يادداشتهاى يك كوهنورد

پیشنهاد موسیقی - دوست دارم زندگی رو

شنیدن ترانه بسیار زیبا ودلنشین ((دوست دارم زندگی رو )) رو پیشنهاد می کنم به همه کسانی که در این روزهای تلخ وسخت ،‌ هنوز گل امید دردلهاشون پژمرده نشده است و فریاد عشق به زندگی رو در کوهها فریاد می کنند.


یه صبح دیگه، یه صدایی توی گوشم می گه
ثانیه های تو داره میره
امروزو زندگی کن، فردا دیگه دیره
 
نم نمِ بارون، می زنه به کوچه و خیابون
یکی می خنده، یکی غمگینه
زندگی اینه، همه ی قشنگیش همینه
 
خورشید و نور و ابرای دور و
هر چی که تو زمین و آسمونه بهم انگیزه میده
 
رها کن دیروزو، زندگی کن امروزو
هر روز یه زندگیِ دوبارست، یه شروع جدیده
 
دوست دارم زندگی رو، دوست دارم زندگی رو
خوب یا بد، اگه آسون یا سخت
نا امید نمی شم
چون دوست دارم زندگی رو...
 
چشماتو وا کن
یه نگاه به خودتو دنیا کن
اگه یه هدف تو دلت باشه
می تونه کل دنیا تو دستای تو جاشه
 
جاده ی دنیا، می سازه واست کابوس و رویا
یکی بیداره و یکی خوابه، راهتو مشخص کن این یه انتخابه
 
اگه ابرای سیاهو دیدی، اگه از آینده ترسیدی
پاشو و پرواز کن، تو افقهای پیش رو
اگه به سرنوشت می بازی، تو بخوای فردا رو می سازی
پس دستاتو ببر بالا و بگو:
 
دوست دارم زندگی رو، دوست دارم زندگی رو
خوب یا بد، اگه آسون یا سخت
نا امید نمی شم
چون دوست دارم زندگی رو...

دانلود


روستای پیرجه و یک مسیر جدید برای صعود شاه پیل کوه

مسیر های صعود قله شاه پیل کوه 3390 متر، مسیرهای جنگلی وزیبایی هستند که آغاز آنها از روستاهای جداگانه ای  می باشند:

1-     روستای فیروز آباد در منطقه کجور مازندران که گزارش آن را قبلا در این جا نوشته ام.

2-     روستای آشیر واقع در بخش مرزن آباد مازندران

3-     روستای پیرجه ( Pey-Rajeh) واقع در بخش مرزن آباد مازندران

این بار ،‌ما مسیر روستای پیرجه را انتخاب کردیم. درجاده کرج – چالوس بعد از سیاه بیشه و هزار چم و نرسیده به مرزن آباد وارد جاده ای فرعی در سمت راست که با تابلوی مجلار(Mej-lar) مشخص شده است می شویم. مجلار روستایی است درکنار جاده که با رسیدن به یک دوراهی ،‌راه خاکی سمت راست را پیش می گیریم. راه سمت چپ ،‌جاده ایست آسفالته که به روستاهای پنجک و آشیر می روند.

به زودی خودرا درمیان جنگلی زیبا می یابیم. جاده پرپیچ وخم ما را بعد از حدود 6 کیلومتر به روستای پیرجه می رساند. قبل از پیرجه روستای تازه ساختی به نام هجرت وجود دارد که تعدادی ازاهالی پیرجه بعد از زلزله سال 83 ،‌ خانه های جدید خودشان را در آن محل ساخته اند.

 هوا  خنک ، ابری و کمی  مه آلودمی باشد . زمین ودرختان از باران دیشب خیس می باشندو همه چیز برای شروع دوباره یک باران زیبای پاییزی فراهم می باشد.  

قصدمان با توجه به زمان کمی که داریم  رسیدن به گوسفندسرای زیر یال پرشیب  قبل از شاه پیل کوه می باشد. بعد از گذشتن از یک شیب تند چمنی بالای روستا ، و پس از حدود یکساعت پیمایش جنگل برروی یال به  محلی به نام زمین می رسیم. از اینجا به بعد مسیری پاکوب دیگری دیده می شود که به روستای آشیر می رسد. از زمین تا محلی دیگری به نام گیجاسب را در مسیری مالرو پشت سر می گذاریم. ‌شاید اسبها در این محل درتشخیص راه صحیح گیج می شوند که چنین نامی را برای آن انتخاب کرده اند. مسیر صعود قله شاه پیل کوه از فیروز آباد در اینجا با دومسیر قبلی یکی می شوند. مختصات جغرافیایی محل های گفته شده ومسیرثبت شده توسط GPSدر فایل مسیر در این جا قابل دسترسی می باشند.

ازگیجاسب که کمی بالاتر می رویم از پوشش درختان جنگلی کاسته می شود. به گونه ای که در نزدیک گوسفند سرا ، تنها درخچه های زرشک دیده می شوند. درمحل گوسفند سرا آتشی گرم ودلپذیری درست می کنیم و لباسهای خیسمان را خشک می کنیم و بعد از استراحتی به سمت پایین برمی گردیم.

عکسهای این برنامه:

روستای پیرجه و چه لذتی داره نشستن روی بالکن های خانه های روستا و دیدن کوههای جنگلی روبرو

 

محلی به نام زمین

دست نقاش طبیعت ، تابلوهای زیبایی را در پیش چشمانمان خلق کرده است.

مه ،‌باران ،‌سکوت ،‌ خلسه و جنگل . هرکدام از اینها شرابهای نابی هستندکه می توانند تو را ساعتها مست و مدهوش خود کنند.

زرشک های باران خورده وترشی که می شه شربت بسیار خوب و خوشمزه ای از آن درست کرد.

گوسفند سرا

درحال تدارک آتش

 

نفرات برنامه: آقایان مومن کیایی ،‌برازنده ،‌ اکبری  و والی نژاد


پیشنهاد موسیقی _ Footsteps کریس دی برگ

And from that moment,
I dreamed I could fly,
And from that mountain I reached for the sky;

Through tears and good times, I found my way;
Those years are calling me again;

Then I hear footsteps echoing along the winding road,
I can hear voices singing all the songs I have known,
And I see faces,
All the ones I've loved along the way,
People and places,
They're here again, they're here again...

Voices......
Voices......
Faces...
Places......

And I hear voices.........

این موسیقی زیبا رامی توانید از اینجا دانلودکنید.

