يادداشتهاى يك كوهنورد

توردوچرخه سواری کوهستان (قزوین ،‌الموت ،‌اشکورات ، لاهیجان )-بخش پایانی

قسمت نخست این گزارش را دراینجا می توانید بخوانید.

روز دوم 15/3/92

هوای صبح بسیارخنک شده است.دیگه باید خواب شیرین رو رها کنیم و آماده حرکت بشیم. مسعود پتو رو از روی خودش کنارمی زنه وبادیدن هوای مه آلود وخنک بیرون ،  غرغری زیرلب می کند. می گه که زنبورهاش توی این هوای سرد ومه آلود از کندوهابیرون نمیان و از عسل های خودشون می خورند و درنتیجه ازمیزان عسل ها کاسته می شه.

صبحانه باردیگر مهمان بچه ها هستیم. مسعود مربای ذغال اخته خانگی برامون می آره که بسیارخوش طعم می باشد . بارهامون رو روی چرخهامون می بندیم و بعد از سپاسگذاری از مسعود ومحمد بخاطرمهمان نوازی خوبشون ،‌به سمت روستای ویار حرکت می کنیم.


 

ازهیرتا ویار حدود 5 کیلومترسربالایی می باشد که به غیراز 200 مترنرسیده به روستا ،‌سایرمسیرشیب بسیارملایمی دارد.  به ویار ، شمالی ترین روستای استان قزوین،  می رسیم.

از داخل روستا جاده خاکی رو به سمت شرق کمی پایین می رویم تا درکف دره به رودخانه زیبای نینه رود (Neineh rud)می رسیم. آب رود بسیارزلال ،‌خنک و گوارا می باشد به گونه ای که بدون هیچ نگرانی، ظرفهامون رو از آب رودخانه پر می کنیم. آب بسیارخنک نینه رود نشان دهنده این می باشد که این رودبا سرچشمه های پرآب بالادست فاصله زیادی ندارد. تمام لوله های فراوان انتقال آبی که درمسیربین ویارتا رازمیان قرار دارند ،‌آب همین چشمه ها را به پایین دست منتقل می کنند. چشمه آب معدنی ورگل هم جزو همین چشمه هاست.

ازاینجادونفر از بچه های تیم به علت اینکه می بایست زودتربه منزل برگردندازما باحسرت جدامی شوند. ازاین به بعد من و مجید برنامه را ادامه می دهیم.

 از پل روی رودخانه می گذریم و وارد جاده خاکی  وکوهستانی روستای سپارده  می شویم . ازاینجا تا گردنه گونه کوه ( Gavaneh kooh) به ارتفاع 2800 متر ، 12 کیلومترجاده پرپیچ وخم وبا شیب نسبتا زیادی قراردارد. این مسیربرای عبور خودروهای سواری خیلی مناسب نمی باشد ،‌اما ماشین های شاسی بلند و موتورهای معمولی وکراس درمسیرفراوان بودند. با توجه به تعطیلات ،تیم های پرتعدادی از موتورسوارهای کراس را می بینیم که متاسفانه سکوت کوهستان را با صدای گوش خراش موتورهاشون بهم زده بودند. با وجود این ، مسیرامنیت خوبی داشت وما علی رغم نگرانی که داشتیم به مشکلی برنخوردیم.

پوشش سرسبز دامنه کوههای اطرافمون ، درختان تنک جنگلی وهوای دلپذیر درکنارچشمه های زلال وخنک کنارجاده ، اززیبایی های دلنشین مسیربودند.

منبع عکس بالا از اینجا

حدود 4 کیلومتر بالاترازپل رودخانه نینه رود، ازبالادست،‌ روستای بسیار کوچک شنگل رود( Shengele Rud) را درکف دره ای سرسبز و پرآب دیدیم. ازاون روستاهای مرموز ، دورافتاده و خلوتی  که زمان بچه گیهامون توی کارتون های لی لی پوت دیده بودیم! جای بکر و دوست داشتنی که دلت می خواست چند شبی رو توی خونه های اونجا بگذرونی وازطبیعت زیبای اطرافت استفاده کنی.

تمام مسیرتا گردنه سربالایی نمی باشد ودربرخی جاها سرپایینی های کوتاهی هم قراردارد. درانتهای یکی از همین سرپایینی ها به کلبه ای سنگی و نهر آبی می رسیم. برای یک آب تنی در آب زلال وخنک آنجا ،‌لحظه ای هم درنگ نمی کنیم.


 

سربالایی ها را با قدرت ادامه می دهیم تا به گردنه گونه کوه  می رسیم. بار دیگر دربلندی ها ، مهمان قله ها ی بلند  هستیم.  از این جا درشرق قله خشچال با دامنه های پربرف و سهمگین شمالی آن دیده می شود. درسمت شمال شرقی وشمالی نیز گردنه بزابن ، شاه سفید کوه و سماموس دیده می شوند.

از روی گردنه،  10کیلومترسرپایینی پرپیچ وخم  را درجاده ای خاکی وپردست انداز پایین می رویم تا به روستای سپارده می رسیم.روستای سپارده جزو استان مازندران می باشد وجزء مناطق اشکوربالا می باشد. بارسیدن به روستا، به قهوه خانه می رویم واملتی خوشمزه می خوریم . بچه های موتورکراس سوارهم درقهوه خانه مشغول غذاخوردن واستراحت بودند ،‌بادیدن ما یکی از آنها بعدازکلی عذرخواهی ازما سوال خنده داری پرسید که چطورمی تونیدتوی این مسیرهای سخت روی این زین ها دوام بیارید ونشیمن گاهتان درد نگیره ؟! ما هم درجواب گفتیم که تقریبا عادت کرده ایم !

از روستای سپارده دو جاده اصلی وجود دارد. جاده سمت چپ  پس از عبور از داخل روستا بطرف لشگان،پرندان وگرمابدشت رحیم آباد (جزاستان گیلان) وجاده سمت راست به روستاهای یازن ،نارنه، میج و اکنه ، تمل وگردنه بُزابن و جنت رودبار رامسر (جزاستان مازندران)متصل میگردد.
بعداز نهار واستراحت ما جاده خاکی سمت چپ رادرجهت غرب ادامه می دهیم تا پس از طی 10 کیلومترسرپایینی به ابتدای جاده آسفالته و روستای لشگان (اولین روستای استان گیلان) می رسیم.
از ابتدای جاده آسفالت مسیر سرازیری با شیب نسبتاً تند به روستاهای پرندان ودرگاه میرسد(4 کیلومتر).
درادامه مسیر آسفالته ازروی پل  به سمت راست رودخانه میرویم وبعد ازکمی سربالائی به روستای اُرکم وبارگاه دشت میرسیم.( ازابتدای جاده آسفالته لشگان تا بارگاه دشت 12 کیلومتر ) با رسیدن به بارگاه دشت وقبل از تاریکی هوا تصمیم به شب مانی می گیریم. چادرمان را با اجازه افراد محلی  روبروی مغازه ای که بسته می باشد برپا می کنیم . کمی خوراکی از مغازه کناریمان می گیریم و بعدش از فرط خستگی و کم خوابی روزهای قبل درجاهایمان بیهوش می شویم.

 

مسافت پیموده شده در روزدوم : 49 کیلومتر

 

روز سوم 16/3/92

صبح زود هنوز ازخواب کاملا بیدارنشده ایم که متوجه می شویم صاحب مغازه که پیرمردی آرام بود بدون اینکه به ما شکایتی کنه  داره کرکره مغازش رو بالا می کشه. ما هم برای اینکه مزاحمت بیشتری درست نکنیم سریعترچادرهامون رو جمع می کنیم. یک ماشین جیپ که از روستاهای بالادست آمده است، روبروی مغازه می ایستد وگونی های گل گاوزبان را برای فروش به مغازه دار می دهد. ظاهرا یکی از محصولات زمین های روستاهای ییلاقی این منطقه گل گاوزبان می باشد که خشک شده آن امسال کیلویی 100 هزار تومان رسیده است.( دوبرابرسال قبل)من هم مقداری گل گاوزبان از مغازه دارمی گیرم.

روزسوم سفرمان را به سمت پایین دست آغازمی کنیم. درقسمتهای کوتاهی از مسیرسربالایی داریم اما بیشترمسیرسرپایینی می باشد. درحین دوچرخه سواری ،‌ دیدن روستاهای کوهستانی وخانه هایی که به طرزشگفت انگیزی  بر روی دامنه های پرشیب کوههای اطراف قراردارند بسیار دیدنی می باشد.

جاده باشیب زیاد وپرپیچ وخم به کف دره نزدیک می شود. درکف دره و در محلی به نام سی پل ،‌به دو دهنه تونل کوتاه درمسیرمان می رسیم. من که جلوترازمجید حرکت می کردم وارد تونل شدم. تونل فاقد روشنایی بود و کمی که جلوتررفتم خودم رو دردل تاریکی مطلق دیدم واز ترسم ایستادم. مجید هم موافق بیشترجلورفتن با این وضع نبود ومسیررفته را درداخل تونل برگشیم. دم ورودی تونل ازموتورسواری خواستیم که ما را توی این دوتونل کوتاه اسکورت کنه و اون هم پذیرفت که پشت سرمابیاد. چراغ پیشونیم رو بستیم ووارد تونل شدیم. هرچند که نورچراغ هامون اصلا کافی نبود و لحظات کوتاه اما پردلهره ای را برای عبورازتونل ها پشت سرگذاشتیم.

مسیرمان را به سمت گرمابدشت ادامه می دهیم. با رسیدن به گرمابدشت ،‌مجید ازمحلی ها درمورد جای انداختن زباله هاشون پرسید تا کیسه های  زباله  رو که بازحمت با خودمون تا اینجا کشونده بودیم رو اونجا بگذاریم. محلی ها هم با خونسردی گفتند که جایی ندارند و زباله های خودشون رو یا می سوزونند ویا توی رودخانه رها می کنند چون شهرداری آنجا برای جمع آوری زباله نمی یاد. چاره ای نبود ،‌می بایست کیسه های زباله را با خودمون تا پایین تر می بردیم. البته این مشکل دفع زباله مختص روستاهای دورافتاده گیلان نمی باشد و حتی درشهرهای آنجا هم وضع بهتر از این نمی باشد.

به هرحال مسیرمان رادر سربالایی های نسبتا کوتاه و سرپایینی های پرسرعت به سمت رحیم آباد رودسر ادامه می دهیم. گرما ورطوبت بالای هوا نشان از نزدیک شدن به دریا می دهد. بعد از سفید آباد ،‌ کارگاه سدی را می بینیم که درحال احداث برروی رودخانه می باشد. خیلی جالبه درروزگاری که سد سازی به علت زیان های فراوان زیست محیطی  در سراسردنیا، به صرفه نمی باشد و افتخاری به شمارنمی یاد  و درست درزمانی که کشورهای مانند آمریکا ، سدهای قدیمی رو نابود می کنند تا جریان عادی رودخانه ها به حالت قبل بازگرده ،‌اینجا هنوز باندهای مافیایی قدرت وثروت هستند که به بهانه عمران وسازندگی بودجه های چندصد میلیاردی رو این چنین حیف ومیل کنند وبه جان طبیعت بیفتند.

با ناراحتی از اینکه درسالهای بعد بخش زیادی از روستاها وجنگلهای بالادست به زیر آب خواهند رفت  راهمان را بعد از طول لات مسیرکفی را به سمت رحیم آباد ادامه می دهیم. بعد از آن همه رکاب زدن درمسیرهای سخت سربالایی ،‌رکاب زدن با دنده 3-8 توی جاده کفی بسیارلذت بخش وراحت می باشد.هرچند که گرمای زیاد هوا وشرجی بودن آن ازتوانمان کاسته بود.  از کنار شالیزارهای سرسبز برنج مسیرمان را به سمت رودسر ادامه می دهیم. ودرنهایت به لنگرود ولاهیجان می رویم وبرنامه خودمان را به پایان می رسانیم.

مسافت پیموده شده در روز سوم : 82 کیلومتر

-         بهترین زمان برای اجرای این برنامه ،خرداد و مهرماه می باشد. البته درماههای دیگه سال با توجه به وضعیت مناسب جوی امکان اجرای آن وجود دارد .

-         نقاط دسترسی به آب درفایل GPS مسیرمشخص شده است. دریافت فایل از اینجا

-         توضیح اینکه ما این برنامه را به خاطر قدردانی از زحمات تیم طرح انفاق گروه مپنا، بصورت داوطلبانه  به نام طرح انفاق اجرا کردیم.

-         امنیت مسیر خوب ومناسب می باشد. اما اجرای برنامه بصورت انفرادی هرگز توصیه نمی گردد.

با سپاس از همراهانم دراین برنامه وتمامی انسانهای خوب وشریفی که در طول مسیر‌یاریگرمان بودند.


توردوچرخه سواری کوهستان (قزوین ،‌الموت ،‌اشکورات ، لاهیجان )-بخش نخست

  • عنوان برنامه : دوچرخه سواری کوهستان  (قزوین ،‌الموت ،‌اشکورات ، لاهیجان )
  •  زمان : 3 روزه از 14/3/92 تا 16/3/92
  •  تعداد : 4 نفر( آقایان ولی الله صنعتی - مجیدرحیم دادی - محمد والی نژاد وخانم اویسی)
  •  نوع برنامه: 190 کیلومتر دوچرخه سواری کوهستان سنگین – 85 % آسفالت  و15%  خاکی
  • مسیر: باراجین قزوین- زرشک - گردنه گدوک - فلار - بهرام آباد - رازمیان - هیر - ویار - گردنه گونه کوه - سپارده – لشکان – بارگاه دشت - کاکرود- سی پل - گرمابدشت – طول لات -رحیم آباد - رودسر – لنگرود – لاهیجان
  • راهنما و سرپرست :محمد والی نژاد
  • فایل GPS: دریافت از اینجا

 

شوق وهیجان پیمایش این مسیربادوچرخه از دوسال پیش دربرنامه کوهنوردی دریاچه اوان الموت به روستای میج اشکورات درمن پدید آمد. (گزارش آن در اینجا)

درآن برنامه بعد از دوروز کوهنوردی سنگین به روستای میج رسیده بودیم و بایک وانت نیسان قصد رفتن به رودسر را داشتیم. درهوایی مه آلود و خنک درپشت وانت نیسانی که  راننده آن با سرعتی دیوانه وار پیچهای تند جاده رو می پیچید و سرپایینی ها را پایین می رفت درعین حال که از ترس نفسهامون در سینه حبس شده بود غرق دیدن شگفتی های روستاهای منطقه اشکورات و خانه هایی که به طرز حیرت انگیزی بر بالای پرتگاهها ساخته شده بودند، بودیم . یادم می آید در قسمتی از مسیر تابلوی (به سمت قزوین ) را دیدم . خیلی تعجب کردم چون از وجود چنین جاده ای از اشکورات به قزوین بی اطلاع بودم و پیش خودم حدس می زدم که چنین جاده خلوت کوهستانی می بایست زیبایی های فراوانی داشته باشد.

زمستان سال قبل بود که یک گزارش برنامه خوب در(وبسایت انجمن دوچرخه سواری بایک20 ) درباره پیمایش این مسیر  خواندم (گزارش آن در اینجا)  بعد از آن باکنجکاوی،کل گزارش هاو عکسهای مرتبط با این مسیر را دراینترنت جستجو  وبادقت مطالعه کردم.‌ بارها با Google Earth  وجب به وجب این مسیر را با ذوق وشوقی فراوان  بررسی کردم. همچنین برای ناوبری وجهت یابی مناسب ، مختصات جغرافیایی نقاط مختلف مسیر مانند دوراهی ها ،‌گردنه ها ،روستاها را به کمک Google Earthبدست  آوردم و کروکی مسیرراکشیدم و مختصات نقاط را به GPS‌منتقل کردم.مسافتهای بین این نقاط را هم با کمک Google Map و گزینه Get Direction  مشخص کرده بودم. اطلاعات دیگری مانند دسترسی به آب آشامیدنی درطول مسیر و امنیت آن را هم با پرس وجو بدست آوردم.

دیگر همه چیزبرای اجرای یک برنامه خوب دوچرخه سواری فراهم شده بود. با پیشنهاد این برنامه درتقویم موسسه فرهنگی ورزشی هفتخوان البرز اجرای آن را برای تعطیلات خرداد ماه برنامه ریزی کرده بودیم.

خوشبختانه تیم خوب وهماهنگی هم از بچه های دوچرخه سوار در گروه هفتخوان تشکیل شده است که تاکنون برنامه های خوبی توسط تیم مان اجرا شده است .

همیشه شیفته رکاب زدن درچنین مسیرهای کوهستانی بوده ام.  مسیرهای سربالایی وطولانی  که بعد از پیچ وخمهای فراوان به بالای کوه وگردنه می رسند ودرحالی که خسته وعرق کنان به آن بالا می رسی می توانی در آن بلندی ها ودر نوازش دلنشین نسیم خنک کوهستان ، محو چشم انداز کوههای برفی اطراف بشوی و از چشمه های خنک کنارجاده،  کام تشنه ات را سیراب کنی واز عطر گلها و علفهای کوهی مسیر مست ومدهوش شوی وتازه از آن به بعد است که هیجان آغاز می گردد! سرپایینی های پرسرعت و جاده پردست انداز و عشق است یک  دوچرخه کراس کانتری خوب !

یک دوچرخه سوارکوهستان با رکاب زدن درچنین مسیرهایی گستره وسیعی از زیباییهای گوناگون طبیعت را می بیند. از ییلاقات خنک کوهستانی تا جنگلهای سرسبز و مه آلود پایین ودرانتها دیدن دریا پاداشی است برهمه سختی های مسیر.

واما گزارش برنامه؛

روز نخست 14/3/92

صبح زود ساعت 5:30   از کرج با دوسواری به سمت قزوین حرکت کردیم. بااینکه هوا کاملا روشن نشده بود اما با رسیدن به آزاد راه کرج –قزوین ، خیل عظیم شیفتگان ودلسوختگانی رادیدیم که که جاده را درخلاف جهت مورد انتظار به سمت سواحل زیبای دریای خزر می پیمودند! ما هم خودرا جدا ازاین جمع نمی دانستیم .به هرحال بعد ازگذشتن از عوارضی قزوین ،‌در جاده کمربندی که از شمال شهرقزوین می گذرد خودمان را به دانشگاه آزاد قزوین ( باراجین ) رساندیم.

دوچرخه ها رو از روی باربندهای ماشین ها پایین آوردیم و خورجین هامون رو مرتب کردیم و روی ترکبند ها انداختیم. من خودم بعد از بستن وتنظیم بارها روی چرخم ، عقب دوچرخه رو با دستم گرفتم وبالا آوردم واز سنگین اون و ازپوستی که قراره ازمون توی سربالایی های مسیرکنده بشه ، قلبم به تپش افتاد! چاره ای هم نیست چون این بار ماشینی مارو همراهی نمی کنه ومجبوریم همه وسایلمون رو با خودمون حمل کنیم. به هرحال هرکه طاووس خواهد ،  جور هندوستان کشد!

حرکت خودمان را در جاده کنار دانشگاه و درجهت شمال آغازکردیم . جاده شیب ملایمی دارد. تعداد زیادی دوچرخه سوار را می بینیم که در این مسیر برای تمرین آمده اند.سلام وخسته نباشیدی بین مان رد وبدل می شود. رودخانه ، آبشارهای کوتاه ودرختان سرسبزکنارجاده بسیارچشم نواز هستند.

این جاده بعد از حدود 18 کیلومتر به گردنه گدوک به ارتفاع2200 متر می رسد.بجز 4 کیلومترانتهایی مسیر، سایرمسیرشیب ملایمی دارد. قبل از گردنه در یک رستوران بین راهی برای صبحانه واستراحت می ایستیم. کمی  بالاتر از رستوران ازروستای زرشک عبورمی کنیم.

