يادداشتهاى يك كوهنورد

پت ومت

چند وقت پیش موقع وب گردی به مطلبی بسیار جالب ودر عین حال تفکر برانگیز در مورد شخصیتهای عروسکی و بسیار بامزه پت ومت  در اینجا برخوردم .خوندن این مطلب خالی از لطف نیست .

اتفاق ها و وقایعى که پت و مت به وجود مى آورند هرچند کمیک و خنده دار به نظر مى رسند، اما بخش زیبا و جنبه لذتبخش مجموعه بیش از آنى که به وقایع و رخدادهاى آن مربوط باشد به نوع برخورد بى تفاوت و راحت پت و مت با آن وقایع مرتبط مى شود. به گونه اى که بیننده تصور مى کند این دو هرگز از چیزى نمى هراسند و از هیچ اتفاقى ناراحت نمى شوند. آنها به خود اجازه مى دهند در جلوى چشم میلیون ها نفر همه چیز را همانطور که مى فهمند و درک مى کنند تجربه کنند و براى رسیدن به هدف شان از امتحان هیچ روشى و حرکتى ناراحت نمى شوند. گویى که در زندگى آنها چیزى براى از دست دادن وجود ندارد و با باورى به نام فقر کاملاً بیگانه اند. نه نگران آبرو و شخصیت خود هستند و نه از ویران شدن وسایل خود بیم دارند.
آنها عاقل و متفکرند، محیط خود را به خوبى درک مى
 کنند و اشیا برایشان کاملاً شناخته شده هستند ولى انگار که با همه چیز براى اولین بار است که برخورد مى کنند، یعنى درست مانند کودکان با این تفاوت که کودکان بیش از آن که به جنبه هاى عقلانى خود متکى باشند به جنبه هاى احساسى خود اتکا مى کنند. اما پت و مت کودک نیستند. آنها کاملاً عاقلانه به محیط خود مى نگرند اما با محیط پیرامون خود کاملاً سازگار نشده اند، انگار که در جاى دیگرى رشد کرده اند و اتفاقى به اینجا رسیده اند. همه چیز را مى دانند ولى با قواعد بیگانه اند.
پت و مت «بودن» را احساس مى
 کنند، تجربه مى کنند، شکست مى خورند و بعد از هر شکست راه دیگرى را انتخاب مى کنند بى آن که حتى براى لحظه اى در ماتم شکست فرو روند. چیزى که براى انسان مشوش و مضطرب بسیار خسته کننده و اعصاب خردکن است، چون او ناتوان تر و کم تحمل تر از آن است که بتواند اینگونه راحت و بى تفاوت با مشکلات زندگى روبه رو شود و مجدداً آغاز کند. انسان عجول امروزى آنچنان بى طاقت است که گویى از جریانى عقب مانده و باید سریعاً خود را در کوتاه ترین زمان ممکن به نقطه اى گنگ و نامعلوم برساند. در حالى که در دنیاى پت و مت حتى نگرانى از دست رفتن زمان هم وجود ندارد. انگار که همیشه خواهند بود و جایى براى رسیدن نیز ذهن آنها را درگیر نمى کند. همه چیز همان است که هست، بودن ادامه دارد با تجربه هاى مختلف و متنوعش به همین سادگى!بیشترین لذتی که ازاین مجموعه می
 بریم بى آن که حتى متوجه آن باشیم، به تماشا نشستن رفتارها و چگونگى زیستن دو انسان بى تکلف و بى دلهره است. انگار که آدمى بخش گمشده اى از خودش را در قالب این دو عروسک پیدا مى کند. بخشى از آدمى که ترس را نمى شناسد و فقط مشغول تجربه کردن است و از این سرگرمى و رفتن مداوم راه هاى گوناگون خسته نمى شود، حتى اگر به قیمت تخریب آنچه دارد منجر شود. گویى باور مى کند که مانند یک فیلم انیمیشن با یک برش و پرش ناگهانى مى شود از تمام حادثه هاى تلخ گذشت.
آنها بسیار خوشبخت به نظر مى
 رسند. هرچند که نمى توان براى خوشبختى به تعریف مشخص و دقیقى رسید، ولى اگر بخواهیم شاخصه هایى هرچند کلى و ساده براى آن بیابیم، آرامش یکى از اساسى ترین و الزامى ترین آنها است. احساسى که بدون آن نمى توان به لذتى واقعى رسید و اولین نشانه و علامت حضور آن به پایان رسیدن بسیارى از جدال ها و رقابت هاى آشکار و پنهانى است که براى اثبات برتر بودن خود وارد آنها شده ایم. حالتى که در پت و مت به خوبى احساس مى شود.مطمئناً آدمى در صورت پایان دادن به مسابقه و جدالى که با همنوع خود آغاز کرده، زندگى را به گونه دیگرى تجربه مى کند، به نحوى که در آن دیگر نیازى به حفظ حالت آماده باش در خود نمى بیند و لزومى ندارد به طور دائم در برابر همه چیز و همه کس رفتار خودش را زیر نظر داشته باشد تا مبادا عقب بماند یا آسیبى ببیند و به نظر مى رسد کنار گذاشتن همین حالت کنترل دائمى است که انسان را آنچنان دگرگون مى کند و ارزش ها را تا آنجا تغییر مى دهد که بسیارى از حالات و رفتار آدمى ابله گونه به نظر مى رسد.


