يادداشتهاى يك كوهنورد

پیشنهاد موسیقی - دوست دارم زندگی رو

شنیدن ترانه بسیار زیبا ودلنشین ((دوست دارم زندگی رو )) رو پیشنهاد می کنم به همه کسانی که در این روزهای تلخ وسخت ،‌ هنوز گل امید دردلهاشون پژمرده نشده است و فریاد عشق به زندگی رو در کوهها فریاد می کنند.


یه صبح دیگه، یه صدایی توی گوشم می گه
ثانیه های تو داره میره
امروزو زندگی کن، فردا دیگه دیره
 
نم نمِ بارون، می زنه به کوچه و خیابون
یکی می خنده، یکی غمگینه
زندگی اینه، همه ی قشنگیش همینه
 
خورشید و نور و ابرای دور و
هر چی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه میده
 
رها کن دیروزو، زندگی کن امروزو
هر روز یه زندگیِ دوبارست، یه شروع جدیده
 
دوست دارم زندگی رو، دوست دارم زندگی رو
خوب یا بد، اگه آسون یا سخت
نا امید نمی شم
چون دوست دارم زندگی رو...
 
چشماتو وا کن
یه نگاه به خودتو دنیا کن
اگه یه هدف تو دلت باشه
می تونه کل دنیا تو دستای تو جاشه
 
جاده ی دنیا، می سازه واست کابوس و رویا
یکی بیداره و یکی خوابه، راهتو مشخص کن این یه انتخابه
 
اگه ابرای سیاهو دیدی، اگه از آینده ترسیدی
پاشو و پرواز کن، تو افقهای پیش رو
اگه به سرنوشت می بازی، تو بخوای فردا رو می سازی
پس دستاتو ببر بالا و بگو:
 
دوست دارم زندگی رو، دوست دارم زندگی رو
خوب یا بد، اگه آسون یا سخت
نا امید نمی شم
چون دوست دارم زندگی رو...

دانلود


رفیق وفادار پشمالوی ما

از همون ابتدای کوچه باغهای روستای حسنجون ،‌ چند تا سگ چوپان با سروصدای زیادی به پیشوازمون آمدند . بعضی هاشون دمی تکان می دادند و درانتظار تکه غذایی بودند .بعضی هاشون هم با تعجب به این همه آدم با لباسهای رنگی نگاه می کردند و پیش خودشون فکر می کردند که اینها توی این همه برف کجا دارند می روند؟!

 کم کم که از ده فاصله گرفتیم ،‌از تعدادسگها  کاسته شد اما یکی ازاونها ظاهرا خیال جدایی  از ما رونداشت  . مسیر طولانی داخل دره تا شروع یال اصلی رو  پشت سرگذاشتیم و این رفیق ما ،‌بسیار آرام وبا حوصله پشت سر بچه ها توی صف حرکت می کرد.بارسیدن به یال پرشیب فکر می کردیم که اون دیگه خسته بشه و برگرده ، اما فکر کنم سگ چوپان پیش خودش بد جوری احساس مسئولیت می کرد که این گله رو باید به سلامت به  قله برسونه و برگردونه.

خلاصه میان اون همه برف کوبی ، سرما و کوله کشی سنگین ، حضور پرنشاط اون سگ هم برای ما شادی آفرین ودل گرم کننده شده بود!  وقتی که توی اون برف وکولاکی که دائم مراقب دستها ،‌گوشها و بدنت هستی که سرمازده نشوند ، می دیدی که اون سگ چطور پرانرژی بین آغاز و پایان صف در حال بالا وپایین پریدنه ، ‌ به ذوق می اومدی .

حتی در روز دوم صعود که در تاریکی شب حرکت خودمون رو شروع کردیم ، تنها نبودیم و‌ دیدن همراه وفادارمون با اون شیطنتها و حرکات چالاکانه ای که بر روی برف انجام می داد حسابی تیم رو به وجد آورد.

این سگ دوست داشتنی تا آخر مسیر و تا دم مینی بوسها همراهمون بود. توی پارکینگ ده ،‌ ودرحالیکه بچه ها در حال آماده شدن برای سوار شدن به ماشینها بودند ، سگ ازخستگی به خوابی عمیقی فرورفته بود وحتما هم  خوشحال بود که وظیفه چوپانیش رو به خوبی به پایان رسانده است.

خدا نگه دار دوست وفادار ما


شاه پیل کوه- 3390 متر

 

 

قله پهن وگسترده شاه پیل کوه در سمت شمال غربی قله وروشت قرار دارد.بخش زیادی از  مسیرهای صعود به این قله ،‌ از داخل جنگل می گذرد و همین گذر از یک منطقه زیبای جنگلی و سپس رسیدن به اقلیم کوهستانی ،‌از زیباییهای صعود این قله می باشد.

در جاده کرج – چالوس ،‌ چند کیلو متر بعداز مرزن آباد ودر محل پل دوآب وارد منطقه شگفت انگیز ورویایی کجور مازندران می شویم. در یکی از مسیرهای فرعی سمت راست جاده ( به سمت جنوب ) وجایی که باپلاک (کندلوس 26 کیلومتر – دشت نظیر 5 کیلومتر) مشخص شده است ، وارد می شویم. بعد از پشت سرگذاشتن دشت نظیر و سما وارد روستای بزرگ فیروز آباد می شویم.

مسیر حرکت ما در سمت دره بالای روستا و در جهت جنوب غربی  می باشد. برای رسیدن به یال شمالی  زیر قله و محلی به نام  گیجاسب   می بایست به سمت غرب بالا برویم. از گیجاسب پاکوب مشخصی تا محل گوسفند سرا وجود دارد. کمی پایین تر از گوسفند سرا ،‌چشمه آب مناسبی قرار دارد.

حرکت ابرها بر روی یال جنگلی به همراه گوناگونی رنگهای درختان در این فصل پاییزی ، بسیار چشم نواز می باشند. پاییز از ارتفاعات بالاتر شروع شده و درحالی که برگ درختان پایین دست روستا هنوز سبز هستند ،‌رنگ برگهای جنگلهای بالادست به زیبایی به قرمز ،‌زرد و قهوه ای گراییده است.

از محل گوسفند سرا تا قله ،‌یال پرشیبی قرار دارد که بعد از حدود 2 ساعت به قله منتهی می گردد.

درمحل قله  زمین ،  هموارو گسترده می باشد. در سنگ چین بزرگی برای در امان ماند از باد ،  پناه می گیریم. در سمت جنوب شرق ،‌خط الراس صخره ای و طولانی را به سمت قله وروشت مشاهده می کنیم.

راه دسترسی دیگر به این قله ،‌ قبل از مرزن آباد ،‌روستای مجلار ،‌پنجک و آشیر می باشد. البته مسیر آشیرکه طولانی تر و بکر تر می باشد ، بعد از گیجاسب با مسیر فیروز آباد یکی می شود.

ازگیل جنگلی یا کنوس؟!

آلوچه جنگلی ، ترشیش هنوز زیر زبونمه!

گلهای زیبای پاییزی

رقص ابرها

سنگچین قله

سایراطلاعات زمانی و مکانی  مسیر وفایل GPS‌ آنرا می توانید از (اینجا) دریافت کنید.

گزارش این برنامه را در سایت موسسه فرهنگی – ورزشی هفتخوان البرز ( اینجا ) بخوانید.

عکسها از محمد- مهر ماه 90


پیمایش آبشارهای دره مور

-         اولین محل دسترسی به آب آشامیدنی در داخل دره ،‌  بعد از آبشار               65 متری و به مختصات ( N 36,31, 47.6 ، E 51,45,18.8 ) می باشد.

-         اگه حوالی ظهر پیمایش دره را از ابتدای کلبه های گوسفند سرا شروع می کنید ،‌بهترین مکان شب مانی بلافاصله بعد از آبشار شماره 8 ( تک رول و 10 متری به مختصات N 36,31,42.3 و E 51,44,23.9) می باشد.که کلاهکی سنگی با کفی صاف می باشد) . یک تیم از بچه های تهران در کف آبشار 63 متری شب مانی کرده بودند که باتوجه به دیواره های ریزشی بلند دو سوی این مکان ،‌ امن به نظر نمی رسد. 