درطول مسیر جهت جبران آب واملاح فراوان از دست رفته،‌ ازخوردن نوشیدنی های ورزشی مان غافل نمی شویم. (ترکیب 4درصد قند و مقدارکمی پودرORS) با این حال به خاطر گرمی هوا وفعالیت زیاد ،‌نزدیکی های گردنه ،‌ آب قمقه مان درحال تمام شدن می باشد که ناگهان یک فرشته آسمانی به کمک مان می آید. یک ماشین سواری بادیدن ما که عرق کنان درسربالایی قبل ازگردنه درحال رکاب زدن بودیم،‌می ایستد  وراننده با معرفت آن با خوشرویی پیشمان می آید ودبه آب خنکی را که از چشمه بالادست پرکرده بود را جهت پرکردن ظرفهای آب ، به ما می دهد. خوش وبشی با هم می کنیم و از ما درمورد برنامه پیش رویمان می پرسد.  صمیمانه ازشون تشکر می کنیم وبه مسیرخودمان ادامه می دهیم.

به راهدارخانه گردنه گدوک می رسیم. از گردنه با ارتفاع 2200 مترتا بهرام آباد درکف دره الموت با ارتفاع 900 متر حدود 26 کیلومترسرپایینی درپیش رو خواهیم داشت. البته دربعضی قسمتها مانند بعد از دوراهی روستای فلار (Felar)جاده سربالایی کوتاهی دارد.

 پوشش گیاهی کوههای اطراف به درخچه ها ی جنگلی وچمنزار تغییرکرده است. کمی پایین تراز گردنه هم به یک چشمه درکنارجاده برمی خوریم که آب گوارایی دارد.

حوالی ظهر با رسیدن به بهرام آباد و گذشتن از پل روی رودخانه شاهرود  وارد منطقه رودبارشهرستان می شویم. رودخانه پرآب وطولانی شاهرود که جهت تقریبی شرقی غربی دارد از پیوستن رودخانه های طالقان رود ورودهای منطقه الموت تشکیل می شود ودر نهایت درلوشان به سفید رود ودریاچه سد منجیل می پیوندد.

 اولین چیزی که بارسیدن به کف دره الموت غافگیرمان می کند هوای بسیارگرم و شرجی آن می باشد. این هوای گرم و شرجی دره الموت را درگذشته بارها تجربه کرده بودم.. بعد از پل روی رودخانه مسیرمان را دریک جاده کفی درجهت شرق ادامه می دهیم تا بعداز 4کیلومتر به رازمیان برسیم. درمیدان ورودی  رازمیان ، مجسمه عقاب در کنار آشیانه اش  دیده می شود که به زیبایی نماد الموت را نشان می دهد.

 گرمی هوا به حدی زیاد شده است که توان رکاب زدن بیشتررا ازما گرفته است. تصمیم به ماندن و استراحت تا عصرمی گیریم بلکه از شدت گرما وآفتاب کاسته گردد. با پرس وجو ، به قهوه خانه ای  در کف دره و درکنار رودخانه نینه رود ( Neineh Roud) می رویم . نینه رود یکی از رودخانه های فرعی منطقه الموت می باشد که جهت شمالی جنوبی دارد وبه شاهرود می پیوندد. می دانیم که درصبح فردا می بایست دربالا  دست از این رودخانه گذرکنیم. به هرحال درزیرسایه خنک درختان گردو داخل قهوه خانه،‌نهاری می خوریم و رفع خستگی می کنیم .

بعد از چند ساعت،‌ حوالی عصرتصمیم به ادامه مسیر می گیریم. به رازمیان برمی گردیم وااز بلواراصلی شهر به سمت شمال وجاده روستای هیر حرکت می کنیم. ازاین جا تا خود روستای هیر11 کیلومتر جاده کوهستانی درپیش روداریم که سخت ترین قسمت برنامه هم می باشد. سربالایی های مسیربسیار تند ونفس گیرهستند. یک جا که من مثل کوهنوردا جاده رو به طرز جالبی زیگزاگ می زدم تا بلکه از شیب آن کاسته شود ، دیدم چند تا پیچ جلوتر آقای صنعتی از دوچرخه پیاده شده و داره با دست اون رو به بالا می کشه. براستی که صحنه را دیدم و برخود لرزیدم! تصوردست گرفتن دوچرخه را از آقای صنعتی بااون قدرت بدنی وآمادگی جسمانی نداشتم. ولی وقتی به اون جا رسیدم تازه فهمیدم یاخدا ! بنده خدا حق داره. به هرحال ، خدا یک تکنیکی رو توی دوچرخه سواری خلق کرده به نام دوچرخه به دست! ما هم دوچرخه هامون رو دست گرفتیم و شیبهای تند رو نفس زنان بالارفتیم.

یادمه توی یکی از همین پیچها ، یک راننده بی مزه سرش رو بیرون آورد و بالحن زننده ای گفت : یالله ،‌جان بکن! اون موقع کارد می زدی خونم درنمی اومد ولی بعدش خود این متلک برامون شده بود سوژه خنده و ما هرجا که کارسخت می شد با همون لهجه به هم می گفتیم : جان بکن!

برروی اولین بلندی مسیر، قلعه باشکوه لمبسراز قله های حسن صباح دیده می شد.گزارشی ازاین قلعه را دروبلاگم دراینجا می توانید بخوانید.

درکنارسربالایی های تند مسیردربرخی جاها ، سرپایینی های کوتاهی هم قرارداشت که همین پایین وبالا رفتن دوباره کار را سخت ترمی کرد. همچنین درکنارجاده تعدادی زیادی لوله های قطور آب دیده می شدند که آب را از بالادست رودخانه نینه رود برای پایین دست ورازمیان انتقال می دادند. در برخی جاها این لوله ها ترک های مویی داشتند که آب پرفشاربصورت فواره های کوتاهی از آن بیرون می زد. از شدت گرما می رفتم زیر این فواره های آب می ایستادم و لباسم رو خیس می کردم تا خنک شوم.

به هرحال کم کم باغهای انبوه روستای هیر درحال نمایان شدن بودند. کمی قبل از روستا ،مسعود،  یکی از بچه های خوب روستای هیر را دیدیم و ازش درمورد جای مناسبی برای شب مانی پرس وجو کردیم. آقامسعود هم با خوشرویی ما رو به خانه خودشون دعوت کردند و ماهم دعوتشون رو با خوشحالی پذیرفتیم. شب هم محمد از دوستان مسعود به ماپیوستد. مسعود ومحمد ،‌سالها قبل با دوچرخه از هیر، همین مسیر را به سمت شمال رفته بودند و تونستیم اطلاعات خوبی ازشون بگیریم.

باغهای روستای هیربسیار کهنسال و پردرخت می باشند. از بالای جاده شبیه جنگلی متراکم می باشد. این باغها از رودخانه پرآب نینه رود سیراب می شوند و اخته ،‌فندق ،‌گیلاس و‌گردو از مهمترین محصولاتی باغی آنجا می باشد. مسعود کل تابستون رو توی هیرمی گذرونه وهزینه دانشگاهش رو از فروختن همین محصولات باغشون تامین می کنه.

 

 به هرحال شب خوبی را با مهمان نوازی بچه های هیر به صبح می رسانیم.

مسافت پیموده شده در روز اول : 59 کیلومتر

ادامه دارد...


رفیق وفادار پشمالوی ما

از همون ابتدای کوچه باغهای روستای حسنجون ،‌ چند تا سگ چوپان با سروصدای زیادی به پیشوازمون آمدند . بعضی هاشون دمی تکان می دادند و درانتظار تکه غذایی بودند .بعضی هاشون هم با تعجب به این همه آدم با لباسهای رنگی نگاه می کردند و پیش خودشون فکر می کردند که اینها توی این همه برف کجا دارند می روند؟!

 کم کم که از ده فاصله گرفتیم ،‌از تعدادسگها  کاسته شد اما یکی ازاونها ظاهرا خیال جدایی  از ما رونداشت  . مسیر طولانی داخل دره تا شروع یال اصلی رو  پشت سرگذاشتیم و این رفیق ما ،‌بسیار آرام وبا حوصله پشت سر بچه ها توی صف حرکت می کرد.بارسیدن به یال پرشیب فکر می کردیم که اون دیگه خسته بشه و برگرده ، اما فکر کنم سگ چوپان پیش خودش بد جوری احساس مسئولیت می کرد که این گله رو باید به سلامت به  قله برسونه و برگردونه.

خلاصه میان اون همه برف کوبی ، سرما و کوله کشی سنگین ، حضور پرنشاط اون سگ هم برای ما شادی آفرین ودل گرم کننده شده بود!  وقتی که توی اون برف وکولاکی که دائم مراقب دستها ،‌گوشها و بدنت هستی که سرمازده نشوند ، می دیدی که اون سگ چطور پرانرژی بین آغاز و پایان صف در حال بالا وپایین پریدنه ، ‌ به ذوق می اومدی .

حتی در روز دوم صعود که در تاریکی شب حرکت خودمون رو شروع کردیم ، تنها نبودیم و‌ دیدن همراه وفادارمون با اون شیطنتها و حرکات چالاکانه ای که بر روی برف انجام می داد حسابی تیم رو به وجد آورد.

این سگ دوست داشتنی تا آخر مسیر و تا دم مینی بوسها همراهمون بود. توی پارکینگ ده ،‌ ودرحالیکه بچه ها در حال آماده شدن برای سوار شدن به ماشینها بودند ، سگ ازخستگی به خوابی عمیقی فرورفته بود وحتما هم  خوشحال بود که وظیفه چوپانیش رو به خوبی به پایان رسانده است.

خدا نگه دار دوست وفادار ما


کوهنورد حقیقی

صحنه اول:

جاده خاکی و پرازدست وانداز بالای روستای ناندل را سوار بروانت نیسان پشت سر می گذاریم. با رسیدن به محل سنگ بزرگ ، کوله های خودمان را برای رفتن به پناهگاه 4000 متری بر دوش می اندازیم. آقا رحیم ، سرپرست برنامه،  منو به عنوان سر قدم تعیین می کنه. کوله ها سنگین و هوا هم گرمه ،از این رو تمام تلاشم رو می کنم که سرقدمهام شمرده ، آرام وپیوسته باشه. اما از همان ابتدای مسیر یکی از  بچه ها عقب می افته. توقف های مکرر ما هم چاره ساز نمی شه. کوله های بچه ها آنقدر سنگینه که دیگه کسی داوطلب تقسیم بارهای  کوله ی دوستمون نمی شه. چاره ای به ذهنمون نمی رسه. محمد،  یکی ازبچه های مهربون گروهمون حاضر می شه  که شب روهمون جا چادر بزنند و  پایین،  پیش این دوستمون  بمونه تا درصورت بهتر شدن حالش ، شب هنگام به ما ملحق شوند.

 

صحنه دوم:

روز بعد قله رو به همراه دوستان خوبم ، صعود می کنیم . در راه برگشت ، نرسیده به پناهگاه 5000 متری ، محمد رو می بینیم که خودش روسرانجام به اونجا رسونده بود و فریاد خسته نباشیدش ، دلهامون رو گرم وخوشحال می کرد. با اینکه نتونسته بود قله رو صعود کنه اما به گرمی ازما استقبال کرد و بهمون تبریک  گفت.

 

صحنه سوم:

به امامزاده هاشم می رسیم . توقفی می کنیم. داخل مینی بوس عکسهای قله و فیلمی که از لحظه صعود به قله گرفتیم رو به محمد نشون می دم. روی قله همه بچه ها توی آغوش همدیگه گریه کرده بودند ، با خنده داشتم اون عکسها رو به محمد نشون می دادم که دیدم پرده ای از اشک ، چشماشو پوشونده ، دیگه نتونست طاقت بیاره و از مینی بوس پیاده شد و یک دل سیر گریه کرد.

وقتی دوباره سوار شد ، بغلش کردم و گفتم محمد تو توی قله باما بودی. تو هم مثل ما صعود کردی . هیچ شکی در مورد توانایی ها تو نیست.

براستی که محمد با این فداکاریش درس بزرگی به همه ما داد ، در حالیکه که عطش واشتیاق صعود به قله ، مانع از این شده که بخواهیم در ابتدای راه به خاطر دوستمون برگردیم واز صعود صرفنظر کنیم ، محمد به ما نشان داد که قله های بلندتری از انسانیت و گذشت در زندگی هست که بسیار ارزشمند تر از صعود دماوند می باشد. قله هایی که معرفت ،  فداکاری  واخلاق والا را برای صعودشان  می طلبد.  

 

عکسها از محمد

جبهه ی شمالی دماوند ، مرداد 89


آبشار لاتون – قله اسپیناس – جنگل فندق لو

آبشار زبیا و با شکوه لاتون ، بلند ترین آبشار استان گیلان به ارتفاع تقریبی 105 متر می باشد. برای رسیدن به آبشار می بایست ابتدا به شهر لوندویل در مسیر جاده تالش به آستارا رسید. یه راه فرعی در جهت جنوب ما را پس از گذشت چند کیلومتر به روستای کوته کومه می رساند . مبدا حرکت ما پارکینگ روستا می باشد ، برای رسیدن به آبشار می بایست راه مالرویی به طول تقریبی 6 کیلو متر  را در دل جنگلهای زیبای منطقه پیمود . پیمایش این مسیر حدود 4 ساعت زمان می برد.

 

راه با فراز و فرودهای متوالی همراه می باشد. در طول مسیر نهرهای کوچکی بسیاری را رد می کنیم که مناظر شگفت انگیز و رویایی رو در داخل جنگل خلق کرده اند.

پس از دو ساعت به محل روستایی قدیمی به نام آسیو شوآن می رسیم. به زبان تالشی آسیو به معنی آسیاب و شوآن به معنی کنار رودخانه می باشد. روستا تقریبا خالی از سکنه می باشد اما قهوه خانه معروف نورمحمد پذیرای کوهنوردان و طبیعت دوستانی است که برای دیدن آبشار از این منطقه عبور می کنند . برای صبحانه املتی خوشمزه و به یاد ماندنی در این مکان توسط بچه ها درست می شود. در کنار قهوه خانه از آب خنک چشمه ،  شیر آبی قراردارد که ظرف آبهایمان را از آن پر می کنیم.

مسیر که در ابتدای آن در درون دره و درامتداد رودخانه لوندویل بوده است  ، شیب مناسبی دارد امابتدریج بر شیب آن افزوده شده ،  و درنهایت با افزایش ارتفاعی معادل 750 متر از مبدا حرکت  ، به آبشار می رسد. آبشار از فاصله چند صد متری نیز قابل رویت می باشد و حتی از این فاصله نیز با ابهت می باشد.  در تصویر زیر از راست آبشار لاتون ، قله ی  قلعه ( به علت ظاهر دبواره سنگی آن )و در چپ آن قله اسپیناس دیده می شوند.

 هوای جنگل ،  بسیار شرجی و گرم می باشد و موجب از دست رفتن مقدار زیادی از آب بدن همراه با تعریق می شود  اما خوشبختانه زمانی که آب  ظرفهایمان  رو به اتمام است در محلی  قبل از آبشار به چشمه ای بسیار خنک و گوارا می رسیم که کامهای تشنه مان را از این برکت بی نظیرخدادای  ، سیراب می کنیم.

به آبشار می رسیم. ابهت و شکوه آن مو جب می شود که فریاد هایی از جنس شادی و هیجان بکشیم. جای همتون خالی .

گرما امان همه ی ماها رو  بریده ! نتیجه اش این می شه که  همگی با همون لباس هاشون به آبشار بزنند !

استراحت و آبتنی در کنار آبشار طولی نمی کشه و ما برای  رسیدن به قله اسپیناس راه طولانی رو در پیش داریم. از این رو با همون لباسها و کفشهای  خیسمون حرکت خودمون رو به سمت بالای آبشار از کنار سینه کش پرشیب کناری  آن ادامه می دهیم.

راستی کسی می دونه که نتیجه حرکت با شلوار خیس چی می تونه باشه؟! آره درست حدس زدید ، خدا نصیبتون نکنه .

ادامه دارد...

 


خاک پای کوهنورد

از صعود یک روزه زمستونی کهار برمی گردیم. صدای اذان مغرب  مسجد ده را از همون جایی می شنویم که اذان صبح رو شنیده بودیم. پای مینی بوس آقای رنجی که می رسم ، مکثی می کنم و کناره های کفشهامو محکم  بهمدیگه  می زنم تا گل  از کف کفشام جدا بشه.

آقای رنجی که از بچه های قدیمی گروهه و با ما قله رو صعود کرده پشت رولش با اون صدای کشدار و جالبش ، می خنده و می گه: چی کار می کنی آقا والی نژاد؟!  خاک و گل کفش کوهنوردا برام عزیزه ، باهاش تیمم می کنم . بیا بالا...

بهش می گم :ممنونتم. خیلی آقایی !

خستگی صعود ، با این برخورد شیرین و محترمانه ،  از تنم در می یاد و خاطره خوب این صعود برام موندگار می مونه.

 

 


برای هادی

سلام هادی جان .چطوری رفیق؟ بالاخره برنامه صعودتان رو شروع کردید؟ زمانی که این مطلب رو می نویسم تو در فاصله چند هزار کیلومتری اون ور مرزها در حال تلاش برای رسیدن به آرزوی بزرگ زندگیت هستی. پسر حسابی کولاک کرده ای !! خوش به حالت ! بالاخره مزد زحمات و تمرینهای مستمرت رو گرفتی.

گذشته ها خیلی دور نیستند. اون پسر وشوو کار ،ریز نقش ، آروم و جدی ، توی سالن استقلال با اون حرکات فرم زیبایش بادیدن تمرینات بچه های سنگنورد ، عاشق سنگنوردی می شه ومی تونه در زمان کوتاهی به یک سنگنورد ودیواره نورد قابل تبدیل بشه . اما روح بزرگ و مبارز تو به همین سادگی ها آروم نگرفت و هنوز از شروع کوهنوردیت در سال 83 بصورت جدی زمانی نگذشته بود که در تست های ورودی تیم ملی برای قله ی اسپانتیک شرکت کردی و تنها تجربه کم تو باعث عدم موفقیتت شد . اما تو با پشتکار مثال زدنی در سالهای بعدی بر تجربه خودت افزودی و دیواره های علم کوه و بیستون رو فتح کردی ؛ برنامه های زمستونی خوبی رو اجرا کردی و دوباره توان جسمی و روحی خودت رو در تست بعدی برای قله برودپیک( سال 85) محک زدی اما اینبار پس از مراحل فراوان باز هم موفق نشدی .

یادم نمی رود موقع تمرینات بدن سازی توی باشگاه منو اینطور تشوبق می کردی که موقعی که خسته شدی فکر کن توی دل یه یخچال بزرگ در میان هشت هزار متری ها مشغول تلاش هستی وچقدر این تجسم آروزها و فکر مثبت تو در موفقیتت موثر بود. به گونه ای که امسال هم از تبعیض ها وسختگیری های اردوهای گذشته خسته و دلسرد نشدی و برای بار سوم در ارودی انتخابی تیم استان تهران برای فتح قله ی برودپیک شرکت کردی و بالاخره موفق شدی .

 هادی ، دوست عزیرم چقدر از این بابت خوشحالم.از این که می تونی صعود بی نظیربرودپیک رو تجربه کنی . از اینکه می تونی توان جسمی وروحیت رو در یک کار تیمی طولانی و طاقت فرسا به چالش بکشی . از اینکه می تونی بدیع ترین و زیباترین تصاویر طبیعت رو اونجا با چشمهای خودت بینی و با دوربین شکار وثبت کنی . راستی حتما عکسهای خوبی برامون سوغاتی بیار.

هادی جان بعضی وقتها به این روحیه جنگنده ومصمم تو غبطه می خورم .شاید باگذشت زمان و ورود به زندگی جدیدم ،معیارها و انتظاراتم از کوهنوردی کمی محافظانه تر شده. شاید وقتی با سنگ ، برف ، یخ ، طوفان و سرما درگیر می شوم دیگر فکر نمی کنم که فقط خودمم و خدای خودم. اما می دونم تو از کوه نهایت آن رو می خواهی .به خاطر همین هم موقع خداحافظی توی جلسه ، وقتی چشمهای نگران ودلسوز مادر گرامی ات رو که برای بدرقه آمده بود دیدم ، ناخود آکاه چشمام از اشک پر شد و زمانی که موقع خداحافظی شانه ها و پیشونیت رو می بوسیدم ازت خواستم که سالم برگردی.

برنامه های زیادی رو با هم اجرا کردیم. لحظات سخت اما زیباو شورانگیز بسیاری در کنار هم در کوهستانهابودیم که در تمام آنها، نظم  دقت ، آرامش خاطر و روحیه فوق العاده ات درسهای بسیاری رو برای من به همراه داشته است.

