ.....

اگر تله کابین توچال را سوار شده و سری به ایستگاه های پنج یا هفت بزنیم، برف بازی کنیم ، اسکی و...... یا در یک روز برفی سری به شیرپلا بزنیم از لذت کوهنوردی تا مدتها صحبت خواهیم کرد. اما وقتی واقعا"  کوهنوردی می کنیم باز هم از این لذتها خبری هست؟بعنوان یک کوهنورد  یک ساعت مانده به قله را در ذهنتان مجسم کنید. خوب چه می بینید؟ نفس دیگر نه ممد حیات است و نه مفرح ذات بلکه کمی اکسیژن است که به سختی آن را از طبیعت وحشی گدایی می کنید.ضربان قلبتان دیگر نه هفتاد و پنج است نه هشتاد نه صد. پرنده بینوایی که خود را به در ودیوار قفس می کوبد مثلا"  قلب شماست. ببینید من از کوهزدگی صحبت نمی کنم،از کوران بی رحمی که اصرار دارد همه چیز را نابود کند هم صحبت نمی کنم .حتی نمی خواهم سر درد دل طناب بینوایت را باز کنم. یا از دستانت که دیگر از باقیمانده مغزت فرمان نمی برند. ( یک از دوستان می گفت در حالی که از سرما گوشهایش یخ زده بود حال بیرون آوردن کلاهش را از جیب بغل کوله پشتی نداشته است وترجیح داده سرما را تحمل کند.) بازی مرگ هم که بماند برای بزرگان این فن. من فقط شرایط عادی یک ساعت مانده به قله را می گویم. در این لحظات به تنها چیزی که فکر نمی کنم لذت بردن است، در واقع اصلا" فکر نمی کنم، کمی لجاجت، کمی دیوانگی، وپرچم یا کلبه ای که مثلا" نشانه قله است و لحظه ای سایه سنگینش را از روی سر من بر نمی دارد. پس چرا کوهنوردی می کنیم؟ باز هم بخاطر لذت؟ چه کسی می تواند به من بگوید چرا؟

 

بعضی اوقات هنگام لحظه های سخت  وطاقت فرسای برنامه های کوهنوردی ، با شوخی به همدیگر می گوییم : ((نونت نبود ، آبت نبود ، اینجا دیگه چکار می کنی ؟!! )).... ((آخر تو را چه به کوهنوردی ؟ )) ....(( جای گرم ونرمت را ول کردی ، اومدی وسط این کولاک وسرما )) ....((این دیگه آخرین دفعه ام است !!))....  یا نظیر این جملات که یقینا هر کسی که به صورت جدی کوهنوردی می کند ، گاهی اوقات بر زبان آورده است.

براستی چه جذبه ای در کوهنوردی وجود دارد که باعث می شود اینچنین سختیهای آن را به جان بخریم؟ چه تجربه ای در زندگی با طبیعت وحشی وجود دارد ، که کوهنوردی را اینچنین زیبا و هیجان انگیز ساخته است؟ چه صحنه های بدیع و شگفت آوری در کوهستان وجود دارد که برای لحظه ای دیدن آنها حاظریم تمامی سختیهای مسیر را تحمل کنیم ؟

 در خانه می توانیم شبهای زمستان کنار بخاری تا صبح را به راحتی وخوبی  سپری کنیم و از منظره باریدن برف از پشت شیشه لذت ببریم. اما در یک چادر دوپوش تا صبح زیر شلاقهای باد وکولاک در کیسه خواب  به امید صبح و خوب شدن هوا  لرزیدن ، هیجان واضطراب خاصی دارد که تا تجربه نکنید قادر به درک آن نیستید.

می توانیم خواب شیرین صبحگاهی را از دست ندهیم و راحت در رختخوابمان تا دیر وقت یک روز تعطیل بخوابیم یا اینکه همت کنیم و قصد کوه کنیم و منظره طلوع زیبای خورشید را از فراز قله  از دست ندهیم.

می توانیم در گرمای طاقت فرسای تابستان زیر کولر ،یک  شربت آبلیموی تازه و خنک بنوشیم و به  یک موسیقی زیبا گوش دهیم یا اینکه خسته وعرق کنان و چفیه به دور سر و کوله سنگین به پشت از یک شیب تند بالا برویم و در این شرایط  چه لذتی دارد،  یا یافتن چشمه ای گوارا وخنک ، که به قول بچه ها (( زندگی )) می باشد.

