يادداشتهاى يك كوهنورد

به وطن خوش آمدید!

صبح که پرده اتاق رو کنار زدم ،‌با دیدن چند لک لک در کنار دریاچه روبروی هتل ، حسابی به وجد اومدم. اینجا نه پارک ومنطقه ای حفاظت شده و دور از شهر ، که در نزدیکی خیابانهایی است که ترافیک آن من رو یاد ترافیک همین تهران خودمون می اندازه. اما برخلاف سوزش چشم ، گلو درد و سرفه های خشکی که در ترافیک شهرامون دچارشیم اینجا ازاین مشکلات خبری نیست.نمی دونم ،شاید از سوخت مناسب خودروهاشون باشه.اینجا طبیعت و شهر به نحو بسیارمسالمت آمیزی در کنار همدیگر قرار دارند. و انگار که شهر در میان جنگلی زیبا بنا شده است .

و من بیش از آنکه شیفته زیباییهای این شهر شوم ،‌دلم برای چنارهای خیابان ولیعصر می سوزد که دارند خشک می شود ، با دیدن این لک لک ها غصه ام می گیرد که پرنده های مهاجری که در میان سفر طولانیشون در دریاچه ارومیه توقف می کردند دیگر اون نگین فیروزه ای رو از یاد برده اند. دلم می گیرد از خشک شدن زاینده رود ،‌از آتش سوزیهای فراوان جنگلهامون ، از خشک شدن تالابها و زخمی شدن چهره پاک کوههامون با جاده سازی ها ،‌ از زباله های فراوان رها شده در کنار رودها ،‌داخل دره ها و جنگلهامون که تلخ ترین صحنه های هست که بارها و همواره با آنها در سفر هامون روبرو می شویم.

چی شده که اینقدر کم حوصله ،‌بداخلاق ،‌خود خواه و بی تفاوت شده ایم؟ چی شده که اینقدر بی رحمانه طبیعت خودمون رو زشت ونابود می کنیم؟

و من متوجه می شوم که در تاریخ باستان این سرزمین ،‌وقتی  که دعا شده است که خدااین کشور را از بلایای دروغ دور نگه دارد ،‌به یقین می دانسته اندکه  دروغ و‌دزدی ،نعمت رو از آسمان وزمین ومردمان آن خواهد گرفت .

..

...

داخل هواپیما وبر فراز آسمون غبار آلود تهران ، هر چقدر تلاش می کنم که بفهمم که سه هزار ملیارد چند تا صفر داره وبا اون چیکارها می شه کرد  ، ره به جایی نمی برم. ادعای پاکی و عدالت چقدر بی معنی وخنده دار می باشد.ومن هنوز که هست با یاد آوری اون ژستها چقدر حالم دگرگون می شود : (( بگم؟... بگم؟))

بارها رو تحویل می گیریم وبه سمت خانه به راه می افتیم .  توی جاده رباط کریم- شهریار، رقص عجیب زباله هادرهوا همراه باد و گرد وخاک و آسمونی که دلش از ریزگردها ،  تیره وخاکستری شده ،‌ بوق وحشتناک کامیون پشتی ،‌ لایی کشیدن راننده وانت نیسان از جلوت و قلبت که هری می ریزه پایین و هیولای سیاهی که با هر بار گاز دادن از اگزوز اتوبوس روبرویی بیرون می یاد خیلی زود اون حبابهای بالای سرت رو که از لذت سفر هنوز همراه داری ،می ترکونند و بهت خوش آمد می گویند: (( به وطن خوش آمدید))


مرگ را سزاوار است ...

.
.
.
زیر این آبی بی ابر، صدایی گر هست
هق هقِ باغ است و
هیاهوی کلاغ.


شفیعی کدکنی


انتظار

بهش گفتم زمستون به سر اومده و کوهها لاله زار شده اند ، جوانه ها سر از دل خاک بیرون آورده اند و دشتها  ، پر از گلهای رنگارنگ و زیبای بهاری شده اند ، آن دورها ، کوهها با آوای سحرانگیزشان تو را به سوی خود می خوانند اما این پا ، شوقی برای رفتن نداره چون  دلم غمگینه وقتی آن چشم های دلسوز ،  نگران و خسته  را پشت آن خارها می بینم  و انتظارهای بی پایانشان را می بینم .  وقتی این همه دنائت و سنگدلی را می بینم ،  دیگر بهار و زیبایی هایش برام چه لطفی داره؟

بهم می گوید این چیزی است که از ازل در جهان بوده است و زشتی هاو زیبایی ها در کنار هم بوده اند و مگر غیر از این است که تو به ارزش و پاکی زیباییها  زمانی پی خواهی برد که زشتی و پلیدی بدی ها را درک کرده باشی؟

گفتم پس با این بغض فروخفته ام چه کنم ؟  با این دل بی تاب چه کنم ؟ وقتی این همه دروغ وبی اخلاقی را  می بینم که قلبم را می فشارد؟ آیا ازم می خواهی که چشمم را به روی اینها ببندم و دم نزنم؟

گفت : می دانم و می فهمم اما  شکیبا باش که او با صبر پیشگان است.

 

 

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

 

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

 

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

 

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

عکس از محمد


ببار ای بارون ببار ...

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

عکس از محمد ، برکه کمانکوه

تصنیف زیبای شجریان را از اینجا دریافت کنید.


به شکوفه ها، به باران،برسان سلام ما را ...

- "به کجا چنین شتابان؟"

گَوَن از نسیم پرسید.

- "دلِ من گرفته زینجا،

هوس ِ سفر نداری

ز غبار ِ این بیابان؟"

- "همه آرزویم، امّا

چه کنم که بسته پایم ... "

-  "به کجا چنین شتابان؟"

- "به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم."

- "سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را

چو ازین کویر ِ وحشت به سلامتی گذشتی،

به شکوفه ها، به باران،

برسان سلام ِ ما را."