توضیح عکس : خط الراس هفتخوان به کلاش ویا- قله آزاد کوه در زمینه- اسفند 90

عکس ازمحمد

 


رفیق وفادار پشمالوی ما

از همون ابتدای کوچه باغهای روستای حسنجون ،‌ چند تا سگ چوپان با سروصدای زیادی به پیشوازمون آمدند . بعضی هاشون دمی تکان می دادند و درانتظار تکه غذایی بودند .بعضی هاشون هم با تعجب به این همه آدم با لباسهای رنگی نگاه می کردند و پیش خودشون فکر می کردند که اینها توی این همه برف کجا دارند می روند؟!

 کم کم که از ده فاصله گرفتیم ،‌از تعدادسگها  کاسته شد اما یکی ازاونها ظاهرا خیال جدایی  از ما رونداشت  . مسیر طولانی داخل دره تا شروع یال اصلی رو  پشت سرگذاشتیم و این رفیق ما ،‌بسیار آرام وبا حوصله پشت سر بچه ها توی صف حرکت می کرد.بارسیدن به یال پرشیب فکر می کردیم که اون دیگه خسته بشه و برگرده ، اما فکر کنم سگ چوپان پیش خودش بد جوری احساس مسئولیت می کرد که این گله رو باید به سلامت به  قله برسونه و برگردونه.

خلاصه میان اون همه برف کوبی ، سرما و کوله کشی سنگین ، حضور پرنشاط اون سگ هم برای ما شادی آفرین ودل گرم کننده شده بود!  وقتی که توی اون برف وکولاکی که دائم مراقب دستها ،‌گوشها و بدنت هستی که سرمازده نشوند ، می دیدی که اون سگ چطور پرانرژی بین آغاز و پایان صف در حال بالا وپایین پریدنه ، ‌ به ذوق می اومدی .

حتی در روز دوم صعود که در تاریکی شب حرکت خودمون رو شروع کردیم ، تنها نبودیم و‌ دیدن همراه وفادارمون با اون شیطنتها و حرکات چالاکانه ای که بر روی برف انجام می داد حسابی تیم رو به وجد آورد.

این سگ دوست داشتنی تا آخر مسیر و تا دم مینی بوسها همراهمون بود. توی پارکینگ ده ،‌ ودرحالیکه بچه ها در حال آماده شدن برای سوار شدن به ماشینها بودند ، سگ ازخستگی به خوابی عمیقی فرورفته بود وحتما هم  خوشحال بود که وظیفه چوپانیش رو به خوبی به پایان رسانده است.

خدا نگه دار دوست وفادار ما


قله ناز

قله4150 متری  ناز از قله های البرز غربی می باشد که خط الراس شرقی آن به  قله های میشینه نو4018 متر ،‌ کهار 4050 متر،‌ هفت خوان3965متر ،‌کلاش ویا 3850متر وکرچان 3800 متر ،  متصل می باشد. درشمال این خط الراس ، دره زیبای طالقان وروستاهایی مانند گته ده و آزاد بر قرار دارند. درجبهه جنوبی کوههای ناز و کهار روستاهای کلوان و کلها ( از روستاهای جاده کرج – چالوس ) قراردارند. برروی یالهای جنوبی این کوهها دو جانپناه سیادر و کهار قرار دارند. کوههای ناز وکهار و کوه های این خط الراس ،‌جدا کننده دره طالقان و دره جاده کرج - چالوس می باشند.برای رسیدن به روستای کلوان و ابتدای مسیر حرکتمان در حدود کیلومتر 35 جاده کرج – چالوس بعداز پلخواب وارد اولین فرعی سمت چپ می شویم تا باگذشت چند کیلومتر و عبور از روستاهای آیگان ، اویزر و خروجی روستای کلها به روستای کلوان برسیم.

عکسهای این صعود که درتاریخ 22 و23 دی ماه 90 بعنوان  دومین اردوی هیمالیانوردی و صعودهای بلند استان البرز برگزار گردید در ادامه آورده می شوند.

آقای رضاخانی مربی وسرپرست ،‌در حال معرفی مربیان این صعود آقایان بهنام جدائیان و حمید سنجری

باد شدید و برف کوبی سنگین

لذت صعود

شیب تند زیر جانپناه سیادر

 

جانپناه سیادر وشب مانی در چادر

روز صعود و  باد وسرمای شدید

از راست به چپ - کهار کوچک ،‌میشینه نو ( ناز کوچک) ،‌ناز

عکسها از محمد

برای دیدن فایل مسیر و سایر اطلاعات زمانی و مکانی ثبت شده توسط GPS ، اینجا را کلیک کنید.


قله 3543 متری منار

قله 3543 متری منار ، بعد از سیاه سنگ  غربی ترین وآخرین  قله خط الراس توچال می باشد . یکی از بهترین مسیرهای صعود این کوه ،‌از روستای مورود می باشد. در کیلومتر 35 جاده چالوس و روبروی دیواره معروف پلخواب ،‌ جاده ای پرپیچ وخم و درزمستان لغزنده ،‌ما را به روستای مورود می رساند. قبل از روستا و درکنار اتاقک نگهبانی آن حرکت خود  خود را آغاز می کنیم.

برای رسیدن بر روی یال اصلی ،‌ می بایست یک شیب طولانی ، پر برف ونفسگیر در قسمت شمالی کوه پشت سر گذاشته شود . برروی یال اصلی به خاطر وزش باد شدید از سنگینی برف کوبی کاسته می شود. اما سرما ی ناشی از باد شدید ،‌باعث می شود که تا خود قله را بدون لحظه ای استراحت ،‌ راه برویم.

مختصری از اطلاعات مسیربا توجه به اطلاعات GPS :

Trail distance: 5.67 kilometers
Elevation min: 2,153 meters, max: 3,543 meters
Accum. height uphill: 1,398 meters, downhill: 12 meters
Time:   6 hours 31 minutes
Date:  January 07, 2012

اطلاعات کاملتر مسیر ذخیره شده توسط GPS‌را می توانید در اینجا بیابید.

سرپرست برنامه : آقای رحیم قره داغی

برنامه موسسه فرهنگی ورزشی هفتخوان البرز


پیمایش آبشارهای دره مور

-         اولین محل دسترسی به آب آشامیدنی در داخل دره ،‌  بعد از آبشار               65 متری و به مختصات ( N 36,31, 47.6 ، E 51,45,18.8 ) می باشد.

-         اگه حوالی ظهر پیمایش دره را از ابتدای کلبه های گوسفند سرا شروع می کنید ،‌بهترین مکان شب مانی بلافاصله بعد از آبشار شماره 8 ( تک رول و 10 متری به مختصات N 36,31,42.3 و E 51,44,23.9) می باشد.که کلاهکی سنگی با کفی صاف می باشد) . یک تیم از بچه های تهران در کف آبشار 63 متری شب مانی کرده بودند که باتوجه به دیواره های ریزشی بلند دو سوی این مکان ،‌ امن به نظر نمی رسد. 