آری ، روز اول قرار این نبود که از تپه ها ، کوله باری را بالا ببریم یا از دیواره ها بالا برویم. روز اول، وقتی به کوه رفتیم که دلتنگ شدیم. وقتی که همدهی صادق تر از سنگ صبور کوهستان نیافتیم و آوازی خوشتر از نجوای نسیم نشنیدیم.

می خواهیم سوهان رنج صعود را به دل بساییم تا آیینه دل را صیقل دهیم. قراراست در سخت ترین شرایط یکدیگر را تحمل کنیم تا رسم مدارا با خلق را بیاموزیم . قراراست جانمان را با رشته طنابی به دست هم بسپاریم تا معنی اعتماد را بدانیم. قرار است با سوز زمستان و عطش تابستان کنار بیاییم که.... او با صابرین است.

 


حس روی قله

وقتی اون بالا می رسی ، در میان خنده وگریه ، در میان همهمه شادی همنوردا ، دوست داری سرت را سوی آسمان کنی و با تمام وجود فریاد بکشی که :
خدایا ...


هیمالیا ،دنیایی متفاوت


قله های هیمالیا دنیایی دارند متفاوت از دنیایی که در آن به سر می بریم. این کوهها قابل مقایسه با چهار هزار متری های خودمان ، حتی در بدترین شرایط نیستند. نوشتار زیر فصلی است از کتاب هیمالیا نوشته نیگل نیکلسون ، مربوط به سال 1354 خورشیدی که ازمجله کوه شماره 10 نقل می کنم.(با کمی اضافه و حذف )

 

معمولا در کوههای خودمان یا آلپ اگر کوهنورد خود عمدا سخت ترین مسیر راانتخاب نکند، صعود قابل پیش بینی وآزموده است . اما در هیمالیا همه خطرهای رشته کوههای کم ارتفاع تر چند برابر می شود.

یخچالها یی که می توانند مسیرهای مناسبی برای صعود باشند ، در اینجا تله هایی هستند که ممکن است با غرش مهیبی بسته شوند وبه قطعات بزرگی از یخ ،‌هر کدام با صدها تن وزن بشکنند. دیواره ای یخی به پهنای تقریبا 300 متر وارتفاع 30 متر که ظاهرا به سطح صخره چسبیده است ، به آرامی سرنگون می شود وبه ناگهان همه چیز را ویران می کند. بهمن ناشی از برفی که شب هنگام باریده وآفتاب صبح دوباره آن را نرم کرده ،‌با نیروی یک سیل به فرد برخورد می کند واورا بدون راه نجاتی با خود به روی پرتگاه می برد. اگر کوهنورد برای گریز از این خطرها سعی به صعود از تیغه های بکند ،‌ورطه ای کاملا تاز ه ای از خطر انتظارش را می کشد . تیغه به مانند لبه کارد ، چنان تیز و جناحهای آن هم چنان پرشیب است که لحظه ای غفلت می تواند اورا به کام مرگ فرو برد. یک نقاب یخی بر اثر وزن کوهنورد به ناگهان می رمد . از میان هزاران تخته سنگی که به مانند آجر از شیب بیرون زده اند ،‌یکی لق از آب در می آید ، آن هم موقعی که کار از کار گذشته است.

وضع هوا هم همین قدر غیر قابل پیش بینی است . گاه آفتاب چنان شدید است وچنان هوای رقیق را با شدت تابش اشعه ایکس – که بازتاب از سطح برف آن را مضاعف می کند – می شکافدکه فرد به همان شدت بیابانهایی استوایی دچار آفتاب سوختگی می شود ؛ ودر همان شب ممکن است گرفتار رنج و عذاب سرمای قطبی شود.گستره تغییر دما در این ارتفاعات بسیار زیاد است : در تابش مستقیم خورشید دماهای بالای 40 درجه ودر شب دماهای پایینی تا 50 – درجه اندازه گیری شده است.

باد نا گهان با سرعت 120 کیلومتر در ساعت می رسد و هوا را از برف پر می سازد ؛ بطوری که بهمنی متحرک در هوا می آفریند که توان مقاومت را از کوهنورد سلب می کند .

 در صورت داشتن چادر ، برپاکردن آن می تواند به دشواری بالا بردن بادبان در تند باد باشد ؛ وبه هنگام خواب ، چادر زیر ضربات شلاق گونه باد قرار می گیرد و داغ یک لحظه خواب شیرین را بردل ساکنان آن می گذارد!!