از میان اون همه عکسی که ازت گرفته ام عکس بالا رو خیلی دوست دارم . موقعی که آخرین روز ماه رمضان گذشته برای صعود آزاد کوه رفته بودیم و ما کنار چشمه منتظرت مانده بودیم که به ما برسی . و تو که بعد از ظهر از کرج راه افتاده بودی ، روزه ات رو نشکونده بودی و با زبان تشنه وخسته به ما ملحق شدی و تمام اصرارهای ما برای باز کردن روزه و رفع عطشت ، نتیجه ای نداشت . راستی هادی دعای من ، تو ، حامد ، پروین و مهدی رو رو ی آزاد کوه رو یادت هست که چی خواستیم از خدای خودمان ؟ من که دارم به تک تک اون آرزوها می رسم.  

موفق باشی و پیروز . جای ما رو هم حسابی خالی کن.


درد گنگ

توی تاکسی  وقتی sms حامد رو داشتم  می خوندم به اسم مقبل که رسیدم دوست نداشتم بقیه اش رو بخونم. شنیده بودم که چند روزی است که بعد از اون حادثه توی بیمارستان بستریه و حالش خوب نیست.  

ادامه پیغام رو بادلهره خواندم (( مقبل هنرپژوه پیش همطنابش ، محمد ، رفت ))...  

 وای که دست سرنوشت  چه بازی عجیبی داره . چه کسی فکر می کرد چند سال بعداز اون اتفاقی که برای محمد اوراز وهمطنابش ، مقبل،   توی گاشربروم افتاد و محمد عزیز از میان ما رفت حالا نوبت مقبل باشد.

مقبل دوست من نبود و باهم ارتباطی نداشتیم اما ازشنیدن خبر فوتش خیلی ناراحت شدم.اون هم یه جوونی بود مثل همه ما ، عاشق طبیعت وکوه و دنیایی از آرزوهای کوچک و بزرگ . خانواده ای که دوستش داشته باشند و امید زندگیشون باشه و ...

 

اولین بار مقبل رو  زمستون سال پیش توی پناهگاه شیر پلا دیدم. توی برنامه انتخابی تیم هیمالیانوردی . جوانی ورزیده ، قد بلند ، آروم ومودب که خیلی صمیمانه و متواضعانه با ما خوش وبش کرد.چقدر مسلط برف کوبی می کرد واز بچه های تیم فیلم برداری می کرد.  

گذشته ها مثل فیلمی از جلوی چشمم رد می شه . هیچ گاه بی تابی های برادر یوسف مرزبانی را پای دیواره علم کوه فراموش نمی کنم زمانی که اون سنگ عظیم روی یوسف افتاد و وی را برای همیشه در دل یخچال های علم چال دفن کرد و چند سال بعد خود برادر یوسف توی کول جنون دچار بهمن شد و از میان ما رفت.

از شیشه ماشین بیرون رو نگاه می کنم. پر هیاهو ،آشفته و درهم ریخته . تاب دیدن این شلوغی رو ندارم .سرم رو به صندلی تکیه می دهم و چشامو می بندم .  

 خدا رحمتش  کنه و به خانواده اش صبر دهد.

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم  

زبانم در دهان باز ،بسته است 

در تنگ قفس باز است وافسوس  

که بال مرغ آوازم شکسته است  

چو روح خوابگردی مات ومدهوش  

که بی سامان به ره افتد شبانگاه    

درون سینه ام دردی است خونبار  

که همچون گریه می گیرد گلویم  

غمی آشفته ،دردی گریه آلود  

نمی دانم چه می خواهم بگویم  

نمی دانم چه می خواهم بگویم...


لحظه خوش دعا

 

 

وقتی به اتفاق هادی و مهدی به روی قله ی زرین کوه می رسیم  از دیدن منظره ی بی نهایت زیبای پایین دست همگی فریاد شوق سر می دهیم چون بر فراز دره های شمالی قله و بر فراز روستا های دلیر و الیت که جزء روستاهای مازندران می باشند دریایی از ابر ومه  پوشانده شده است.

حرکت این دریای سراسر سپیدی و پاکی هر لحظه منظره ای بدیع و رویایی را پیش چشمان  مشتاق و علاقمند ما خلق می کند. گوشه ای می نشینم و سعی می کنم که گوشه ای از این همه زیبایی را در قاب کوچک دوربینم جای دهم که مهدی این عکس  بالا را می گیرد.  

برای بچه ها sms می فرستم که بر فراز قله ی 4202 متری زرین کوه جای همه تان را خالی کرده ایم. اکبر داداش برام جواب می فرسته حالا که اون بالا به خدا نزدیکترید برای ما هم دعا کنید. ومن به حق این روزهای عزیز برای شفای همه بیماران ، باز شدن گره مشکلات نیازمندان و سعادت وخوشبختی نه تنها جوانان وطنم بلکه برای همه ی انسانهای پاک دل این کره خاکی دعا می کنم.

---


به عشق سقای کربلا

 

 

صعود دماوند از مسیر شمال شرقی یکی از طولانی ترین و سنگین ترین مسیر های کوهنوردی توی ایران می باشد. امسال توی تعطیلات نیمه شعبان موفق شدیم با تیمی از بچه های گروه از این مسیر به قله دماوند صعود کنیم.

کسانی که سالهای قبل این مسیر را رفته باشند می دانند که در بالای روستای گزانه ، قبل از گوسفند سرای استله سر چند درخت سیب در کنار چشمه ای پر آب قراردارد که محل بسیار خوبی برای رفع خستگی و برداشتن آب می باشد. اما امسال خاک منطقه دچار رانش عظیمی شده است و این چشمه به همراه درختهای کهنسال اطراف آن کاملا خشک شده است .

ما به امید اینکه ظرف ۵/۱ ساعت به این چشمه خواهیم رسید از روستا آب زیادی با خود نبرده بودیم و تقریبا تمام آبی را که همراه داشتیم قبل از رسیدن به چشمه کاملا مصرف کرده بودیم. دیدن یک چشمه خشک شده که تا سالهای قبل آب فراوانی داشته حسابی ناراحتمان کرد. اما چاره ای نبود و می بایست برای رسیدن به آب ساعتی دیگر بالاتر برویم.

با اینکه هوا تاریک شده بود وخنکی شب از عطشمان می کاست اما کوله ها سنگین بود و بچه ها حسابی عرق کرده بودند و آب زیادی از دست داده بودند. بر خلاف اوایل مسیر که بچه ها پر صر وصدا بودند دیگه صدای کسی از زور تشنگی در نمی اومد .

بالاخره با رسیدن به نهر آبی که پایین گوسفند سرا قرار داشت انتظار ها به پایان رسید . بطری ها ی آب پر می شدند و بین بچه ها دست به دست می چرخید و کامها گوارا می گشت.

 آب این نهر به قدری خنک بود که اطراف بطری ها رو بخار گرفته بود. من هم از فرط تشنگی به چیز خاصی فکر نمی کردم و فقط منتظر بودم تا نوبت به من هم برسد که نمی دونم  چی شد که ناگهان موقعیت حضرت ابولفضل در هنگام برداشتن آب و پر کردن مشکهای آب به ذهنم اومد. دلم فروریخت  ونفسم توی سینه بند آمد.

آخه چقدر مردونگی وغیرت .چقدر عشق و فداکاری . دست در آب ... تشنه ... اما نه ،برادرش حسین و فرزندان وخانواده اش در میان خیمه ها تشنه و منتظر هستند. آب التماس می کنه اما نه باید زود تر بره.  

آب شرمگین هنوز هم دور ضریح آن حضرت طواف می کند و ملتمسانه به دور دامن ایشان می چرخد. نمی دونم شاید سعادتی داشتم که محبت ایشان این گونه در قلبم اوفتاده . ارادتی که بعد از این برنامه بارها در خلوت خودم به آن اندیشیده ام و چشمهایم پر از اشک شده است.

بین همه ی عشقهای دنیا      عشق است ابوالفضل

پور  علوی  فاتح  دلهاست      عشق است ابوالفضل

عکس ازمحمد ،شهریور  86طلوع خورشید از فراز دماوند

 

 


سفر نامه مریوان – اورامانات – پاوه (قسمت دوم )

صبح روز بعد حرکت خودمان را ادامه می دهیم ودر یک مسیر طولانی از میان باغهای گردوی اهالی اورامانات کم کم ارتفاع می گیریم تا به گردنه برسیم. تقریبا هر 15 دقیقه به محل چشمه ی پر آب وخنکی می رسیم . اهالی اورامانات با خوشرویی جواب سلام و خسته نباشید ما را می دهند. در حین عبور از کنار یکی از خانه های اهالی ده با دعوت صاحب خانه به تمام 45 نفر بچه های گروه دوغ اعلاء که از ماست گوسفندی درست شده بود،  داده می شود. مهمان نوازی و صمیمیت اهالی اورامانات خاطره ای خوش در ذهن همه ی ما به یادگار می گذارد.

 

اوارامانات را به دو بخش اصلی تقسیم می کنند . اورامان لهون و اورامان تخت . اطلاعات بیشتر در مورد این تقصیم بندی جغرافیایی منطقه اورامانات را می توانید با جستجو در اینترنت به راحتی بیابید.

 بعد از رسیدن به گردنه ، از آن سرازیر می شویم و به یک جاده ی خاکی می رسیم که به روستای نوا ( آخرین روستا ) می رود. از این به بعد گرما و خشکی هوا حسابی کلافه مان می کند. بعد از نوا نیز به سمت پایین دره و روستای هجیج حرکت می کنیم. قبل از روستای هجیج در یک قهوه خانه توقف و استراحتی می کنیم.

چشمه  بل

  جاده ی خاکی از قهوه خانه به سمت روستای هجیج راداشتیم طی می کردیم که ناگهان بادی خنک  همچون دستهای مهربان و لطیفی از سمت راست صورتهای آفتاب سوخته و خسته مان را نوازش کرد .

اون چیزی را که می دیدیم نمی توانستیم باور کنیم !  چشمه نه ،  بلکه رودخانه ای  پرآب وخروشان و زلال از دل کوه شاهو به بیرون سرازیر بود .

اطراف آنرا پلکان وسکو درست کرده بودند که می شد تا نزدیکهای محل خروج آب از دل کوه رفت واین پدیده بسیار زیبا و کم نظیر را از نزدیک تر دید.

آب این چشمه از نظیر وجود املاح معدنی، بسیار غنی و مناسب می باشد . در پایین تر از چشمه کارگاهی برای بسته بندی آب معدنی این چشمه وجود دارد. اما بخش اعظمی از آب این چشمه به رودخانه سیروان می ریزد و بدون استفاده به عراق می رود.

چشمه بل

 

  

آب معدنی زلال و کم نظیر چشمه بل که  به رودخانه سیروان می ریزد و بدون استفاده و بهره برداری داخلی به عراق می رود!

قاچاق وزندگی مردم مرزنشین

 برای رسیدن به پاوه سوار سه ماشین وانت تویوتای قدیمی شدیم . جاده تا نزدیکی های پاوه ، خاکی و کوهستانی  و بسیار پیچ در پیچ  بود. راننده های این ماشینها  جسارت وحشتناکی در راندن توی این جاده ها داشتند. بطوریکه من که روی سقف نشسته بودم بادیدن پرتگاههای اطراف  ومانورهای دیوانه وار راننده حسابی به هیجان اومده بودم!  تازه بچه ها می گفتند که داخل ماشین مدام به راننده می گفتند که یواش تر بره !

در یکی از پیچ ها بودیم که ناگهان صدای انفجار مانندی رو شنیدم و ماشین نزدیک لبه دره بود که متوقف شد و وقتی که پایین آمدیم متوجه شدیم که لاستیک ترکیده ! حسابی شانس اوردیم که ته دره نرفتیم.

راننده مشغول تعویض لاستیک ترکیده شد که مثل پوست پیاز نازک و فرسوده بود . در همین حین یک وانت دیگه از سمت پاوه با سرعت دیوانه واری از کنارمون رد شد . توی گرد وخاک به وجود آمده از اون ماشین دیدم پشت وانت  پراست از دبه های بیست لیتری حاوی مایعی قرمز رنگ که بد جوری تکان می خوردند . هنوز دو زاری ام نیوفتاده بود که بچه ها گفتند که داره قاچاقی بنزین می بره عراق !

طرف حتی زحمت پوشاندن دبه های بنزین را هم با برزنت نکشیده بود ! راننده ماشین که کار تعویض لاستیک را تموم کرده بود با دستش عرقش را خشک کرد و گفت : اگه یه سرویس بنزین ببرم اونور برام مثل یه هفته کار توی این مسیر درآمد داره !

راستی بد نیست بدونید که این ماشین برای رسودن بنزین به عراق حداقل باید دو تا پاسگاه مرزی رو رد کنه !!

 

قبل از پاسگاه مرزی ، اجناس قاچاق را از وانت خارج می کنند و سوار قاطر می کنند و به اصطلاح پاسگاه رو دور  می زنند و در پایین تر از پاسگاه  مجددا سوار وانت می کنند و به شهر می برند . البته کاملا با هماهنگی با عوامل اجرایی !!

 

یکی از دوستان می گفت که دولت آگاهانه اجازه قاچاق را بصورت غیر مستقیم به مرز نشین ها می دهد. چون در اینجا امکانات صنعت و کشاورزی خاصی وجود ندارد و مردم در صورت عدم قاچاق به کارهای خلاف تری روی می آوردند و نارضایتی بالا می گیرد و منطقه که مستعد بحران است ، شلوغ خواهد شد .

 

پاوه

 نزدیکهای غروب بود که به پاوه رسیدیم . اینجا هم مانند اکثر روستاها وشهرهای منطقه کردستان ، خانه ها بصورت پلکانی و بر روی هم ساخته شده اند. برای شب مانی پارک شهرداری را در بالای یک تپه تفریحی در مبدا ورودی شهر انتخاب می کنیم که امکانات اسکان نسبتا مناسبی را دارد.

بعد از مرتب کردن وسایل و جاهای شب مانی مان درآلاچیق ها ، تصمیم به رفتن به داخل شهر و خرید گرفتیم. اما بعد از رفتن به داخل شهر دیدیم که شهر خالی و اکثر مغازه ها بسته می باشند ، برعکس شهرهای پرجمعیتی مثل تهران که مردم با آغاز شب به بیرون می آیند و به خرید و تفریح می پردازند اینجا در شهرستانهای کم جمعیت با شروع شب ، مردم به خانه ها یشان می روند وشهر عملا تعطیل می شود.

با کلی زحمت و جست و جو تونستیم مقداری غذا برای شب تهیه کنیم. قیمتهای کبابها نسبت به کرج وتهران بسیار کم و درعین حال کیفیت آن نیز خوب بود. جاتون خالی !

صبح در حالی که مشغول جمع وجور وسایلمون بودیم توفیق دیدار یکی از بچه های قدیمی وبلاگ نویس نصیبم شد. آقا محسن نویسنده پر ذوق وبلاگ کلاهه که کلی با هم خوش و بش کردیم  واز تمام بچه ها هم یادی کردیم. ایشان به همراه یکی از تیمهای تهرانی به پاوه اومده بودند و قصد رفتن به منطقه اورامانات را داشتند.

به راستی با وبلاگ نویسی چقدر فاصله ها در کوهنوردی و بین کوهنوردها کم می شود! من که این موضوع را بارها تجربه کرده ام .  شما چی فکر می کنید ؟

 

غار قوری قلعه

بعد از خارج شدن از پاوه آخرین مکانی رو که دیدن کردیم غار زیبای قوری قلعه بود. غار قوری قلعه در 25 کیلومتری پاوه در جاده پاوه – کرمانشاه قرار دارد. این غار بزرگترین غار آبی آسیا می باشد. قدمت غار را 65 میلیون سال برآورد کرده اند. 

در تابستان 1368 غارنوردان کرمانشاهی تا عمق هزار و 140 متری غار را شناسایی کردند. در سال 1378 با ایجاد مسیر عبور و دسترسی به درون غار و ایجاد روشنایی مناسب حدود 450 از این غار آماده بازدید عموم مردم قرار گرفت. این فاز اول ،  دارای دو تالار به نامهای تالار مریم و کوهان شتر می باشد.

 

غار قوری قلعه ( عکس از www.salamkermanshah.com )

فار دوم غار که  2700 مترطول دارد، شامل سه تالار به نامهای نماز، بلور و عروس است.  تالار نماز در 550 متری غار و چسبیده به تونل برزخ است. تونل برزخ در انتهای فاز اول بعد از حصاری واقع شده  است . این تونل به طول 220 متر و عرض 3 متر دارای عمق آبی از 1.5 متر تا 1.8 متر ( تا ارتفاع سقف ) می باشد . که به گفته راهنما تنها در شهریور ماه امکان گذشتن از آن وجود دارد. باتوجه به اینکه آب روستای قوری قلعه از همین غار تامین می شود اجازه عبور به غارنوردان به سختی توسط مدیریت غار داده می شود.

در هزار متری غار نیز تالار بلور وجود دارد که از نظر بسیاری از کارشناسان و جهانگردان، زیباترین حوضچه جهان داخل آن است.

قندیلهای پرده‌ای شکل در این حوضچه وجود دارد که وقتی با دست به هر کدام از آنها ضربه می‌زنی، صدای یکی از آلات موسیقی از آن به گوش می‌رسد.

در فاصله1500  بزرگترین وزیباترین تالارغار به نام  بلور قراردارد که در چهار طبقه مجزا و ارتفاع آن تا سقف تالار 92 متر می باشد. تمام جنس سنگهای درون تالار بلور سفید کریستالی می باشد به گونه ای با تاباندن نور پروژکتور ،  تمام نور در غار منعکس می شود . به گفته راهنما زیبایی این تالار بقدری خیره کننده می باشد که کسانی که برای اولین بار این تالار را می دیده اند به گریه می افتاده اند.

کف غار قندیلهای بصورت شاخه نبات وجود دارند که برای اینکه کثیف نشوند ، کفششان را در می آورند و روی آنها راه می روند. 

در دو هزار و 700 متری غار  نیز چهار آبشار به ارتفاع 10 الی 12 متر وجود دارد. در انتهای غار در فاصله 3140 متر نیز لاشه سنگ بزرگی وجود دارد که امکان پیشروی را متوقف می سازد . که به گفته کارشناسان اگر بشود این مانع را از سر گذراند می توان به اعماق بسیار بیشتری از غار نیز دست یافت .

ذمای غار در تمام طول سال ثابت و 11 درجه سانتی گراد می باشد . دمای آب نیز 16 درجه می باشد. هشت عدد قاشق و بشقاب، چهار عدد کوزه بزرگ، یک عدد کوزه کوچک که 15 عدد سکه داخل آن بوده و مربوط به دوران یزدگرد سوم و اواخر دوره ساسانیان است و همچنین جمجمه سر انسان از اشیای کشف شده در غار قلعه قوری است.

عکسها از محمد

 


سفر نامه مریوان – اورامانات – پاوه (قسمت اول )

اورامانات ومنطقه ی کرد نشین غرب کشورمان را خیلی دوست داشتم از نزدیک  می دیدم. بالاخره توی تعطیلات طلایی خرداد ماه  امسال فرصتی نصیبم شد که به این آرزوی دیرینه خودمون برسم و چه تجربه و سفر لذت بخش و خاطره انگیزی داشتیم .

به همراه بچه های گروه خودمان و  تعدادی دیگر از کوهنوردان کرجی  ،با یک اتوبوس ولوو ساعت 8 شب روز شنبه 11 خرداد، کرج را به مقصد مریوان ترک کردیم. سفرمان حدود12 ساعت دردل شب به همراه  دیدن شو های کردی از تلویزیون طول کشید. بچه ها هم که وسط اتوبوس رقص و پایکوبی به سبک کردی راه انداخته بودند و خلاصه حسابی ترکونده بودیم.

 از شهرهای ساوه ، همدان ، سنندج به ترتیب عبور کردیم و در نزدیکی های صبح بود که به روستای نگل رسیدیم . این روستا به خاطر داشتن یک نسخه ی خطی بسیار باارزش مربوط به صدر اسلام معروف می باشد .

 پس از بازدید از این روستا به سمت مریوان حرکت کردیم. اطراف جاده جنگلهای بسیار بکر و زیبای بلوط و سقز و مازو  که مربوط به جنگلهای غرب کشور می باشد دیده می شدند.وسعت این جنگلها حدود 185 هزار هکتار می باشد که با جذب رطوبت ابرهای بارانزای  منطقه ی مدیترانه ای پوشش بسیار زیبایی از درختهای تنک پدید آورده اند. 