 شفیعی کدکنی

عکس از محمد ،‌ کوههای مینیاتوری چابهار

پی نوشت : چند هفته بعد از ارسال آخرین مطلب وبلاگم  با عنوان( کوهنورد حقیقی )در مرداد ماه ، با نهایت تعجب و ناباوری با ف.ی.لترینگ وبلاگم مواجه شدم ، دیدن آن پربازدیدترین ومعروفترین صفحه اینترنتی در ایران بعد از این چند سال وبلاگ نویسی برایم تلخ و غیر قابل پذیرش بود. کوتاه نیامدم و برای رفع آن اقدام کردم ، ولی براستی که از دشواری کار پیش رو خبر نداشتم . بالا وپایین رفتن از پله های اداره رسانه های دیجیتال ارشاد ، پر کردن فرم تعهد نامه ، چند ده بار تماس تلفنی و ایمیل نگاری با کارشناس مربوطه ، حذف تمامی مطالب گذشته ام که رنگ و بوی سبز می دادند ، که تازه این شروع کار بود و در این میان بابسته شدن کامل وبلاگم مواجه شدم و کار پیچیده تر گشت.

اما با سماجت کامل ،  پیگیر رفع انسداد وبلاگم شدم . وتازه بعد از رفع  ف .ی لترینگ ، متوجه شدم که آرشیو مطالبم پاک شده است و امکان ارسال یادداشت جدید را ندارم که اینبار با کمک دلسوزانه آقای دکتر بوترابی ، وتیم فنی  پرشین بلاگ این مشکل من حل گردید که از ایشان سپاسگذاری می کنم. 

کل این کارها حدود 3 ماهی به درازا کشید. واکنون بسیار خوشحالم که دوباره  به این پاتوق دوست داشتنی ام دسترسی دارم. حال آموخته ام که شریعتی چه زیبا گفت که گنجینه هر انسانی ، حرفهایی است که برای نزدن دارد و من بر گنجینه قلبم ، قفلی خواهم زد تا از این به بعد خاطر ایشان آزرده نگردد که به قول ترانه سرای معروف : همه چیز آرومه و ما هم چقدر خوشبختیم !


سلام آفتاب

وسعت دلتنگی‏هایم به اندازه‏ی همه‏ی راه‏های نرفته و جاهای ندیده است و از همین روست که بخشی از این اندوه را از پس هر سفری از دست می‏دهم اما کو تا پایان دلتنگی؟ ... کو . تا پایان نوردیدن همه‏ی راه‏ها و دیدن همه‏ی جای ها!

و اگر چه مرگ حقیقتی است تلخ ( تلخ؟ ) و همین حقیقت تلخ یا شیرین به یاد می‏آورد که فرصت اندک است و جای بسیار ندیده و راه بسیار نرفته مانده، پس تا مجال نفس هست، بایستی در پیچ و خم کوه‏ها و دره‏ها نفس نفس زد تا آن‏دم که نفس افتاد!

سعدی می‏گوید« چشم تنگ مرد دنیا دار را یا قناعت پر ‏کند یا خاک گور!

و من می‏نالم که:

این دل تنگ مرا یا "سفر" بَر می‏کند یا راه دور!

عباس جعفری

اردیبهشت یک‏هزار و سیصد و هفتادوپنج
منبع: دفتر ثبت خاطرات کوه‏نوردی قرارگاه رودبارک 1374 الی ١٣٧٨
عکس از محمد ، طلوع خورشید ،‌جانپناه کامران سلیمانی ، کول جنون اشترانکوه

به یاد دوستی های صمیمی گذشته

روزگار عجیبی شده ، از دوستی های پرشور ونشاط سالهای گذشته دیگه به غیر از خاطرات و عکسهامون چیزی به جا نمونده .این روزها پر شده از  بی خبری ها  و بی تفاوتی ها یا  در مواجه با همدیگه  شاهد  نگاه ها ، دست دادن ها سرد وبی احساسی  هستم که دلم رو غمگین می کنه. پس کجاست اون اشتیاقمون که  از هر فرصتی برای برنامه رفتن اسفاده می کردیم ؟ کجاست تمریناتمون برای صعود دیواره ها یا  اون تلاشهامون برای انجام صعودهای برتر زمستونه با وسایل محدودی که داشتیم  ؟ مگه ما رفیقای همدیگه توی سختی های راه کوه نبودیم ؟ مگه با همدیگه  از دیدن اون مناظر بکر وزیبا مست و دیوانه نمی شدیم؟ اصلا مگه ما دوستیهامون رو به راحتی به دست آورده بودیم که حالا به سادگی ازدستشون داده ایم ؟  اما واقعیت تلخه و ما این دوستی هامون رو براحتی فراموش کرده ایم. ولی هنوز هم با دیدن عکسهای سالهای قبل دلتنگ تکرار اون تجربه ها و برنامه های ماجراجویانمون هستم.  

آیا دوستی های صمیمی گذشته تکرار شدنی هستند ؟

عکس : دوسال قبل همین ایام روی علم چال ،‌عکس از محمد


چرا باغچه کوچک ماسیب نداشت؟

تو به من خندیدی / ونمی دانستی من به چه دلهره / از باغچه همسایه ، سیب را دزدیده بودم / با غبان از پی من تند دوید/ سیب را دست تو دید/ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک / وتو رفتی وهنوز / خش خش گام تو تکرار کنان / می دهد آزارم/ومن اندیشه کنان غرق این پندارم / که چرا باغچه کوچک ماسیب نداشت؟

 

من به تو خندیدم / چون که می دانستم / تو به چه دلهره از باغچه همسایه / سیب را دزدیدی / پدرم از پی تو دوید/ ونمی دانستی که / باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است! / من به تو خندیدم / که با خنده خود /پاسخ عشق توراخالصانه بدهم / بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من/ سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک /دل من گفت برو/ چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تورا / ومن رفتم و هنوز / سال هاست که در ذهن من آرام آرام /حیرت بغض نگاه تو، تکرار کنان / می دهد آزارم / ومن اندیشه کنان غرق این پندارم / که چه می شد اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت...


 لحظه طلوع خورشید ،

عکس از محمد، صعود شبانه کاهار-شهریور87


دل آرام!

عصر دلگیر یک روز جمعه ، کلافه و خسته از اینکه این روز تعطیل رو هم کار خاصی نکردی وجایی نرفتی  و توی خونه مونده ای ،تنها کاری که به ذهنت می رسه اینه که  لپ تاپت رو باز کنی و سعی کنی حالا که کوه نیستی ، بنشینی و خاطرات شیرین گذشته رو با دیدن عکسهایت دوباره مزه مزه کنی .