به اینها اثر فزاینده ارتفاع نیز اضافه می شود . هم هوایی موثر است، اما هیچ کس قادر به پیش بینی آثار آن نیست.

تغییر شخصیت در ارتفاع

ارتفاع می تواند شخصیت فرد را کاملا عوض کند . اراده سست می شود ودوستیها در معرض تهدید قرارمی گیرد.یک از کوهنوردان می نویسد : (( دوست شما در شهر ممکن است در کوه دشمن شما شود.حتی خرناسهایش شکل تازه وطردکننده ای می گیرد. شوخیهایش در هنگام غذا خوردن ،‌صدای جویدنش، احساس شعفی که با آن بهترین لقمه ها را برمی دارد وبه ندرت آنرا پنهان می کند.طرزمضحک گام برداشتنش ، حتی پارگی لباسهایش ورنگ وصله کف جورابهایش ممکن است باعث تحریک وتنفری تحمل ناپذیر شود .))

حتی خودمان هم تجربه های مشابه این راداریم؛ مثلازمانی که حس وحال در آوردن چیزی از کوله را نداریم ، معمولا چه چیزی را بهانه می کنیم؟ (( ته کوله اس ... !!!)) و چقدر مردانگی می خواهد برای دوست تشنه ات،  کوله سنگین را روی شیب کوه ، زمین بگذاری وقمقمه آب را به اصطلاح از ته کوله در بیاوری و به دوستت بدهی ...!! 

پس برای چه دست به چنین کارهایی می زنند؟

بسیاری از بزرگترین کوهنوردان دنیا توضیح آنرا دشوار می یابند. دلیل این همه ،  یقینا نمی تواند لذت بردن از مناظر کوهستان باشد. خطر وخستگی مفرط ورنجوری تن وروان حس کسب لذت از زیباییهای طبیعت را از کار می اندازد.

کوهنورد به ندرت می تواند از جایی که قدم بعدی را می گذارد چشم بردارد. البته کوهنوردانی وجود دارند که درنگ می کنند تا با حیرت به تامل در جریان ویرانی پیرامونش بپردازد. درنگ برای دیدن ویرانی .

در اینجا بجز در مورادی خاص ، آن هم بطور موقت ، دیگر اثری از سازندگی نیست ؛ نابودی است ونابودی که شکل هراس آور وناخوشایندی به خود می گیرد.

آنچه ذهن کوهنورد را هرچقدر هم خسته باشد گاه به گاه با سرخوشی پرمی کند ،‌تصاویری نیست که کوهنورد در مبارزه اش از مسیر رنج آور خود می بیند ، بلکه چشم اندازی است که از آن فرازها دیده می شود. ستیغهای اطراف ، زیبا به نظر می آید ، اما ستیغی که درست بالای سر است به ندرت زیبا می نماید. چشم انداز پایین است که روح را پرواز می دهد.یخ جایش را به سنگ ، سنگ به خاشاک ، خاشاک به درختان ، درختان دوردست به مزارع وزندگی نهان دره ها ودشتها می دهد. این چشم انداز همچون شهر فرنگ تاریخی ، تصویر گر ظهور انسان است.

دنیای وحشی به هیئت دنیایی آرام در می آید وهنگامی که هر دو در کنار هم همزمان مشهودند تاثیر هر دو چند برابر می شود . شما می توانید از پایین با آسایش آنها را در کنار هم ببینید اما از بالا تضاد خیلی آشکار تر است .اینجا فصل ندارد .شما در دنیایی ما قبل تاریخ منزوی می شوید ؛‌دنیایی منجمد ؛ جایی که حتی نیش زنبور یاد آور خوش چیزهای آشناست . لیکن زنبوری نیست. طبیعت از گستاخیهای ملایمش واز همه دلپذیریهایش ، بجز تغییر رنگها ، جدا شده است و شما با خامترین عناصر سازنده جهان روبرو می شوید؛ دنیایی بیچاره ، اما متعالی.

آنچه انسان راوا می دارد که روی ستیغها زندگی اش را به خطر اندازد چیست ؟بدون تردید مثل مورد جنگ در آن مایه هایی از افتخار جویی ، شخصی یا میهنی است . در هنگام صعود ، کوه نه موضوع تحسین بلکه دشمن است . خود کوهنوردان ماجراهایشان را با عبارتهای نظامی بیان می کنند : حمله، ارودگاه ، فتح ، شکست . درستی مانند سربازی که قدرت دشمن را تحسین می کند. کوهنورد پس از شکست خود را کوچک احساس می کند . یکی از کوهنوردان پس از یک صعود ناموفق چنین می گوید:(( ما به کاتماندو لطمه زدیم ، ترسیده ، کثیف، غمزده ، عصبی ، وناراضی از خود وهمدیگر . کوه در بلندای آسمان پرتوافکنی می کرد ؛ وبه یادمان می آورد که زمان ، جراحتها را التیام می بخشد.))