-         اگه پا به درون  این دره زیبا و رویایی می گذارید ،‌حرمت این طبیعت بکر و با شکوه را رعایت کنید. به قول معروف تمیز وانسانی پیمایش کنید.

-         از دوست خوبم ،‌حمید شفقی واز بقیه اعضای تیم گشایش مسیر تیرماه سال 89 ( هادی صابری ،‌ آرش رضا زاده و ...)  صمیمانه قدردانی می کنم. براستی که کار ارزشمند ایشان در زدن کارگاههای مطمئن و شناسایی و گشایش این مسیر زیبا ،‌قابل ستایش می باشد. براشون بهترین لحظه ها رو آرزو می کنم.

تصاویر این برنامه :‌

از آبشارهای ابتدای دره قبل از آبشار خزه

آبشار آرش

قبل از لانه خرس !

آبشار شب

دو دوست خوب

آبشار چرخ گوشت

کارگاه آبشار 24 متری بعد از آبشار چرخ گوشت

آبشار 24متری

نقاشی طبیعت

آبشار زیبا و رویایی آنجل ،‌مراقب خزه ها باشید!

آبشار مار

آبشار علی ،‌به یاد دوست مرحوممان علی رئیس دانا

عکسها از محمد 

 


آبشار روستای میچ ( برنامه دریاچه اوان الموت به میج اشکورات )

آبشار باشکوه و زیبای میج ،‌ به فاصله کمی در بالادست روستای میج از منطقه اشکورات قراردارد. روستای میج شمالی ترین روستای اشکور بالا می باشد. اشکور، دره ای شمالی جنوبی در مرز استانهای مازندران و گیلان می باشد که از رحیم آباد گیلان جاده ی آسفالته آن آغاز می گردد و با گذشتن از مسیری پر پیچ و خم  و طولانی، (‌سواری حدود 2 ساعته ) و با پشت سر گذاشتن  مسیر های فرعی فراوان که به روستاهای کوهستانی این منطقه  می روند ،‌به روستای میج در انتهایی ترین نقطه آن می رسد. چند کیلومتر انتهایی مسیر ،‌ جاده خاکی و پر دست انداز می باشد.

صخره بزرگ زیر آبشار توسط آب پر فشار آن در گذر زمان ،‌فرسایش یافته است و مسیرهای زیبای در امتداد آن ایجاد کرده است.

برنامه دو روزه ما در تاریخ 26 و27 ام خرداد ماه ،‌ کوهپیمایی از مسیر دریاچه اوان الموت ، حرکت برروی یال جنوبی قله خشچال و گذر از گردنه غربی زیور چال ( 3480 متر ) و فرود از دره سمت شمال غربی و رسیدن به روستای میج بود.

 طبیعت رنگارنگ ، چشمه سارهای فراوان و عطر مدهوش کننده گلها و علفهای کوهی جان و تنمان را نوازش می دادند و خستگی راه را از یادمان می بردند. و در نهایت شنا ( تن او ، با کسره ت ) در داخل آب سرد و خروشان حوضچه های درون آبشار ،‌ بهترین هدیه ما از آفریدگار این طبیعت زیبا بود.

آبشار میچ

 

 دریاچه اوان

 

شب مانی و غروب زیبای خورشید بر فراز ابرها(خدایا ! تو چه زیبا آفریده ای  )

 

از کلبه های بالای روستای میج ( جبهه ی شمالی کوههای الموت در بالای تصویر دیده می شوند)

عکسها از محمد

خرداد 1390


مرگ را سزاوار است ...

.
.
.
زیر این آبی بی ابر، صدایی گر هست
هق هقِ باغ است و
هیاهوی کلاغ.


شفیعی کدکنی


چشمه اکبربن ،‌ قله ی سرتاب و روستای میناک

در جاده کرج – چالوس ،‌بعد از تونل کندوان و نرسیده به سیاه بیشه ،‌ واز خروجی معروف به پل زنگوله می توان وارد جاده زیبای بلده شد. منطقه بلده و روستاهای زیبا و بکر آن جزو استان مازندران می باشد. روستای  سرسبز میناک ،‌شروع حرکت تیم ما برای صعود قله های سرتاب و ایوار می باشد. منظره قله ی باشکوه آزاد کوه از اینجا بسیار دیدنی می باشد.

یکی از ویژگی های کم نظیر و زیبای این مسیر بکر ،‌وجود چشمه پر آبی است که از دل صخرهای دره ای ، بصورت آبشاری به بیرون جاری می باشد. آب چشمه بسیار زلال و خنک می باشد . صرف صبحانه با نان پنیر و پونه و سیرک  در کنار آبشار ،‌بسیار دلچسب و خاطره انگیز می باشد.

صعود در کنار گلهای  دلربای بهاری همراه با عطر خوش سبزه های کوهی ،‌ ما را به شوق می آورد و تلاش می کنیم تا در هر فرصتی ،‌گوشه ای از این زیبایی ها را به تصویر بکشیم.

بعد از رسیدن به  گردنه ،‌قله ایوار را در سمت راست ( شرق )  و قله 3452سرتاب را در سمت چپ ( غرب ) خود می بینیم. در سمت شمال و روبرویمان نیز روستاهای منطقه کجور ،‌دیده می شوند. روستای توریستی کندلوس نیز در شمال غربیمان دیده می شود.

و چه نام گذاری مناسبی است ، وقتی که به قله سرتاب می رسی و سر می تابانی و برمی گردی و محو ابهت و شکوه قله ی آزاد کوه می گردی.

 

پی نوشت:

1-     گزارش کامل این برنامه را می توانیددر اینجا  ، وبلاگ دوست همنوردم ،‌غزال کوهستان بخوانید.

 

2-     می توانید فایل GPS‌این مسیر  واطلاعات مختلف زمانی و مکانی آن را از سایت Wikiloc و از اینجا دریافت کنید.

 

عکسها از محمد


البرز مرکزی – قله 3690 متری کاسونک

 

قله زیبای کاسونک واقع در البرز مرکزی وناحیه رودبار قصران از قله های مجاور دشت زیبای لار می باشد. بهترین مسیر دستیابی به آن از طریق ده گرمابدر ،‌آخرین آبادی جاده فشم می باشد.

هم اکنون جاده ای خاکی و پهن ،‌ده گرمابدر را از طریق گردنه خاتون بارگاه ‌( یونزار)‌به دشت لار متصل می کند که در این فصل وجود بهمنهای ریخته شده بر روی آن ،‌مسیر را مسدود ساخته است.