به مریوان می رسیم . شهر تفریحی مریوان بسیار پویا وشاداب به نظر می آمد. گشتی در بازارچه آن می زنیم . این بازار چه ها برخلاف مرزی بودنشان چیز خاصی برای عرضه نداشتند وخیلی از اجناس آنها را می شد در تهران وبا قیمتهای پایین تر یافت.

توی شهر همه مردان چه جوان وچه مسن  بدون استثناء شلوارهای چین دار و گشاد کردی پا کرده بودند و ماها که با اون شلوارهای رنگارنگ  کوهنوردی وبعضا پاچه کوتاه توی شهر می گشتیم خیلی تو چشم می زدیم.

بعد از خرید  به سمت دریاچه زریوار حرکت می کنیم. دریاچه زریوار در 2 کیلومتری غرب شهر مریوان ودر ارتفاع‌ 1285 متری‌ از سطح‌ دریا قرار داد و از زیباترین‌ میراث‌های‌ طبیعی‌استان‌ کردستان‌ به‌ شمار می‌آید. طول دریاچه حدود 5 کیلو متر و عرض آن حدود 1500 متر می باشد. آب این دریاچه  از چشمه های جوشان درون آن تامین می شود. 

دریاچه زریوار ، سرزمین نیلوفرهای آبی با گلهای سفیدی است که بیشتر در کناره های دریاچه و سواحل آن دیده می شوند و شکوه و عظمتی بی نظیر به آن داده اند. البته ما موفق به دیدن این گلها نشدیم چون زمان روییدن آنها هنوز فرا نرسیده بود. 

 امکانات قایق های تفریحی پدالی و موتوری در کنار ساحل دریاچه در نظر گرفته شده است .آب دریاچه به علت لجنی و گلی بودن ساحل آن قابل شنا کردن نیست ضمنا شنا در وسط دریاچه هم با قایق ممنوع می باشد. 

در یکی از آلاچیق های کنار ساحل ،  عکس جالبی  را دیدم که مربوط به زمستان منطقه بود وسطح دریاچه کاملا یخ زده بود و مردم به راحتی در سرتاسر آن مشغول قدم زدن بودند. 

درباره‌ این‌ دریاچه‌ افسانه‌های‌ متعددی‌ وجود دارد که‌ مشهورترین‌ آنها وجود شهری‌ مدفون‌ در زیر آب‌های‌ دریاچه‌ است‌.

 

دریاچه زریوار

دریاچه زریوار را ترک می کنیم و با سه دستگاه مینی بوس  به سمت جنوب و منطقه ی اورامانات حرکت می کنیم. برای رسیدن به اورامانات دو گردنه نسبتا مرتفع را در یک جاده ی آسفالت مناسب طی می کنیم.  جاده ها و گردنه های این منطقه در لبه ی مرزی با عراق قراردارند به گونه ای که اگر برروی گردنه های این منطقه قرار بگیری می توانی در سمت غرب ، مناطق  سلیمانیه و کرکوک عراق را ببینی و در سمت شرق هم که روستاهای منطقه ی اورامانات و پاوه و مریوان قرار گرفته اند.

از گردنه تا اورامانات تخت قبلا جاده خاکی بوده اما در این چند سال گذشته به تازگی آنرا آسفالت کرده اند اما از اورامانات تخت تا پاوه ،  جاده همچنان خاکی و بسیار غیر ایمن می باشد. 

کمی که از گردنه پایین تر می آییم از ماشین ها پیاده می شویم و حرکت خود را شروع می کنیم. برنامه ما پیمودن این دره بسیار زیبا از دامنه های شمالی می باشد به گونه ای که کلیه ی روستا های منطقه اورامان در مقابل ما و در آنسوی دره قرارمی گیرند.  

 

روستای کماله از اولین روستاهای اورامانات تخت 

چیزی که در مورد اکثر  خانه های منطقه ی کردستان و از جمله اورامانات دیدیم وجود خانه های ساخته شده بر روی هم می باشند بصورتی که همانند ماسوله سقف یک خانه حیاط خانه ی بالایی می باشد و این بعلت کوهستانی بودن منطقه می باشد. به گونه ای که اورامانات را هزار ماسوله نیز می نامند.

روز اول حدود 4 ساعت کوهپیمایی می کنیم و در یک منطقه ی مسطح در کنار چشمه ای بسیار گوارا و خنک شب را به صبح می رسانیم. رقص و آواز کنار آتش هم تا نیمه های شب برقرار بود. جای همتون خالی !

 


پیرمرد و جنگل

بیرون کلبه چوبی ،  صدای پارس سگهای گله بلند شده بود. پیرمرد می گفت حتما خرسی از جنگل نزدیک آغول  گوسفندها شده است. 

 

پیرمرد این را گفت ودر حالی که مشغول روشن کردن چپق قدیمی اش بود به تفنگ قدیمی برنوی روی دیوار اشاره ای  کرد وبا همون ته لهجه غلیظ ساروی وبا غرور خاصی  گفت : با این تفنگ خارس ! شکار می کنم .  

 می گفت که قدیم تر ها پلنگ هم زیاد می دیده. اما از زمانی که این سد دودانگه رو آبگیری کرده اند و با دریاچه ی پشت اون جنگل به دوقسمت جدا از هم تقسیم شده ، دیگه پلنگی ندیده . می گفت اون موقعی که این جاده خاکی بود ، این جا خیلی بکر بود اما از وقتی اون رو آسفالت کردند ، پای شهر نشینها خیلی راحت به اینجا باز شده و حیوونهای جنگل خیلی کم شده اند.  

می گفت که این داماد آخریشون هم دیگه از موندن در دل جنگل و دامداری خسته شده و می خواد مثل باقی باجنقاش به همراه دخترش اونهارو ترک کنه و بره شهر و اینکه دیگه خیلی دست تنها شده و می خواداین چند تا گاو وگوسفند رو بفروشه و این کلبه های جنگلی رو که چند دهه است به همراه خانواده اش اونجا تک و تنها زندگی وکار کرده اند رو ترک کنه و به همراه همسر پیرش از اونجا بره.

موقع برگشت توی جنگل ، نزدیک جاده ، آنقدر آشغال روی زمین رها شده بود که شرم داشتم سرم رو پایین نگه دارم . توی دلم آرزو می کردم :

 

ای کاش بعضی جاده ها هیچ وقت آسفالت نشوند.

عکسها از محمد – فروردین 86


جانپناه کهار

5صبح است ، ساعت زنگ می زند امااین بار زنگ آن به معنای شروع یک روز کاری پر استرس و شلوغ و در هم و برهم نیست بلکه نوید بخش یک روز خوب به همراه دوستان در دل کوه است.

 اینبار برخلاف روزهای قبل که بزرگترین آرزوم یک ربع خواب بیشتره ، با خوشحالی و با یک حس خوب اشتیاق از خواب بیدار می شوم. فلاسکم رو از چای داغ پر می کنم . تنقلات ، میوه و  لباسهامو سریع توی کوله جمع می کنم و می رم دم در خونه و کفش زمستونیمو رو پام می کنم. آخ که چه حسی داره !!! بعد از چند ماه این  کفش سنگین رو پات کنی .توی راهروی آپارتمان چه ترق و توروقی که این کفشها در نمی آورند!

سر قرار ،وحید به همراه دامادشون علیرضاو خواهرش به موقع حاضر می شوند.وحید تازه دوره ی کدش تموم شده و فعلا تازمانی که تقصیمشون کنند ، مرخصیه.شب قبلش با هم قرار کهار رو گذاشته بودیم .دلمون برای همدیگه حسابی تنگ شده بود و می خواستیم به بهانه ی یه برنامه دوباره دور هم باشیم.

توی ماشین وحید خمیازه ای می کشه و می گه : (( ممد چون دلم سوخت که توی سرما منتظر مایی  اومدم  مگر نه صبح که بلند شدم خیلی خوابم می اومد ، می خواستم به علیرضا بگم بی خیالش و بگیریم بخوابیم !)) می دونستم که وحید تعارفی نداره و این حرفو از روی حقیقت می گه !! چون وحید سابقه  یه چنین کارهایی رو داره!  

بهش می گم :(( دیگه حسابی از کوه اوفتادم . روز مره گی و خستگی روحی و جسمی کار خیلی سخت به آدم اجازه می ده که خودش باشه و بتونه از زندگیش استفاده کنه و لذت ببره  و ... ))  

پیچ ها و تونل ها ی جاده چالوس را با گفتن این حرفها و درد ودلها سپری می کنیم و می رسیم به ابتدای دو راهی روستای کلوان بعد از پلخواب ( کیلو متر 35 ).  توی این خلوتی اول صبح توی جاده چند تا روباه و حتی یک گرگ رو دیدیم که خیلی جالب بود. تموم نگرونیمون از اون شیب زیاد جاده  قبل از کلوان است که احتمال زیاد می دادیم حتما باید مثل شیشه ، لیز و یخ زده باشد و ماشین نتونه از اون بالاتر بره اما خوشبختانه این کراکس مسیر رو به خوش شانسی رد می کنیم.  

به ابتدای مسیر حرکت می رسیم . ماشین رو یه گوشه پارک می کنیم . می آیم بیرون تا بتونم گترم رو پام کنم اما چند لحظه نمی گذره که بشدت پشیمان می شم و می پرم توی ماشین ! آخه سرما بیرون بیداد می کنه . آنقدر لباس پوشیدیم که به قول خواهر وحید ،  عرض و طولمان یکی شده ! اما باز اونقدر هوا سرده که نمی شه بیرون ایستاد.

بناچار توی همون فضای تنگ توی ماشین لباسهامون رو مرتب می کنیم و گترهامون رو می پوشیم. چون به محض اینکه پیاده بشویم باید حرکت کنیم تا سرما اذیتمون نکنه.  

خورشید کم کم چهره ی گرما بخش خود را به این دنیای زیبای یخ زده نشان می دهد . هوا بی نهایت عالی و مساعد  هست. حتی یک لکه ابر هم توی آسمون وجود نداره . به قول علیرضا امروز برخلاف اول صبح از گرما حسابی  می پزیم . درست می گه چون  هر چی بالاتر می رفتیم لباسهای بیشتری کم می کنیم.  

خیلی آروم و راحت بالا می رویم هر چند که از اول هدفمون قله بود اما با این سرعت صعود می دونیم که خیلی دیر وقت به قله خواهیم رسید.اونقدر هوا خوب بود که دلمون می خواست توی این آفتاب روی برفها دراز بکشیم و یه چرت حسابی بزنیم. مسیر 3 ساعت تا پناهگاه  ، حالا 4 ساعت ونیم طول کشیده بود. دیگه نزدیک پناهگاه بودیم که علیرضا  برگشت و گفت :(( این زور اضافیه که داریم می زنیم. حالا چه کاریه که تا قله بریم.  ما که چند بار اون بالا رفتیم و دیدیم که خبری نیست!! بیاییم توی پناهگاه یه نهار تپل بزنیم و استراحت کنیم.))

 من که پایه ی این جور دو دره بازی ها هستم خدا خواسته گفته های اونو تصدیق کردم و بقیه بچه ها هم انگار منتظر بودند یه کسی پیش قدم بشه حرفهامونو تایید کردند!  

دیگه اونقدر تنقلات و غذا توی جانپناه کهار خوردیم که معده هامون تعجب کرده بودند!  

....  

درسته که قله ، هدف نهایی توی کوه نوردیه اما باور کنید حتی رسیدن به یک جانپناه می تونه به همون اندازه لذت بخش باشه . مهم اینه که از طبیعت و از آرامش و نیروی مثبت کوهستان بهره ببریم.  

با یک نیرویی سرشار از بردباری و شکوه کوهستان و باخاطره ای خوش به پایین باز می گردیم.


بچه محصل!

توی اون سرما و یخ بندون اول صبح از سرویس جا مونده بود وبا هزار زحمت و با چند کورس ماشین خودشو به ابتدای خیابون محل کارش رسونده بود . می خواست اون 200 متر رو هم پیاده گز کنه که یک انسان خداشناس ماشینشو نگه داشت و  اونو سوار کرد.

جلوی شرکت از راننده تشکری کرد و 200 تومن پول در آورد و به اون داد . راننده هم با یه لحن خیلی صمیمی و دوستانه ای  گقت :  ((من کرایه نمی گیرم. دیدم بچه محصلی ، گفتم برسونمت!!  ))

از تعجب زبونش بند آمده بود . بنده خدا راننده حق داره آخه اون با اون قد 165 سانتی و با اون کیف و طرز شال و کلاه کردنش دست کمی از یه بچه مدرسه ای نداشت.  

خنده اش گرفت و از راننده بابت لطف و محبتش تشکر کرد ولی تو دلش به راننده گفت : ((داداش این بچه محصلی که می بینی ؛ مهندس همین کارخونه روبروییه !!!))  

... 

....

کارتشو زد و رفت سر کلاس!!!


پاییز ، فصل شکفتن !

می گویند پاییز ، فصل مرگ و برگ ریزان و از این جور حرفهاست. اما ببینید این گل های باغچه ما  در این وقت از پاییز چه گلهای قشنگی در آورد ه اند. نمی دونید که چه روحیه ای به آدم می دهند ،  من که اون رزهای  قرمز را هم بو می کنم و هم می بوسمشون .

 

 


چراغ خونه

چند روزی رفته بود پیش مامان بزرگمون. بنده ی خدا یه مدتیه نا خوشه و نیاز به مراقبت داره. وقتی امروز برگشتم خونه فهمیدم که برگشته . دل تو دلم نبود. وقتی راهروی خونه رو رد کردم خیلی جلوی خودمو گرفتم که بغضم نترکه. گونه های زیباشو بوسیدم و اونو سخت در آغوش فشردم . خودمو حسابی براش لو س کردم. با اینکه دوسه روزی بیشتر نبود اما دلمون  خیلی براش تنگ شده بود.

صفا و گرما و روشنایی خونمون دوباره برگشته بود.  کسی که خدا بهشت را زیر پایش قرارداده است.

راستی امشب یکبار دیگه  از آشپز خونه  بوی دلپذیز غذا بلند شده بود.

 

خدایا جمع گرم هیچ خانواده ای را پریشان نکن

 

 


بازمانده

کسانی که در زمستون در مناطق صعب العبور کوهستان دچار بهمن زدگی می شوند و صدها تن برف بدن آنها را له می کند ، تنها زمانی می تونند به آغوش خاک بازگردند و در آرمگاه ابدی خویش آرام بگیرند که بهار از راه برسد و با آب شدن برفها نشانه ای از بدن آنها از برف بیرون بزند و کوهنوردان دیگر متوجه آن شوند و جسد  آنها را بیرون بکشند.

فکر کنید توی فصل بهار از داخل دره و از روی یک بهمن باقی مانده از  فصل زمستون رد می شوید و ناگهان یک صحنه مانند زیر می بینید.

شما جای ما بودید چی کار می کردید؟

 

 



 

..

....

 

شوخی کردم! نترسید! منو اینجا ببینید که در حال بیرون آمدن از زیر توده برفی باقیمانده از بهمن زمستون گذشته می باشم.


چکاد

 

زیر کلاهک ، معلق بین زمین و آسمون روی پله ی دوم رکابم ایستاده ام و تا اونجایی که می تونم خودمو می کشم تا به میخ بعدی برسم .دستم تا نزدیکیهای میخ میره ولی نمی تونم کارابین رکابمو توی اون بندازم. آخ که چقدر فاصله دار هستند این میخ ها ! زبونم از تشنگی مثل کروات شده! توی رکابها و خود حمایتها و طناب صعود حسابی پیچیده شد ه ام به قول بچه ها سالاد شده ام !! بعضی وقتها احساس می کنم که الانه اشتباهی گره هشت صندلی صعود م را ناخود اگاه باز کنم و بعد مثل یه گوجه فرنگی ...!!

علی توی کارگاه تشویق و راهنمایی می کنه :  ماشاء الله ممد یه تلاش دیگه بکن. اون یکی پاتو که توی رکاب نیست را به زیر کلاهک بزن و با دست مخالفت اسلینگی رو که روی اون هستی  رو بگیر. د بلند شو دیگه پسر!!!

تق کارابین که در می یاد به این معنی است که رکاب به میخ وصل شده . با یه حرکت ژان گولری !! خودم را روی رکاب بعدی بلند می کنم  . اما تازه گریه اش مونده چون  اسلینگ و رکاب قبلی ام جامونده و باید یک تلاش و کشش معکوس دیگه بکنم تا اونها رو بردارم.

این درست  زمانی است که به خودت ،‌ به سنگنوردی ،‌ به گشایندگان بی انصاف این مسیر ،‌ به زمین ، به زمان و خلاصه به هر چی که هست فحش می دی . آخه نونت نبود ، آبت نبود ...!!!!

به کارگاه که می رسم  اون رول زنگ زده رو می بینم  که علی کارگاهش کرده و تموم این مدت وزن علی و خودم  روی اون بوده . یه نگاه معنی داری به علی می کنم و اونهم فقط نیشش رو باز می کنه .

....

......

دیواره پلخواب در کیلومتر 30 جاده چالوس و روبروی روستای پلخواب  قرار گرفته است. طول این دیواره از پای دیواره  تا قسمتهای قابل صعود آن  حدود 100 متر می باشد . جنس سنگ آن ، گرانیت می باشد. مسیر های زیادی روی این دیواره باز شده اند که درجات سختی آنها از 9- 5 تا cd 13- 5  را شامل می شود.

 قلعه ای تاریخی در پای این دیواره نیز وجود دارد . بعضی وقتها به بچه ها به شوخی می گم  چند صد سال قبل آدمهای توی این قلعه  کی می تونستند باورکنند  که بعد ها کسانی بیایند  که از در و دیوار سنگهای این دژ محکم بتونند بالا و پایین بروند!!!

جدیدا سمت چپ دیواره یه مسیر جدید زیر یک سقف بزرگ توی بالاترین نقطه دیواره توی ارتفاع 80 متری باز کرده اند که خیلی وسوسه کننده است . من وقتی که این مسیر رو دیدم چشام سیاهی رفت . ولی ما که قرار نیست آدم بشیم. پس با بچه ها قرار گذاشتیم که بعدا  این مسیر رو هم یه امتحانی کنیم


Marina

 

اسمش ماریناست. این اسمو روی لباسهاش نوشته اند. یه گوسفند کوچولو و بامزه !!

 اولین بار توی یک فروشگاه عروسک و اسباب بازی دیده بودش. داشت از روبروی ویترین مغازه رد می شد که تصادفی ،  اون لبخندمهربونه رو دید. دوباره برگشت ونگاهی به اون انداخت . ((چقدر جالب وبامزه ست. این خودشه ، یک همنورد اساسی !!!))

راستش روش نمی شد که بره مغازه ، اونو بخره . اما دلشو به دریا زد ورفت داخل. در حالی که  از خجالت صورتش مثل لبو سرخ شده بود ونیشش تا بنا گوش باز بود ،  با انگشت ، مارینا را به مغازه دار نشون داد . بهونه آورد که اونو برای خواهرش می خواد.  حالا مارینا برای اون بود.

....

از اون به بعد وقتی قبل از هر برنامه وسایلشو جمع می کرد و داخل کوله اش می گذاشت فراموش نمی کرد که یه چیز مهم رو هم با خودش برداره. آخه  هر وقت توی کوه خسته ودلتنگ  می شه کافیه مارینا را از کوله در بیاره و اونو نگاه کنه .

با اون لبخند شیطنت آمیز و دستهایی که صمیمانه باز هستند تا اونو در آغوش بگیره!!!

 راستی پسر عموهای  مارینا غیرتی شده اند چون  دارند بیرون چادر بع بع می کنند !!!


باغ پر دردسر ما

بابا می گه : بگذار گلهادر بیاد ، باغ لااقل  یه بر  ورویی بگیره و  مشتری پسند بشه ، بعد می فروشمش . دیگه  از شرش خلاص می شم.

 بابا هر سال این حرفو می زنه .اما  من که می دونم .  اون اصلا دلش نمی یاد از اینجا دل بکنه  حتی  با همه ی سختی ها  و گر فتاریاش.  الانم که دیگه شکوفه های هلو و گیلاسا هم که در اومده باغ یه منظره ی بهشتی پیدا کرده .