زیارت

 هفته قبل یک اردوی باز آموزی امداد کوهستان به همراه بچه های تیم امداد و نجات کوهستانی توچال ، به مدت چهار روز در استان چهار محال بختیاری ودر شهر کرد داشتیم. اصلا فکر نمی کردم این استان این قدر زیبا باشد. جای همه شما دوستان خالی . ..  به محض گرفتن عکسهای این برنامه از بچه ها ،  سفرنامه این برنامه را در وبلاگ قرار خواهم داد.

اما در مسیر برگشتمان از قم رد شدیم وبه پیشنهاد بچه ها قرارشد یه توقف کوتاهی در شهرداشته باشیم وبه زیارت حضرت معصومه برویم. از همان بدو ورودمان یه صحن حرم احساس کردم که توی یه کشور عربی هستم . تعداد زایران عراقی بسیار زیاد بود.بعد از سقوط صدام ،  عراقی ها خیلی راحت تر می توانند برای زیارت به ایران بیایند.

چند سالی می شد که برای زیارت جایی نرفته بودم. کفشهایمان را در آوردم وپس از تحویل آنها و گرفتن شماره،  با یک بسم الله وارد شدم. از همان لحظه اول احساس کردم وارد یک دنیای دیگری شده ام. اما نه یه دنیایی روحانی و معنوی ، دنیایی که برایم خیلی گنگ و نا آشنا می نمود . یه چیزی شبیه یکی  از معبدهای بودایی  یا هندویی . هر کسی به طرز عجیبی مشغول دعا خواندن بود. یک پیرمردی را دیدم که با حالی نزار تند وتند در حال دعا واستغفار بود . هر چه سعی کردم بفهم که این بنده  ی خدا به چه زبانی دعا می خواند نفمیدم. باز هم جلوتر رفتم ولی اصلا شبیه زبان عربی نبود.

هر چی اطراف را می گشتم ، غریبی این دنیا برایم بیشتر می شد . مردمی که بدون توجه به اینکه این ضریح قبلا چند بار بوسیده شده ، خودشان را به در ودیوار می مالیدند و آن را می بوسیدند.

 ناگهان یه صحنه ای دیدم که نزدیک بود چشمم از حدقه در بیاد . عراقی ها بعد از زیارت ضریح به پشت می شدند و پشت و کمرشان را مثل خرسها که پشتشان را به درختها می مالند ، به ضریح می مالیدندو بالا وپایین می کردند!!! این ها  همان کسانی که هستند که  مرتد و کافر می خواندیمشان . متجاوز و کشتنشان را واجب می دانستیم . هشت سال به روی هم اسلحه کشیدیم وبهترین جوان هایمان را فدای جاه طلبی حاکمان همدیگر کردیم. و حالا دوش به دوش همیدگر مشغول زیارت ودعا و استغفاریم!

