يادداشتهاى يك كوهنورد

دماوند - شمال شرقی

اینکه در برنامه صعود به بام ایران همراه یک تیم از بچه های با احساس و خوش قلب ،پر شور و نشاط و خوبی باشی ،‌سعادتی می خواد که باید قدرش رو بدونی .

هفته گذشته با تلاش و پیگیری  محمد گائینی عزیز ودوست داشتنی ،‌ برنامه صعود به قله دماوند از جبهه شمال شرقی ( مسیر میانده ،‌ گردنه سر  ) برگزار شد. هرچند در روز صعود قله نتوانستم همراه بچه ها باشم اما خاطره شیرین این سفر برای همیشه در پیشم به یادگار باقی خواهد ماند.

دماوندهم مثل همیشه مانند مادری مهربانی ، آغوشش رو به مهربانی برامون باز کرده بودتا آرام و پناه بگیریم درکنارش وازدردها وزخمها ونامردیهایی که بر این سرزمین می رود با او درددل کنیم .که او هزاران سال است که بر پیشانی تاریخ این کشور به استواری ایستاده است و دلی غمگین از تاریخ پراز خیانتها و تلخی های  آن دارداما او سنگ صبورماست ،‌  آراممان می کند و برامون نوید روزهای خوب را می دهد.

بخوانید و ببینید گزارش تصویری دوستانم را ؛

ایران را بگردیم

کوهساران

 محمد گائینی گل و دوست داشتنی


کوهنورد حقیقی

صحنه اول:

جاده خاکی و پرازدست وانداز بالای روستای ناندل را سوار بروانت نیسان پشت سر می گذاریم. با رسیدن به محل سنگ بزرگ ، کوله های خودمان را برای رفتن به پناهگاه 4000 متری بر دوش می اندازیم. آقا رحیم ، سرپرست برنامه،  منو به عنوان سر قدم تعیین می کنه. کوله ها سنگین و هوا هم گرمه ،از این رو تمام تلاشم رو می کنم که سرقدمهام شمرده ، آرام وپیوسته باشه. اما از همان ابتدای مسیر یکی از  بچه ها عقب می افته. توقف های مکرر ما هم چاره ساز نمی شه. کوله های بچه ها آنقدر سنگینه که دیگه کسی داوطلب تقسیم بارهای  کوله ی دوستمون نمی شه. چاره ای به ذهنمون نمی رسه. محمد،  یکی ازبچه های مهربون گروهمون حاضر می شه  که شب روهمون جا چادر بزنند و  پایین،  پیش این دوستمون  بمونه تا درصورت بهتر شدن حالش ، شب هنگام به ما ملحق شوند.

 

صحنه دوم:

روز بعد قله رو به همراه دوستان خوبم ، صعود می کنیم . در راه برگشت ، نرسیده به پناهگاه 5000 متری ، محمد رو می بینیم که خودش روسرانجام به اونجا رسونده بود و فریاد خسته نباشیدش ، دلهامون رو گرم وخوشحال می کرد. با اینکه نتونسته بود قله رو صعود کنه اما به گرمی ازما استقبال کرد و بهمون تبریک  گفت.

 

صحنه سوم:

به امامزاده هاشم می رسیم . توقفی می کنیم. داخل مینی بوس عکسهای قله و فیلمی که از لحظه صعود به قله گرفتیم رو به محمد نشون می دم. روی قله همه بچه ها توی آغوش همدیگه گریه کرده بودند ، با خنده داشتم اون عکسها رو به محمد نشون می دادم که دیدم پرده ای از اشک ، چشماشو پوشونده ، دیگه نتونست طاقت بیاره و از مینی بوس پیاده شد و یک دل سیر گریه کرد.

وقتی دوباره سوار شد ، بغلش کردم و گفتم محمد تو توی قله باما بودی. تو هم مثل ما صعود کردی . هیچ شکی در مورد توانایی ها تو نیست.

براستی که محمد با این فداکاریش درس بزرگی به همه ما داد ، در حالیکه که عطش واشتیاق صعود به قله ، مانع از این شده که بخواهیم در ابتدای راه به خاطر دوستمون برگردیم واز صعود صرفنظر کنیم ، محمد به ما نشان داد که قله های بلندتری از انسانیت و گذشت در زندگی هست که بسیار ارزشمند تر از صعود دماوند می باشد. قله هایی که معرفت ،  فداکاری  واخلاق والا را برای صعودشان  می طلبد.  