پوشه عکسهای برنامه آزاد کوه از سمت روستای ناحیه رو که مربوط به تیرماه امسال هست رو بازمی کنی و برای شروع فیلم کوتاهی که گرفته بودی رو پخش می کنی . توی مسیر زیگزاگی زیر شیب تند منتهی به قله ، بالای گردنه چورن ،آخرین نفر تیم بودی و سید زاده هم اون ترانه معروفش رو داره با صدای بلند می خونه و تو هم این لحظات رو ثبت کرده ای :

خورشید از غم پشت ابر سیاهی ، عاشقانه به گریه می نشیند

من با قلبی به سپیدی برف با اله ی باران می روم به گلستان

باشد روزی به ندای بهاران، روی دامن صحرا ،لاله روید

شعرهستی برزبانم جاری ،پرتوانم آری، می روم در کوه ودشت وصحرا

رهپیمای قله ها هستم من ، راه  خود در طوفان، در کنار یاران می نوردم

درکوهستان یا که در جنگلها یا کویری تشنه، رهنوردی شاد وپرامیدم

دارم امید که دهد سختی کوهستان برروان و جانم، پاکی این کوه ودشت وصحرا

 

عجب نفس قبراق وسرحالی داره این سید زاده ، صدای نفس نفس زدنهای تو توی فیلم کجا و این صدای رسا و یک نفس کجا ؟

 آخ که با شنیدن این ترانه چه آتیشی به جان مشتاقت می افته ، چقدر روح نا آرومت رو بی قرارترمی کنه ! قطره های شوق بی اختیار از گونه هات جاری می شند. انگاراین ترانه و این مناظر زیبا از این دنیا برت می دارند و دستت رو می گیرند و مثل یه پرنده می برندت اون بالا بالا ها.

 مگه میشه نوازش باد سرد کوهستانی رو بر گونه هات حس کرده باشی  و از کوه دل بکنی؟ مگه میشه از چشمه های پاک وزلال کوهستان ،کام تشنه ات گوارا شده باشد ودیگه دلت هوای طبیعت رو نکنه؟ مگه می شه حس خوب صعود را در اشکهای بی ریا و در آغوش  گرفتن های همنوردات بر روی قله ها حس کرده باشی و دیگه قلبت برای تکرار این تجربه ها ی شیرین نزنه ؟  مگه می شه سنگ ، صخره و یخ وبرف وبوران رو لمس کرده باشی و بااونها درگیر شده باشی و دیگه از اونها خسته شده باشی ؟مگه می شه گلهای رنگارنگ طبیعت ،چشمانت را لطیفانه نوازش کرده باشند ودیگه دلت هوایی نوازش مجددآنها نشه؟

 می دونم که خیلی خسته ودلتنگ شده ای ، می دونم  که دلت ،هوای بوی مست کننده پونه های پاک وتازه کنار جویبار رو کرده . می دونم ، خوب می دونم که می خوای از شهردل بکنی و دوباره بری  کوه. بری واز ته دل دوباه اون بالا فریادبکشی ، بری و دوباره اون گمشده ات رو پیدا کنی . گمشده ای که آرام دلته . دل آرام!

عکسها از محمد، آزاد کوه

تیرماه 87 


چشم انتظار باران

این روزها دلم برای بارون خیلی تنگ شده . برای روزهایی که وقتی صبح از در خونه بیرون می آیی ، کوچه و خیابانها رو از بارون دیشب خیس و تمیز ببینی . برای روزهایی که  بوی خاک بارون خورده مست و از خود بی خودت کنه . برای آواز دست جمعی پرنده ها روی شاخه های درختان با اون برگهای سبز اول بهاریشون  که  به شکرانه باران بهاری سرود زندگی و امید را سر می دهند. دلم خیلی تنگ شده ،  برای صدای بارون ، برای دیدن باریدن  قطراتش بر روی حوضچه های کوچیک آب که به نظرم از شگفت انگیز ترین و رویایی ترین مناظرطبیعته  ، برای نوازش لطیف و زندگی بخش آن بی دغدغه خیس شدن ، برای پر کردن ریه هام از هوای بارانی و پاک.

خدایا ! خیلی وقته که زمین تشنه و خسته منتظر بارش رحمتت می باشد. خیلی وقته که بهار، بی وجود باران طراوت و شادابی قبل را ندارد . می دانم ، خوب می دانم که این همه گناه و ظلمی که ما انسانها در حق هم روا می داریم ، این همه جفایی  که بر سر منابع  و سرمایه های طبیعتمان  روا می داریم لایق حتی بارش آتش هم نیستیم اما  تو رو به نگاه منتظر و نگران کشاورزان وباغداران ،  به دل خسته و شکسته طبیعت دوستان ، به خاطر این معدود حیوانات باقی مانده در طبیعت کشورمان به خاطر جنگلها و مراتع که زخمی این بی رحمان خودخواه می باشند ، به دعای دل تمام انسانهای پاک دل قسمت می دهیم که از سر رحمانیتت این نعمت هستی بخش را از ما نگیری. خدایا بیش از این مارا منتظر نگذار و باران رحمتت را بر ما فرو بفرست.

برای آمدنش دعا کنیم.

عکس از محمد ، برکه کمانکوه


رها

 مثل زمانی که توی تاکسی نشسته باشی و ناگهان ترانه ای که خیلی دوستش داری  از رادیو پخش بشه و تو دوست نداری تا پایان اون از ماشین پیاده بشی حتی اگه هم از مقصدت رد بشی .

مثل زمانی که دم در خونه ، داری بند کفشاتو می بندی و اون ترانه دوباره از تلویزیون پخش بشه و تو بند کفشاتو باز می کنی و می پری تو ی خونه و به اون گوش می دی .

 مثل زمانی که توی محل کار ، هدفون رادیو توی گوشت هست وناگهان دلت دوباره می لرزه و می ری لب پنجره ، کمی اونو باز می کنی و ریه هاتو ازهوای پاک و سرد کوهستان پر می کنی و دلتو می سپاری به این ترانه . ترانه ای که تو رو یاد خیلی چیزها می اندازه. یاد خاطرات ترک خورده !   

 نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من ، دل
چو تخته پاره بر موج
رها، رها، رها، من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا ، من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من ...

 

ترانه هوای گریه از البوم نسیم وصل ، همایون شجریان

 

عکس از محمد


دل من دل ساده من

 

 

 

رقص نرم برگهای رنگارنگ  بر روی بالهای لطیف نسیم پاییزی/خس خس برگهای زیر پای رهگذران درمیان سکوت و آرامش خلسه برانگیزکوچه ها /رنگهای بی نظیر برگهای درختان ، برخی  قهوه ای برخی قرمز برخی هم زرد آنقدر زیبا که وقتی روی یال کوه برمی گردی و از اون بالا به باغهای روستای پایین دست می نگری انگار که در میان شعله های اتش قرار دارند ./ گاهی در این میان آسمان ناگهان چهره عوض می کند و با غرشی مهیب بغضش می ترکد و باران رحمت الهی که  باشدت باریدن می گیرد و تو که فارغ از هرگونه اضطرابی از خیس شدن وسرما خوردن دوست داری فقط زیر بارون قدم بزنی و به این ترانه گوش دهی ./ دست نوازش و دلجویانه طبیعت ، غمها ودلتنگی هاتو از یادت می بره و دلت رو پاک و پر از انرژی می کنه./

 

چقدر پاییز زیباست ، خدایا  دوستت دارم.

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پراز خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود،ما دیده ایم

 اگر خون دل بود، ما خورده ایم

 اگر دل دلیل است ، آ ورده ایم

 اگرداغ شرط است، ما برده ایم

  اگر دشنه دشمنان گردنیم

 اگر خنجر دوستان گرده ایم

گواهی بخواهی اینک گواه

 همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و  سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

....

 

عکسها از محمد، کاخ سعد آباد ، آذر 86

 


هوای تو

 

با زمین خیلی غریبم ، با هوای تو صمیمی 

دیده بودمت هزار بار ، توی رویای قدیمی 

به نگاه چشم گریون ، یه فرشته رو زمینی 

چشامو به روت می بندم ، تا که اشکامو نبینی 

با تو فریاد عمر را ، می کشم تا اوج باور 

دلای آبی همیشه ، می مونند بی یار ویاور  

از کجا باید شروع کرد ، قصه عشق رو دوباره 

تا همه بغضهای عالم  ، سر عاشقی نباره  

غربت آروزهامون ، دل طاقتو شکونده 

نگو تو شهر حقیقت ، واسه ما جایی نمونده  

نگو دیره واسه گفتن ، سهمم از دنیا همینه 

که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه  

عکس از محمد ، شهریور 86

 


پیرمرد و جنگل

بیرون کلبه چوبی ،  صدای پارس سگهای گله بلند شده بود. پیرمرد می گفت حتما خرسی از جنگل نزدیک آغول  گوسفندها شده است. 

 

پیرمرد این را گفت ودر حالی که مشغول روشن کردن چپق قدیمی اش بود به تفنگ قدیمی برنوی روی دیوار اشاره ای  کرد وبا همون ته لهجه غلیظ ساروی وبا غرور خاصی  گفت : با این تفنگ خارس ! شکار می کنم .  

 می گفت که قدیم تر ها پلنگ هم زیاد می دیده. اما از زمانی که این سد دودانگه رو آبگیری کرده اند و با دریاچه ی پشت اون جنگل به دوقسمت جدا از هم تقسیم شده ، دیگه پلنگی ندیده . می گفت اون موقعی که این جاده خاکی بود ، این جا خیلی بکر بود اما از وقتی اون رو آسفالت کردند ، پای شهر نشینها خیلی راحت به اینجا باز شده و حیوونهای جنگل خیلی کم شده اند.  

می گفت که این داماد آخریشون هم دیگه از موندن در دل جنگل و دامداری خسته شده و می خواد مثل باقی باجنقاش به همراه دخترش اونهارو ترک کنه و بره شهر و اینکه دیگه خیلی دست تنها شده و می خواداین چند تا گاو وگوسفند رو بفروشه و این کلبه های جنگلی رو که چند دهه است به همراه خانواده اش اونجا تک و تنها زندگی وکار کرده اند رو ترک کنه و به همراه همسر پیرش از اونجا بره.

موقع برگشت توی جنگل ، نزدیک جاده ، آنقدر آشغال روی زمین رها شده بود که شرم داشتم سرم رو پایین نگه دارم . توی دلم آرزو می کردم :

 

ای کاش بعضی جاده ها هیچ وقت آسفالت نشوند.

عکسها از محمد – فروردین 86


باز امشب در اوج آسمانم

 

 

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم 

باز امشب در اوج آسمانم

رازی باشد با ستارگانم 

امشب یک سر شوق وشورم

ازاین عالم گویی دورم 

از شادی پر گیرم که رسم به فلک

سرود هستی خوانم در برحور وملک 

در آسمانها غوغا فکنم

سبو بریزم ،  ساغر شکنم 

امشب یک سر شوق وشورم

از این عالم گویی دورم 

با ماه وپروین سخنی گویم

وز روی مه خود اثری جویم 

جان یابم زین  شبها

می کاهم از غمها 

امشب یک سر شوق و شورم

 از این عالم گویی دورم

عکس از محمد

روستای ناریان طالقان  ، شهریور 85


Marina

 

اسمش ماریناست. این اسمو روی لباسهاش نوشته اند. یه گوسفند کوچولو و بامزه !!

 اولین بار توی یک فروشگاه عروسک و اسباب بازی دیده بودش. داشت از روبروی ویترین مغازه رد می شد که تصادفی ،  اون لبخندمهربونه رو دید. دوباره برگشت ونگاهی به اون انداخت . ((چقدر جالب وبامزه ست. این خودشه ، یک همنورد اساسی !!!))

راستش روش نمی شد که بره مغازه ، اونو بخره . اما دلشو به دریا زد ورفت داخل. در حالی که  از خجالت صورتش مثل لبو سرخ شده بود ونیشش تا بنا گوش باز بود ،  با انگشت ، مارینا را به مغازه دار نشون داد . بهونه آورد که اونو برای خواهرش می خواد.  حالا مارینا برای اون بود.