 در گوشه ای دیگر تعدادی از طلبه های جوان مشغول بحث ومناظره  بودند .خیلی دوست داشتم که نزدیک می رفتم و گوش می کردم که چه می گفتند. آیا این بحثها می تواند در بیشتر دیندارشدن من موثر باشد؟ اصلا چرا شما ها کنج این جا را برای بحث و مجادله انتخاب کرده اید ؟ چرا به داخل شهر و به میان جوانها نمی روید ؟ حیف که وقت زیادی نداشتیم وباید زود برمی گشتیم.

اینقدر با تعجب به این ور و آن ور نگاه می کردم که قیافه ام خیلی خنده دار شده بود . یه لحظه متوجه نگاه یه روحانی ای شدم که متوجه حالت من شده بود وداشت مرا نگاه می کرد. دیگر طاقت نیاوردم و بیرون زدم.

بیرون با بچه های توی صحن حرم می چرخیدیم. گنبد حضرت معصومه در حال تعمیر وباز سازی   بود. راستی چرا باید در کشوری که فاصله غنی وفقیر اینقدر زیاد است ، گنبد را خراب کنند و آنرا مجددا از طلای ناب بسازند ؟

 یه اطاقی بود که بالا سر اون نوشته بود ((‌پاسخگویی به مسایل شرعی )) یکی از بچه ها که به قولی معروف اصلا کم نمی آورد وخیلی پر رو بود گفت :  بچه ها من یک مشکل شرعی دارم ، برویم داخل و بپرسیم. داخل رفتیم . یک روحانی پشت یک میز ساکت و آرام  نشسته بود.  از بس  کتاب های قطور و کهنه روی میز چیده شده بود ،  که فقط سرش معلوم بود . ما هم یه سلام و خسته نباشیدگفتیم و نشستیم. دوست ما هم بدون مقدمه و  با یه حالت جدی برگشت گفت : حاج آقا   ما که امکانات فضا نوردی برایمان  فراهم نیست ، چه کار باید بکنیم؟  حاج آقا اول یک نگاهی کرد و بعد از اینکه دوزاری اش افتاد داد زد : پشید برید بیرون...

خلاصه فیلمی بود آن روز . بگذریم.

 

این حرفهای من اصلا به مفهوم ضد دین بودن من نمی باشم .  من با تمام و جودم به حضور حضرت مهدی اعتقاد دارم. معجره ایشان را با چشمهای خودم، دیده ام. هنوز هم خجالت می کشم که به مکه ومدینه و کربلا و نجف بروم . از اینکه با این همه بار گناه ، ادعای مسلمانی وشیعه بودن در حضور امیرالمومنین یا پیامبر کنم . هنوز هم وقتی که نوحه امام حسین را در ایام محرم می شنوم بدنم می لرزدو مثل بچه ها  بر مظلومیت  ایشان گریه می کنم.

یادش بخیر وقتی در دبیرستان دهخدا  بودیم یک  دبیر ریاضی به نام آقای صفری داشتیم. هر وقت نمازخانه دبیرستان خلوت می شد ، ناراحت می شد و می آمد سر صف و آن چنان منطقی و با سخنان عاطفی  ونفس گرمشان دل بچه ها را نرم می کرد که سر ظهر دیگر جای سوزن انداختن در نمازخانه مدرسه نبود. بچه ها نه از روی اجبار ، بلکه از روی علاقه ای که پیدا می کردند ، می آمدند ودر نماز جماعت شرکت می کردند. چه صفایی داشت ....

اما از وقتی که وارد دانشگاه شدیم دیگر از این چیزها خبری نبود و حالا اینجا پر است از چیزهای رنگارنگی که چشمات رو حسابی مسحور خود  می کنند !!

 وقتی به تلویزیون پناه می بری  تا دو کلمه حرف حساب بشنوی ،  بلکه این دل سنگ شده و زنگار گرفته ات نرم شود .... دیگه چه بگم ؟ آن چیزی که عیان است ، چه حاجت به بیان است ؟

انگار به حال خود ت توی  این دنیا رها شده ای . دلم  تنگه ، دلم هوای شنیدن آن سخنان شیرین و آتشین آقای صفری رو داره .....

(( دیگر وقت آن نشده است که برگردی ؟  ))