مثل فرزندی می مونه که چند سال تر و خشکش کردی و حسابی مراقبش بودی بعد مجبور بشی دل از اون بکنی.  بابا بخاطر قلبش دیگه نمی تونه رو باغ کار کنه . من که امسال به احتمال زیاد باید برم سربازی . داداشم هم که مدرسه می ره و نمی تونه به باغ برسه.

*******

حدود 4 سال پیش وسط یک دره مسطح توی روستای ولیان  که بیابونی بیش نبود با اشتیاق فراوان  و هزار امید چند صد نهال درخت میوه کاشتیم . البته سالهای قبلش یک بار برای نهال کاری اقدام کرده بودیم اما محلی های تنگ نظر ،‌ یک شب تموم نهالها رو مخفیانه کندند و به سرقت بردند!

سال اول تموم نهالها رو با سطل آب می دادیم. بعد یه چاه زدیم و از اون به بعد  با یک پمپ شناور و یک موتور برق سیار80 کیلویی!  باغو آب می دیم . با حدود 100 متر شلنگ چند تیکه . موتور برقو صبح زود از کرج به ولیان می بریم  و بعد از صد باد هندل زدن روشنش می کنیم . بعد پمپ رو داخل چاه می فرستادیم و یا علی مدد گویان ماراتن آبیاری باغ رو شروع می کنیم . کافیه یه بار شیلنگ از یه نقطه تا بخوره تا شلنگها از قسمت بستها در بیانند و به پمپ هم فشار بیاد و خاموش بشه . اونوقته که باید از اونور باغ بدوییم بیاییم و دوباره بستها رو ببندیم و پمپو دوباره راه بندازیم. جابجایی مداوم شیلنگها هم بین درختها و وصل کردن اونها بهم که خودش داستان جدایی می باشد.

توی تابستان اونقدر هوا گرم می شه که بعضی وقتها من برای فرار از گرما تموم لباسامو با آب خنک چاه خیس می کنم. البته داداشم از خیس شدن زیاد خوشش نمی یاد و من  بعضی وقتها برای اینکه گرما زده نشه ، غافلگیرش می کنم و حسابی خیسش می کنم!!

یک بار یادمه که برای نهار رفتم از داخل روستا خرید کنم . چون عجله داشتم با همون سر و و ضع رفتم .گفتم بی خیال‌،  اینجا که کسی ما رو نمی شناسه . چشتون روز بد نبینه !وقتی وارد مغازه شدم یکی از دختر های هم کلاسی دانشگاه رو اونجا دیدم که با خانواده اش برای تفریح اومده بودند. طفلک به من زل زده بود و داشت فکر می کرد که منو کجا دیده ؟!! البته من بیرون ،‌ معمولی لباس می پوشم ولی منو تصور کنید با صورتی آفتاب سوخته و عرق کرده و خاکی  با موهای زیر کلاه مونده ی ژولیده و شکسته شده  ،‌ با  پاچه های شلوار جین پاره و  کفش  گلی شده ! خیلی خوش تیپ می شم ؟!!

اما موقع غروب که می شه ‌، کار دیگه تموم می شه .زیر نور زیبای خورشید در حال غروب ،‌ وقتی نسیم خنک بین شاخه های ظریف درختها و برگها وزیدن می گیره ،‌ انگار صدای تشکر درختها رو می شنوم که به خاطر سیراب کردنشان دارند تشکر می کنند . اونوقته که خستگی آدم حسابی از تنش بیرون می یاد.

*******

الان دو سالی می شه که میوه ی تموم همسایه ها و فامیلو می دیم. یکبار علی رغم میل پدرم ، چند تا جعبه هلو  رو پس از چیدن بردم میوه فروشی محلمون برای فروش . طرف پس از برانداز کردن با اکراه میوه ها گفت : اینا که فندوقی اند ! فوقش کیلویی صد تومن می خرم.

کاردم می زدند خونم در نمی اومد. حساب کنید یکسال آدم چشم انتظار باشه ،‌ مراقبت کنه ،‌ کود بده ،‌ شخم بزنه ، با هزار بدبختی آب بده تا باغش به ثمر بشینه و حالا موقع فروش اینقدر سر مالش بزنند. حاضر بودم میوه رو وسط خیابون بریزم ولی به اون نفروشم.

توی کشور ما آنقدر واسطه و دلال وجود داره که دیگه سود خاصی  به باغدار و کشاورز نمی رسه . یادتون می یاد سال پیش توی شهر دماوند چقدر سیب روی درختها موند و گندیدو باغدار فقط به خاطر اینکه پول حاصل از فروش میوه ها ش کفاف پول کارگر برای کندن و وانت برای حمل به بازار را نمی داد از خیر میوه هاش گذشت.

*******

راستی یه مدتیه که یک تیک عصبی پیدا کردم . چون مدام توی خونه یا بیرون می گم :

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!!

 


صعود سراسری زمستانی الوند و حکایت چادر ما

فدراسیون کوهنوردی چند سالی است که در اواسط بهمن ماه در یکی از مناطق کوهستانی ،‌ صعودی سراسری برگزار می کند. امسال تنها شهری که برای برگزاری یک چنین برنامه ای اعلام آمادگی کرد، شهر همدان بود.شهر همدان و قله های منطقه الوند نظیر کلاغ لانه ،‌ یخچال ،‌ قزل ارسلان ، کمر لرزان و...  برای صعود انتخاب شده بودند. پس از مشخص کردن سهمیه ها و قله های صعود مربوط به هر یک از شهر ها  و فراخوان عمومی ،‌ این برنامه در اولین هفته بهمن ماه امسال  برگزار شد .

هر چند که من با صعود های پرتعدادی که برخی نهاد ها برگزار می کنند و مثلا چند هزار نفری را به یک کوه می کشانند موافق نیستم . همه ی ما می دانیم که چه حجم انبوهی از زباله های رها شده به حال خود در این مناطق پس از یک چنین صعود هایی باقی می ماند . اما به نظر من ،  صعود سراسری زمستانی فدراسیون حتی با همه ی ضعف ها و مشکلاتش ، کمی فرق می کند. اولا اینکه با توجه به زمان صعود  ، تقریبا می  شه گفت که زبده ترین و بهترین نفرات شهر های مختلف در این برنامه شرکت می کنند .ضمنا  علاوه بر توفیق دیدار کوهنوردان معروف و با سابقه کشور ،   گواهی های صعود ،  یادبود ها و هدایای این جور برنامه ها همیشه یادگارهای خوبی برای انسان  باقی می مونند.  از همه ی اینها مهمتر اینکه ،  توی یک چنین گردهمایی کوهنوردی که از همه جای ایران در آن شرکت می کنند ،‌اینکه بتونی با اقوام مختلفی از هم میهنات هم سفر باشی و فارغ از نژاد و لهجه وزبان  ، هدف مشترکی داشته باشید و در یک صعود خاطر ه انگیز کنار همدیگه باشید  ، بسیار باارزش می باشد.

روز افتتاحیه در سالن مجموعه تربیت بدنی شهر همدان ،  حدود 700 نفر کوهنورد زن و مرد شرکت داشتند. دیدن این همه کوهنورد با اون ساز وبرگ سنگین و رنگین مخصوص برنامه های چند روزه زمستون ،‌ برای من بسیار جالب بود. در شروع برنامه یک تیم از بچه های همدان شروع به صعود سرعتی  به قله ی الوند کردند که آخر مراسم افتتاحیه پس از صعود ،‌دوباره خودشونو به سالن برنامه رسوندند!

همدانی ها ضمن اینکه دور تادور سالن را با پوستر های  کوهنوردان برگزیده شهرخودشون پرکرده بودند ،‌تجلیل شایسته ای هم ازاونها به عمل آوردند. راستی که چه کوهنوردان قدر و خفنی  دارند این همدانی ها! موقع معرفی آقای مقدم و کارهای ایشان ، وقتی مجری برنامه گفت که ایشان رکوردار صعود سرعتی به دیواره علم کوه هستند ودر یک روز سه بار دیواره را از مسیر های مختلف صعود کرد ه اند ،‌دیگه نزدیک بود فک ما از تعجب پایین بیفته ! 

همخوانی سرودهای ملی  در این مراسم هم از بخشهای خاطره انگیز آن بود.

اما همانطور که می دونید تقریبا تمام صعود های این برنامه به علت هوای بسیار نامناسب لغو گردید و همه ی تیمها بغیر از تیم قله ی الوند که تعدای موفق به صعود شدند ،‌مجبور به بازگشت شدند.

                                                          **********

  

برنامه صعود قله ی هفتخوانی

شب مانی برروی یال اویزر-  دی ماه 84

و اما حکایت چادر ما ؛  

قله ای که قرعه اش به ما افتاده بود ،‌ قله ی کمر لرزان بود که  واقعا  هم ما رو لرزوند!!!   پس از رسیدن به گنج نامه در امتداد یک جاده آسفالته کوهستانی که به تنها  پیست اسکی همدان  منتهی می شود ،‌ حرکتمون را شروع کردیم. پس از دوساعت به نزدیکی ساختمان پیست رسیدیم که طبق نظر سرپرست قرار شد برای شب مانی  در همان جا و بر روی  برفهای روی جاده ،‌  چادر بزنیم . دو تا چادرهامون رو  کنار هم بر پا کردیم. یکی چادر کمپ مدل گاماش و دیگری چادر یورو _ کا . هوا هر چند ابری بود اما از باد و سرمای سوزنده خبری نبود . به قولی یکی از بچه ها حسابی برای خودش هتلی شده بود ! غافل از اینکه شب قراره چه بلایی سرمون بیاد.

تمام شش نفر بروبچ کرجی توی چادر یورو _ کا جمع شده بودیم و هر کی خاطرات خودش رو تعریف می کرد. دیگه از زور خنده روده هامون به هم پیچیده بود. شب زنده داری ما تا نیمه های شب ادامه داشت . به چادر  کمپ خودمون برگشتیم.

 بارش سنگین برف آغاز شده بود . سنگینی برف به قدری بود که تیمها را مجبور کرد تا چند بار در طول شب بیرون بیایند و برفهای روی چادرهاشون رو بتکونند. نزدیکی های صبح دیگه بارش برف متوقف شده بود و اینبار بورانی شدید جای آنرا گرفته بود. وزش باد به صورت شلاقی و ناگهانی از سمت دره به سمت جاده و شیب کوه می وزید. نمی دونم خواب بودم یا بیدار که دیدم یکهو سقف چادر جلوی صورتمه . ناگهان سه نفرمون مثل فنر از جا پریدیم و چادرو نگه داشتیم. برف تا نیمه های جلوی در چادر جمع شده بود ،‌ برفها رو از درون چادر به عقب هل دادم و زیپ چادر رو باز کردم. یکی از تیرکها در قسمت نر ومادگی شکسته بود و از چند جا هم تیرکهامون خم شده بود . حسین شرپا لباساشو پوشید و بیرون رفت تا بستهای چادر را محکمتر ببنده. آتل تیرک چادر را ازبسته ش در اوردم و با ممد جلو خانی قسمت شکسته رو آتل کردیم . کوله ها مون رو کنار  گوشه ها قرار دادیم و از درون کیسه خواب پا پاهامون به اونها فشار می اوردیم تا ستونهای چادر تقویت بشه و خم نشه. حسین شرپا که یه حرکت پاگستر 14 – 5 زده بود ! بنده خدا تا صبح پاش حسابی بی حس شده بود.

گلاب به روتون ، توی اون اوضاع شیر تو شیر ،‌ کلی توی فشار بودم. حالا کی جرات داره توی این هوا بره بیرون ؟!! نیم خیز توی چادر دنبال یه ظرف برای ادرار می گشتم که ممد از توی کیسه خواب داد زد: دنبال چی می گردی ؟ گفتم : ظرف برای ادرار . اصلا معطلش نکرد و با پاهاش لگد محکمی  بهم زد و گفت : گمشو برو بیرون! خلاصه نصفی بیرون چادر ،‌نصفی توی چادر ،‌ کارمون رو انجام دادیم. آخ که نفسم تازه  باز شد.

فریاد های  نفرات چادر های مجاور گواه از وضعیت وخیم آنها می داد. بنده های خدا چادر هاشون از فشار باد ترکیده بود و حسابی خونه خراب شده بودند .

صبح وزش باد بدتر شده بود و هر آن احتمال می دادیم که چادر ما هم پاره شه. وسایلمون رو جمع کردیم و لباسامون رو پوشیدیم . قرارشد من بیرون برم و کوله ها رو بگیرم و به چادر یورو _ کا ببرم که وضعیت  خیلی بهتری داشت . از بیرون چادر داد زدم :  حمید خودتون رو جمع  و جور کنید داریم میایم تو!  حمید ( حمید علیا) گفت : اصلا فکر این کار رو هم نکن. ما جا نداریم. زیپ چادرشون رو باز کردم و کوله رو توی بغلش پرت کردم و گفتم : غلط کردی. مگه دست خودته. ما داریم میام تو ! بنده ی خدا دیگه نتونست حرفی بزنه. توی اون شرایط سخت چادر کمپ خودمون  رو با هزار بدبختی جمع کرده بودیم که اعلام شد می شه به پناهگاه اسکی بریم  و از اونجا استفاده کنیم.

وقتی چادر نفرات سایر تیمها  ( اکثرا Rino) رو نگاه کردیم که مثل جگر زلیخا پاره پاره شده بود تازه فهمیدیم که بنده خدا ها دیشب  چه کشیده  بودند.

اگه اون پناهگاه  نزدیکی اونجا نبود  ، با این وضعیت بد هوا و سرما و باد شدید حد اقل چند نفر تلفات سرمازدگی می دادیم. با یک مصیبت و فلاکتی خودمونو اونجا رسوندیم.

خلاصه شبی دیگر رو در پناهگاه ضمن گپ زدن با بچه های شهرستانهای دیگه گذروندیم و صبح روز بعد در یک هوای مناسب بی خیال صعود ،  مثل فاتحانی بزرگ به سمت گنجنامه و همدان  بازگشتیم .

عکس از محمد


روزکوهنورد

خیلی ها از انجام فعالیت  کوهنوردی در قالب یک گروه می گریزند وبیشتر ترجیح می دهند که با چند نفر از دوستانشان که رابطه نزدیک تر و صمیمی تری با آنها دارند برنامه اجرا کنند.

هر چند با وجود جو حاکم بر غالب گروههای کوهنوردی کشورمان این نوع رفتار دورازانتظار نمی باشد. جو رقابت شدید وناسالم  به جای توسعه علمی و صحیح کوهنوردی ،‌ فراموشی اخلاق ورزشی ،‌ زیر آب زنی های مختلف و ایجاد بدبینی در بین یکدیگر،‌ بد رفتاری های مختلف و سرد پذیرفتن اعضاء جدید ،‌ اختلاف با سایر گروههای رقیب و... همگی اینها باعث می شود که حتی خیلی از قدیمی های این رشته ، میدان را خالی کنند و به کنج عزلت  پناه ببرند و عرصه را برای یکه تازی  سوء استفاده کنندگان، بیشتر باز کنند. 

 به طور نمونه ،‌وقتی آرشی ها ودماوندی ها به بهانه های مختلف ( که نمونه آخرین آن ماجرای صعود مشترک رامین شجاعی و کاظم فریدیان با هم بود ) شروع به جبهه گیری علیه یکدیگر می کنند ،‌ و دامنه این اختلافاتشان را  حتی به وبلاگهای همدیگر می رسانند ، حالا این وسط یه کوهنورد تازه کار که با جستجوی واژه های کوهنوردی در موتورهای جستجوی اینترنت به صورت تصادفی این قبیل وبلاگها را مطالعه کند و این قشون کشی ها و جناح بندی ها و خون و خونریزیها !!! را ببیند ،‌ چه فکری می کند ؟‌ چه تصویری از کوهنوردی به صورت سازمان یافته وگروهی  در ذهنش تشکیل می شود ؟شاید کمترین کاری که می کند این باشدکه  عطای عضویت در یک چنین گروههایی را به لقایشان ببخشد.

متاسفانه این قبیل اختلافات تنها مختص گروههای مهم  پایتخت نمی باشد و خیلی از گروههای کوچک و بزرگ در جامعه کوهنوردی کشورمان دچار یک  چنین  اختلافات درون گروهی و بین گروهی می باشند.

گروه قبلی خودم را مثال می زنم که به عنوان یکی از فعالترین گروههای کوهنوردی دانشجویی با سابقه فعالیت  بیش از یک دهه ،‌به خاطر اختلافاتی که بین اعضاء برسر مسائل حاشیه ای پیش آمده بود به قدری ضعیف شده بود که  2سال پیش با تغییر ریاست دانشگاه ،‌ ونظر رییس جدید که مخالف با ورزش کوهنوردی بود ( به علت اینکه خرج داره ولی مدال نداره !!!) منحل اعلام شد.

 اصلا دوست ندارم بیشتر از این ،‌ از این گونه مسایل بنویسم چون اعتقادم براین است که با بیشتر وارد شدن به بحث در یک چنین موضوعاتی ،‌کوهنوردی از جایگاه خودش خارج می شود و به جای اینکه کوه محلی باشد برای تجدید قوا و کسب آرامش و استفاده از زیباییهای طبیعت ،‌به مکانی تبدیل می شود که سر این مسایل بحث کنیم که چرافلانی این کار رو کرد چرا اون یکی اون حرفو زد و از این جور صوبتا!! اما خلاصه کلامم این است که  تا زمانی که این خودخواهی و عدم گذشت و کینه و عداوتها در بین کوهنوردان باشد باید شاهد یک چنین مشکلاتی هم باشیم.

بگذریم!

....

....                                                  

اما با انحلال گروه دانشگاه ،  من با بچه هایی که بیشتر از همدیگه شناخت داشتیم وباهم دیگه راحت تر بودیم ( وحید ،‌حمید ، محمد و مسعود ) برنامه های خوبی اجرا می کردیم. بدبینی من به گروهها به قدری بود که دعوت بچه های سایر گروههای کرجی را برای عضویت را قبول نمی کردم یا اینکه حداکثر یکی دوبار سر جلساتشان می رفتم. این قضیه یک سالی گذشت تا یکبار به دعوت حمید برای کنجکاوی به جلسه گروه کوهنوردی هفتخوان رفتم .

جلسه ای بسیار پرتعداد اما بی نهایت منظم که سرپرست برنامه آن هفته ،‌ رییس جلسه بود و هر کسی با کسب اجازه می توانست صحبتها و پیشنهادات و انتقادات خودش را بیان کند. این بر خلاف روال جلسات سایر گروههایی بود که در آنها شرکت کرده بودم و هر کس برای خوشمزدگی وسط جلسه هر تیکه ای را که می خواست می پراند و جلسه را از حالت عادی خود خارج می کرد.

چند بار با بچه های هفتخوان برنامه های مختلفی را اجرا کردم. نظم در حین حرکت ،‌ شادابی و سرزندگی بچه ها ،‌ و مراسم خوبی که در قله اجرا می کردند بیش از پیش مرا مجذوب بچه های هفتخوان کرد.

چیزی که برایم خیلی جالب و باارزش است اینه که بچه ها ، رابطه شان با یکدیگر تنها به کوهنوردی خلاصه نمی شود و به مناسبتهای گوناگون در شادی ها و حتی غمهای همدیگه شریک می شوند. به طور مثال توی گروه رسمه که هر کسی که ازدواج کنه خریدشیرینی عروسی رو  یکی از اعضا به عهده می گیره و میوه رو یکی دیگه ،‌ روزهای تولد اعضا ،‌ در جلسات گرامی داشته می شود و شیرینی و میوه پخش می شود ،‌ به مناسبت حج رفتن کسی ،‌ همه پس از بازگشت وی در خانه اش جمع می شوند و تبریک می گویند ،‌ اگر کسی از بچه ها مدت زیادی در جلسات شرکت نداشته باشد پیگیری می کنند و جویای حال او می شوند ،‌ حتی در مصیبتها همدیگر رو تنها نمی گذارند و همراه هم هستندو ... .

اتحاد و همدلی بین بچه ها به قدری قوی است که هیچ چیزی نمی تونه اونو از بین ببره. وقتی چند ماه پیش تنها اتاقی که در محل تربیت بدنی برای برگزاری جلسات هفتگی گروههای کوهنوردی کرج بود ،‌ از اونها گرفته شد ،‌ بچه ها در یک حرکت داوطلبانه مبلغ 5/1 میلیون تومان کمک بلاعوض به گروه کردند و توانستند دفتری را رهن کنند و این موضوع برای همه غیر منتظره بود.