....

از اون به بعد وقتی قبل از هر برنامه وسایلشو جمع می کرد و داخل کوله اش می گذاشت فراموش نمی کرد که یه چیز مهم رو هم با خودش برداره. آخه  هر وقت توی کوه خسته ودلتنگ  می شه کافیه مارینا را از کوله در بیاره و اونو نگاه کنه .

با اون لبخند شیطنت آمیز و دستهایی که صمیمانه باز هستند تا اونو در آغوش بگیره!!!

 راستی پسر عموهای  مارینا غیرتی شده اند چون  دارند بیرون چادر بع بع می کنند !!!


آرامشی از جنس کوه

برای اینکه سختی  فراز و فرود روی یال را نداشته باشیم ،  یال کوه را از سمت چپ آن،  کمر بر می کنیم. نفر اول هستم . برف دامنه ی کوه یخ زده و سفت می باشد . به زحمت می شه جا پایی روی آن در آورد. پشت سرم را نگاه می کنم ،‌بچه ها چهار چنگولی روی  برف دارند با کلنگ و ضربه پا ،‌ برای نفرات پشت سری جا پا درست می کنند . کاری که قاعدتا من باید به عنوان سرقدم و راهنما انجام می دادم!

به پایین شیب نگاه می کنم . اگه آدم توی این شیب سر بخوره سرنوشتش با اوس کریمه !! اونهم من که هیچ وقت آدم نشدم که توی کوه با خودم کلنگ ببرم و همیشه با باتوم صعود می کنم.

به هر زحمتی که شده دوباره روی یال می رسیم. بچه های پشت سرم چند دقیقه ای عقب هستند. هوا عالی و آفتابی است . نسیم ملایمی می وزد. صعود اصلا شرایط یک برنامه ی زمستونی رو نداره. همه چیز دلچسب و رو به راه است. به پشت روی برفها دراز می کشم . دستها و پاهامو بازمی کنم.  آسمان یکپارچه آبی است. پرنده ی کوچکی داره  توی هوا بازی می کنه ! شاید از الان جشن اومدن بهار رو داره می گیره.

دوست دارم از این لحظات با تمام وجود حظ ببرم. چشامو می بندم. خوابی عمیق اما کوتاه .

سکوتی خلسه آور .

 آرامشی از جنس کوه.

آرامشی که به زحمتش می ارزه.

 

عکس از محمد

 


طلوع قله های دور

 

نمی دونم چرا نمی طلبه ؟! واقعا جور نمی شه !  هر دفعه برنامه برای صعود آن قله به نحوی بهم خورده .

هر بار که بر روی یکی از قله های البرز مرکزی می ایستم و چشم می گردونم تا قله های اطراف را شناسایی کنم ،‌ با هیبت باشکوه این شاهزاده البرز مرکزی مواجه می شوم که انگار گردنش را کج کرده و زیبایی خودشو به رخ ما ها می کشه.

از قله ی همیشه آزاد البرز می گویم. از آزاد کوه ودره ی بی نهایت زیبای وارنگه رود.

 بر روی قله هفتخوانی نشسته ای  و به این اجرای زیبا از دکتر اصفهانی هم گوش می کنی و در دوردستها هم کوه  محبوبت را ببینی و ... .

تو مگو ما را بدان شه بار نیست

 با کریمان ،کارها دشوار نیست 

چون در این دل ،برق مهر دوست جست

اندرآن دل دوستی می دان که هست 

هیچ عاشق، خود نباشد وصل جو

که نه معشوقش بود جویای او  

در دل تو ،مهر حق چون گشته ناب، عزیز من

هست حق را بی گمان مهری به تو  

 


یادداشتهای یک کوهنورد سابق!

1-  چند روز پیش به اتفاق خانواده توی پارک قدم می زدیم. در آنجا  یکی از زیباترین جلوه های زندگی مشترک را دیدم .پیرمرد و پیرزنی با تیپ اسپورت وکفشهای کتانی سفید توی پارک درحال قدم زدن و صحبت باهمدیگر بودند. چقدر از دیدن این جفت خوشبخت ، خوشحال شدم . راستش به آنها غبطه خوردم . ببین چقدر همدیگر رو دوست دارند که بعداز این همه سال باز هم ، حرف برای گفتن برای یکدیگر دارند . پس از عمری تلاش برای  کسب روزی و تربیت فرزندانشان ، اینچنین با آرامش در حال لذت بردن از باقی عمر خویش می باشند. پیش خودم فکر کردم  اگه ما به سن اونها برسیم ، آیا هنوز این حس و حال در ماها وجود دارد که بتوانیم از این جور کارها بکنیم ؟ یا اینکه توی اون سن وسال هم باید برای یک لقمه نون  مجبوریم هنوز بدویم ! یا اینکه اینقدر از هم دیگه خسته شده ایم که دیگه حرفی برای زدن ومهرورزیدن به همدیگر رو نداشته باشیم.

می دونید خوشبخت به چه کسی می گویند ؟ به کسی که توی هر شرایطی ، خواه  خوشی ، خواه  سختی ، چه پیری چه جوانی ، خواه  فراوانی نعمت خواه  یا  سختی روزگار بتواند به چشمهایش شریک زندگیش  نگاه کند و با تمام وجود بگوید : دوستت دارم.

بشنو از من ، کودک من

پیش چشم مرد فردا ؛

زندگانی ، خواه تیر ، خواه روشن ،

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا .....

 

2-  هفته ی گذشته توی جلسه گروه درمورد تصمیم برای  بازسازی پناه گاه  قله ناز( سیادر ) صحبت می شد . چوب تخت پناهگاه توسط شکارچیان یا گله داران آتش زده شده است . درب آهنی  آن را هم ظاهرا کنده اند و با خودشان برده اند ! شیشه های طلقی هم از بین رفته اند و خلاصه اگر امسال تا قبل از فصل سرما کاری برای آنجا نشود ، با بارش برف پناهگاه پر از برف خواهد شد و غیر قابل استفاده.

لابلای صحبت های دوستان بود که گفته شد می توانیم از جاده خاکی نزدیک پناهگاه هم برای حمل وسایل مورد نیاز به آنجا  استفاده بکنیم .