قله کاسونک در شمال  از طریق گردنه خاتون بارگاه ‌( یونزار) به قله های خاتون بارگاه و خرسنگ متصل می گردد. مسیر صعود قله هم از طریق همین یال شمالی می باشد.

1-      فایل GPS مسیر صعود واطلاعات آن را می توانید از سایت Wikiloc‌و از اینجا دریافت کنید.

 

2-     در نزدیکی های قله ،‌فسیلهای سالم فراوانی از موجودات دریایی دیده می شدند که بسیار جالب توجه بود. از نکات قابل توجه و جالب این برنامه ، روبرو شدن با انبوهی از فسیل های آمونیت  در ارتفاع ٣٢٠٠ متر بود . پیدایش آمونیت ها در اواخر دوره سیلورین و اوایل دونین ( 400 میلیون سال پیش ) صورت گرفت . این جانوران همزمان با دایناسورها، در حدود 65 میلیون سال پیش منقرض شدند . فسیل های آمونیت در این منطقه ، یادگارهای گذر البرز از دوره ی کرتاسه است . این عکس ، کامل ترین آمونیتی بود که در نزدیکی قله ی کاسونک پیدا کردیم...( از وبلاگ آقای نصیری )

 

3-     وجود جاده خاکی عریض بعد از روستای گرمابدر که درنهایت به سمت دشت لار سرازیر می شود ،‌ برام بسیار سوال برانگیز و تاسف بار بوداز آنجا که متاسفانه با فراهم شدن هر راه دسترسی وهجوم مردم ،‌طبیعت منطقه بسیار آسیب می بیند . همانطور که در زمان صعود مان ،‌غرشهای نابهنجار موتور کراس سوارها ،‌سکوت منطقه را از بین برده بود. دلم برای آن چند کبک نازنینی  می سوزد که صبح در راه دیده بودیم و حالا با این صداهای وحشتناک تا مدتها درون لانه هایشان کز می کنند.

 

 


مهمانی قله های سپید

نزدیکی های قله هستیم ، باد سرد تر و شدیدتر شده ، از شدت سرما ، سرم درد می گیره. توقفی می کنم تا پیشانی بندم رو روی کلاه طوفانم اضافه کنم . بچه ها ، مدتی است که به قله رسیده اند .پس از در آغوش گرفتن همدیگه  وتبریک صعود ، دستان همدیگررامی گیریم و حلقه ای تشکیل می دهیم تا به نوبت ، هرکسی جمله ای و آرزویی و دعایی بکنه وچه لحظه های ناب وپاکی را در این حال تجربه می کنیم. یاد دوستانی را که دربینمان نیستند را گرامی می داریم.

چه مهمانی باشکوهی است این بالا بر فراز ابرها ! برفراز قله کهار ، قله های سرافراز و سپید اطرافمان ، ناز ، آزاد کوه وعلم کوه  به مهمانان خویش خوش آمد می گویند. مناظر اطراف آنقدرزیبا و وسوسه برانگیز هستند که بی پروا از سرمازدگی انگشتانم ، دستکشهایم را در می آورم و چند تا تصویر را در قاب کوچک دوربینم ، ثبت می کنم.

عکسها از محمد


طبیعت زیبای چابهار- بخش نخست

کوههای مینیاتوری ( مریخی )

حدود 40 کیلومتر در شرق چابهار به سمت بند گواتر ، کوههایی در سمت چپ جاده نمایان می شود که  کوههای مینیاتوری یا مریخی نامیده می شوند.

در نقاشی های مینیاتوری ، تصاویر ، شباهتی به دنیای واقعی ندارند ، که دلیل نامگذاری این سلسله کوههای کم ارتفاع ساحلی با نام مینیاتوری به این موضوع بر می گردد.

این کوههای زیبا از نوع رسوبی هستند و به علت فرسایش سریع در برابر باد وباران به شکل دندانه دندانه و پراز لبه ها و چاکهای فراوان در آمده اند که بومیان بلوچ این منطقه به سبب شکل غیرعادی شان ، از آنها با نام  کوههای مریخی نیز یاد می کنند. این سلسله کوهها که در نوع خود بی همتا وصف می شوند ، تنها در شمار کمی از کشورهای جهان همانند آنها وجود دارد. با این وجود ،  این پدیده ویژه طبیعی کشورمان ، کمتر مورد توجه قرار گرفته است وتا جایی که می دانم در لیست پدیده های طبیعی کشور به ثبت نرسیده است.

 جاده چابهار – گواتر ، سراشیبی ها وسربالایی های تند بسیاری دارد و به گونه ای غیر استاندارد می باشد که به قول راننده بلوچمان ، شرکت های بیمه ،  ماشین ها را در این جاده بیمه نمی کنند. اما مناظر دوسوی این جاده بسیار زیبا می باشند. درسمت راست جاده ، ساحل گسترده ،  با شکوه ودر برخی قسمتها، صخره ای دریای عمان در کنار مناظر شگفت انگیز و رویایی کوههای خاکستری مریخی در سمت چپ ، تصاویر خاطره انگیزی را در ذهن هر بیینده ای به یادگار می گذارد.

به گفته راننده مان ، که راهنمای ما هم بود ، پیشتر از طوفان گنو ، تالاب زیبایی به رنگ صورتی بین جاده و دریا وجود داشت که بعد از باران های سیل آسای طوفان گنو ، بابرهم خوردن آب این تالاب ، دیگر نشانی از رنگهای قبلی آن برجای نمانده است.

 در این جاده ،‌آسیاب بادی دیدنی وجود دارد که به  بوسیله تلمبه ای  ،‌آب را از درون چاه بیرون می آورد. با وجود آنکه ، چاه از دریا فاصله ای کمتر از ۵٠ متر دارد ،‌اما آب آن شوری بسیارکمتری دارد و مورد استفاده دام ها قرار می گیرد. صدای جیر جیر این آسیاب در کنار صدای امواج ،‌بسیار دوست داشتنی می باشد.

عکسها از محمد ،‌پاییز ٨٩


گل ِ من تاب بیار...