-         اگه پا به درون  این دره زیبا و رویایی می گذارید ،‌حرمت این طبیعت بکر و با شکوه را رعایت کنید. به قول معروف تمیز وانسانی پیمایش کنید.

-         از دوست خوبم ،‌حمید شفقی واز بقیه اعضای تیم گشایش مسیر تیرماه سال 89 ( هادی صابری ،‌ آرش رضا زاده و ...)  صمیمانه قدردانی می کنم. براستی که کار ارزشمند ایشان در زدن کارگاههای مطمئن و شناسایی و گشایش این مسیر زیبا ،‌قابل ستایش می باشد. براشون بهترین لحظه ها رو آرزو می کنم.

تصاویر این برنامه :‌

از آبشارهای ابتدای دره قبل از آبشار خزه

آبشار آرش

قبل از لانه خرس !

آبشار شب

دو دوست خوب

آبشار چرخ گوشت

کارگاه آبشار 24 متری بعد از آبشار چرخ گوشت

آبشار 24متری

نقاشی طبیعت

آبشار زیبا و رویایی آنجل ،‌مراقب خزه ها باشید!

آبشار مار

آبشار علی ،‌به یاد دوست مرحوممان علی رئیس دانا

عکسها از محمد 

 


آبشار روستای میچ ( برنامه دریاچه اوان الموت به میج اشکورات )

آبشار باشکوه و زیبای میج ،‌ به فاصله کمی در بالادست روستای میج از منطقه اشکورات قراردارد. روستای میج شمالی ترین روستای اشکور بالا می باشد. اشکور، دره ای شمالی جنوبی در مرز استانهای مازندران و گیلان می باشد که از رحیم آباد گیلان جاده ی آسفالته آن آغاز می گردد و با گذشتن از مسیری پر پیچ و خم  و طولانی، (‌سواری حدود 2 ساعته ) و با پشت سر گذاشتن  مسیر های فرعی فراوان که به روستاهای کوهستانی این منطقه  می روند ،‌به روستای میج در انتهایی ترین نقطه آن می رسد. چند کیلومتر انتهایی مسیر ،‌ جاده خاکی و پر دست انداز می باشد.

صخره بزرگ زیر آبشار توسط آب پر فشار آن در گذر زمان ،‌فرسایش یافته است و مسیرهای زیبای در امتداد آن ایجاد کرده است.

برنامه دو روزه ما در تاریخ 26 و27 ام خرداد ماه ،‌ کوهپیمایی از مسیر دریاچه اوان الموت ، حرکت برروی یال جنوبی قله خشچال و گذر از گردنه غربی زیور چال ( 3480 متر ) و فرود از دره سمت شمال غربی و رسیدن به روستای میج بود.

 طبیعت رنگارنگ ، چشمه سارهای فراوان و عطر مدهوش کننده گلها و علفهای کوهی جان و تنمان را نوازش می دادند و خستگی راه را از یادمان می بردند. و در نهایت شنا ( تن او ، با کسره ت ) در داخل آب سرد و خروشان حوضچه های درون آبشار ،‌ بهترین هدیه ما از آفریدگار این طبیعت زیبا بود.

آبشار میچ

 

 دریاچه اوان

 

شب مانی و غروب زیبای خورشید بر فراز ابرها(خدایا ! تو چه زیبا آفریده ای  )

 

از کلبه های بالای روستای میج ( جبهه ی شمالی کوههای الموت در بالای تصویر دیده می شوند)

عکسها از محمد

خرداد 1390


چشمه اکبربن ،‌ قله ی سرتاب و روستای میناک

در جاده کرج – چالوس ،‌بعد از تونل کندوان و نرسیده به سیاه بیشه ،‌ واز خروجی معروف به پل زنگوله می توان وارد جاده زیبای بلده شد. منطقه بلده و روستاهای زیبا و بکر آن جزو استان مازندران می باشد. روستای  سرسبز میناک ،‌شروع حرکت تیم ما برای صعود قله های سرتاب و ایوار می باشد. منظره قله ی باشکوه آزاد کوه از اینجا بسیار دیدنی می باشد.

یکی از ویژگی های کم نظیر و زیبای این مسیر بکر ،‌وجود چشمه پر آبی است که از دل صخرهای دره ای ، بصورت آبشاری به بیرون جاری می باشد. آب چشمه بسیار زلال و خنک می باشد . صرف صبحانه با نان پنیر و پونه و سیرک  در کنار آبشار ،‌بسیار دلچسب و خاطره انگیز می باشد.

صعود در کنار گلهای  دلربای بهاری همراه با عطر خوش سبزه های کوهی ،‌ ما را به شوق می آورد و تلاش می کنیم تا در هر فرصتی ،‌گوشه ای از این زیبایی ها را به تصویر بکشیم.

بعد از رسیدن به  گردنه ،‌قله ایوار را در سمت راست ( شرق )  و قله 3452سرتاب را در سمت چپ ( غرب ) خود می بینیم. در سمت شمال و روبرویمان نیز روستاهای منطقه کجور ،‌دیده می شوند. روستای توریستی کندلوس نیز در شمال غربیمان دیده می شود.

و چه نام گذاری مناسبی است ، وقتی که به قله سرتاب می رسی و سر می تابانی و برمی گردی و محو ابهت و شکوه قله ی آزاد کوه می گردی.

 

پی نوشت:

1-     گزارش کامل این برنامه را می توانیددر اینجا  ، وبلاگ دوست همنوردم ،‌غزال کوهستان بخوانید.

 

2-     می توانید فایل GPS‌این مسیر  واطلاعات مختلف زمانی و مکانی آن را از سایت Wikiloc و از اینجا دریافت کنید.

 

عکسها از محمد


طبیعت زیبای چابهار- بخش نخست

کوههای مینیاتوری ( مریخی )

حدود 40 کیلومتر در شرق چابهار به سمت بند گواتر ، کوههایی در سمت چپ جاده نمایان می شود که  کوههای مینیاتوری یا مریخی نامیده می شوند.

در نقاشی های مینیاتوری ، تصاویر ، شباهتی به دنیای واقعی ندارند ، که دلیل نامگذاری این سلسله کوههای کم ارتفاع ساحلی با نام مینیاتوری به این موضوع بر می گردد.

این کوههای زیبا از نوع رسوبی هستند و به علت فرسایش سریع در برابر باد وباران به شکل دندانه دندانه و پراز لبه ها و چاکهای فراوان در آمده اند که بومیان بلوچ این منطقه به سبب شکل غیرعادی شان ، از آنها با نام  کوههای مریخی نیز یاد می کنند. این سلسله کوهها که در نوع خود بی همتا وصف می شوند ، تنها در شمار کمی از کشورهای جهان همانند آنها وجود دارد. با این وجود ،  این پدیده ویژه طبیعی کشورمان ، کمتر مورد توجه قرار گرفته است وتا جایی که می دانم در لیست پدیده های طبیعی کشور به ثبت نرسیده است.

 جاده چابهار – گواتر ، سراشیبی ها وسربالایی های تند بسیاری دارد و به گونه ای غیر استاندارد می باشد که به قول راننده بلوچمان ، شرکت های بیمه ،  ماشین ها را در این جاده بیمه نمی کنند. اما مناظر دوسوی این جاده بسیار زیبا می باشند. درسمت راست جاده ، ساحل گسترده ،  با شکوه ودر برخی قسمتها، صخره ای دریای عمان در کنار مناظر شگفت انگیز و رویایی کوههای خاکستری مریخی در سمت چپ ، تصاویر خاطره انگیزی را در ذهن هر بیینده ای به یادگار می گذارد.

به گفته راننده مان ، که راهنمای ما هم بود ، پیشتر از طوفان گنو ، تالاب زیبایی به رنگ صورتی بین جاده و دریا وجود داشت که بعد از باران های سیل آسای طوفان گنو ، بابرهم خوردن آب این تالاب ، دیگر نشانی از رنگهای قبلی آن برجای نمانده است.