 

عکسها از محمد

جبهه ی شمالی دماوند ، مرداد 89


صعود سراسری زمستانی دماوند-بهمن 88

صعودهای سراسری زمستانی برام خیلی جذاب هستند ؛ وقتی از همه جای ایران ، کوهنورد ها با قومیت  ها ، زبان و لهجه های گوناگون دور هم جمع می شوند تا با پوشیدن کفش و پوشاکهای رنگارنگ مخصوص صعودهای زمستونیشون  در کنارهمدیگه صعودی لذت بخش و خاطره آفرین داشته باشند .

چه حس خوبی داره  زمانی  که صبح توی اون سرما از چادرهامون بیرون می آییم و یکصدا تیممان فریاد می زنند : صبح بخیر ایران ! و تیم مجاور جواب سلام ما را به گرمی می دهند.

چه لحظه های خوبی هستند دیدار همنوردان قدیمی ،   وقتی دوستی رو که دوسال پیش در  جانپناه کول جنون اشترانکوه  دیده ای ، در تیم لرستان ببینی و دوباره با هم کلی خوش وبش کنی.

ودر نهایت صعود در  کنار مربیان بااخلاق ، پیشکسوتان  و بچه های متواضع و مهریان تیم ملی ، تجربه ای بسیار گرانبها وماندگار  می باشد .

 

 

 

اما صعود سراسری زمستانی امسال به قله دماوند از چهار جبهه  وبا حضور 172 کوهنورد مرد و 33 کوهنورد زن برگزار شد.( اصل خبر ) برخی از عکسها و نکات این برنامه :   

 

ادامه مطلب

ای دیو سپید پای در بند

 

  

ای   دیو   سپید   پای   در بند      ای  گنبد  گیتی  ای  دماوند

از سیم به سر یکی   کله خود     ز آهن به میان  یکی کمربند

تا    چشم    بشر نبیندت روی     بنهفته   به   ابر   چهر   دلبند

چون گشت زمین ز جور گردون      سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت      آن مشت تویی تو  ای دماوند

تو  مشت   درشت    روزگاری      از گردش   قرن ها پس افکند

نی نی تو نه مشت روزگاری       ای کوه نی ام زگفته  خرسند

تو     قلب     فسرده   زمینی       از   درد  ورم   نموده یک چند

تا   درد    و   ورم   فرو نشیند       کافور   بر   آن   ضماد  کردن

                                                                             ملک الشعرای بهار          

عکسها از محمد

مکان : روستای لاسم ‌،‌ قله ی دوبرار


وامادماوند

وقتی که پیچهای جاده هراز را رد می کنی ، ناگهان در نزدیکیهای پلور برای چند لحظه مات ومبهوت  می شوی . مگر می توانی بیشتر از چند لحظه چشم تو چشم  به آن  نگاه  کنی ؟ عظمت وزیبایی این  عروس سفید پوش البرز حقیقتا وصف نشدنی است.....

روز اول: 21 بهمن 82

 محمد ، وحید ، آرش و حامد (سرپرست ) ، ساعت 5 صبح میدان آزادگان کرج ، چهار مجنون پاک باخته  جمع شده بودند تا با یاری خدا  پا بر روی بام ایران بگذارند. کوله ها را توی صندوق عقب چپاندیم وحرکت کردیم.  بعد از نیم ساعت به تهران رسیدیم . تا به حال تهران را اینقدر چراغانی ندیده بودم . انصافا که قشنگ بود . مسیرمان را به سمت شرق تهران ادامه دادیم تا وارد جاده هراز شویم . در ابتدای جاده ،خیل عظیم ماشینهایی را دیدیم که برای برگزاری راهپیمایی هرچه باشکوهتر 22 بهمن عازم شمال بودند!!

خلاصه ساعت  8:30 بود که به نزدیکیهای پلور رسیدیم . ((ای خدا ، قربونت بشم !! فقط دو روز هوای خوب ...)) جمله ای بود که آرش با التماس خاصی بیان می کرد .جاده پلور به علت لغزندگی بسته بود ، مجبور شدیم برگردیم و راه رینه را امتحان کنیم که خوشبختانه باز بود وتا ابتدای جاده خاکی رفتیم.