 

گل ِ من تاب بیار

بغل باغچه ی کوچک ما

پشت پهنای سپیدار ِ بلند

دو کبوتر به تماشای تو بر خاسته اند

گوشه گیر از نفس ِ بی رمق ِ مردم شهر

خسته از تیغ نگاه دگران

دل به دامان تو دادند کنون

نشکنی خاطرشان را به نگاهی نگران

گل ِ من، میدانم

وحشت افتاده به جان

تو ولی باز برای دلِ خونِ دو کبوتر، بنویس

قصه هایی همه شیرین تر از عشق

قصه هایی همه از امن و امان

اندکی تاب بیار

گل ِ من، طاقت ما بیشتر از عمر شب است

میتوانیم به لالای لب مادرکی دل بسِپاریم هنوز

گرچه گهواره شکستند و به جاپای بلورین خدا سنگ زدند

آسمانی به بلندای شب و عاطفه داریم هنوز

گل من، باغچه ی خاطره ها

این دل آشفته دیار

چشم در راه قدمهای تو است

تو فقط گریه مکن

گل ِ من تاب بیار

همه امید منی

نشکنی شیشه ی رؤیایم را

پشت، بر بختِ سیاهم مکنی

زیر قولت نزنی

دورترها غزل و قافیه در جریانند

صحبت از ما شدن است

گل من نوبت شبها که گذشت

وقت فردا شدن است

عکس از محمد ،‌ منطقه الموت ،‌اردیبهشت ٨٩


ببار ای بارون ببار ...

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

عکس از محمد ، برکه کمانکوه

تصنیف زیبای شجریان را از اینجا دریافت کنید.


خاطرات پاییزی

پاییز هم این روزها داره به آخر خود نزدیک می شه. هرچند که الان به مانند هفته های گذشته ، از رنگهای باشکوه و دلبرانه برگهای پاییزی خبری نیست اما هنوز هم می شه با دیدن عکسهای خاطره انگیزمون ، از این فصل زیبا لذت برد.

چه مزه ای داره کوهنوردی توی پاییز ! هنگامی که از کوچه باغهای ده می گذرید و نگاه بر زمین دارید تا بتونید درمیان برگهای ریخته شده روی زمین ، گردو های افتاده از درختها،  که هنوز دست کلاغها به آنها نرسیده رو پیدا کنید.چه هیجان و رقابت خنده داریه !  یا وقتی که  سیبهای خشک و یخ زده باقی مانده روی درختها رو بکنید . حدس می زنید که چقدر شیرین می تونند باشند؟! خرسها عاشق این میوه ها توی فصل سرما می باشند .

هرچند که دوماه گذشته از کم بارش ترین ماههای پاییزی بود اما امید داریم و از خدا می خواهیم که زمستان پربرکتی رو بهمون هدیه کند.

عکسها از محمد


کوهنورد حقیقی

صحنه اول:

جاده خاکی و پرازدست وانداز بالای روستای ناندل را سوار بروانت نیسان پشت سر می گذاریم. با رسیدن به محل سنگ بزرگ ، کوله های خودمان را برای رفتن به پناهگاه 4000 متری بر دوش می اندازیم. آقا رحیم ، سرپرست برنامه،  منو به عنوان سر قدم تعیین می کنه. کوله ها سنگین و هوا هم گرمه ،از این رو تمام تلاشم رو می کنم که سرقدمهام شمرده ، آرام وپیوسته باشه. اما از همان ابتدای مسیر یکی از  بچه ها عقب می افته. توقف های مکرر ما هم چاره ساز نمی شه. کوله های بچه ها آنقدر سنگینه که دیگه کسی داوطلب تقسیم بارهای  کوله ی دوستمون نمی شه. چاره ای به ذهنمون نمی رسه. محمد،  یکی ازبچه های مهربون گروهمون حاضر می شه  که شب روهمون جا چادر بزنند و  پایین،  پیش این دوستمون  بمونه تا درصورت بهتر شدن حالش ، شب هنگام به ما ملحق شوند.

 

صحنه دوم:

روز بعد قله رو به همراه دوستان خوبم ، صعود می کنیم . در راه برگشت ، نرسیده به پناهگاه 5000 متری ، محمد رو می بینیم که خودش روسرانجام به اونجا رسونده بود و فریاد خسته نباشیدش ، دلهامون رو گرم وخوشحال می کرد. با اینکه نتونسته بود قله رو صعود کنه اما به گرمی ازما استقبال کرد و بهمون تبریک  گفت.

 

صحنه سوم:

به امامزاده هاشم می رسیم . توقفی می کنیم. داخل مینی بوس عکسهای قله و فیلمی که از لحظه صعود به قله گرفتیم رو به محمد نشون می دم. روی قله همه بچه ها توی آغوش همدیگه گریه کرده بودند ، با خنده داشتم اون عکسها رو به محمد نشون می دادم که دیدم پرده ای از اشک ، چشماشو پوشونده ، دیگه نتونست طاقت بیاره و از مینی بوس پیاده شد و یک دل سیر گریه کرد.

وقتی دوباره سوار شد ، بغلش کردم و گفتم محمد تو توی قله باما بودی. تو هم مثل ما صعود کردی . هیچ شکی در مورد توانایی ها تو نیست.

براستی که محمد با این فداکاریش درس بزرگی به همه ما داد ، در حالیکه که عطش واشتیاق صعود به قله ، مانع از این شده که بخواهیم در ابتدای راه به خاطر دوستمون برگردیم واز صعود صرفنظر کنیم ، محمد به ما نشان داد که قله های بلندتری از انسانیت و گذشت در زندگی هست که بسیار ارزشمند تر از صعود دماوند می باشد. قله هایی که معرفت ،  فداکاری  واخلاق والا را برای صعودشان  می طلبد.  

 

عکسها از محمد

جبهه ی شمالی دماوند ، مرداد 89


سلام آفتاب

وسعت دلتنگی‏هایم به اندازه‏ی همه‏ی راه‏های نرفته و جاهای ندیده است و از همین روست که بخشی از این اندوه را از پس هر سفری از دست می‏دهم اما کو تا پایان دلتنگی؟ ... کو . تا پایان نوردیدن همه‏ی راه‏ها و دیدن همه‏ی جای ها!

و اگر چه مرگ حقیقتی است تلخ ( تلخ؟ ) و همین حقیقت تلخ یا شیرین به یاد می‏آورد که فرصت اندک است و جای بسیار ندیده و راه بسیار نرفته مانده، پس تا مجال نفس هست، بایستی در پیچ و خم کوه‏ها و دره‏ها نفس نفس زد تا آن‏دم که نفس افتاد!

سعدی می‏گوید« چشم تنگ مرد دنیا دار را یا قناعت پر ‏کند یا خاک گور!

و من می‏نالم که:

این دل تنگ مرا یا "سفر" بَر می‏کند یا راه دور!