 در این جاده ،‌آسیاب بادی دیدنی وجود دارد که به  بوسیله تلمبه ای  ،‌آب را از درون چاه بیرون می آورد. با وجود آنکه ، چاه از دریا فاصله ای کمتر از ۵٠ متر دارد ،‌اما آب آن شوری بسیارکمتری دارد و مورد استفاده دام ها قرار می گیرد. صدای جیر جیر این آسیاب در کنار صدای امواج ،‌بسیار دوست داشتنی می باشد.

عکسها از محمد ،‌پاییز ٨٩


ارس ها ، آنها تاریخ زمین اند...

کیلومتر 35 جاده چالوس بعداز پل خواب ، در سمت چپ ، جاده ای فرعی وجود دارد که به سمت روستاهای آیگان ، اویزر ، کلها و کلوان می رود . بعد از طی چند کیلومتر و رسیدن به روستای اویزر ،  مسیرکوهپیمایی مان را در خلاف جهت رودخانه به سمت تنگه بالای ده آغاز می کنیم. بعد از عبور از تنگه ای زیبا ، دره پهن تر می گردد. با عبور از چند بند آبی و گذشتن از میان باغهای مسیر بعد از حدود یک ساعت به محل امامزاده ای در محل تلاقی دو دره می رسیم. کمی بالاتر از امامزاده وبرروی یالی که به قله هفتخوانی منتهی می گردد ، جنگلی زیبا و باشکوه از درختان کهنسال وتنومند ارس وجوددارد.

ارزش این گنجینه ارزشمند وکم یاب ، زمانی برایمان بیشتر آشکار می گردد که بدانیم هم اکنون در بسیاری از مناطق البرز وزاگرس جز درخچه های پراکنده ای ، چیز بیشتری از جوامع  جنگلی نیمه انبوه گذشته های دور ، برجا نمانده است.

یقین می دانم که در هیچ کجای البرز ناحیه ای مشابه اینجا وجود ندارد. در حالیکه برای صعود قله ای حدود چهار هزارمتری تلاش می کنید ، خودرا در میان جنگلی از درختان سرافراز و تنومند ارس می یابید. افسون این درختان استوار شما در در خود غرق می سازد. سکوت می کنید تا دل بسپارید به زمزمه ها و نجواهایشان از اسرار گذشته این کشور. سکوت می کنید تا احترام بگذارید به ارس ها،  به آنها که مقاومت را معنی کرده اند . به درختانی که در سنگلاخی ترین ، پرشیب ترین ، پربادترین ، مرتفع ترین و سردترین نقاط کوهستانی سر به آسمان ساییده اند . هرگز آبی ازتو طلب نکرده و نخواهند کرد اما حافظ منابع آبی بوده اند . از خاک در برابر سیلابها حفاظت کرده اند و همچنان می کوشند تا با گسترش ریشه هایشان در خاک پاسدار خاک ارزشمند وطن باشند.

·         ارس یا سرو کوهی ( Juniper) یکی از چهار گونه سوزنی برگان بومی ایران ( زربین ، سروخمره ای ، سرخدار و ارس) است. که در ارتفاعات بین 1500 تا 2500 متری در نقاط سنگلاخی و مرتفع می روید.

·         ارس مقاوم ترین و دیرزیست ترین درخت ایران است که قادراست سرمای شدید وخشکی هوا را به خوبی تحمل نماید. این درخت مقاومت زیادی نسبت به حشرات چوب خوار دارد ورطوبت تاثیری برآن نمی گذارد.

·         عشق سوزان این درخت در افسانه های این سرزمین مشهور است. این درخت که عمری طولانی دارد به دلیل ترشح مواد بنزنی که درجه اشتعال بالایی دارد باوزش باد وسایش ساقه ها روی هم آتش می گیرد و از بین می رود. از این رو مردم محلی معتقدند این درخت خودرامی کشد. طی روزها و شب های پاییزی که باد در منطقه شدید است ، نور روشنی که این درخت در آن می سوزد در نقاطی از ارتفاعات کوه که حضور انسان در آنجا غیرممکن است ، به چشم می خورد.

·         کهن سال ترین ارس ایران با 2600 سال قدمت در شهرستانک قرار دارد.

·         احیای جنگلهای ارس در مناطق  قرق شده مانند سیراچال در جاده چالوس ، نقش انسان در تخریب زیستگاههای ارس را تایید می کند. اقداماتی مانند جاده سازی وسدسازی ، اندک سرمایه های ارزشمند و باقیمانده درختان ارس را تهدیدی جدی کرده است.

عکسها از محمد

بخوانید :

می دانید ارس ها عاشق چی هستند ؟!


مرگ سرخ جنگلهای گلستان

 

جمعه هفته گذشته وقتی از فرودگاه گرگان بیرون آمدم ، در حالیکه آسمان صاف وآفتابی بود ، اولین چیزی که توجهم را به خود جلب کرد ، ابری سفید ومتراکم بر فراز کوههای جنگلی اطراف گرگان بود.

آرزو می کردم آنچه را که می بینم ، آنچیزی نباشد که حدس زده بودم . اما باحرکت در مسیر جاده گرگان – علی آباد و بانزدیک شدن به آن منطقه، به یقین رسیدم که این دود ناشی از سوختن درختان جنگل می باشد. تمام مدت ، غمی سنگین قلبم را فشرده ساخته بود . از ناراحتی نمی توانستم سرم را بالا بگیرم و شاهد این فاجعه باشم. در خبرها خوانده بودم که آتش سوزی جنگل گلستان چند روز قبل مهار شده بود اما ظاهرا آتش زیر خاکستر دوباره زبانه گرفته است وبه جان جنگل افتاده است.

در طی اقامت چند روزه ام در علی آباد ، متاسفانه خبر دارشدم که در چند نقطه جنگلی دیگر نظیر افراتخته و خاک پیرزن هم آتش سوزی هایی رخ داده است.

در سال جاری علاوه بر آتش سوزی های فراوان وگسترده در مریوان ، سطح قابل توجهی از جنگلهای هیرکانی از رودبار تا عباس آباد و کلاردشت و از آنجاگرفته تا شاهرود و علی آباد کتول وجعفر آباد گرگان و منطقه حفاظت شده پارک ملی گلستان مکررا در آتش سوخته است.

مساحت آتش سوزی ها بنا بر گفته طبیعت دوستان ، دست کم 8 برابر مدت مشابه در سال 1388 وبی نظیر در طول یکصد سال گذشته بوده است.

علت آتش( خشکی وگرم بودن هوا ، نباریدن باران ، یا ورود شکارچی غیرمجاز و گردشگر ) هرچه می خواهد باشد ، اما ضعف و ناکارآمدی غیرقابل توجیه سازمانهای محیط زیست وجنگلها ومراتع را در عدم اطفاء درست و به موقع آتش سوزی نشان می دهد. باز هم می بایست چند روزی منتظر ماند تا یکی دو فروند بالگرد از هوانیروز یا هلال احمر ، بعد از گذراندن کاغذ بازی های اداری از تهران وباطی این فاصله طولانی وباازدست دادن زمان حیاتی به منطقه برسند.

این روزها ، خبرهای تلخی از گلستان می رسد. ارزشمندترین پارک ملی ایران ، زیستگاه 90 هزارهکتاری که با وجود اینکه تنها شش صدم درصد از مساحت ایران را شامل می شود ،  یکجا بیش از نیمی از پستانداران و یک پنجم گونه های گیاهی طبیعت ایران را در خود جای داده است.

این روزها ، نگاههای ملتمسانه مان را به آسمان دوخته ایم تا شاید از برکت وجود باران ، زخم های بی پایان این سرزمین کمی التیام یابد.

در این رابطه بخوانید :


سلام آفتاب

وسعت دلتنگی‏هایم به اندازه‏ی همه‏ی راه‏های نرفته و جاهای ندیده است و از همین روست که بخشی از این اندوه را از پس هر سفری از دست می‏دهم اما کو تا پایان دلتنگی؟ ... کو . تا پایان نوردیدن همه‏ی راه‏ها و دیدن همه‏ی جای ها!