اما بعدازگذشت دو سال ، این افتخار من می باشد که بعنوان یک عضو کوچک این خانواده بزرگ کوهنوردی ،‌ همراه و همنورد عزیزان و دوستان خوب گروه هفتخوان کرج می باشم.

اما جمعه گذشته ،‌ 29 مهر ماه ،‌ (آخرین جمعه مهر ماه هر سال ) طبق روال سالهای گذشته روز کوهنورد بود و گروههای مختلف کوهنوردی کرج در یک حرکت خود جوش در منطقه کوهستان عظیمیه جمع شدند وبا برپایی چادر و نمایشگاههای مختلف عکس ،‌ سنگ ،‌ گیاهان ودرختهای کوهستانی و ارائه گزارش و انجام برنامه های فرهنگی و تبلیغی این روز را گرامی داشتند. یک چند روزی دیر شده اما  این روز را برتمامی طبیعت دوستان و کوهنوردان گرامی ،‌تبریک می گویم./

 

 

 


یادداشتهای یک کوهنورد سابق!

1-  چند روز پیش به اتفاق خانواده توی پارک قدم می زدیم. در آنجا  یکی از زیباترین جلوه های زندگی مشترک را دیدم .پیرمرد و پیرزنی با تیپ اسپورت وکفشهای کتانی سفید توی پارک درحال قدم زدن و صحبت باهمدیگر بودند. چقدر از دیدن این جفت خوشبخت ، خوشحال شدم . راستش به آنها غبطه خوردم . ببین چقدر همدیگر رو دوست دارند که بعداز این همه سال باز هم ، حرف برای گفتن برای یکدیگر دارند . پس از عمری تلاش برای  کسب روزی و تربیت فرزندانشان ، اینچنین با آرامش در حال لذت بردن از باقی عمر خویش می باشند. پیش خودم فکر کردم  اگه ما به سن اونها برسیم ، آیا هنوز این حس و حال در ماها وجود دارد که بتوانیم از این جور کارها بکنیم ؟ یا اینکه توی اون سن وسال هم باید برای یک لقمه نون  مجبوریم هنوز بدویم ! یا اینکه اینقدر از هم دیگه خسته شده ایم که دیگه حرفی برای زدن ومهرورزیدن به همدیگر رو نداشته باشیم.

می دونید خوشبخت به چه کسی می گویند ؟ به کسی که توی هر شرایطی ، خواه  خوشی ، خواه  سختی ، چه پیری چه جوانی ، خواه  فراوانی نعمت خواه  یا  سختی روزگار بتواند به چشمهایش شریک زندگیش  نگاه کند و با تمام وجود بگوید : دوستت دارم.

بشنو از من ، کودک من

پیش چشم مرد فردا ؛

زندگانی ، خواه تیر ، خواه روشن ،

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا .....

 

2-  هفته ی گذشته توی جلسه گروه درمورد تصمیم برای  بازسازی پناه گاه  قله ناز( سیادر ) صحبت می شد . چوب تخت پناهگاه توسط شکارچیان یا گله داران آتش زده شده است . درب آهنی  آن را هم ظاهرا کنده اند و با خودشان برده اند ! شیشه های طلقی هم از بین رفته اند و خلاصه اگر امسال تا قبل از فصل سرما کاری برای آنجا نشود ، با بارش برف پناهگاه پر از برف خواهد شد و غیر قابل استفاده.

لابلای صحبت های دوستان بود که گفته شد می توانیم از جاده خاکی نزدیک پناهگاه هم برای حمل وسایل مورد نیاز به آنجا  استفاده بکنیم .

 یکهو چهار شاخ گاردانم اومد پایین !!!  ببینم درست شنیدم ،  جاده ؟!! آخه قله ناز که جاده ای نداشت .اما این جاده ظاهرا بسرعت و در عرض چند روز برای ایجاد پیست اسکی کشیده شده است.

  آه از نهادم بلند می شود. یادش بخیر . روزگاری کرج به بکری کوههایی مثل ناز ،کهار وهفت خوانی اش می بالید . اما امروز باید شاهد  جای زخمهای بی درمان بر پیکره ی این کوههای زیبا باشد. بار دیگر برای شادی روح طبیعت از دست رفته مان الفاتحه مع صلوت ... !!

 

 

3- دیگه این روزها شنیدن خبرهای انفجار پی در پی در عراق از تلویزیون چیز عادی ای شده است.همین عادی شدن شنیدن این خبرها خطرناک و تاسف برانگیز می باشد.این بار 150 نفر از مردم بی گناه عراق در اقدامی وحشیانه توسط گروه تروریستی القاعده به طرز فجیعی کشته شدند.

یکی از دوستان که سال قبل در انفجار های بین الحرمین در روز عاشورا حضور داشت ، خاطره ی آنروز را به عنوان وحشتناک ترین روز زندگی اش تعریف می کند. بون خون ، بوی گوشت سوخته ، جنازه های متلاشی و مردم هراسان . تعریف می کرد که در شلوغی آنروز در یک لحظه در  چند قدمی اش مردی با لباس بلند مخصوص عربها رو دیده بود که بر خلاف صورت بسیار لاغرش ، بدن فربهی داشته ، ناگهان متوجه اصل قضیه می شه و روی زمین دراز می کشه و انفجار و باقی قضایا.

براستی در پشت این اعمال تروریستی چه جریانهای حیوان صفت و  کثیفی  وجود دارند که اینچنین مردم را به خاک وخون می کشند؟اما  عدل الهی هیچ گاه ، خون بی گناه بندگانش را بی پاسخ نخواهد گذاشت.

  این آهنگ  One از متالیکا که بر ضد جنگ و خونریزی می باشد با آن لحن اعتراض خاص هوی متال را خیلی دوست دارم.

I can't remember anything
Can't tell if this is true or dream
Deep down inside I feel to scream
This terrible silence stops in me

Now that the war is through with meI'm waking up, I cannot see
That there is not much left of me
Nothing is real but pain now

….

…….

…………


از اوان تا خزر(جواهر ده )-قسمت دوم

در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که می خواهم بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه ، دور ها آوایی است که مرا می خواند...( سپهری)

روز سوم 14/3/84

قرار بود صبح زود ساعت 5 از خواب بیدار بشیم. وقتی تلفن همراه وحید سر ساعت زنگ زد ، نیم خیز نشستیم. یه نگاه پر التماسی به وحید کردم ، وحید گفت: باشه ،  ولی فقط یه ربع دیگه . نمی دونید اون یه ربع خواب به اندازه تموم خواب شبمون، به من  چسبید.

صبح ها توی روستا یه حال و هوای دیگه ای داره . آغاز تلاشی جدی ، زیبا و پاک برای کسب روزی از سفره پربرکت و بی دریغ طبیعت . و در این میان  من و دوستم عازم راهی بس طولانی تا لپاسر.

لپاسر ، منطقه ای است سرسبز با چشمه های فراوان آب معدنی در زیر یال منتهی به قله ی سماموس . برای رسیدن به لپاسر ابتدا باید به ده آکنه برسیم. آکنه روستایی است در شمال غرب روستای میچ وبر فراز یک بلندی ،  که برروی نقشه ای که از دره الموت داشتیم هیچ نشانی از آن نبود. پس از ترک میچ در مقابل یک پل چوبی کوچک ، یک راه مالرو باریک  پیچ در پیچ وجود دارد که ما را پس از 1 ساعت ارتفاع گرفتن  به روستای آکنه می رساند.

آکنه روستایی است با حدود 20 خانوار جمعیت که به تازگی صاحب برق شده اند و مدرسه ای نیز دارد. موقع راهنمایی گرفتن از اهالی در مورد کم وکیف مسیرمان ، من و وحید فقط سرمون رو به نشانه تایید تکان می دادیم چون درک لهجه ی سخت  آنها برای ما ها اصلا امکان نداشت. فقط متوجه شدیم که باید اول به گردنه بالای روستا برسیم و به سمت شمال حرکت کنیم.

پس در امتداد مسیری مالرو به سمت بالای ده وگردنه حرکت کردیم. پس از یکساعت به گردنه رسیدیم. در سمت شمال شرقی مان یک کوه سنگی با شیب 70 تا 80 در جه وجود داشت که با توجه به اینکه تنها مسیر معقول به لپاسر باید از کنار این کوه بگذرد ، پس از کمی صحبت با وحید تصمیم گرفتیم به سمت آن حرکت کنیم. ارتفاعمان در حد 3000 متر بود چون لکه های برف را می تونستیم در اطراف ببینیم. فاصله ی زمانی  بین محل های  که به آب می رسیدیم تقریبا  هر 15 دقیقه بود . حدود 3 ربع راه رفتیم تا به پای آن کوه سنگی رسیدیم . یک راه پاکوب از پایین این کوه ، آنرا دور می زد و یک راه با شیب زیاد از شکاف صخره ای این کوه بالا می رفت و راهی مستقیم برای گردنه بعدی بود . ما راه دوم رو انتخاب کردیم. پس از ساعتی به بالای گردنه دوم مسیر مان رسیدیم.

ای کاش می توانستم تمام این زیبایی ها را در قاب کوچک دوربینم جای دهم. کاش می توانستم کوله ام را سرشار از هوای پاک و عطر دل انگیز اینجا می کردم و آنرا سوغات ببرم. خدایا تو را چگونه سپاس گذارم ؟ شرم دارم  از اینکه که با این وجود آلوده به گناه در میان این همه پاکی و طراوت قدم بردارم.

بر فراز گردنه نشسته بودیم. هرچی با نقشه کلنجار می رفتیم ، چیزی از آن سر درنمی آوردیم . چون تا حالا دو تا دره را پشت سر گذاشته بودیم که در نقشه اثری از آنها دیده نمی شد. تنها می دانستیم که باید به سمت شمال برویم.  البته یک جاده خاکی در کف دره وجود داشت که با توجه به گزارش برنامه باید از آن بگذریم . جاده ای که جیرود را به جفرود وصل می کند.ارتفاع کم کردیم تا به جاده خاکی رسیدیم. تابلوی سبز رنگ بزرگی در کنار جاده  این محل را جزو مراتع حافظت شده معرفی می کند . از آن طرف جاده خاکی از یک راه مالرو از میان دو کوه سنگی مجددا ارتفاع گرفتیم تا پس از ساعتی به بالای گردنه سوم مسیرمان رسیدیم.

 پس از کمی جلو رفتن به کوه ی به نام وزابن رسیدیم. دو راه پاکوب در سمت راست وچپ کوه وجود دارد. من و وحید فکر کردیم که جفت این راهها آن سوی کوه به هم می رسند ، اما اشتباه ما از همین نقطه شروع شد چون این دو راه هر کدام مسیر متفاوت را پیش می گیرند. راه صحیح برای لپاسر ، راه سمت چپی می باشد که از روی یک خط الراس صخره ای مستقیما به لپاسر می رود . ولی ما راه سمت راستی را انتخاب کردیم ، که مسیری متفاوت و اشتباهی بود که به لپاسر نمی رود بلکه به دره ی جنت رودبار منتهی می شود. بر روی این خط الراس بود که تازه توانستیم لپاسر و کوه سماموس را بیینم و لی هر چی بیشتر جلو می رفتیم بیشتر به این موضوع پی می بردیم که یه جای کار ایراد داره . حدود دو ساعت بر روی این خط الراس به سمت غرب حرکت کردیم.

 پایین دستها را مه غلیظی پوشانده بود که گه گاهی هوس می کرد که با یه باد ملایم سری به خط الراس هم بزند که توی این شرایط دیدمان به چند متر کاهش پیدا می کرد. توی این مواقع بهترین کار حرکت بر روی خط الراس است،  هر چند که این کار کمی همت می خواد .

 هوا رو به تاریکی بود . دیگه مطمئن بودیم که یه جایی رو اشتباه اومده ایم . چون از اینجا تا لپاسر حداقل یه روز راه دیگه باقی مونده . آنهم نه به روی یک یال وخط الراس مستقیم ، بلکه پس از پایین رفتن به کف دره ی که هیچ دیدی به خاطر مه از آن نداشتیم و ارتفاع گرفتن مجدد آن سمت دره.

توی اون شرایط دیدن یک گوسفند سرا در پایین دست برروی گردنه ، خیلی امید بهمون داد. خوشحال از اینکه می تونیم راه صحیح رو از کسی بپرسیم ، خط الراس را به سمت گردنه پایین رفتیم.

 حدود 6 تا سگ گردن کلفت هم اون پایین مترصد بودند تا یه پذیرایی حسابی از ما بکنند. وقتی فاصله ما با گوسفند سرا کم تر شد ، دیگه همشون بلند شده بودند وبه سمت ما حرکت  کردند وپارس می کردند. وحید برگشت بهم گفت فقط فرار نکن. گلوم ازترس خشک شده بود. خداییش توی این شرایط وحشتناک چه کسی می تونه به داد ماها برسه ؟ الا چوپون گله. از دور داد زدم : جون مادرت بیا جلوی این سگاتو بگیر! چوپونه هم یه صوتی زد و سگاش دیگه بی خیال ما شدند.

عجب موقعی رسیده بودیم. گوسفندها تازه دوشیده شده بودند وشیرشان درون یه دیگ بزرگ با آتیش بوته ها ی کوهی مشغول جوشیدن بود. پس از 10  ساعت کوهنوردی سنگین ، خوردن چند تا لیوان شیر داغ و تازه ، حسابی سر حالمون کرد. 

چادرمون را  کنار گوسفند سرا بر پا کردیم .  دو تا از سگها بودند که هنوز با ما کنا رنیامده بودند، یه کمی غذا به سگها دادیم . دیگه پارسشون قطع شد.

وحید پیش چوپونه رفته بود تا در مورد مسیر صحیح اطلاع بگیره . من هم توی چادر ، حلیم نیمه پخته  را آماده  کردم. وحید هم با یک کاسه پر از سر ماست تازه برگشت. آخ که چقدر بهمون چسبید. جای شما خالی ! ماهم بایک شکلات اسنیکر و یک بسته سوپ قارچ ، لطف و محبت اونو جواب دادیم .پس از خوردن ماست و حلیم با همدیگه درمورد مسیر فردا بحث ومشورت کردیم . بعدش هم  کیسه خوابها رو پهن کردیم و خیلی زود به خواب رفتیم.

نصفه شب به خاطر سرما ، ناخودآگاه از خواب بیدارشدم و نشستم. توی خواب وبیداری می خواستم زیپ کیسه خواب را کاملا بالا بکشم. از شدت خستگی حتی نتونستم زیپ رو پیدا کنم و همون طور دوباره تلپ شدم و خوابیدم !

 

روز چهارم 15 /3/84

صبح دیگه از مه خبری نبود وما می تونستیم کف دره رو ببینیم . تصیمیم گرفتیم دره را پایین برویم و هر طوری است خودمان را به لپاسر برسانیم. از چوپان به خاطر لطف ومهمانوازی خوبش تشکر کردیم و بعد از راهنمایی گرفتن از اون به سمت پایین دره حرکت کردیم.

 هنوز فاصله ی زیادی از گله نگرفته بودیم که صدای پارس شدید سگها بلند شد. برامون عجیب بود . چون شب قبلش سگهابا ما آشنا شده بودند. پس دلیل پارس کردنشان چی بود ؟ یه نگاهی به پشت سرم کردم دیدم یه گراز قهو ه ای بزرگ با سرعت داره از چند متری پشت سر ما به سمت پایین می رود . تا به حال یه گراز را از فاصله ی به این نزدیکی ندیده بودم. تا دوربینم بخواهد روشن بشه ، گراز از ما حسابی فاصله گرفته بود.

 

پس از ساعتی کم کم به  درختان جنگلی رسیدیم . از یک شیب بسیار تند جنگلی پایین رفتیم تا به رودخانه کف دره رسیدیم. دیگه حس و انگیزه ای برای رسیدن به لپاسر نداشتیم. جیره غذایی مان هم تقریبا تموم شده و نمی تونستیم شب دیگه ای را در کوه باشیم. پس با وحید تصمیم گرفتیم در امتداد همین دره و از میان جنگل ،  به جنت رودبار برویم .


سه طلوع از شروع برنامه مان گذشته است. اما دراینجا زمان دیگر مفهوم ندارد وگویی در ابدیت وجاودانگی هستی . هوا مه آلود است و قطرات شبنم بر صخره ها وقامت سبز و بلند درختان ، بر تارهای عنکبوت بر قارچهای روییده اززمین ، همچون نگین های رنگین به تخت سلطنت نشسته اند ودر مقام ناز به ما که از دنیایی دیگری آمده ایم فخر می فروشند.

                                                                   

به جاده روستا جنت رودبار رسیدیم. در اینجا می توانستیم سوار ماشین بشیم و برویم تنکابن ( ؟) . اما وحید اصرار داشت با وجود اینکه نتونستیم به لپاسر برسیم و سماموس را صعود کنیم ، لااقل برویم جواهر ده .  برای رسیدن به جواهر ده بایستی در امتداد غرب به سمت بالای دره حرکت کنیم تا به به محلی به نام باغدشت  در پای کوه سماموس برسیم و از آنجا به گردنه جواهر ده برسیم. و از آنجا به سوی جواهر ده سرازیر بشویم.

اما من ووحید روی هر چی بز توی کوه هست را کم کرد ه ایم!!! چون به جای مسیر کف دره ، از بالای روستا ضمن ارتفاع گرفتن به سمت شمال غرب در یک راه پرشیب و صخر ه ای به سمت گردنه جواهر ده حرکت کردیم.

بعد از چهار ساعت به پنجمین و  آخرین گردنه مسیر مان رسیدیم. ایستادیم و به پشت سرمان نگاه کردیم. هر چند به آن چیزی که می خواستیم نرسیده بودیم اما خوشحال از اینکه تونسته بودیم این مسیر کوهپیمایی طولانی  وبی نهایت زیبا را از دریاچه اوان الموت تا جواهر ده بپیماییم. دور دست ها قلل  خشچال و سیالان دلربایی می کردند .

آخرین نگاهها بود . شعله های بی تابی اوج می گرفت . چگونه می توان این بهشت زیبا را ترک کرد و به زندان تن برگشت ؟ کوله بارم حجمی نداشت ، اما سنگین تر شده بود . درونش به اندازه فضای سینه ام ، به اندازه گستره دستهایم از هوای او پر بود.

هجرت آغاز شده است و من می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه وار در من سربرداشته است نه یک حریق ، که آتش کاروان است . آتشی که به راه می ماند وکاروان را رهسپار راه رفتن می کند.

ومن با نغمه های کاروان ،آخرین گام هجرت از خود و اولین گام رسیدن به اورا آغاز کردم.

وبرای خوشبختی تمام دوستانم دراین راه ،

وتمام کسانی که شوق رسیدن به اورادارند؛

بادستهایی از نیاز ،

وچشمانی مملو از اشک، آمین گفتم.

عکسها از محمد


ازاوان تا خزر ( جواهر ده )-بخش اول

وقتی از مسیر پیش رویت چیزی جز یه گزارش برنامه مبهم مربوط به چهار سال گذشته و یک نقشه پراز اشکال چیزی اطلاع نداشته باشی ؛

وقتی فاصله بین گرفتن تصمیم برای اجرای برنامه و حرکت بیشتر از دوساعت نباشه ؛

وقتی پس از کلی چونه زدن بادوستات نتونی برای اجرای برنامه اونها را مجاب کنی و در نهایت  بیشتر از دو نفر نشوید ؛

وقتی پس از گذشتن از پنج گردنه ،  به آخرین گردنه مسیر می رسی و پشت سرت رو نگاه می کنی و از روی خجالت اشکاتو از دوستت پنهون می کنی ؛

وقتی زیباترین جلوه های حیات را در کوه وجنگل  می بینی ؛

اونوقت به یقین می رسی که باید حادثه ای ناگهان ، دست انسان خوشبختی را بگیرد تا بتوانی اینجور جاها را لمس کنی ، احساس کنی و گم شوی ؛

آری !  برای عاشق،  کوه و جنگل یک حادثه است که ممکن است هرگز پیش نیاید و تا آخر عمر هم متوجه نشوی که چنین چیزهایی ، چنین اوجها و رنگها و پروازهایی هم دردنیا هست.