عباس جعفری

اردیبهشت یک‏هزار و سیصد و هفتادوپنج
منبع: دفتر ثبت خاطرات کوه‏نوردی قرارگاه رودبارک 1374 الی ١٣٧٨
عکس از محمد ، طلوع خورشید ،‌جانپناه کامران سلیمانی ، کول جنون اشترانکوه

آبشار لاتون – قله اسپیناس – جنگل فندق لو

آبشار زبیا و با شکوه لاتون ، بلند ترین آبشار استان گیلان به ارتفاع تقریبی 105 متر می باشد. برای رسیدن به آبشار می بایست ابتدا به شهر لوندویل در مسیر جاده تالش به آستارا رسید. یه راه فرعی در جهت جنوب ما را پس از گذشت چند کیلومتر به روستای کوته کومه می رساند . مبدا حرکت ما پارکینگ روستا می باشد ، برای رسیدن به آبشار می بایست راه مالرویی به طول تقریبی 6 کیلو متر  را در دل جنگلهای زیبای منطقه پیمود . پیمایش این مسیر حدود 4 ساعت زمان می برد.

 

راه با فراز و فرودهای متوالی همراه می باشد. در طول مسیر نهرهای کوچکی بسیاری را رد می کنیم که مناظر شگفت انگیز و رویایی رو در داخل جنگل خلق کرده اند.

پس از دو ساعت به محل روستایی قدیمی به نام آسیو شوآن می رسیم. به زبان تالشی آسیو به معنی آسیاب و شوآن به معنی کنار رودخانه می باشد. روستا تقریبا خالی از سکنه می باشد اما قهوه خانه معروف نورمحمد پذیرای کوهنوردان و طبیعت دوستانی است که برای دیدن آبشار از این منطقه عبور می کنند . برای صبحانه املتی خوشمزه و به یاد ماندنی در این مکان توسط بچه ها درست می شود. در کنار قهوه خانه از آب خنک چشمه ،  شیر آبی قراردارد که ظرف آبهایمان را از آن پر می کنیم.

مسیر که در ابتدای آن در درون دره و درامتداد رودخانه لوندویل بوده است  ، شیب مناسبی دارد امابتدریج بر شیب آن افزوده شده ،  و درنهایت با افزایش ارتفاعی معادل 750 متر از مبدا حرکت  ، به آبشار می رسد. آبشار از فاصله چند صد متری نیز قابل رویت می باشد و حتی از این فاصله نیز با ابهت می باشد.  در تصویر زیر از راست آبشار لاتون ، قله ی  قلعه ( به علت ظاهر دبواره سنگی آن )و در چپ آن قله اسپیناس دیده می شوند.

 هوای جنگل ،  بسیار شرجی و گرم می باشد و موجب از دست رفتن مقدار زیادی از آب بدن همراه با تعریق می شود  اما خوشبختانه زمانی که آب  ظرفهایمان  رو به اتمام است در محلی  قبل از آبشار به چشمه ای بسیار خنک و گوارا می رسیم که کامهای تشنه مان را از این برکت بی نظیرخدادای  ، سیراب می کنیم.

به آبشار می رسیم. ابهت و شکوه آن مو جب می شود که فریاد هایی از جنس شادی و هیجان بکشیم. جای همتون خالی .

گرما امان همه ی ماها رو  بریده ! نتیجه اش این می شه که  همگی با همون لباس هاشون به آبشار بزنند !

استراحت و آبتنی در کنار آبشار طولی نمی کشه و ما برای  رسیدن به قله اسپیناس راه طولانی رو در پیش داریم. از این رو با همون لباسها و کفشهای  خیسمون حرکت خودمون رو به سمت بالای آبشار از کنار سینه کش پرشیب کناری  آن ادامه می دهیم.

راستی کسی می دونه که نتیجه حرکت با شلوار خیس چی می تونه باشه؟! آره درست حدس زدید ، خدا نصیبتون نکنه .

ادامه دارد...

 


به یاد دوستی های صمیمی گذشته

روزگار عجیبی شده ، از دوستی های پرشور ونشاط سالهای گذشته دیگه به غیر از خاطرات و عکسهامون چیزی به جا نمونده .این روزها پر شده از  بی خبری ها  و بی تفاوتی ها یا  در مواجه با همدیگه  شاهد  نگاه ها ، دست دادن ها سرد وبی احساسی  هستم که دلم رو غمگین می کنه. پس کجاست اون اشتیاقمون که  از هر فرصتی برای برنامه رفتن اسفاده می کردیم ؟ کجاست تمریناتمون برای صعود دیواره ها یا  اون تلاشهامون برای انجام صعودهای برتر زمستونه با وسایل محدودی که داشتیم  ؟ مگه ما رفیقای همدیگه توی سختی های راه کوه نبودیم ؟ مگه با همدیگه  از دیدن اون مناظر بکر وزیبا مست و دیوانه نمی شدیم؟ اصلا مگه ما دوستیهامون رو به راحتی به دست آورده بودیم که حالا به سادگی ازدستشون داده ایم ؟  اما واقعیت تلخه و ما این دوستی هامون رو براحتی فراموش کرده ایم. ولی هنوز هم با دیدن عکسهای سالهای قبل دلتنگ تکرار اون تجربه ها و برنامه های ماجراجویانمون هستم.  

آیا دوستی های صمیمی گذشته تکرار شدنی هستند ؟

عکس : دوسال قبل همین ایام روی علم چال ،‌عکس از محمد


جلوه های زیبایی از بهار

 

 

 

 

 

 

شش منار- روستای دروان

عکسها از محمد


تبریک عید نوروز

سرود آفتابکاران جنگل یکی از زیباترین ترانه های کوهستانی  می باشد که هیچ گاه رنگ کهنگی ودلزدگی به خود نمی گیرد ، سرودی که نوازش دهنده حنجره بسیاری از انسانهای شریف و میهن پرست درتاریخ پرفراز ونشیب ایران  بوده است .

صعودهای بهاره  و زمزمه این سرود  با دوستانم از زیباترین لحظه های خاطره انگیز وفراموش نشدنی عمرم می باشد.

راستی دقت کرده اید که با  شروع این ترانه چه دلتنگی وشور عجیبی به آدمی دست می ده؟ چقدر ساده وصمیمی می یاد ودستت رو می گیره و با خودش به اوج زیباییها می بره.

سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

کوه ها لاله زارن
لاله ها بیدارن
تو کوه ها دارن گل گل گل آفتابو می کارن

توی کوهستون
دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره
توی سینه اش جان جان جان

لبش خنده ی نور
دلش شعله ی شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

لینک دانلود سرود آفتاب کاران جنگل( اجرای اصلی )


 

در آستانه بهار 1389 و عید باستانی نوروز ، روزهایی خوب و خوش برای همه دوستان گرامی ام در کنار خانواده هاشون آروز می کنم. تنتان سبز و دلتان خوش.  