و اگر چه مرگ حقیقتی است تلخ ( تلخ؟ ) و همین حقیقت تلخ یا شیرین به یاد می‏آورد که فرصت اندک است و جای بسیار ندیده و راه بسیار نرفته مانده، پس تا مجال نفس هست، بایستی در پیچ و خم کوه‏ها و دره‏ها نفس نفس زد تا آن‏دم که نفس افتاد!

سعدی می‏گوید« چشم تنگ مرد دنیا دار را یا قناعت پر ‏کند یا خاک گور!

و من می‏نالم که:

این دل تنگ مرا یا "سفر" بَر می‏کند یا راه دور!

عباس جعفری

اردیبهشت یک‏هزار و سیصد و هفتادوپنج
منبع: دفتر ثبت خاطرات کوه‏نوردی قرارگاه رودبارک 1374 الی ١٣٧٨
عکس از محمد ، طلوع خورشید ،‌جانپناه کامران سلیمانی ، کول جنون اشترانکوه

جلوه های زیبایی از بهار

 

 

 

 

 

 

شش منار- روستای دروان

عکسها از محمد


برای آخرین شقایق این دشت ... به مناسبت روز جهانی زمین

در داخل کارگاه مربوط به احداث یک نیروگاه جدید ، درمیان هیاهوی رفت وآمد ماشینهای سنگین ، مشغول راه رفتن هستم که ناگهان نگاههای روحی لطیف وآسمونی،  توجهم رو جلب می کنه. سرم رو بر می گردم و این شقایق سرخ زیبا و دلربا رو می بینم.

 فدای تو بشم! آخه تو چقدر زیبا و لطیفی . درمیان حرص وطمع بی پایان ما انسانها برای تصرف کردن ، از بین بردن و  ساختن ، تو آخرین لبخند بهاری زمین این دشتی و چه غم انگیزتر که  نزدیک خواهد بود روزی که بی رحمانه زیرچرخ ماشین های راه سازی  عمر کوتاهت به پایان برسد .

 شاید این دلسوزی ام کوچک ، بی اهمیت و عجیبی باشد اما می دانم و یقین دارم که تو از جنس هزاران اصله درخت  بلوط ارزشمند کوههای زاگرس میهنم هستی که  سال پیش بی رحمانه برای کشیدن راه انتقال گاز  چند شبه بریده شدند .  تو از جنس درختان کهنسال سرخدار جنگل ابر هستی که قراراست به بهانه ی احداث راه دسترسی ، قطع گردند،  تو ازجنس درختان مظلوم محمد آباد هستی .

 وتو از جنس زمینی .

زمینی که ما با تمام توانمان ،  کمر به نابودی مظاهر بکر و چرخه های طبیعی آن بسته ایم. آیا  تاوان این بی رحمی هایمان رو نسبت به زمین  ، به زودی  نخواهیم داد ؟

بخوانید در این رابطه : بی مهری با طبیعت تا کی ؟


پیرمرد خلخالی و روباهش

عکس زیر یکی از تاثیرگذارترین عکسهایی است که به تازگی دیده ام . کوالای تشنه ای که از آتش جنگل گریخته است و جنگلبان شریفی که دارد به او آب می دهد. به دست این حیوان نازنین نگاه کنید که با چه حس قشنگی دست انسان را گرفته است. ظاهرا این عکس یکی از بهترین عکسهای سال 2008 شناخته شده است.

به فهم آب رسیدن و گندم را گرامی داشتن،
این آیین من است.
پس هرکه رونده‌ای را بیازارد
جهان را آزرده است.
او که درختی را بیافکند،
بی اجاق خواهد مرد.
او که آب را بیالاید،
روان خویش را آلوده است.
(کوروش)

اما شاید شما هم ماجرای پیرمرد خلخالی و روباهش را شنیده باشید . پیرمردی که چهار سال از طریق غذا دادن به روباهی  ، با او انس گرفته بود . این روباه همه روزه و در نزدیک غروب به کلبه پیرمرد درباغی دریکی از روستاهای خلخال نزدیک شده وغذایی را که با عسل طبیعی توسط پیرمرد آماده می شد، صرف می کرد وتا غروب روز بعد به طبیعت باز می گشت .

آقای حسن وهاب زاده گفته است: چهارسال طول کشید تا بتوانم توجه روباه وحشی را به خود جلب کنم طوری که تا چندی پیش شرایط نامساعد جوی ، طوفان و باران نیزمانع ازآمدن روباه به کلبه ام نشد.

 

پیرمرد خلخالی نشان داده است  که به راستی نه تنها اهل آزردن هیچ رونده و جونده‌ای نیست؛ بلکه همراه با کوروش و همگام با آن فرزانه‌ی بسطامی، می‌گوید: آن که در درگاه خداوند به جان ارزد، در نزد من هم به نان ارزد.
هر کس در این سرا درآید
نانش دهید و از ایمانش مپرسید
چه آن کس که به درگاه باری تعالی به جان ارزد
البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد

متن کتیبه سر در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی

اما این پایان داستان نیست ، چون در نخستین روزهای آذرماه، یک شکارچی عزیز! پیرمرد قصه‌ی ما را از زحمت غذا دادن به روباهی که ۴ سال برای اهلی‌کردنش زحمت کشیده بود، خلاص کرد!

  آن شکارچی با پدر و مادر و بسیار عزیز! این کار را کرد تا به همه‌ی روباه‌های ساکن در همه‌ی کشورهای موجود در همه‌ی قاره‌های جهان ثابت کند: مبادا به آدم‌زمینی‌ها اعتماد کنید! از سرنوشت خون‌آلود این روباه ساده‌لوح خلخالی درس عبرت گرفته و همچنان کدهای ژنتیکی‌تان را دست نخورده محفوظ دارید؛ کدهایی که در آن این پیام آتشین صدها هزارسال است که با درشتی هر چه تمام‌تر حک شده است: ((در این دنیا هیچ چیز برای ما روباه‌ها، خطرناک‌تر از معاشرت و نزدیکی با آدمیزاد نیست! هست؟))

وی گفت: با کشته شدن این روباه ، سکوت مرگباری دربرابرمنزل وی حاکم شده و امیدواراست که درآینده بتواند با روباه وحشی دیگری ازکوهستان های خلخال ، انس گرفته ونظر حیوان را برای پذیرایی درکلبه اش جلب کند.

ماجرای خرس کشته شده توی دانشگاه تبریز را هنوز یادتونه ؟ فکر کنم توقع بی جایی باشه ! در کشوری که جان وحیثیت انسانها اهمیتی ندارد دیگه چه جای ترحمی برای حیوانات ومحیط زیست ممکنه باقی بمونه.  شما چی فکر می کنید؟

 منابع :

وب سایت شهرستان خلخال

وبلاگ مهار بیان زدایی از آقای محمد درویش

 


چشم انتظار باران

این روزها دلم برای بارون خیلی تنگ شده . برای روزهایی که وقتی صبح از در خونه بیرون می آیی ، کوچه و خیابانها رو از بارون دیشب خیس و تمیز ببینی . برای روزهایی که  بوی خاک بارون خورده مست و از خود بی خودت کنه . برای آواز دست جمعی پرنده ها روی شاخه های درختان با اون برگهای سبز اول بهاریشون  که  به شکرانه باران بهاری سرود زندگی و امید را سر می دهند. دلم خیلی تنگ شده ،  برای صدای بارون ، برای دیدن باریدن  قطراتش بر روی حوضچه های کوچیک آب که به نظرم از شگفت انگیز ترین و رویایی ترین مناظرطبیعته  ، برای نوازش لطیف و زندگی بخش آن بی دغدغه خیس شدن ، برای پر کردن ریه هام از هوای بارانی و پاک.