روز اول 12/3/84

   ساعت 1 بعد از ظهر از ترمینال کرج راهی قزوین شدیم. پس از رسیدن به اولین میدان شهر، سوار یک ماشین سواری به مقصد الموت قزوین و روستای اوانک شدیم. جاده ای بس طولانی و پرپیچ و خم که از یک گردنه مرتفع به نام قسطین لار بالاوپایین می رود. در دو راهی روستاهای زرآباد و دیکین باید به سمت دیکین می رفتیم ولی چون راننده مسافر داشت ، سری هم به روستای زرآباد زدیم.

معروفیت  زرآباد به وجود امام زاده علی اصغر ( برادر امام رضا ) و چنار قدیمی و بزرگ آن می باشد که هر سال صبح روز عاشورا و قبل از اذان صبح از یکی از شاخه های آن مایعی قرمز رنگ بصورت اشک سرازیر می شود. امسال من خیلی دوست داشتم که عاشورا اونجا بودم؛ چون یک مقاله تحقیقی در یکی از روزنامه ها راجع به این قضیه خوانده بودم که از جنبه های مختلف علمی ، دینی ، تاریخی به این قضیه پرداخته بود و درستی واعتبار آن غیر قابل تردید است.

حتی راننده ما هم چند بار از نزدیک شاهد این رخداد وشفای چند بیمار نیز بوده است. عکس این چنار در لینک عکسها در پایین صفحه می باشد.

   پس از زیارت امام زاده ،راهی دیکین و اوانک شدیم. پس از  گذشتن از یک سربالایی ، ناگهان منظره ای غیر قابل وصف در پیش رویمان دیدیم. دریاچه اوان با ابهتی بی نظیر همچون نگینی درخشان در پایین دست نمایان بود.

   به دریاچه رودخانه ای وارد نمی شود  و ظاهرا آب دریاچه از هفت چشمه در کف آن ، تامین می شود. دورتا دور دریاچه را  نیزارهای بلند احاطه کرده اند که همچون دژی مستحکم از دریاچه محافظت می کنند . تنها قسمت کوچکی از ساحل آن قابل دسترسی می باشد که همین مقدار کم برای این جماعت کافیست تا هر بلایی که می خواهند بر سر طبیعت بیاورند .

چادر مان را کناردریاچه  برقرار کردیم . تصمیم گرفتیم قبل از تاریک شدن هوا در مورد مسیر فردایمان تا روستای میچ از اهالی یکسری اطلاعاتی بگیریم .  پس از خوردن ماست تازه گوسفندی که از چوپانها گرفته بودیم و کلی چرند وپرند گفتن با هم دیگه از داخل کیسه خوابها ، به خواب رفتیم . خواب که نه ،کابوس بود  . خداییش وسط اتوبان می خوابیدم راحت تر بودیم. تا صبح ماشین وموتورسوار بود که می اومد و می رفت و بزن برقص و باقی قضایا . بعضی وقتها نگران می شدم نکنه ماشینها چادر ما را نبینند و ما را زیر بگیرند!

 

روز دوم 13/3/84

صبح زود ساعت  4 ازخواب بیدارشدیم و پس از خوردن صبحانه ای مختصر و جمع و جور کردن وسایلمان به سمت بالای ده حرکت کردیم.

   توی ده بر روی پشت بام کاهگلی یکی از خانه ها چند تا سگ گله مشغول استراحت بودند که با دیدن ما شروع به پارس کردن کردند و با دور شدن ماها صدای پارس آنها نیز قطع شد ولی یک کدومشون بود که ول کن نبود و دنبال ما راه افتاده  بود و مدام دمشو بصورت افقی تکون می داد و پارس هم می کرد. من هم که یه ترس ذاتی از سگ دارم ، وحید رو عقب انداختم و خودم جلو حرکت می کردم . وحید می گفت ولش کن ،بهش نگاه نکن ، خودش خسته می شه برمی گرده.

سر یه دو راهی بود که  سگه نشست و دیگه دنبال ما نیامد . خوشحال شدم که دست از سر ما برداشته ولی وقتی با وحید جلوتر رفتیم دیدیم که این جا که اومدیم به اصطلاح اصلا راه نمی ده و اشتباه اومده بودیم ؛ برگشتیم .  ای ناقلا ! مثل اینکه سگه می دونست ما اشتباه رفته ایم و برمی گردیم.

وارد باغهای انگور بالای ده شدیم. سر هر دو راهی ، یه نگاهی به سگه می انداختیم اگه دنبالم هنوز می اومد می فهمیدیم که درست رفته ایم . دیگه حسابی دلمون براش سوخته بود . با این که نون زیادی همراهمون نداشتیم . من تنها نون تافتونی که همراهم داشتم بهش دادم. اونقدر با اشتها می خورد که آدم هوس می کرد یه گازی به نون هم بزند. نگاهش سرشار از قدردانی و تشکر بود.فکر کردیم بعد از این دیگه سگه دنبال ما نمی یاد. اما این ، تازه آغاز ماجرای دوستی ما با این سگ بود.

یه گله گوسفند دورترها مشغول بالا رفتن برای چرای روزانه شان بودند . سگه یک نگاهی به ما می کرد، یه نگاه به گله . حس وظیفه شناسیش بهش می گفت که با گله بالا بره اما از یک طرف بدش نمی اومد با ما همراه بشه. بالاخره اولی رو انتخاب کرد و سمت گله رفت.

یه جاده خاکی بر روی یال وجود دارد که تا  معدن سنگ زیر قله خشچال امتداد پیدا می کند . ما از یک سینه کش کوه بالا رفتیم تا به این جاده رسیدیم . تا قسمتی زیادی از مسیر را در امتداد این جاده بالا رفتیم. چون شیب ملایمی داشت و با توجه به کوله های سنگین ما که هر کدام حداقل 15 کیلویی می شدند راحت تر بود.

پس از یکی دو ساعت وقتی یک پیچ رو رد کردیم ، رفیقمون رو دیدیم که نشسته و منتظر رسیدن ماست. نمی دونید که چه روحیه ای به هر دوی ما ها  داد! دمش گرم!

همراهی سگ با ما تقریبا تا شیبهای برفی زیر قله ادامه پیدا کرد و اونجا بود که دیگه رفیقمون مجبور به برگشت شد ،و دیگه نتونست با ما بیاد. محبت و وفاداری این مخلوق خدا ، واقعا بی نظیر است.

پس از حدود 4 ساعت به یه قسمت مسطح زیرشیب قله ی 4100 متری خشچال رسیدیم . از ابتدا قصد داشتیم قله را صعود کنیم ولی باتوجه به کمی زمان و سنگین زیاد کوله هایمان وشیب پربرف روبرویمان تصمیم گرفتیم که به سمت گردنه زیورچال تراورس کنیم. حدود ساعت 1 بود که بر روی گردنه زیورچال رسیدیم. روبرویمان در شرق قله ی شاه سفید کوه و دره ی دو هزار قرارداشت.درسمت شمال دره ی اشکور دیده می شد . دره  پر آب و حاصلخیز اشکور نظیر طالقان و الموت مجموعه ای روستا را شامل می شود که جنوبی ترین آنها روستای میچ می باشد.

 بر روی برفچال ها خودمان را به پایین و ابتدای یک دهلیز پرشیب برفی رساندیم. از بالا، جای پا روی برفهای این دهلیز دیده می شد و خیالمان را راحت می کرد که این مسیر به پایین حتما راه دارد. وقتی به آنجا رسیدیم من یک لحظه مکث کردم و بادقت به جاپاها نگاه کردم چون خیلی از حد معمول بزرگتر بود و اونوقت بود که از ترس خشکم زد و آروم به وحید گفتم : وحید اینا جای پای خرسه!!

خرس برای اینکه روی برفها سر نخوره ، پنجه هاشو باز کرده بود. به جرات میشد گفت که طول این جا پاها 5/1 وجب یک آدم بزرگ بود. بعضی جاها را خرس روی برف سر خورده بود و از پهنای جای سرخوردنش که به اندازه کنارهم نشستن ما دوتا بود می شد فهمید که چه هیکلی داره!! ترس و اضطراب عجیبی ما رو گرفته بود . تنها وسیله دفاعی ما یک کلنگ کوهنوردی بود ، که اگر قرار بود خرسه به ما حمله کنه،  ما را به همراه همون کلنگ یه جا قورت می داد!!

راه دیگه ای نداشتیم. شیبهای اطراف صخره ای بود که امکان تراورس به ما نمی داد. درضمن کلی هم پایین آمده بودیم که بالارفتنمون انرژی زیادی می خواست. به ناچار روی همون جا پا ها پایین رفتیم . اطراف را چهار چشمی می پاییدیم و هر آن ، خودمان را برای رویارویی با خرس آماده می کردیم. یه رد پای کوچکتر نشان می داد که خرس توله ای نیز دارد. توی اون شرایط ( امن یجیب ... ) راپشت سرهم تکرار می کردم ؛ شاید خنده دار باشه ولی من حس خوبی از اینکه شکار یه خرس توی کوه بشم رو ندارم!!!

بالاخره پایین رسیدیم و خوشبختانه با خرس مواجه نشدیم . هر چند من مطمئنم که اون حتما مارو دیده وخودشو نشان نداده است.

پس از 4ساعت که از گردنه راه افتاده بودیم  به مزارع بالادست ده رسیدیم. منظره ی قله خشچال از این دشت وسیع و حاصلخیز بسیار زیبا و دیدنی است . محلی ها هم مشغول کار بودند و جواب سلام وخسته نباشید ما را هم با گرمی پاسخ می گفتند .


بعد از گذر از رود خانه خودمان را به روستای میچ رساندیم .در  روستا چیزی حدود 30 خانوار ساکن هستند که به تازگی صاحب برق شده اند. این روستا توسط یه جاده خاکی به روستاهای پایین دست اشکور راه دارد و درنهایت به کلاچای در کنار ساحل دریای خزر می رسد. هرچند که من امیدوارم هیچ وقت این جاده آسفالته نشود تا دست زمین خوارن بی رحم به طبیعت بکر وپاک مانده اینجا نرسد.

 چیزی که در ابتدای ورود به روستا نظرمان را بسیار جلب کرد ، آبشار بی نهایت زیبا و بلندی بود که بصورت چند شاخه  از لابلای سنگها به پایین سرازیر می شد. ساعتی نشستیم و غرق عظمت و زیبایی این آبشار و خالق آن بودیم .

باید به سمت پایین می رفتیم ولی چگونه می شد اینجا را ترک کرد؟ آخرین نگاهها انگار می خواست تا ابد تصویر آنجا را  درذهن ثبت کند.

برروی پشت بام کاهگلی یکی از محلی ها که پراز چمن بود چادر زدیم . کمی با اهالی وبزرگترهای ده صحبت کردیم . اونهاهم با نون داغ محلی و ماست چکیده از ما پذیرایی کردند. بعد  ما به چادر هامون برگشتیم و به یه خواب عمیق وشیرین فرورفتیم.

ادامه دارد...

عکسها از محمد


اولین نشست وبلاگ نویسان کوهنورد

عکس یادبود در پناهگاه کوهستانی پلنگ چال ـ جمعه ۲۳/۲/۸۴   ( عکس ها از فرامرز نصیری)

اولین نشست وبلاگ نویسان کوهنورد با حضور احسان بشیرگنجی ( برج سینا ) ، طاهر شاهواری ( کوه های سفید ) ،فرشید فاریابی ( سرود کوهستان ) ،  محمد والی نژاد ( یادداشتهای یک کوهنورد ) ، میثم حسنی ها ( شبکه کوهنوردان ایران ) ، شروین آریانفرد ( شروین ) ، علی نصیری ( قارتال ) ، احسان حسین نژاد ( نوپتسه ) ، علی پارسایی ( کوه ها و آدم ها ) ، عباس محمدی ( انجمن کوهنوردان ایران ) ،امیر قادریان ( امیر قادریان ـ فعلا غیر فعال ) ، نرگس ( هزار و یک روزنه ) ،  میثم خوش قدم ( پایگاه اطلاعاتی کوهنوردی ایران ) ، محسن عســـگری ( کلاهه ـ در حال آماده سازی ) و فرامرز نصـــــیری ( در ستایش سکوت و سپیدی ) روز جمعه ۲۳/۲/۸۴ و به مدت ۳ ساعت و در پناهگاه کوهستانی پلنگ چال برگزار گردید


فردا مال ماست...

 روزگار عجیبی شده ؛ دیگه حتی جمعه ها هم نمی تونی یه نفر رو پیدا کنی تا با هاش کوه بری. شب قبل از برنامه به هر کی زنگ می زدم ، به نحوی بهانه ای می آورد. یادش بخیر ! توی گذشته ای نه چندان دور بود که هیچ برنامه ای از دستمون فرار نمی کرد و به قول معروف پای ثابت همه برنامه های کوهنوردی بودیم. اما حالا ...

دیگه نمی تونستم خونه بمونم. کوله ام را چیدم و صبح زود از خونه بیرون زدم. اینبار هدفم قله ی کرچان بود. قله ی مخروطی زیبایی به ارتفاع تقریبی 3800 متر که بر روی خط الراس کوههایی چون هفت خوانی ، ناز و کهار قرار دارد.

اما اینبار نه مسیر عادی ، بلکه  یال صخره ای و سنگی اونو انتخاب کردم.از انتهای دره بالای روستای سپه سالار ( کیلو متر 40 جاده چالوس ) به آرامی سوار سنگهای گرده شدم. بعضی جاها اصلا راه نمی داد و من مجبور بودم دوباره با یک تغییر مکان ، مسیر بهتری پیدا کنم. سعی می کردم تا جایی که امکان دارد درگیر سنگ نشوم واگر مسیر بهتری باشد ، صخره ها را دور بزنم. اما بعضی جاها ناچار از حرکت روی تیغه ها بودم.

بعضی اوقات حرکت دست جمعی کبکها و صدای بال زدنهای زیاد آنها که بی شباهت به صدای بالگرد نبود حسابی آدمو شوک زده می کرد.

نزدیک گردنه و 200 متری زیر قله به یک توده صخره ای بزرگ برخوردم. اطراف این توده صخره ای  را دیواره های بلندی فرا گرفته بودند.  تنها مسیر عبور، به ظاهر فقط از روی تیغه ی روی این صخره بود. برای رسیدن به روی تیغه ناچار بودم که یک مسیر حدودا 20 متری را با شیب زیادی صعود کنم. مسیر دشوار به نظر نمی رسید و با توجه به آمار بچه ها یی که گرده را صعود کرده بودند می دانستم که صعود این قسمت به کار فنی خاصی احتیاج ندارد. با احتیاط شروع به بالا رفتن کردم.  نزدیکی های تیغه بودم که ناگهان گیره سنگ زیر پام شکست و فقط به لطف گیره دست های خوبی که داشتم سقوط نکردم. توی اون لحظه تنها کاری که تونستم بکنم این بود که  از بین پاهام مسیر سقوط سنگ رو دنبال کنم.  بووم ... بووم... بوووخ!!!!

سنگ پس از یک سقوط طولانی و مهیب هزار تیکه شد. پسر! عجب حماقتی داری می کنی ها. یاد سقوط هایی که توی مسیر شیرپلا برای امداد رفته بودیم ،  افتادم . حالا خودم ، تنها ،  وسط این صخره ها دارم همان اشتباها رو تکرار می کنم. درجه سختی مسیر حتی به 8- 5 هم نمی رسید اما با این شرایط وبدون وسایل فنی وحمایت  ، کار بی نهایت خطرناکی بود. هر چند که پذیرفتن آن کار ساده ای نبود اما تصمیم خودم را راجع به بازگشت گرفتم.

قله خیلی نزدیک می نمود ومن با حسرت فراوان به آن نگاه می کرد. سوالی که خیلی ذهنمو مشغول کرده بود این بود که آیا  بچه هایی که گرده راصعود کرده اند از همین راه رفته اند یا نه . ای کاش می دونستم!!

اما فردا مال ماست.  به قله قول دادم که دفعه ی بعد با وسایل مناسب و البته یه همنورد خوب ! برای صعود از این مسیر دوباره تلاش کنم. موقع برگشتن عکسهای زیر راهم گرفتم.

راستی ، بهار رو از دست ندهید.

 

گرده کرچان 

بهترین هدیه ای که یه آدم تشنه توی کوه می تونه از طبیعت بگیره!

روزگاری البرز ، پوشیده از جنگلهای  انبوه ارس بود.اما امروز ،تنه ی سوخته یه ارس چند صد ساله و ...

 

بگو ای گل  که دوباره این خزون با تو بهاره؛

وقت لبخند گلهاست ، بگو فردا مال ماست.

عکسها از محمد!


شیر گوسفندی

در برنامه های بهاره و اوایل تابستان ، وسوسه خوردن شیرو ماست چرب و خوشمزه  گوسفندی کوهنوردا رو ترغیب می کنه که وقتی از کنار یک گوسفندسرا عبور می کنند از چوپان گله تقاضای آنرا بکنند. شیر گوسفند و بز به اصطلاح خیلی سنگینه ( به خاطر چربی زیاد ) و موقع صعود وفعالیت بدنی  خیلی می چسبه .

یادش بخیر . یه دفعه ما هم چنین تقاضایی را از یک گله دار باحال کرده بودیم واو این کار را مو کول به فردا و هنگام برگشتن گوسفند ها از چرای روزانه شان کرده بود. ما هم برنامه صعود وبرگشتنمان را طوری تنظیم کرده بودیم تا شیرتازه  رو از دست ندهیم. فردای آنروز بعد از صعود قله  وقتی نزد چوپان برگشتیم دیدیدم مشغول دوشیدن گوسفندهاست . ما هم وقت را غنیمت شمردیم و ظرف به دست نزد اون اومدیم .

اما دیری نگذشت که دیدم از اون همه جمع مشتاق فقط من و دوستم باقی موندیم.  شاید به خاطر بی تربیتی گوسفندا بود که علاوه بر شیرشان ، پشگلهای مبارکشان را تقدیم ظرف شیر می کردند یا از چموشی اونها بود که کلی شن و خاک هم به درون ظرف پاشیده می شد. خلاصه من ودوستم کم نیاوردیم و صبر کردیم که کار دوشیدن گوسفندها تموم بشه .

 خب تحمل ما هم حدی داره . وقتی دیدیم که چوپون با خونسردی ، دست انداخت و تمام پشگلهای روی شیر رو با کف دستش از اون جدا کرد و یه گوسفند، با پر رویی هر چه تمام تر جفت پاشو توی ظرف کرد، عطای شیر را به لقای آن بخشیدیم.  خلاصه آخر بهداشت بود!!! دیگه کم مونده بود که چوپونه یه تف هم توی ظرف شیر بندازه.

خب برای بچه های شیر پاستوریزه شهری دیدن این صحنه ها خیلی عجیب و غیر منتظره است. خاطره زیبای اونروز را با گرفتن عکس زیر تکمیل کردم.

                                       


تفتان 4110 متر

بررسی توپوگرافی قله :مجموعه کوهستانی تفتان و نرکوه و قلل شاخک مانندی اطراف آن جملگی در ارتفاع بالای 4000 متر آتشفشان نیمه فعال تفتان قرار دارند.

در  میان جاده زاهدان به خاش وارد یک جاده فرعی با پیچهای تند  می شویم. این جاده ما را به سوی آبادی های تمندان و کوشه و سیا هچادر های اهالی محلی می برد.

 غروب آفتاب فرا رسیده است . دانه های ریز برف هم کم کم شروع به باریدن کرده اند. لباسهای صعود را می پوشیم و چراغ پیشانی ها را آماده می کنیم. با سرایدار پناهگاه که در ابتدای مسیر و اردوگاه ساکن است خوش و بشی می کنیم و با توکل به خدا شروع به حرکت می کنیم. راهنماهای ما در این برنامه دو تن از کوهنوردان امدادگر خوب زاهدانی آقایان کشاورز و دولت آبادی می باشند. متانت و اخلاق خوب ومهربانانه این دو بزرگوار خاطره خوبی را در ذهن همه ما بر جا گذاشته است.