صعود سراسری زمستانی دماوند-بهمن 88

صعودهای سراسری زمستانی برام خیلی جذاب هستند ؛ وقتی از همه جای ایران ، کوهنورد ها با قومیت  ها ، زبان و لهجه های گوناگون دور هم جمع می شوند تا با پوشیدن کفش و پوشاکهای رنگارنگ مخصوص صعودهای زمستونیشون  در کنارهمدیگه صعودی لذت بخش و خاطره آفرین داشته باشند .

چه حس خوبی داره  زمانی  که صبح توی اون سرما از چادرهامون بیرون می آییم و یکصدا تیممان فریاد می زنند : صبح بخیر ایران ! و تیم مجاور جواب سلام ما را به گرمی می دهند.

چه لحظه های خوبی هستند دیدار همنوردان قدیمی ،   وقتی دوستی رو که دوسال پیش در  جانپناه کول جنون اشترانکوه  دیده ای ، در تیم لرستان ببینی و دوباره با هم کلی خوش وبش کنی.

ودر نهایت صعود در  کنار مربیان بااخلاق ، پیشکسوتان  و بچه های متواضع و مهریان تیم ملی ، تجربه ای بسیار گرانبها وماندگار  می باشد .

 

 

 

اما صعود سراسری زمستانی امسال به قله دماوند از چهار جبهه  وبا حضور 172 کوهنورد مرد و 33 کوهنورد زن برگزار شد.( اصل خبر ) برخی از عکسها و نکات این برنامه :   

 

ادامه مطلب

کوله پشتم را ببند...


کوله پشتم را ببند که فردا صبحگاهان ، برفراز قله ی برفی وعده دارم با خورشید ،

کوله پشتم را ببند که از دره پر درد انسانها ، دلم از درد لبریز است .

کوله پشتم را ببند ، سفر تا اوج پرشکوه قله ها دارم ، که آنها یاد آور صبح میعادند.

کوله پشتم را ببند که من از دامن کوه ، خورشید و آسمان ، برایت کوله باری از مهر خواهم چید.

پی نوشت : بعد از سه ماه تمرین و اشتیاق وصف نشدنی برای بودن در تیم کرج ،  راهی صعود سراسری کشور برای صعود بام  همیشه سپید ایرانیم. آرزو دارم که بتوانم برای باردیگر تجربه خوب بهمن 82 رو تکرار کنم.

التماس دعا.

عکس از محمد

 

 


عشقبازی به همین آسانیست

عشقبازی به همین آسانیست

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانیست

شاعری با کلمات شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا

و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانیست

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانیست

هرکه با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده برچهره در لحظه کار

عرضه سالم کالایی ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

شعراززنده یاد مجتبی کاشانی

عکس از محمد ، اکراین ، آیان ماه 88


برای سالروز عقدمون

دلارام مهربونم، سلام

نمی دونی که چقدر دلم گرمه وذوق دارم وقتی که می دونم با اینکه ذهنم از بداخلاقی  های این جماعت آشفته شده، قلبم از زشتیهاشون به درد اومده وجسمم ازاین همه هیاهوی وازدحام خسته شده ، اما کسی هست که در کنارش به آرامش می رسم . دوستی دارم که سنگ صبورمم و خانه ای وزندگی ای دارم که برای رسیدن به آن بی تابم . و تو دل آرام ،  دل بی قرارم هستی .

  امروز یکسال است که از پیوند مون می گذره . ازپیوند وقراری که با هم بستیم که همیشه و تحت هر شرایطی درکنار هم باشیم.  قرارگذاشتیم که درکنار کاروتلاشمون برای زندگی ، فرصتهایی داشته باشیم تا در کنار همدیگه از آب پاک و خنک چشمه ها بنوشیم ، هیجان گذر از صخره ها را با همدیگه تجربه کنیم ، صورتهامون رو بسپاریم به نسیم خنک کوهستان و لذت بودن در اوجها ودیدن مناظر بکر طبیعت رو در کنار هم تجربه کنیم . و چقدر این یکسال با حس کردن تک تک این لحظات  ٰبرای من  شیرین و سریع گذشت .

 

 

و ما بارها وبارها در لحظات خوب زندگیمون ،از خدا خواسته ایم که طعم شیرین زندگی رو به تمام دختر وپسر های دل پاک دنیا بچشونه و حافظ زندگی هاشون باشه .


چرا باغچه کوچک ماسیب نداشت؟

تو به من خندیدی / ونمی دانستی من به چه دلهره / از باغچه همسایه ، سیب را دزدیده بودم / با غبان از پی من تند دوید/ سیب را دست تو دید/ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک / وتو رفتی وهنوز / خش خش گام تو تکرار کنان / می دهد آزارم/ومن اندیشه کنان غرق این پندارم / که چرا باغچه کوچک ماسیب نداشت؟

 

من به تو خندیدم / چون که می دانستم / تو به چه دلهره از باغچه همسایه / سیب را دزدیدی / پدرم از پی تو دوید/ ونمی دانستی که / باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است! / من به تو خندیدم / که با خنده خود /پاسخ عشق توراخالصانه بدهم / بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من/ سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک /دل من گفت برو/ چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تورا / ومن رفتم و هنوز / سال هاست که در ذهن من آرام آرام /حیرت بغض نگاه تو، تکرار کنان / می دهد آزارم / ومن اندیشه کنان غرق این پندارم / که چه می شد اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت...


 لحظه طلوع خورشید ،

عکس از محمد، صعود شبانه کاهار-شهریور87


دل آرام!

عصر دلگیر یک روز جمعه ، کلافه و خسته از اینکه این روز تعطیل رو هم کار خاصی نکردی وجایی نرفتی  و توی خونه مونده ای ،تنها کاری که به ذهنت می رسه اینه که  لپ تاپت رو باز کنی و سعی کنی حالا که کوه نیستی ، بنشینی و خاطرات شیرین گذشته رو با دیدن عکسهایت دوباره مزه مزه کنی .