خدایا ! خیلی وقته که زمین تشنه و خسته منتظر بارش رحمتت می باشد. خیلی وقته که بهار، بی وجود باران طراوت و شادابی قبل را ندارد . می دانم ، خوب می دانم که این همه گناه و ظلمی که ما انسانها در حق هم روا می داریم ، این همه جفایی  که بر سر منابع  و سرمایه های طبیعتمان  روا می داریم لایق حتی بارش آتش هم نیستیم اما  تو رو به نگاه منتظر و نگران کشاورزان وباغداران ،  به دل خسته و شکسته طبیعت دوستان ، به خاطر این معدود حیوانات باقی مانده در طبیعت کشورمان به خاطر جنگلها و مراتع که زخمی این بی رحمان خودخواه می باشند ، به دعای دل تمام انسانهای پاک دل قسمت می دهیم که از سر رحمانیتت این نعمت هستی بخش را از ما نگیری. خدایا بیش از این مارا منتظر نگذار و باران رحمتت را بر ما فرو بفرست.

برای آمدنش دعا کنیم.

عکس از محمد ، برکه کمانکوه


دل من دل ساده من

 

 

 

رقص نرم برگهای رنگارنگ  بر روی بالهای لطیف نسیم پاییزی/خس خس برگهای زیر پای رهگذران درمیان سکوت و آرامش خلسه برانگیزکوچه ها /رنگهای بی نظیر برگهای درختان ، برخی  قهوه ای برخی قرمز برخی هم زرد آنقدر زیبا که وقتی روی یال کوه برمی گردی و از اون بالا به باغهای روستای پایین دست می نگری انگار که در میان شعله های اتش قرار دارند ./ گاهی در این میان آسمان ناگهان چهره عوض می کند و با غرشی مهیب بغضش می ترکد و باران رحمت الهی که  باشدت باریدن می گیرد و تو که فارغ از هرگونه اضطرابی از خیس شدن وسرما خوردن دوست داری فقط زیر بارون قدم بزنی و به این ترانه گوش دهی ./ دست نوازش و دلجویانه طبیعت ، غمها ودلتنگی هاتو از یادت می بره و دلت رو پاک و پر از انرژی می کنه./

 

چقدر پاییز زیباست ، خدایا  دوستت دارم.

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پراز خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود،ما دیده ایم

 اگر خون دل بود، ما خورده ایم

 اگر دل دلیل است ، آ ورده ایم

 اگرداغ شرط است، ما برده ایم

  اگر دشنه دشمنان گردنیم

 اگر خنجر دوستان گرده ایم

گواهی بخواهی اینک گواه

 همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و  سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

....

 

عکسها از محمد، کاخ سعد آباد ، آذر 86

 


آری آری زندگی زیباست ...

توی دل جنگل  ، بچه ها در صفی منظم در حال حرکتند و من هم داوطلبانه و با اجازه سرپرست مثل همیشه عقب دار هستم. دوست دارم توی برنامه ها آخرین نفر توی صف باشم. چون دیگه مجبور نیستم مدام سرعتم را با نفر جلویی تنظیم کنم و  از سیخونک های نفر پشتیم هم در امان هستم !!

عقب داری خیلی لذت بخشه . می تونی بعضی اوقات بشینی و با طبیعت اطرافت حسابی حال کنی بدون اینکه چشمانی کنجکاو تو را بپایند و بعد هم وقتی  حسابی جا موندی می تونی به سرعت خودتو به بقیه برسونی.

سکوت لطیف وزیبای جنگل را صدای عاشقانه و رویایی پرنده های جنگلی همراهی می کنند. اینقدر این موسیقی زیبا را دوست دارم که درنگ می کنم. بر روی برگهای کف جنگل می نشینم و چشمهامو می بندم. و زیر لب این شعر زیبا را زمزمه می کنم ؛ گفته بودم زندگی زیباست...

 

گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 
آفتاب زر
 
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
 
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب 

 

آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 
گاه گاهی
 
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 
بی تکان گهواره رنگین کمان را
 
در کنار بام دیدین
یا شب برفی
 
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست..

شعر از سیاوش کسرایی

عکسها ازمحمد ، جنگل سرخیل ( منطقه سواد کوه ) ، خرداد 86

 

 


پیرمرد و جنگل

بیرون کلبه چوبی ،  صدای پارس سگهای گله بلند شده بود. پیرمرد می گفت حتما خرسی از جنگل نزدیک آغول  گوسفندها شده است. 

 

پیرمرد این را گفت ودر حالی که مشغول روشن کردن چپق قدیمی اش بود به تفنگ قدیمی برنوی روی دیوار اشاره ای  کرد وبا همون ته لهجه غلیظ ساروی وبا غرور خاصی  گفت : با این تفنگ خارس ! شکار می کنم .  

 می گفت که قدیم تر ها پلنگ هم زیاد می دیده. اما از زمانی که این سد دودانگه رو آبگیری کرده اند و با دریاچه ی پشت اون جنگل به دوقسمت جدا از هم تقسیم شده ، دیگه پلنگی ندیده . می گفت اون موقعی که این جاده خاکی بود ، این جا خیلی بکر بود اما از وقتی اون رو آسفالت کردند ، پای شهر نشینها خیلی راحت به اینجا باز شده و حیوونهای جنگل خیلی کم شده اند.  

می گفت که این داماد آخریشون هم دیگه از موندن در دل جنگل و دامداری خسته شده و می خواد مثل باقی باجنقاش به همراه دخترش اونهارو ترک کنه و بره شهر و اینکه دیگه خیلی دست تنها شده و می خواداین چند تا گاو وگوسفند رو بفروشه و این کلبه های جنگلی رو که چند دهه است به همراه خانواده اش اونجا تک و تنها زندگی وکار کرده اند رو ترک کنه و به همراه همسر پیرش از اونجا بره.

موقع برگشت توی جنگل ، نزدیک جاده ، آنقدر آشغال روی زمین رها شده بود که شرم داشتم سرم رو پایین نگه دارم . توی دلم آرزو می کردم :

 

ای کاش بعضی جاده ها هیچ وقت آسفالت نشوند.

عکسها از محمد – فروردین 86


پاییز ، فصل شکفتن !

می گویند پاییز ، فصل مرگ و برگ ریزان و از این جور حرفهاست. اما ببینید این گل های باغچه ما  در این وقت از پاییز چه گلهای قشنگی در آورد ه اند. نمی دونید که چه روحیه ای به آدم می دهند ،  من که اون رزهای  قرمز را هم بو می کنم و هم می بوسمشون .

 

 


قدمگاه

 

 

 

عکسها از محمد

مکان: طالقان ، روستای جیزان


آرامشی از جنس کوه

برای اینکه سختی  فراز و فرود روی یال را نداشته باشیم ،  یال کوه را از سمت چپ آن،  کمر بر می کنیم. نفر اول هستم . برف دامنه ی کوه یخ زده و سفت می باشد . به زحمت می شه جا پایی روی آن در آورد. پشت سرم را نگاه می کنم ،‌بچه ها چهار چنگولی روی  برف دارند با کلنگ و ضربه پا ،‌ برای نفرات پشت سری جا پا درست می کنند . کاری که قاعدتا من باید به عنوان سرقدم و راهنما انجام می دادم!

به پایین شیب نگاه می کنم . اگه آدم توی این شیب سر بخوره سرنوشتش با اوس کریمه !! اونهم من که هیچ وقت آدم نشدم که توی کوه با خودم کلنگ ببرم و همیشه با باتوم صعود می کنم.

به هر زحمتی که شده دوباره روی یال می رسیم. بچه های پشت سرم چند دقیقه ای عقب هستند. هوا عالی و آفتابی است . نسیم ملایمی می وزد. صعود اصلا شرایط یک برنامه ی زمستونی رو نداره. همه چیز دلچسب و رو به راه است. به پشت روی برفها دراز می کشم . دستها و پاهامو بازمی کنم.  آسمان یکپارچه آبی است. پرنده ی کوچکی داره  توی هوا بازی می کنه ! شاید از الان جشن اومدن بهار رو داره می گیره.

دوست دارم از این لحظات با تمام وجود حظ ببرم. چشامو می بندم. خوابی عمیق اما کوتاه .

سکوتی خلسه آور .

 آرامشی از جنس کوه.

آرامشی که به زحمتش می ارزه.