 یکهو چهار شاخ گاردانم اومد پایین !!!  ببینم درست شنیدم ،  جاده ؟!! آخه قله ناز که جاده ای نداشت .اما این جاده ظاهرا بسرعت و در عرض چند روز برای ایجاد پیست اسکی کشیده شده است.

  آه از نهادم بلند می شود. یادش بخیر . روزگاری کرج به بکری کوههایی مثل ناز ،کهار وهفت خوانی اش می بالید . اما امروز باید شاهد  جای زخمهای بی درمان بر پیکره ی این کوههای زیبا باشد. بار دیگر برای شادی روح طبیعت از دست رفته مان الفاتحه مع صلوت ... !!

 

 

3- دیگه این روزها شنیدن خبرهای انفجار پی در پی در عراق از تلویزیون چیز عادی ای شده است.همین عادی شدن شنیدن این خبرها خطرناک و تاسف برانگیز می باشد.این بار 150 نفر از مردم بی گناه عراق در اقدامی وحشیانه توسط گروه تروریستی القاعده به طرز فجیعی کشته شدند.

یکی از دوستان که سال قبل در انفجار های بین الحرمین در روز عاشورا حضور داشت ، خاطره ی آنروز را به عنوان وحشتناک ترین روز زندگی اش تعریف می کند. بون خون ، بوی گوشت سوخته ، جنازه های متلاشی و مردم هراسان . تعریف می کرد که در شلوغی آنروز در یک لحظه در  چند قدمی اش مردی با لباس بلند مخصوص عربها رو دیده بود که بر خلاف صورت بسیار لاغرش ، بدن فربهی داشته ، ناگهان متوجه اصل قضیه می شه و روی زمین دراز می کشه و انفجار و باقی قضایا.

براستی در پشت این اعمال تروریستی چه جریانهای حیوان صفت و  کثیفی  وجود دارند که اینچنین مردم را به خاک وخون می کشند؟اما  عدل الهی هیچ گاه ، خون بی گناه بندگانش را بی پاسخ نخواهد گذاشت.

  این آهنگ  One از متالیکا که بر ضد جنگ و خونریزی می باشد با آن لحن اعتراض خاص هوی متال را خیلی دوست دارم.

I can't remember anything
Can't tell if this is true or dream
Deep down inside I feel to scream
This terrible silence stops in me

Now that the war is through with meI'm waking up, I cannot see
That there is not much left of me
Nothing is real but pain now

….

…….

…………


سلام محمد جان

چطوری پسر؟!

خیلی وقته که ندیده بودمت. دلم برات خیلی تنگ شده بود.

چقدر از دست دادن با تو و اون دستهای مردونه ات لذت می برم . نمی دونی چقدر  از اینکه اون صورت با  ته ریش تیغ تیغیت رو می بوسم ،خوشحالم .

محمدجان هنوز هم می توان برق شیطنت را از اون پشت نگاه نافذت خوند . هنوز هم می شه از پس اون لبخند صمیمی ، شور و اشتیاق تکرار برنامه های گذشته رو خوند .

یادته چه برنامه هایی رو با هم رفته بودیم . من ، تو ، حمید ، مسعود  و وحید.

یادت می یاد چه دهلیز خطرناکی رو، توی دل جنگلهای بکر کجور،  پایین رفته بودیم و به یک پرتگاه غیر قابل عبور برخوردیم و  هوا هم رو به تاریکی گذاشته بود و همگی مان خسته و گرسنه،  نا امید نشسته بودیم و بد خلقی من هم توی اون شرایط گل کرده بود و بعد از مدتی ناگهان تو رو ،اون ور رودخونه،  پایین دیدیم . نمی دونی که چقدر خوشحال شدیم از اینکه تو ، با جسارت بی نظیرت ، تونستی توی اون شرایط سخت یک راه عبور پیدا کنی .

یادت می یاد می خواستیم یک صعود زمستونی خط الراسی از ناز به هفتخوان بریم. اون هم با چه وسایلی !!!! یادته چه برفکوبی سخت و سنگینی داشتیم. یادته بعضی جاها تا سینه توی برف فرو می رفتی و بچه ها با هزار زحمت بیرون می آوردنت. من هم نامردی نمی کردم و آخر صف از خنده ریسه می رفتم بخاطر این تلاش بامزه و بدون نتیجه ما برای بالا رفتن. یادته اون شب، چه برفی تا صبح اومد و من و تو حمید توی اون تونل برفی چه شب خاطره انگیزی را تا صبح سپری کردیم. یادته وقتی وارد روستای کلوان شدیم همه اهالی ده از اینکه ما زنده ایم تعجب کرده بودند!!!

مگر می شه این همه خاطره زیبا را به این راحتی فراموش کرد ؟ مگر می شه اون صعود بی نظیر تو و حمید بر روی دیواره های علم کوه و بیستون را به این راحتی ها فراموش کرد ؟مگر می شه اون صعود حماسی زمستانی  تو و مسعود رو به هفتخوان به  فراموشی سپرد؟

یادته؟ اومدی بودی برای برنامه صعود زمستانی انفرادیت به دماوند از من وسیله بگیری ومن همینطور هاج و واج از اینکه توی ذهنت چه می گذره ، دم در بهت نگاه می کردم. و  وقتی از دماوند  برگشتی؛ به حمید گفتی که پیداش کردم . دیگه کافیه ... و معلوم نبود که تنها ، وسط زمستون توی دماوند بین تو ، خدا و محبوبت چه گذشته است ...

یادته توی پلخواب به من نهیب می زدی که اگر می خواهی دیواره بری باید خیلی فرزتر از اینها صعود کنی . کنار جاده چالوس  ماندنهای ما  با آن کوله های بزرگ برای برگشتن یادش بخیر. هنوز هم نمی دانم چطور تونستیم 5 نفره با کوله های چند روزه زمستونه سوار یک رنوی قراضه بشیم وبه کرج برگردیم.یادته همیشه برام سوال بود تو چطور این همه وسیله رو می تونستی توی کوله ت جا بدی. یا مثلا توی یک برنامه جنگل که همه ی ماها تا زانو توی گل رفته بودیم ؛ حتی یک لکه کوچک گل هم روی کفشهای اسپورتکست نشسته بود. و چه بگو بخندی ما سر این قضیه ها داشتیم.