هوا آفتابی وخیلی خوب بود. کوله ها ی سنگین 17کیلویی  را به پشت انداختیم وبا یک یا علی راه افتادیم .(ارتفاع 2700 متر) از ابتدای مسیر دونفر از همنوردان خوب وخوش برخورد  تهرانی به نامهای آقا جواد و داوود همراهمان بودند.  تا مسجد را 1ساعت وسه ربع رفتیم.(ارتفاع 3030 متر) چیزی که برای من جالب بود حجم بسیار پایین برف در جبهه جنوبی بود بطوری که تقریبا ما هیچ برف کوبی خاصی نداشتیم. اهالی  رینه می گفتند امسال برف خاصی در منطقه نباریده است. اما در دورنمای خط الراس دوبرار وجبهه شمالی آن  برف خوبی آمده بود . در مسجد استراحتی کردیم و گترها را پوشیدیم وبه سمت بارگاه حرکت کردیم. تا بارگاه حدود 5 ساعت راه رفتیم. نرسیده به  بارگاه حقیقتا خیلی خسته شده بودم . گاهی اوقات دور از چشم بچه ها یه ناخنکی به برف می زدم. بالاخره به بارگاه سوم رسیدیم . ( ارتفاع 4200 متر) در پناهگاه حدودا 20 نفر کوهنورد بودند. یک جایی برای خودمان فراهم کردیم و مثل مرده ها افتادیم و چند دقیقه چرت زدیم. بعد رسیدیم به قسمت خوب برنامه و مثل خرس هر چی دم دستمان بود خوردیم. بعد کوله های حمله ولباس های صعود را آماده کردیم و به داخل کیسه خوابهایمان خزیدیم. اما بعد از چند دقیقه از شدت گرمای ناشی از گازهای روشن داخل پناهگاه وتعدد نفرات مجبور شدیم زیپ کیسه خوابمان را پایین بکشیم .نصفه شب بود که ناگهان دیدیم مثل آبشار از تخت بالایی ، آب دارد به سر و رو وکیسه خوابمان می ریزد . ظاهرا بالایی ها داشتند برف آب می کردند که ظرف آبشان برگشته بود. ((بابا هنرمندا ، دمتون گرم ، کلی حال دادید ...!!)) جملاتی بود که نصیب اون بدبختا می شد. خلاصه فیلمی بود اون شب...!!

 گلاب به رویتان !! این رفع حاجت توی این سرما هم شده  عذاب الیم.

 

روز دوم: 22 بهمن 82

ساعت 3:30 صبح بیدار شدیم . لباسهای صعود را پوشیدم . و یه صبحانه مختصری خوردیم . ساعت 5 صبح در زیر نور مهتاب شروع به حرکت کردیم. حامد چون حالش خوب نبود در پناهگاه ماند.حدود ساعت 6 صبح بود که توانستیم نور خورشید را در افق سرخ رنگ شرق ببنیم.

ای ایران سرای امید                      وزبامت سپیده دمید

بنگر که از این ره پرخون                 خورشیدی خجسته دمید

زیر آبشار یخی شدت باد افزایش یافته بود. هنگام صعود اصلا جرات نمی کردم به بالا نگاه کنم. فقط به قدم های نفر جلوییم که وحید بود نگاه می کردم و به فکر قدم بعدی بودم . نزدیکهای تپه گوگردی بود که دیگر هوا کاملا روشن شده بود. پرتقالهایی که از شدت سرما مثل سنگ شده بود را قاچ زدیم و خوردیم. شدت باد سرد به حدی بود که عینک طوفانم کاملایخ زده بود و بدون استفاده شده بود. فقط باید راه می رفتی ،اگر می ایستادی از شدت سرما بدنت خشک می شد. 100 متری زیر قله باد به حدی شدید شده بود که اگر دقت نمی کردی راحت تورا از روی گرده سنگی به آن طرف پرتاب می کرد. ای خدا فقط نیم ساعت دیگر. این قدمها دیگر متعلق به من نیست . این نیرو یقینا از جانب من نیست.