 

عکس از محمد

 


رژه ی پنگوئنها

 

دیروز عصر از شبکه 4، فیلم رژه پنگوئنها ‌پخش شد. جذابیت و زیبایی این فیلم سبب شد که عصر روز 13 فروردین مثل بقیه مردم از خونه بیرون نیام و این فیلم را برای بار سوم از تلویزیون  ببینم.

البته فیلم پخش شده ی دیشب فیلم اصلی نبود، بلکه توضیحات کارگردان فرانسوی فیلم "  لوک ژاکه" بر روی تصاویر منتخب ضبط شده بود که با اجرای دوبله بسیار هنرمندانه و با احساسی ( متاسفانه اسم دوبلور را نمی دونم ولی همون شخصی که برنامه های باب راس نقاش را هم دوبله کرده ) همراه بود.

این فیلم که  امسال جایزه اسکار بهترین فیلم مستند را از آن خود کرده ، مهاجرت دسته جمعی پنگوئنهای امپراتور را از اقیانوس منجمد جنوبی به نواحی قطبی به تصویر می کشد. این سفر چند هزار کیلومتری امپراتورها که بانزدیک شدن به فصل زمستان انجام می گیرد تنها به خاطر جفت گیری و نگهداری از تخمها تا به دنیا آمدن جوجه هایشان  در فصل تابستان صورت می گیرد.

برخی مطالب و نکات جالبی که از حرفهای کارگردان فیلم یادم مونده را می نویسم :

1-    کل نفراتی که در ساختن این فیلم نقش داشتند ،‌ 4 نفر بودند که مدت 13 ماه در کمپ فرانسویها در قطب جنوب عمل تصویر برداری را در میان یخهای قطبی و زیر آب انجام می دادند.

2-     توی این  13  ماه  حدود 140 ساعت از زندگی امپراتورها تصویر برداری شد که فیلم ها پس از تصویر برداری در فریزر جای می گرفتند و هیچ کدام از اعضای تیم تا پس از اتمام کار تصویر برداریشان موفق به دیدن فیلمها نشدند و تنها پس از مراجعت به فرانسه توانستند فیلمهای ضبط شده شان را ببینند. فقط برای اینکه  بتونید صبر و اشتیاق آنها  را تصور کنید در نظر بگیرید که وقتی خودمون از یه برنامه برمی گردیم اولین کاری که می کنیم چیه ؟ ( دوربین دیجیتالو را به کامپیوتر می زنیم و ... !!!)

3-    شبهای بسیار طولانی و روزهای کوتاه ( در حد 2 ساعت ) زمستان قطبی ،‌تیم فیلم برداری را مجبور می کرد که تمام برنامه ریزی خودشون را برای همون فرصت اندک روز به طور دقیق انجام دهند.

4-    طوفانهای با سرعت 160 کیلومتر در ساعت و سرمای کشنده 40 – درجه از شرایط سخت کار آنها بود که طبیعتا  لرزشهای دوربین را هنگام بورانها توجیه می کند.

5-    لوک ژاکه فارغ التحصیل رشته رفتار شناسی جانوران می باشد که قبل از شروع به ساخت فیلمش ، تحقیقات مفصلی در باره ی زندگی پنگوئنهای امپراتور انجام داده است که بر مبنای 50 سال تحقیقات کمپ فرانسوی ها در قطب جنوب می باشد. جدا از کار با ارزش این فیلم ساز ،‌ باید به روحیه طبیعت دوستی و عشق و علاقه قابل ستایش او به این موجودات اشاره کنم که در جای جای توضیحات وی در مورد فیلمش قابل احساس می باشد. البته این دلبستگی شدید موجب نمی شود که وی جانب عقل و منطق را رها کند ودر چرخه ی  حیات طبیعت دستکاری کند . زمانی که از وی پرسیده می شود که چرا شما از شکار شدن جوجه پنگوئنها توسط پرندگان شکاری جلوگیری نمی کردید ؟ جواب می داد که چرا باید غذای اون پرنده شکاری رو که نسلش هم در معرض انقراضه رو ازش بگیرم.

برنامه های مستندی زیادی تا به حال در مورد حیوانات ساخته شده است ولی رژه ی پنگوئنها به نظر من یک شاهکار می باشد. تلاش برای نمایش قدرت غریزی قدرتمندو لطیفی که خدا در این موجودات قرارداده .

برخی از صحنه های این فیلم بی نهایت زیبا و جالب می باشند . مثلا صحنه ی مربوط به بازگشت ماده ها با آن هیکلهای تپلی و طرز راه رفتن با مزه شان بعد از اینکه نرها 4 ماه تموم گرسنه از تخمها نگداری کرده و حالا نوبت آنهاست که سمت اقیانوس بروند ودلی از عزا در بیاورند. یا تجمع پنگوئنها به دور هم برای حفظ گرمای بدنشان به طوری که در یکی از تحقیقات بررسی شده است که دمای مرکزی این توده از پنگوئنها حتی به 35 درجه هم می رسد. یا صحنه مربوط به جابجایی تخمها و جوجه ها بین نرها و ماده ها که اگه بدقت و سرعت انجام نگیرد به خاطر سرمای شدید آن منطقه ممکن است به نابودی جوجه ها منجر شود.

 جوجه ها بعد از اینکه کرکهایشان ریخت و جای آن پرهای عایق چرب برروی بدنشان در آمد،  می توانند به درون آب اقیانوس شیرجه بزنند . هنوز هیچ ردیاب ساخت بشری نتوانسته است که مشخص کند که آنها کجا می روند و چقدر شنا می کنند  ولی بعد از 4 سال  و وقتی که به سن بلوغ رسیدند ، به ساحل برمی گردند و رژه ی پدر ومادرانشان را تکرار می کنند.


لعنت و نفرین طبیعت بر کسانى که...