محمد جان از آخرین برنامه مان خیلی می گذره . توی این مدت خیلی اتفاقات افتاده . راستی  محمد چه بر ما گذشته است ؟ چرا بعد از این مدت، اینقدر را ههای زندگی ها یمان از همدیگر متفاوت شده است ؟ مگر ما همان تیمی نبودیم که طبق گفته ی خودت خیلی حرفها برای گفتن وانجام دادن در کوهنوردی داشتیم . مگر جسارت و آمادگی جسمی ما ها کم بود . وسیله چه اهمیتی داشت وقتی صمیمیت و دوستی ما می تونست جای هر کمبودی رو جبران کنه. مگر همه ی ماها طالب ساده زیستی نبودیم. مگر همه مون یک دلتنگی مشترک نداشتیم ؟ مگر همه مون از اینکه با تحمل سختی و رنج صعود می تونستیم اون مناظر زیبا و رویایی رو توی طبیعت ببینیم ، شاد وخوشحال نمی شدیم ؟

چه بر سر خودمان آورده ایم؟ کجاست اون شور ونشاط ،هیجان و اضطراب شب از قبل از برنامه ؟ کجاست تکرار صعود های ماجراجویانه مان ؟

هفته پیش که باوحید، پیشت اومده بودیم  با عکس گرفتن من از خودت موافق نبودی ومن این عکس بالا را مخفیانه  از تو و وحید گرفتم. هنوز هم  افق دیدت ، اون قله های دور دست هستند .

چرا وضع باید اینگونه باشد که گرفتاری زندگی و روز مره گی ، بر آرزوها و رویاهامان غالب شود ؟ چرا تو و مسعود باید اون نوع ، منزوی زندگی کنید ؟چرا حمید و وحید باید این راه رو انتخاب کنند ؟

به خدا می ترسم محمد . می ترسم از این همه افراط وتفریط . از آینده می ترسم. از این همه درهم ریختگی وشلوغی شهر. از این ترافیک سنگین و این همه مردم سرگردان توی خیابون ها . از زلزله تهران !!

از بحرانهای اجتماعی . از روز مرگی و فراموشی هدف زندگی .

محمد جان خیلی دلتنگم .  خیلی حرفها برای گفتن دارم. خیلی .... خیلی ...

شاید هفته قبل که پیشت بودیم فرصت نشد این حرفها را بهت بگم ولی باز هم بهت سر می زنم. این دفعه سر زمین و بعد از آبیاری اون و نشستن زیر سایه یک درخت و چایی شیرین و نون پنیر سبزی خوردن .

خیلی آقایی . خدا حافظ.  


حس روی قله

وقتی اون بالا می رسی ، در میان خنده وگریه ، در میان همهمه شادی همنوردا ، دوست داری سرت را سوی آسمان کنی و با تمام وجود فریاد بکشی که :
خدایا ...


مرثیه زلزله بم

   خداوندا دنیا به نام تو خوش است و آخرت به کرامت و عفو تو. در دنیا اگر نام وپیغام تو نبود ، بند گان را چه سود اززیستن ؟ ودر آخرت اگر دیدار تو نبود چه سود از آمدن؟

خداوندا به نشان تو می بینیم ، به یاد تو شادمانیم وتسلی بخش دل هایمان ذکر توست . مست از جام مهر توییم وافتاده در دام عشق تو .

خداوندا از بود تو هرچه رسید عطا بود و وفا  و از بود خود هر چه دیدیم بلا بود وخطا .

چه عزیز است آن کسی که تو خواهی . هر که به تو نزدیکتر وبه دوستی تو سزاوارتر به وصل تو شایسته تر ، اندوه او در این دنیا بیشتر .

خداوندا هر چه از جانب توست زیبایی است و آنچه مربوط به ما وگذشته ماست کوتاهی است وغفلت.

   نمی دانم مرثیه زلزله بم را چگونه بسرایم، مگر می شود این فاجعه را در قالب کلمات گنجاند؟ داغ یک عزیز از دست رفته مدتها در دل می ماند ، ولی مگر یک انسان چقدر می تواند تحمل داشته باشد تا از دست رفتن زندگی و  عزیزانش را در برابر دیدگانش ببیند و هیچ کاری از دستش بر نیاید.

 نمی دانم شما آن صحنه ای که مردی با سر ووضع خاکی  به یک ستون تکیه داده بود  و چشمانش را بسته بود و حتی توان گریستن نداشت را دیدید ؟ یا آن فردی که در تخت بیمارستان می خندید و می گفت من دارم خواب می بینم  والان از خواب بیدار می شوم ...

مرحبا بر مردم ما که هر چه داشتند، در حد توان، در سبد اخلاص گذاشته اند و یاری هم وطنان فاجعه زده خویش شتافتند . همدلی واتحاد این مردم مثال زدنی است و من واقعا افتخار می کنم که از همین مردم ویک ایرانی هستم.

و ما ارسلناک الا رحمتا “  للعالمین.


پری کوچولوی من

سلام، صبح بخیر پری کوچولوی من ، چشمهای خوشگلت را باز کن . داره دیر میشه. میدونم خواب دم صبح خیلی شیرینه ، اما حیف است دیدن طلوع خورشید رو از دست بدیم. اون لباسهای آبی رنگت رو بپوش ؛ چقدراین لباسها به اون چشمهای آبیت می یاد.قبل از حرکت ذکر محبوب ازلی وابدی یادت نره.

 

بیا برویم.دستت را به من بده .نگران نباش اگه خسته شدی ، کولت می کنم.

هوا هنوز تاریک است .می بینی چقدر شهر ساکت است .دیگه از اون آشفتگی روز خبری نیست .

رسدیم پای کوه. بیابه جای مسیر پاکوب همیشگی از این یال برویم ، این یال رو من خیلی دوست دارم . یه مقدار دست به سنگ داره اما خیلی ساکت وزیبا است.

قدمهایت را آهسته وشمرده بردار . عجله نداریم ، نمی خوام آن قلب کوچولوت به تاپ تاپ بیفته . ببین چقدر زیبا است که دور می شوی از هر چه دورویی وزشتی است ونزدیک می شوی به هرچه زیبایی است در آن قله پاکی ها.