یا حسین ! یا زهرا! دیگر جایی بلندترازاین جا نیست . دیگه تموم شد. ساعت 11 بود که بر بام ایران ایستاده بودیم . (ارتفاع 5671متر) وحید و آرش را در آغوش گرفتم. تلاش وحید برای باز کردن پرچم وعکس گرفتن خیلی خنده دار بود. یک فریاد بلندی سر وحید کشیدم تا بی خیال پرچم بشود. آقا داوود که برای عکس گرفتن دستکشش را درآورده بود ، دستش را سرما زد ومن دستش را زیر بغلم گرفتم. دیگر ماندن بیشتر از این جایز نبود. ابرها از دوردست همچون اسبی رمیده در حال حرکت به سوی  قله بودند.

هنگام فرود تازه فهمیدیم مصیبت ما تازه شروع شده. توی این شرایط کافی است فقط یه کمی خودت را ببازی، دیگر کارت تمام است. در کنار بوران سوزناک شدید ، حالا هوای مه آلود را هم داشتیم . یه لحظه یک صحنه خنده دار وجالب را روبرویم دیدم؛ بچه ها به ناچار روی زمین نشسته بودند وروی سنگ وبرف خودشان را سر می دادند تا به پایین بروند.

 پایینتر توانستم کلاه گرتکسی که از سرم کنار رفته بود را دوباره سرم کنم. ای خدا چرا این گوش من چرا اینقدر درد می کند؟ نکند سرمازده شده باشد. بالاخره 4 ساعت دیگر پایین رفتیم تا به بارگاه رسیدم. قیافه مان خیلی خنده دار شده بود . مژه ها یخ زده ، پوست صورت ملتهب وقرمز ، موهای سیخ شده زیر کلاه و دماغ آویزان !!

حدسم درست بود گوشم دچار سرمازدگی شده بود و حسابی بی حس ودرد ناک شده بود. حامد ما را در آغوش گرفت و بوسید وتبریک گفت. چشم بچه ها از گوگرد قله حسابی زرد ودردناک شده بود. با چایی چشمان همدیگر را شستشو دادیم.

یه سوپ قارچ و مرغ درست کردیم و خوردیم ودرون کیسه خوابهای گرم ونرممان  خزیدیم و به خواب شیرین رفتیم.

 

روزسوم:23 بهمن 82

نصفه شب خوابم نمی برد. چراغ پیشانی ام  را بستم  و به سمت در پناه گاه حرکت کردم. از آن صحنه ای که دیدم حقیقتا ترسیدم . برف وبوران شدیدی بیرون برقرار بود . انگار که دماوند از کار ما به خشم آمده وداشت حسابی تلافی می کرد.

(( وحید ، بیداری ؟ ))  (( آره )) (( وحید بیرون جهنمه )) (( بگیر بخواب !! تو هم مارو گرفتی ))

 

دیگر صبح شده بود و همگی بایک حالت شک وتردید بیدارشدند.تنها بارقه امید ما برای اینکه در پناه گاه به امید هوای خوب نمانیم وپایین برویم دستگاه GPSای بود که همرا همان بود و مسیر بالا آمدن را داشیتم و می توانستیم روی همان مسیر به پایین برگردیم. صبح همین که گفتیم که ما GPS داریم وهرکه خواست می تواند با ما پایین بیاید ، همگی استقبال کردند. یه تیم 25 نفره بارگاه را ساعت 9:30 ترک کردیم و حامد با دستگاه در جلوی صف مسیر را پیدا می کرد.بعد از 5 ساعت به جاده خاکی رسیدیم . همانطور که می دانید دستگاه موقعیت یاب ماهواره ای و25 ماهواره  اطراف زمین مربوط به آن ،  متعلق به کمپانی گارمین آمریکا می باشد و این دستگاه بعد از روزی که ما کلی شعار نثار آمریکای جهانخوار کردیم ما را نجات داد.!!! از دوستانی که حتی یک تشکر خشک وخالی از حامد به خاطر  لطفی که کرده بود نکردند ، خداحافظی کردیم وبه سمت کرج حرکت کردیم.

خدایا شکرت.

 

 

 

 


دماوند طلبیده!

مثل اینکه این دفعه واقعا طلبیده ماکه رفتیم التماس دعا همنوردا...