مطلب زیر از روز نامه شرق ۲۵/۱۲/۸۴

هوشنگ گلمکانی

تعطیلات نوروز شروع شده و حتماً از همین امروز صدها هزار نفر براى گذراندن این روزها راهى شمال کشور مى شوند و باز آلودگى و تخریب طبیعت این خطه شتاب بیشترى خواهد گرفت. راستش با آخرین تصویرهایى که از آلودگى محیط زیست شمال در ذهن دارم، سال ها است که دیگر رغبتى به سفر به این سرزمین سابقاً زیبا ندارم. از این همه بى توجهى مردم و خشونتى که نسبت به طبیعت و محیط زیست آنجا روا مى دارند حرصم مى گیرد، خشمگین مى شوم و هر آن نگرانم که با تذکر و اعتراض به آلایندگان و تخریب گران محیط، کار بالا بگیرد و سفرى که به قصد تمدد اعصاب بوده، کارکرد معکوس پیدا کند؛ این است که تا ممکن است، نمى روم.
قضیه بى توجهى هاى دولتى به محیط زیست که موضوعى کلان است؛ نهادهاى رسمى نه تنها مانع پدیده اى موسوم به «مافیاى چوب» نشده اند، بلکه با بى سیاستى آب به آسیاب آن مى ریزند. اما در این یادداشت با دولت کارى ندارم و خطابم با مردم است؛ همه مردم. چون اگر دولت در این زمینه سختگیر هم باشد، تا مردم خودشان را اصلاح نکنند، چیزى عوض نمى شود. هرجا که پاى این مردم خوب و فداکار و مهربان باز شده، چیزى شبیه زباله دانى به وجود آمده. هرچه شمار مردم بیشتر، زباله دانى هم بزرگ تر و نفرت انگیزتر. کنار ساحل، جاهایى که امکان دسترسى عمومى وجود دارد، لجن زارى ست چشم آزار، پر از کیسه هاى پلاستیکى رنگارنگ، پوست میوه، بازمانده غذاها، بقایاى اجاق هاى موقت، پوست و چوب بلال، بطرى هاى پلاستیکى و شیشه اى، که شکسته هاى شیشه اى اش جان مى دهد براى بریدن پاهاى برهنه! آب دریا هم که مایع تیره و کثیفى است آلوده به همین چیزها و چیزهاى دیگر، که نمى دانم چگونه عده اى در آن غوطه هم مى خورند. بد و نفرت انگیز است. توى جنگل ها هم هرجا که پاى این مردم خوب و مهربان و پاکیزه رسیده، وضع همین است. این فرهنگ عمومى مردم سرزمین ما با اموال عمومى است. استثناها آن قدر اندک است که مى شود نادیده شان گرفت و گفت که ملت ایران در برخورد با اموال و منابع ملى و عمومى، ملتى سهل انگار و بى توجه و بى تمدن است. با همین صراحت و بى رودربایستى و تعارف. فرقى هم نمى کند که بومى باشند یا مسافر و در حال گذر. خود مردم شمال هم با محیط زیست شان چندان مهربان نیستند. خیلى از تخریب ها کار خودشان است و با تخریب گران غیرمحلى نیز برخوردى سهل انگارانه و بى اعتنا دارند، وگرنه چگونه ممکن است ببینم کسانى آمده اند و دارند خانه ام را به گند مى کشند و دم برنیاورم؟ آخر این چه روحیه و فرهنگى است که هرجا را به نظرمان زیبا مى رسد اشغال کنیم براى استفاده از زیبایى اش، و بعد کثافت بزنیم به آنجا و همان جور رهایش کنیم؟ مگر چقدر دشوار است ریختن زباله ساعت هاى خوش گذرانى و تفریح مان در کیسه هاى پلاستیکى و بردن و گذاشتن آنها در یک زباله دانى؟ نمونه ها و خاطرات و تصویرهاى این قضیه آن قدر زیاد و جلوى چشم همه هست که خودتان هم دیده اید. در شهرهاى خودتان هم زیاد است. در جاهایى که مسافر زیاد است، بیشتر. آلودن هر جاى محیط زیست، حتى بیابان بى آب وعلف هم مذموم است، اما آلودن شمال از آن جهت بیشتر موضوع بحث است که این خطه به عنوان منطقه اى زیبا، بیشتر توى چشم است و آلودن چیزى زیبا، نکوهیده تر. و تازه یادمان باشد که طبق آمار دهه ،۱۳۷۰ جنگل هاى این منطقه فقط ۷  درصد از خاک ایران بوده و حالا حتماً بسیار کمتر است. یعنى یک طبیعت متزلزل، یک کیفیت رو به زوال و یک زیبایى ملوث شده. در اواخر فیلم «تازه چه خبر دکتر جون؟» (پیتر باگدانوویچ، ۱۹۷۲) تعقیب و گریز چند ماشین در یک خیابان باریک باعث مى شود که بر اثر برخورد با سطل هاى زباله اى که در انتظار کامیون زباله کش توى پیاده روها و در حاشیه خیابان گذاشته شده، همه زباله ها در خیابان و پیاده رو پخش وپلا شود. خدمتکار یکى از خانه ها که با سطل زباله مى آید دم در، وقتى که آن اوضاع را مى بیند، به جاى گذاشتن سطل زباله در جاى همیشگى اش، محتویات آن را همان جا خالى مى کند و مى رود. به قول عمران صلاحى، حالا حکایت ماست. به هر کس که در حال زباله ریختن در طبیعت و مکان هاى عمومى است بگویى: «آخر آدم (نا)حسابى، چرا آشغال مى ریزى؟» مى گوید: «اى بابا، دلت خوشه! این همه آشغال ریخته... چه فرقى مى کنه!» هبذا به این استدلال خردمندانه!
عصبانى و عصبى هستم؟ بله، به شدت. حتى کسى را مى شناسم که از من عصبانى تر است؛ اصلاً خشمگین و خونى است. خون جلوى چشم هایش را گرفته و رویاى یک نیروى ضربت براى مقابله با تخریب گران محیط زیست را در سر دارد. از سازمان حفاظت از محیط زیست که انتظارى نداریم، اما آقاى دکتر بسکى کجاست که باز فریاد بزند؟ اسماعیل میرفخرایى، محمدعلى اینانلو؟ مى گویید بى فایده است؟ بله، تقریباً. اما اگر فریاد نزنیم، زودتر در لجن زار زباله هاى خودمان غرق مى شویم، زودتر مى سوزیم، زودتر گند مى گیریم و کپک مى زنیم، زودتر فرومى رویم. اقلاً فریاد بزنیم تا کمى این پروسه زوال و گندیدن را به تاخیر بیندازیم.
به عمد مى خواستم این یادداشت را با چنان سوز و لحن و خشمى بنویسم که هشدارى باشد به این مردم مهربان و فداکار و زیبایى پرست و دوستدار و تخریب گر طبیعت در روزهایى که به شمال یا هر جاى طبیعت این سرزمین مى روند، تا اگر غیرتى در این زمینه باقى مانده به رگ غیرت شان بربخورد و براى این که ثابت کنند آنها مخاطب این نوشته نیستند، طبیعت را تخریب و آلوده نکنند و به تخریب گران و آلایندگان هشدار بدهند و اخطار کنند که «آدم (نا)حسابى، نریز، نسوزان، نشکن، خراب نکن...» دلم مى خواهد به شیوه دیوارنوشته هاى شهر («لعنت بر پدر و مادر کسى که این جا آشغال بریزد») روى آسمان سرزمین مان درشت بنویسم: «لعنت و نفرین طبیعت بر کسانى که...»
 


بازگشت به کوه

 

گاهی اوقات ریگی را در کفشم احساس می کنم.

همیشه از سفر یادگارهایی می ماند،

آسمان آبی ، قله ، دوست ، طناب ، صخره ای آشنا ودوست داشتنی که دستگیره هایی همچون یک نردبان دارد . چیزی که به زحمتش می ارزد. جایی که انسان احساس آرامش می کند.

آرامشی که در خلال کار ، در ماشین واجتماع با من است.

حسی به من می گوید:

دیوارهایی بود که می خواستم با تمام وجود در برابرشان مقاومت کنم و درست به این دلیل کوه می روم تا ریگی را در کفشم احساس کنم.

همان حس ، سوالی می پرسد وکسی جواب می دهد. شاید تنها صدای غریزه است. اما نه انگار کسی آنجاست. کسی که از بورانی سخت در یک هوای طوفانی از مه و یخ عبور کرد وبه پناهگاه رسید...

نه دیگر کافی است . دیگر برای همیشه کافی است؟!

کمی می خوابم.

ریگ ها سرد وسختند. هوا سرد است ، سردتر از پناهگاه.

خسته وکلافه در حالی که در خواب وبیداری به سر می برم ، می پرسم، بی فایده است. آرامشی در کار نیست. روزها و هفته ها منتظر اتفاقی بودم ، در انتظار وقایعی که از پس دیواره ها می آینددر انتظار روزهای پیش رو.

و اکنون؟

واکنون ریگی را در کفشهایم احساس می کنم.

گاهی اوقات آرزو می کنم همانند همه ی مردم بودم.

کاهی اوقات زمانی که ساعت شماطه دار به صدا در می آید ، دوست دارم در رختخواب بمانم.

گاهی اوقات به جای ماندن در سرما دوست دارم در خانه گرم بودم.

گاهی اوقات در حالی که دندانها از شدت سرما به هم می خورند ومی لرزم از خود می پرسم، چرا من کوهنورد آویخته از دیواره نیستم.

وبعد از روزها وهفته ها ، زمانی که دستها در جیب ، خسته و فرسوده از خیابانهای بهم فشرده شهر قدم می زنم ، امیدی در دل دارم چون:

هنوز کوه هست. 

 

برگرفته از کتاب بازگشت به کوه نوشته رینهولد مسنر


عشق یعنی ...

 

عشق یعنی اینکه توی دلت یه احساس قشنگی داری که می خوای یه کار قشنگ انجام بدی.

عشق یعنی اینکه برای آخرین بار لوازمی که در انجام کارت لازم داری رو نگاه و بازرسی می کنی.

عشق یعنی اینکه تنها به کاری که می خوای انجام بدی فکر می کنی.

عشق یعنی اینکه بر لبت یه لبخند قشنگ است ، چون می خوای به جنگ سختی ها بری.

عشق یعنی اینکه همه تو رو به خاطر کاری که می خوای انجام بدی ، مسخره و سرزنش می کنند.