پری کوچولوی من ، می دانم که لذت تو از این همه زیباییها خیلی از من بیشتراست.چون دل تو خیلی زلالتر وپاکتراز دل ما ها می باشد.

چشمات رو ببند،دستها ت را کامل باز کن ، خودت رابه آغوش نسیم صبح گاهی بسپار . می توانی پرواز را تجربه کنی ؟

سینه ات را از این هوای پاک پر کن .ببین خورشید هم داره طلوع میکنه ، هیچ وقت خورشید را با شکوه تر از این لحظه دیده بودی؟

دیگه رسیدیم . می بینی دیگه هیچ جای بلندتری از اینجا نیست. خسته نباشی ؛ یه کم سخت بود اما ارزشش را داشت .

بیا این گوشه بشینیم و کمی استراحت کنیم. لیوانت رو بده تا برات از فلاسک، چای داغ بریزم. بعد از این تلاش این چایی خیلی می چسبه ،نه؟

دیگه وقت برگشتن است . جایی خواندم که کسی می گفت کوهنورد هر چقدر که صعود هم بکند باید برای ادامه زندگی دوباره به پایین برگردد. و دوستی در جواب او گفته بود  برای ادامه  روز مره گی باید به پایین برگردد.

حتی اگر نتوانی به اوج برسی ، همین که تلاش کرده ای تا ازاین روز مره گی حتی با یک جستن کوچک،جدا شوی باارزش است.

پس تا صعودی دیگر ، لذتی دیگر ، پروازی دیگر ، تجربه ای دیگر.


رخت سفید کوهها

سلام ؛

خیلی وقت بود که ندیده بودمتان . خیلی وقته که دلم براتون تنگ شده بود.

بالاخره رخت زیبای سفیدتان رو پوشیدید .وه که چقدر زیبا وباشکوهید در قامت این جامه سپید.

خیلی دلتنگم .دلم می خواهد دوباره تنهاییم را بر فراز قله هایتان در گوش آسمان فریاد کنم.

دلم در آرزوی دو رکعت نماز عشق برروی خاک مقدستان می سوزد.

با شما هستم ای کوههای همیشه سرافراز ناز وکهار وهفتخوانی . آیا صدای منو از اینجا ازبالای کوه عظیمیه می شنوید؟

 یادتون می یاد؟آخرین دیدارمان مربوط به صعود زمستانی خط الراس ناز به هفتخوانی بود. برنامه ای که در آن طعم تولد دوباره راچشیدیم . فهمیدیم که با خشم طبیعت اصلا نمیشه شوخی کرد. یاد آن تا سینه فرورفتن در برف  شب مانی در تونل برفی بوران و الفرار ...!!  بخیر .

راستی کی دوباره ما رو می طلبید؟

رخصتی تا ترک این هستی کنیم      

 بشکنیم این شیشه تامستی کنیم     


کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت ، ورزش ما نیست ؛ باور ماست

خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز،
 چگونه مردن را خود انتخاب خواهم کرد. . .

   برای داشته هایمان چقدر شکرگذارخدا بوده ایم؟برای آن چیزهایی که آرزوی آنها را داریم و نداریم چقدر تابه حال حسرت خورده ایم؟ چقدر تا به حال به ارزش سلامتی جسم، خانواده خوب ،  غدا،پوشاک و   فکر کرده ایم؟ آیا این چیزها برای همگان وجود دارد؟ آیا برای همیشه ازاین امور  بهره مند خواهیم بود؟ آیا هیچ وقت به نگاه  پرحسرت یک معلول جسمی که به شما  هنگامی که کوله پشتی به پشت وعازم به یک برنامه از روبرویش عبور کرده اید ، توجه کرده اید؟ چه حال وروزی داشتید اگرجای وی می بودید؟ آیا واقعا شکر نعمت را به جا می آوریم؟ وه که چه قدر انسانهای فراموشکاری می باشیم ،آنچنان در روزمرگی زندگی غرق شده ایم که انگار تاابد دراین دنیا باقی خواهیم ماند ، هیچ به این فکر نمی کنیم که این امانتها روزی از ما گرفته خواهد شد.

روزی که پیمانه ما پرشود با چه سرمایه أی ازاین دنیا خواهیم رفت ؟ چقدر به مرگ فکر میکنیم ؟ اصلا فکر می کنیم ؟ مردن هیچ وقت قشنگ نیست مخصوصا موقعی که کل راه نرفته وکار انجام نداده باقی مانده باشد،اما یاد مرگ نه از روی افسردگی بلکه شاید ترمزی برای خودخواهی ها ، دنیا طلبی، اعمال زشت و غفلتها ی ما باشد. 

از سعادت، محبت خیزد و از محبت ، رویت.
خدایا مارا به حال خودمان وامگذار.
 

 

 

ما فاتحان خام فتحهای بی فایده نیستیم ، حکایت ما ، حکایت بازجستن روزگار وصل است. دراین دیرگاه دورماندن از اصل خویش ؛دراین هجوم تکنولوژی دردسر ساز وجنگ طلب ، کوهنوردی عشق به طبیعت است . عشقی به پاکی چشمه سار ، به سبزی جنگل ، به نیلگونی دریا، به صلابت سنگ، به لطافت گل ، به فروتنی خاک ،‌ به سپیدی برف ، به توفندگی طوفان ، به سبکی نسیم وبه سنگینی کوه. 

کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت ، ورزش ما نیست ؛ باور ماست ، زندگی ماست . به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست، کوهنوردی یک روش زندگی است . روشی که در آن یک سیب بین همه اعضاء گروه تقسیم می شود . روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می رود .راهی که رقابت ندارد که به رهروانش حقوق نمی دهند و ایشان را نیازی به سوت وکف مشوقان درقله نیست .ناجی بی منت یکدیگرند .  گروه می سازنند تا دل جوانان به  سنگ بند کنند  تا به ننگ بند نشود.

مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.

قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق.

عشق به طبیعت ، عشق به زندگی است و زندگی تجلی عشق است و مرگ آنجاست که عشق نیست./