اما باز هم بزرگترین جاذبه ، خود خطر است که در هیچ مکان دیگری به اندازه این محیط آفریده نمی شود. کوهها فرصتی برای آزمودن اعصاب ، مهارتها و حد تحمل فراهم می کنند.

چون کوهنوردی در قلمرو روح وروان واحساسات جای دارد ، واکنشهای کوهنوردان متفاوت است.برای بعضی ، در نوردیدن یک قله همان لذت بچه گانه لگد کردن یک پوش نرم ونازک برف تازه ودست نخورده است که بسیار بسیار بزرگ شده است. 

سرادموند هیلاری که در یورش 1953 به ستیغ اورست رسید ، می گوید :‌ (( مبارزه ، نتیجه اش هر چه باشد ، ترس وشادی واحترامی عمیق می آفریند.))

برای بعضی ، این زمینهای بی حاصل مکانهایی اند که انسان می تواند با خود وخدایش تنها باشد.

اوهام در ار تفاع

دیگران خود را در لبه وآستانه اوهام یافته اند . علت پیدایش آن ، این است که ذهن ازبندهای تعقل وتعلق  که درارتفاعات پایینتر آن را نگه می دارند آزاد می شود وظاهرا تاآستانه دیوانگی گردش می کند.  یکی از کوهنوردان هنگام صعود انفرادی به اورست ، باورش شده بود که با طناب به مرد دیگری بسته شده است ؛ چنان تحت تاثیر بوده که تکه کیکش را به دو نیم می کند . بعد او در یک سراب ، دو کایت را معلق وبدون حرکت در جلویش در هوا می بیند.

هرمان بول در نانگاپاربات برمی گردد تا با دوستی صحبت کند ؛ دوستی که او با پاره دیگر ذهنش می داند که حضور واقعی ندارد.رینهولد مسنر صعود خود را به شیشا پانگما چنین توصیف می کند:

انگار ابر متراکم اطراف ، مغز مرا نیز در برگرفته وحواسم را به تمامی مختل کرده بود. حس جهت یابی راازدست داده بودیم. آیا واقعا کسی جلوی من بود ؟ دوستم بود؟ چطور کسی می تواند در جایی که فاقد زمین وآسمان است ، قدم بردارد ؟ آسمان و زمین به گونه ی بی نظم وبیرنگ در هم آمیخته بود. در حالی چشمانمان کاملا باز بود ، از میان خلایی از مه و برف صعود می کردیم. کمی به جلو ، کمی به عقب ، چند متر به چپ وگاهی چند متری به راست؛ هر چه توان داشتیم ، برای بالارفتن به کار بردیم...

 تمام تلاش شاید از نظر حجم کار یک دهم صعود و نه دهم باربری ، راندن جریانی از مایحتاج بر روی شیبها ، باشد واین کار تنها با همکاری امکان پذیر است . تا آنجا که در انسان همچشمی وحسد سرکوب می شود. موفقیت یکی پیروزی همه است . مسیرها واردوگاهها رانمی توان پیشاپیش درست کرد ؛ بلکه تنها می توان آنها را طرح ریزی کرد. تنوع وضعیتها از حد خارج است ؛ وموفقیت به چیزهای کوچکی نظیر زاویه یک جبه سنگی ، عرض یک نقاب ، محل یک گیره دستی یا انگشتی ، یک بیماری ، ازدست دادن یک کفش ، تغییر وضعیت هوا ، ودر واقع عنصر اقبال که انسان قادر به پیش بینی آن نیست بستگی دارد.

وچقدر سخت است که بعد از کلی  تدارکات و شرکت در اردوهای آمادگی وانتخابی  وچندین ماه تلاش وبرنامه ریزی وبرقراری اردوگاههای چندگانه در چند قدمی هدف و قله مجبور به بازگشت شوی .

اگر دنیای وحشی همانی باشد که انسانها برای گریز از تمدن وبه مثابه آزمون جسارت آن را می جویند ، در اینجا ، در هیمالیا ،‌یا بالاتراز 7600 متر ، آنجا که آنرا منطقه مرگ خوانده اند ، مهار نشده و ابدی اش خواهند یافت.