عشق یعنی اینکه شب از شوقی که داری خوابت نمی بره.

عشق یعنی اینکه کوله ات رو بر می داری و در دلت میگی که شروع شد...

 

 


شیر گوسفندی

در برنامه های بهاره و اوایل تابستان ، وسوسه خوردن شیرو ماست چرب و خوشمزه  گوسفندی کوهنوردا رو ترغیب می کنه که وقتی از کنار یک گوسفندسرا عبور می کنند از چوپان گله تقاضای آنرا بکنند. شیر گوسفند و بز به اصطلاح خیلی سنگینه ( به خاطر چربی زیاد ) و موقع صعود وفعالیت بدنی  خیلی می چسبه .

یادش بخیر . یه دفعه ما هم چنین تقاضایی را از یک گله دار باحال کرده بودیم واو این کار را مو کول به فردا و هنگام برگشتن گوسفند ها از چرای روزانه شان کرده بود. ما هم برنامه صعود وبرگشتنمان را طوری تنظیم کرده بودیم تا شیرتازه  رو از دست ندهیم. فردای آنروز بعد از صعود قله  وقتی نزد چوپان برگشتیم دیدیدم مشغول دوشیدن گوسفندهاست . ما هم وقت را غنیمت شمردیم و ظرف به دست نزد اون اومدیم .

اما دیری نگذشت که دیدم از اون همه جمع مشتاق فقط من و دوستم باقی موندیم.  شاید به خاطر بی تربیتی گوسفندا بود که علاوه بر شیرشان ، پشگلهای مبارکشان را تقدیم ظرف شیر می کردند یا از چموشی اونها بود که کلی شن و خاک هم به درون ظرف پاشیده می شد. خلاصه من ودوستم کم نیاوردیم و صبر کردیم که کار دوشیدن گوسفندها تموم بشه .

 خب تحمل ما هم حدی داره . وقتی دیدیم که چوپون با خونسردی ، دست انداخت و تمام پشگلهای روی شیر رو با کف دستش از اون جدا کرد و یه گوسفند، با پر رویی هر چه تمام تر جفت پاشو توی ظرف کرد، عطای شیر را به لقای آن بخشیدیم.  خلاصه آخر بهداشت بود!!! دیگه کم مونده بود که چوپونه یه تف هم توی ظرف شیر بندازه.

خب برای بچه های شیر پاستوریزه شهری دیدن این صحنه ها خیلی عجیب و غیر منتظره است. خاطره زیبای اونروز را با گرفتن عکس زیر تکمیل کردم.

                                       


ما فاتحان خام فتحهای بی فایده نیستیم ...

مطلب زیبایی که در مجله کوه خواندم و بسیار زیبا و دلنشین می باشد( آفرین به نویسنده باذوق آن که شوربختانه به اسم ایشان دسترسی ندشتم )

 

ما فاتحان خام فتحهای بی فایده نیستیم ، حکایت ما ، حکایت بازجستن روزگار وصل است. دراین دیرگاه دورماندن از اصل خویش ؛دراین هجوم تکنولوژی دردسر ساز وجنگ طلب .

کوهنوردی عشق به طبیعت است . عشقی به پاکی چشمه سار ، به سبزی جنگل ، به نیلگونی دریا، به صلابت سنگ، به لطافت گل ، به فروتنی خاک ،‌ به سپیدی برف ، به توفندگی طوفان ، به سبکی نسیم وبه سنگینی کوه.

کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت ، ورزش ما نیست ؛ باور ماست ، زندگی ماست .

به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست، کوهنوردی یک روش زندگی است . روشی که در آن یک سیب بین همه اعضاء گروه تقسیم می شود . روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می رود .راهی که رقابت ندارد که به رهروانش حقوق نمی دهند و ایشان را نیازی به سوت وکف مشوقان درقله نیست .ناجی بی منت یکدیگرند .  گروه می سازنند تا دل جوانان به  سنگ بند کنند  تا به ننگ بند نشود.

مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.

قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق.

عشق به طبیعت ، عشق به زندگی است و زندگی تجلی عشق است .

و مرگ آنجاست که عشق نیست./


حق حیات

 

دیدن یک کبوتر چاهی  خوشگل درون  غار ،  از زیباترین صحنه هایی است که تا به حال دید ه ایم.

حق حیات ،  باارزش ترین و بزرگترین نعمتی است که خداوند به مخلوقاتش داده است ؛ چرا باید برای لحظه ای ارضاءو رضایت شخصی ، این حق باارزش را از آنها بگیریم؟

دوختن سه تا پرنده با یک تیر شاید کار بزرگی باشد ، اما باارزش تر از آن حفظ این میراثهای ازرشمند می باشد.

 

 


حس روی قله

وقتی اون بالا می رسی ، در میان خنده وگریه ، در میان همهمه شادی همنوردا ، دوست داری سرت را سوی آسمان کنی و با تمام وجود فریاد بکشی که :
خدایا ...


کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت ، ورزش ما نیست ؛ باور ماست

خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز،
 چگونه مردن را خود انتخاب خواهم کرد. . .

   برای داشته هایمان چقدر شکرگذارخدا بوده ایم؟برای آن چیزهایی که آرزوی آنها را داریم و نداریم چقدر تابه حال حسرت خورده ایم؟ چقدر تا به حال به ارزش سلامتی جسم، خانواده خوب ،  غدا،پوشاک و   فکر کرده ایم؟ آیا این چیزها برای همگان وجود دارد؟ آیا برای همیشه ازاین امور  بهره مند خواهیم بود؟ آیا هیچ وقت به نگاه  پرحسرت یک معلول جسمی که به شما  هنگامی که کوله پشتی به پشت وعازم به یک برنامه از روبرویش عبور کرده اید ، توجه کرده اید؟ چه حال وروزی داشتید اگرجای وی می بودید؟ آیا واقعا شکر نعمت را به جا می آوریم؟ وه که چه قدر انسانهای فراموشکاری می باشیم ،آنچنان در روزمرگی زندگی غرق شده ایم که انگار تاابد دراین دنیا باقی خواهیم ماند ، هیچ به این فکر نمی کنیم که این امانتها روزی از ما گرفته خواهد شد.

روزی که پیمانه ما پرشود با چه سرمایه أی ازاین دنیا خواهیم رفت ؟ چقدر به مرگ فکر میکنیم ؟ اصلا فکر می کنیم ؟ مردن هیچ وقت قشنگ نیست مخصوصا موقعی که کل راه نرفته وکار انجام نداده باقی مانده باشد،اما یاد مرگ نه از روی افسردگی بلکه شاید ترمزی برای خودخواهی ها ، دنیا طلبی، اعمال زشت و غفلتها ی ما باشد. 

از سعادت، محبت خیزد و از محبت ، رویت.
خدایا مارا به حال خودمان وامگذار.
 

 

 

ما فاتحان خام فتحهای بی فایده نیستیم ، حکایت ما ، حکایت بازجستن روزگار وصل است. دراین دیرگاه دورماندن از اصل خویش ؛دراین هجوم تکنولوژی دردسر ساز وجنگ طلب ، کوهنوردی عشق به طبیعت است . عشقی به پاکی چشمه سار ، به سبزی جنگل ، به نیلگونی دریا، به صلابت سنگ، به لطافت گل ، به فروتنی خاک ،‌ به سپیدی برف ، به توفندگی طوفان ، به سبکی نسیم وبه سنگینی کوه. 

کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت ، ورزش ما نیست ؛ باور ماست ، زندگی ماست . به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست، کوهنوردی یک روش زندگی است . روشی که در آن یک سیب بین همه اعضاء گروه تقسیم می شود . روشی که در آن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه می رود .راهی که رقابت ندارد که به رهروانش حقوق نمی دهند و ایشان را نیازی به سوت وکف مشوقان درقله نیست .ناجی بی منت یکدیگرند .  گروه می سازنند تا دل جوانان به  سنگ بند کنند  تا به ننگ بند نشود.

مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.

قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق.

عشق به طبیعت ، عشق به زندگی است و زندگی تجلی عشق است و مرگ آنجاست که عشق نیست./