مسیر را در تاریکی مطلق همراه با باد سردی ادامه می دهیم. در بالای ده وارد یک تنگه بی نهایت ریزشی و سست به نام (تنگ گلو) می شویم. را هنماها از ما تقاضای نهایت سکوت وا حتیاط را می کنند. پس از عبور از این قسمت وارد دره و شیب تند( کتل نردو) می شویم. این شیب را نیز با زیگزاگهای متوالی رد می کنیم و با یک تراورس نسبتا طولانی به سمت راست وارد یک دهلیز برفی می شویم. این دهلیز ما را مستقیما به پناهگاه ( صبح ) می رساند.

تنها زمانی که به دو متری پناهگاه رسیدیم توانستیم آنرا مشاهده کنیم. چهار ساعت از صعودمان گذشته است. خیلی سریع سوپ جو آماده می کنیم و با جیره خشکی که از قبل داشتیم یه شام حسابی می خوریم و به درون کیسه خوابهایمان می خزیم.

نصفه شب از فرط گرما و تشنگی از خواب بیدار می شم. بغل دستیمو نگاه می کنم. فقط نوک دماغش از کیسه خواب بیرونه . ای خدا چرا اینقدر گرمم ؟ توی مسیر صعود هم در حالی که همه حسابی شال وکلاه کرده بودند فقط یه لباس یقه اسکی تنم بود و اصلا سردم هم نبود. لباسهامو تا حد خنده داری  کم می کنم. . از فلاسک آب جوش درون کیسه خوابم یک لیوان آّب گرم می خورم. و کیسه خوابم را زیر اندازمی کنم و دوباره سعی می کنم که به خواب برم. باید حتما استراحت کنم. فردا خیلی کار داریم.

...

.....

صبح همین که در پناهگاه را باز کردم، دم در از تعجب خشکم زد . بیرون بوران وحشتناکی می وزید. حالا بی خیال صعود !! چطوری توی این هوا برگردیم پایین ؟؟! چند صد کیلومتراز کرج کوبیدیم اومدیم اینجا که تفتان رو صعود کنیم حالا باید دست خالی برگردیم. بعد از خوردن صبحانه با مشورت با بچه های تصمیم بر این گرفته شد تا یک تیم حمله با تجهیزات کامل فنی برای صعود اقدام کنند و چهار تن از بچه ها هم در پناهگاه وظیفه پشتیبانی را انجام دهند.

با توکل به خدا و با بدرقه و دعای خیر دوستان ، راس ساعت 9 صبح عازم قله شدیم. پس از 3 ساعت تلاش در یک هوای بورانی وسرد و با مشاهده صحنه های بی نظیر  ورویایی اززیبایی ها ی کوهستان در زمستان ، به قله رسیدیم.

با بی سیم وبرقراری ارتباط با تیم پشتیبان ، خبر صعودمان را هم به آنها اطلاع دادیم وجای همگی دوستان را خالی کردیم.

...

.....

1- هزینه اقامت در پناهگاه برای هر نفر 1500 تومان می باشد. این پناهگاه امکاناتی نظیر نفت ، بخاری ، گاز ، اجاق گاز ،  پتو ( خیلی تمیز نمی باشند) ، تختخواب ، برق و تلفن ثابت دارد.  بعلت افتادن یکی از دکلها در زمستان امسال  فعلا دو مورد آخری منتفی است.

2- کلا ما چهار روز در جاده بودیم. دو روز رفت و دو روز برگشت . در بین راه هم در مهمانسراهای مناسب جمعیت ،  استراحت می کردیم. مسیر ما از شهر های قم ، کاشان ، اردستان ، نایین ، یزد ،انار،  کرمان، ماهان ، بم ، زاهدان و خاش می گذشت.

3- جاده ها وضعیت مناسبی داشتند. بغیر از جاده ترانزیتی و شلوغ انار به یزد که تقریبا چند بار عزراییل تا چند قدمی ما اومد ولی ظاهرا هنوز پیمانه پر نشده است.!!!

4- راستی اگر سری به  یزد  می زنید حتما سری به چهارراه امیر چقماق بزنید. ماهان هم یک باغ بی نظیر به نام ( شیخ نعمت الله ولی) دارد که دیدن آن خاطره انگیز است.

 


این حرفها رو ، جدی نگیرید...

نمی دانم اسم این کار را چی می شه گذاشت ؛ دیوانگی ، حماقت ، انسان دوستی ، حس انجام وظیفه ، وجدان ، دلسوزی ، عشق یا ... .

نمی دانم به حمل یک بسکت 110 کیلویی از ساعت 5 غروب تا ساعت 2 بعد از نصف شب روی سنگهای یخ زده شیرپلا و پس قلعه چه می شه گفت .

تنها هلیکوپتر امداد هوایی پایتخت این کشور ، وهمونی که نزدیک بود همه مارو توی یه ماموریت بکشه ، چند وقت پیش توی اتوبان سقوط کرده وحالا چهار چرخش رو هواست.

امداد هوایی منتفی است وحالا نجات جان یک انسان دچار بیماری قلبی تنفسی نیازمند غیرت و حمیت بچه های گمنام و کم ادعای امداد ونجات  و جسارت بی نظیر آنها می باشد.

((آقا محسن چطوری ؟ فقط چشاتو ببند و اصلا به چیزی فکر نکن . الان می رسیم پایین . این پتو رو روی صورت می اندازم تا برف رو صورتت نشینه.))

یکی از بچه ها که جلوی بسکت رو گرفته بود ناگهان سر می خوره  بسکت رها می شه و بین زمین وآسمان  بخاطر طناب حمایت متوقف می شه . اون هم چند متر پایین تر با پوست کلفتی دست میندازه ویک میله مسیر رو می گیره . پشت سرش رو نگاه می کنه.  فقط نیم متر با پرتگاه 30 متری فاصله داشت.

ماه هم کم کم از پشت دیواره شروین بیرون می یاد. نور زیبای مهتاب بهترین هدیه برای بچه ها می باشد.

توی مسیر هیچ کس نیست . تنها ماه و اونی که بر همه چیز واقفه ، شاهد تلاش بچه ها می باشند.

رسیدن بچه های پایگاههای دیگری که برای کمک اومده اند روحیه ای دیگه ای به بچه ها می ده.

در نهایت دیدن نور چراغ گردون ماشین که داره اون جاده گلی و پر از سنگلاخ را با مشقت بالا می یاد نوید بخش پایین کار می باشد.

اصلا مهم نیست که برنامه کوهی که برای شنبه ویکشنبه با دوستت می خواستی بری ، بهم بخوره . اصلا مهم نیست که همراهای مصدوم وسط راه بپیچودند و در بروند .اصلا مهم نیست که به جای جمله خسته نباشید بشنوی وظیفتون بود . مهم این است که وسط این ماجرا وسیله هات دو در شده و حالا باید در بدر دنبال اونا بگردی .

راستی این حرفها رو ، اصلا جدی نگیرید...

 

 


خاطره یک عملیات امدادی

بیان خاطره ها ضمن آنکه می تواند جالب وسرگرم کننده باشد ، از جنبه آموزشی و دانستن نکاتی که شاید کسب تجربه آنها برای آدم مقدور نباشد ، بسیار مفید می باشد. شاید خواندن این خاطره من هم خالی از لطف نباشد. اما ماجرا از این قرار بود که :

تاریخ : جمعه 24 مهر ماه 83

مکان : قرار گاه شیرپلا

زمان : حدود 8 صبح

 در داخل پناه گاه مشغول خوردن صبحانه با دوستان امدادگر بودیم که ناگهان چند نفر سراسیمه وارد شدند و اطلاع دادند که یک نفر زیر آبشار کافه ابولفضل سقوط کرده و وضع وخیمی دارد. بلافاصله من ودوستم مهدی به سمت پایین حرکت کردیم. در زیر پله ها دیدیم که یک مرد جوان درشت اندام با سری شکافته   نشسته است . بلافاصله با پانسمان فشاری خونریزی شدید وی را کنترل کردیم. علائم حیاتی و نشانه های ترومای سر را در مورد وی بررسی کردیم. خوشبختانه مصدوم هوشیاری مناسبی داشت و نشانه های ترومای سر را نیز نداشت. با کمک کوهنوردان وی را با برانکارد به داخل پناهگاه و داخل درمانگاه بردیم.

در داخل درمانگاه مجددا فشار خون ، ضربان و معاینات ثانویه را بر روی وی انجام دادیم و با تماس بی سیم با دکتر تیم مستقر در ایستگاه 1 تله کابین توچال، وضعیت وی را گزارش کردیم که دکتر، تجویز گرفتن رگ و رینگر شوت و تزریق دگزامتازون را دادند.

ضمن هماهنگی با امداد هوایی مصدوم را به بالای پد هلیکوپتر شیر پلا منتقل کردیم.تیم چهار نفره ی ما خوشحال از اینکه تا دقایقی دیگر عملیات امدادی خاتمه می یابد و مصدوم به پایین ، به سرعت منتقل خواهد شد منتظر رسیدن هلیکوپتر بودیم.

اما اینبار ظاهرا " قضیه فرق می کرد . از شانس ما یک خلبان کم تجربه وناشی مسوول پرواز هلیکوپتر اورژانس بود و ضمن اینکه چند بار در محوطه بند یخچال دور زد به بهانه اینکه در شیر پلا به خاطر ابری بودن هوا دید کافی ندارد برگشت .

چاره ای نبود . مجبور بودیم که مصدوم را از مسیر اوسون به سمت پایین ببریم؛ شاید که در پد داوودی یا هتل اوسون بتوانیم پرواز را انجام دهیم. مصدوم را در داخل بسکت محکم ثابت نگاه داشتیم.

 با کمک کوهنوردان دلسوزی که صعودشان را به خاطر وضع وخیم مصدوم ، لغو کرده بودند. با مشقت فراوان و چند ساعت حمل بسکت سنگین به هتل اوسون رسیدیم.

پس از هماهنگی مجدد با امداد هوایی اورژانس ، خسته و کوفته روی پد منتظر رسیدن هلیکوپتر بودیم.

صدای هلیکوپتر که در کوه از دوردست شنیده می شد نوید بخش پایانی خوب پس از روزی سخت و طاقت فرسا بود.

 اما اینبار تقدیر بازی دیگری با ما داشت. دوستم رضا روی پد ایستاده بود و بعنوان مارشال مشغول راهنمایی خلبان بود. من هم یک گوشه نشسته بودم تا بتوانم عکسهای خوبی بگیرم. هلیکوپتر نزدیک ونزدیک تر می شد باد شدید و صدای وحشتنکاک آن خیلی هیجان برانگیز بود. اما آنچیزی را که از درون دوربینم می دیدم نمی توانستم باور کنم.

یا زهرا ! این چرا اینطوری فرود اومده ...  . نصف چوب اسکی هلیکوپتر روی پد قرارداشت و نصف دیگر آن بیرون بود . خلبان مجددا تلاش کرد که کاملا روی پد بنشیند و فرودش را اصلاح کند اما نتوانست و هلیکوپتر به سمت عقب متمایل شد و در آستانه سقوط قرارگرفت؛ مرگ رو جلوی چشمام می دیدم !! فکر می کردم تا چند ثانیه دیگر تیکه تیکه می شویم . فقط فرار و دیگر چیزی ندیدم!!!

....

......

این خلبان ....! چرا اینجوری فرود اومد. نزدیک بود همه رو بکوشه .... فحش وفریادی بود که رضا و بچه ها پشت بیسم داد می زدند.

هاج و واج از اتفاقی که اوفتاده فقط خدا را شکر می کردیم که زنده موندیم.  خلبان ناشی هم فرار را بر قرار ترجیح داد و به پایگاهش برگشت. باز چاره ی نبود و مجددا مصدوم را به پایین و میدان دربند منتقل کردیم.

اما گذشته از اینها براستی جایگاه امداد ونجات هوایی در کشور ما با توجه به حوادثی که ممکن است در مناطق صعب العبور رخ دهد و تنها راه دسترسی وکمک رسانی ، امداد هوایی باشد ، بسیار تاسف برانگیز است. هیچ وقت یادم نمی رود برای آن دو کوهنوردی که در بیستون از دیواره پرت شده بودند و فوت کرده بودند ، برای استارت هلیکوپتر چیزی حدود 2 میلیون پول می خواستند.

حتما شما سریال هلیکوپتر امداد را دیده اید . هر چند بسیاری از عملیاتهای نجات آنها اغراق آمیز می باشد اما داشتن همین امکانات فوق العاده ، نشان از پیشرفت آنها در کار امداد ونجات می باشد.

راستی بد نیست بدونید هلیکوپترهای هلال احمر این کشور که تعداد آنها از انگشتان یک دست هم کمتر می باشد ،  چنان وضع فلاکت باری دارند که موقع پرواز ، خلبان تمام فیوزهای هشدار دهنده را قطع می کند تا موقع پرواز مدام صدای بوق بوق نشنود!!!

 

 


این جاده ی همیشه خاطره انگیز...

همیشه از دوران بچگی جاده چالوس برایم یک مکان رویایی بوده است ، رودخانه خروشانش  ، مناظر زیبا وباشکوه کوههای اطراف ،  پیچ های تندش و به قول بچه های امداد جاده ای  ( غریب کش !!)، تونل های تاریک وطولانی و  هیجان برانگیزش ، گردنه کندوان ، سد ودریاچه ش  ، تنگه هزار چم ، جنگل ،  مه و  باران ودر نهایت دریای زیبای خزر ...

 

 بیلقان ،..پورکان ،.. نوژان وآن آبشار باشکوهش ،.. کندر ،.. خور و  کوه پهنه سار ،.... خوزنکلا و آن دره بکر( لودر)،... پلخواب و آن دیواره لعنتی ! ،... مورود و کوه منار،  ..کلوان و مردم باصفا ومهمانوازش وکوه های بلند ناز و کهار  ، ...اویزر و  اون کوه مرد افکن هفتخوان ، ...آسارا و تکیه سپهسالار و کوههای کرچان و کلاش ویا ،... شهرستانک و توچال ،... کندوان و شروع دره بکر اندرسم ،... هریجان و  کوه وروشت رویایی ،... دزد بن و دلیر و چهار باغ و انتهای دره خفن اندرسم !! ( تولدی  دوباره ! )‌،... وای وای داریم به کجا می رسیم!! .... مرزن آباد کلاردشت و رود بارک و منطقه همیشه هراس انگیز و با عظمت علم کوه و تخت سلیمان ،... جاده کجور و جنگل های رویایی  سی سنگان و در نهایت باز هم دریا... .

جاده چالوس را دوست دارم ، جدا از حاشیه ها و رفتار زشت دیگران ، جدا از صحنه های خاصی که گاهی در این جاده می بینم. جاده چالوس را دوست دارم ، زیرا بهترین خاطراتم در این جاده می باشد.

جاده چالوس را دوست دارم ، زیرا دروازه صعود کوههای البرز مرکزی وغربی می باشد.

...

..........

 لطافت زیبای بهاری را از دست ندهیم ، جاده چالوس می تواند جایی باشد برای آشتی مجدد با طبیعت ، طبیعت را در یابیم ....

 

عکس از سایت دهاتی


پلخواب

تا به حال اینقدر پلخواب را زیبا ندیده بود . گلهای  کوچک زرد رنگ  وچمن سبز، زیر دیواره را فرش کرده بودند. هوای مه آلود در کوه های منار و کرچان و باران بهاری  ، حس وحال بودن در  یک منطقه جنگلی را در اون القاء می کرد.

ابزارهایش را مرتب کرد  ، هر کدام از  ترای کم ها را در یک اسلینگ انداخت   ، کیلها را بر حسب اندازه شان در یک کارابین قرارداد و با یک تسمه به دور شانه اش حمایل کرد . رکابها را نیز آماده کرد ، یک نیم نگاهی هم به گره هشت وتونیک انداخت ، دیگه همه چیز ردیف بود. (حمایت آماده... صعود می کنم...)

یه نگاهی به مسیر ((نگار ))انداخت . با سنگ درگیر شد ، مسیری که سال پیش روی آن می دوید حالا براش خیلی سنگین شده بود . تعطیلات طولانی عید وتمرین نکردن واضافه وزن آوردن  حسابی کارش را سخت  کرده بود . یه نگاهی هم به مسیر سمت چپی انداخت ، یادش آمد که سال پیش همین موقع چه پاندولی بلندی روی اون داده بود و بعد به خاطر آسیب دیدگی مچ پای راستش تاسه ماه از کوه وسنگ دور بود. نه اینبار دیگر نباید اول سال دچار آسیب دیدگی می شد مگرنه تا آخر سال دیگر کوه نوردی را از دست می داد.  هنوز یکی ودو متری بالا تر نرفته بود که دوباره پایین آمد .  شاید ترس ، شاید عدم آمادگی ، شاید مرور خاطره آسیب دیدگی اش ،... .

از دوستانش خیلی خجالت کشید . مخصوصا از مربی اش آقا کامران که اون هم اونجا بود. دلش را به در یا زد ودوباره شروع به صعود کرد. وقتی که به شکاف مسیر رسید دوعدد کیل مینیاتوری را در شکاف جازد روی یکیشان اسلینگ حمایت وروی دیگری رکاب زد ، دیگه خیالش راحت شده بود وبا آرامش بیشتری کار می کرد . ابزارها یکی بعد از دیگری درون شکافت جا می گرفت واو بالاتر می رفت.

همیشه از ابزارگزاری در شکاف سنگ و صعود مصنوعی لذت می برد. یه نگاهی به ساعتش انداخت یکساعت ونیمی بود که از صعودش می گذشت . خیلی خوب می دانست که این اصلا آمار خوبی نیست . اگر برای یک چنین مسیری روی دیواره علم کوه اینقدروقت صرف کنی که باید دو سه روزی روی دیواره باشی.  یه نگاهی به حمایت چی اش که آرام ومظلوم وصبورانه به صعود اون نگاه می کرد انداخت. بیچاره اینقدر به بالا نگاه کرده بود که گردنش درد گرفته بود . یه ماشا ءالله و دمت گرمی از بالا برای سعید که حمایت می کرد فرستاد. مسیر را تمام کرد و بعد سعید ابزارها را پشت سر اون جمع کرد و بالا آمد.

بعد از پایین اومدن از مسیر می توانست طعنه های ریز ودرشت دیگران  را بشنود . بی اعتنایی ها وکم محلی ها را خیلی  خوب احساس می کرد. 

هر چند زیبایی پلخواب آنقدر زیاد بود که خیلی راحت تمام اینها را به زودی فراموش کرد .و  هنگامی که در کارگاه مسیر(( تداوم)) به بستر خونی و زحمی شده ناخنهایش نگاه می کرد با خودش تکرار می کرد ؛

دنیا نیرزد به آنکه پریشان کنی دلی                             زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی

 


خاطره سنگوردی

روی Cruxمسیر هستی وبه جای اینکه تمام حواست به انجام حرکات صحیح باشد ، نا خود آگاه یک نیم نگاهی به تونیک و گره هشت می زنی وآنرابررسی می کنی …

خنده داراست ؛ نه؟ چون هنوز بعد از دوسال ونیم کوهنوردی وسنگنوردی هنوز آنطور که باید نمی توانی به ابزار هایت اطمینان کامل داشته باشی ،یا اگر هم داری باز دیوانه وار همیشه آنها را بررسی می کنی . راستش را بخواهید دوروزپیش در پلخواب یک چیز را با اعماق وجودم تجربه کردم و آن اینست که اگر درحین سنگنوردی فقط به فکر سقوط باشی کارت تمام است ، ودراین حالت سنگنوردی برایت زجرآورترین کار روی زمین می شود.

داشتم طناب رادرمیانی سوم مسیر نگار طول دوم ، می انداختم ، موقعیتم به قدری بد بود که هر آن احتمال سقوط را می دادم . نا خود آگاه به فکر پاندولی بلندی که چند ماه پیش داده بودم و در آن موچ پایم آسیب دیده بود افتادم ؛ دیگه نفسم بالا نمی آمد ! گفتم حالا که آب از سر ما گذشته ، یه کم بالتربرم شاید بهتر بشه دیدم نتیجه داد. با یک یا علی بقیه مسیر را ادامه دادم وبه کارگاه رسیدم .جای شما خالی 

باید با خونسردی، استیل خودت را حفظ کنی ، گیره های پنهان را به خوبی ببینی واز آنها استفاده کنی ، تنفس صحیح داشته باشی ودر یک کلام ازصعودت لذت ببری . فقط در این حالت است که سنگنوردی برایت جذاب می شود.