(( با صعود کوهها ، با در نوردیدن تجربه روزانه است که انسان می تواند   رابطه ای تازه با چیزی برتر از خویش ایجاد کند .))

 


پری کوچولوی من

سلام، صبح بخیر پری کوچولوی من ، چشمهای خوشگلت را باز کن . داره دیر میشه. میدونم خواب دم صبح خیلی شیرینه ، اما حیف است دیدن طلوع خورشید رو از دست بدیم. اون لباسهای آبی رنگت رو بپوش ؛ چقدراین لباسها به اون چشمهای آبیت می یاد.قبل از حرکت ذکر محبوب ازلی وابدی یادت نره.

 

بیا برویم.دستت را به من بده .نگران نباش اگه خسته شدی ، کولت می کنم.

هوا هنوز تاریک است .می بینی چقدر شهر ساکت است .دیگه از اون آشفتگی روز خبری نیست .

رسدیم پای کوه. بیابه جای مسیر پاکوب همیشگی از این یال برویم ، این یال رو من خیلی دوست دارم . یه مقدار دست به سنگ داره اما خیلی ساکت وزیبا است.

قدمهایت را آهسته وشمرده بردار . عجله نداریم ، نمی خوام آن قلب کوچولوت به تاپ تاپ بیفته . ببین چقدر زیبا است که دور می شوی از هر چه دورویی وزشتی است ونزدیک می شوی به هرچه زیبایی است در آن قله پاکی ها.

پری کوچولوی من ، می دانم که لذت تو از این همه زیباییها خیلی از من بیشتراست.چون دل تو خیلی زلالتر وپاکتراز دل ما ها می باشد.

چشمات رو ببند،دستها ت را کامل باز کن ، خودت رابه آغوش نسیم صبح گاهی بسپار . می توانی پرواز را تجربه کنی ؟

سینه ات را از این هوای پاک پر کن .ببین خورشید هم داره طلوع میکنه ، هیچ وقت خورشید را با شکوه تر از این لحظه دیده بودی؟

دیگه رسیدیم . می بینی دیگه هیچ جای بلندتری از اینجا نیست. خسته نباشی ؛ یه کم سخت بود اما ارزشش را داشت .

بیا این گوشه بشینیم و کمی استراحت کنیم. لیوانت رو بده تا برات از فلاسک، چای داغ بریزم. بعد از این تلاش این چایی خیلی می چسبه ،نه؟

دیگه وقت برگشتن است . جایی خواندم که کسی می گفت کوهنورد هر چقدر که صعود هم بکند باید برای ادامه زندگی دوباره به پایین برگردد. و دوستی در جواب او گفته بود  برای ادامه  روز مره گی باید به پایین برگردد.

حتی اگر نتوانی به اوج برسی ، همین که تلاش کرده ای تا ازاین روز مره گی حتی با یک جستن کوچک،جدا شوی باارزش است.

پس تا صعودی دیگر ، لذتی دیگر ، پروازی دیگر ، تجربه ای دیگر.


رخت سفید کوهها

سلام ؛

خیلی وقت بود که ندیده بودمتان . خیلی وقته که دلم براتون تنگ شده بود.

بالاخره رخت زیبای سفیدتان رو پوشیدید .وه که چقدر زیبا وباشکوهید در قامت این جامه سپید.

خیلی دلتنگم .دلم می خواهد دوباره تنهاییم را بر فراز قله هایتان در گوش آسمان فریاد کنم.

دلم در آرزوی دو رکعت نماز عشق برروی خاک مقدستان می سوزد.

با شما هستم ای کوههای همیشه سرافراز ناز وکهار وهفتخوانی . آیا صدای منو از اینجا ازبالای کوه عظیمیه می شنوید؟

 یادتون می یاد؟آخرین دیدارمان مربوط به صعود زمستانی خط الراس ناز به هفتخوانی بود. برنامه ای که در آن طعم تولد دوباره راچشیدیم . فهمیدیم که با خشم طبیعت اصلا نمیشه شوخی کرد. یاد آن تا سینه فرورفتن در برف  شب مانی در تونل برفی بوران و الفرار ...!!  بخیر .

راستی کی دوباره ما رو می طلبید؟

رخصتی تا ترک این هستی کنیم      

 بشکنیم این شیشه تامستی کنیم