پوشه عکسهای برنامه آزاد کوه از سمت روستای ناحیه رو که مربوط به تیرماه امسال هست رو بازمی کنی و برای شروع فیلم کوتاهی که گرفته بودی رو پخش می کنی . توی مسیر زیگزاگی زیر شیب تند منتهی به قله ، بالای گردنه چورن ،آخرین نفر تیم بودی و سید زاده هم اون ترانه معروفش رو داره با صدای بلند می خونه و تو هم این لحظات رو ثبت کرده ای :

خورشید از غم پشت ابر سیاهی ، عاشقانه به گریه می نشیند

من با قلبی به سپیدی برف با اله ی باران می روم به گلستان

باشد روزی به ندای بهاران، روی دامن صحرا ،لاله روید

شعرهستی برزبانم جاری ،پرتوانم آری، می روم در کوه ودشت وصحرا

رهپیمای قله ها هستم من ، راه  خود در طوفان، در کنار یاران می نوردم

درکوهستان یا که در جنگلها یا کویری تشنه، رهنوردی شاد وپرامیدم

دارم امید که دهد سختی کوهستان برروان و جانم، پاکی این کوه ودشت وصحرا

 

عجب نفس قبراق وسرحالی داره این سید زاده ، صدای نفس نفس زدنهای تو توی فیلم کجا و این صدای رسا و یک نفس کجا ؟

 آخ که با شنیدن این ترانه چه آتیشی به جان مشتاقت می افته ، چقدر روح نا آرومت رو بی قرارترمی کنه ! قطره های شوق بی اختیار از گونه هات جاری می شند. انگاراین ترانه و این مناظر زیبا از این دنیا برت می دارند و دستت رو می گیرند و مثل یه پرنده می برندت اون بالا بالا ها.

 مگه میشه نوازش باد سرد کوهستانی رو بر گونه هات حس کرده باشی  و از کوه دل بکنی؟ مگه میشه از چشمه های پاک وزلال کوهستان ،کام تشنه ات گوارا شده باشد ودیگه دلت هوای طبیعت رو نکنه؟ مگه می شه حس خوب صعود را در اشکهای بی ریا و در آغوش  گرفتن های همنوردات بر روی قله ها حس کرده باشی و دیگه قلبت برای تکرار این تجربه ها ی شیرین نزنه ؟  مگه می شه سنگ ، صخره و یخ وبرف وبوران رو لمس کرده باشی و بااونها درگیر شده باشی و دیگه از اونها خسته شده باشی ؟مگه می شه گلهای رنگارنگ طبیعت ،چشمانت را لطیفانه نوازش کرده باشند ودیگه دلت هوایی نوازش مجددآنها نشه؟

 می دونم که خیلی خسته ودلتنگ شده ای ، می دونم  که دلت ،هوای بوی مست کننده پونه های پاک وتازه کنار جویبار رو کرده . می دونم ، خوب می دونم که می خوای از شهردل بکنی و دوباره بری  کوه. بری واز ته دل دوباه اون بالا فریادبکشی ، بری و دوباره اون گمشده ات رو پیدا کنی . گمشده ای که آرام دلته . دل آرام!

عکسها از محمد، آزاد کوه

تیرماه 87 


چشم انتظار باران

این روزها دلم برای بارون خیلی تنگ شده . برای روزهایی که وقتی صبح از در خونه بیرون می آیی ، کوچه و خیابانها رو از بارون دیشب خیس و تمیز ببینی . برای روزهایی که  بوی خاک بارون خورده مست و از خود بی خودت کنه . برای آواز دست جمعی پرنده ها روی شاخه های درختان با اون برگهای سبز اول بهاریشون  که  به شکرانه باران بهاری سرود زندگی و امید را سر می دهند. دلم خیلی تنگ شده ،  برای صدای بارون ، برای دیدن باریدن  قطراتش بر روی حوضچه های کوچیک آب که به نظرم از شگفت انگیز ترین و رویایی ترین مناظرطبیعته  ، برای نوازش لطیف و زندگی بخش آن بی دغدغه خیس شدن ، برای پر کردن ریه هام از هوای بارانی و پاک.

خدایا ! خیلی وقته که زمین تشنه و خسته منتظر بارش رحمتت می باشد. خیلی وقته که بهار، بی وجود باران طراوت و شادابی قبل را ندارد . می دانم ، خوب می دانم که این همه گناه و ظلمی که ما انسانها در حق هم روا می داریم ، این همه جفایی  که بر سر منابع  و سرمایه های طبیعتمان  روا می داریم لایق حتی بارش آتش هم نیستیم اما  تو رو به نگاه منتظر و نگران کشاورزان وباغداران ،  به دل خسته و شکسته طبیعت دوستان ، به خاطر این معدود حیوانات باقی مانده در طبیعت کشورمان به خاطر جنگلها و مراتع که زخمی این بی رحمان خودخواه می باشند ، به دعای دل تمام انسانهای پاک دل قسمت می دهیم که از سر رحمانیتت این نعمت هستی بخش را از ما نگیری. خدایا بیش از این مارا منتظر نگذار و باران رحمتت را بر ما فرو بفرست.

برای آمدنش دعا کنیم.

عکس از محمد ، برکه کمانکوه


رها

 مثل زمانی که توی تاکسی نشسته باشی و ناگهان ترانه ای که خیلی دوستش داری  از رادیو پخش بشه و تو دوست نداری تا پایان اون از ماشین پیاده بشی حتی اگه هم از مقصدت رد بشی .

مثل زمانی که دم در خونه ، داری بند کفشاتو می بندی و اون ترانه دوباره از تلویزیون پخش بشه و تو بند کفشاتو باز می کنی و می پری تو ی خونه و به اون گوش می دی .

 مثل زمانی که توی محل کار ، هدفون رادیو توی گوشت هست وناگهان دلت دوباره می لرزه و می ری لب پنجره ، کمی اونو باز می کنی و ریه هاتو ازهوای پاک و سرد کوهستان پر می کنی و دلتو می سپاری به این ترانه . ترانه ای که تو رو یاد خیلی چیزها می اندازه. یاد خاطرات ترک خورده !   

 نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من ، دل
چو تخته پاره بر موج
رها، رها، رها، من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا ، من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من ...

 

ترانه هوای گریه از البوم نسیم وصل ، همایون شجریان

 

عکس از محمد


دل من دل ساده من

 

 

 

رقص نرم برگهای رنگارنگ  بر روی بالهای لطیف نسیم پاییزی/خس خس برگهای زیر پای رهگذران درمیان سکوت و آرامش خلسه برانگیزکوچه ها /رنگهای بی نظیر برگهای درختان ، برخی  قهوه ای برخی قرمز برخی هم زرد آنقدر زیبا که وقتی روی یال کوه برمی گردی و از اون بالا به باغهای روستای پایین دست می نگری انگار که در میان شعله های اتش قرار دارند ./ گاهی در این میان آسمان ناگهان چهره عوض می کند و با غرشی مهیب بغضش می ترکد و باران رحمت الهی که  باشدت باریدن می گیرد و تو که فارغ از هرگونه اضطرابی از خیس شدن وسرما خوردن دوست داری فقط زیر بارون قدم بزنی و به این ترانه گوش دهی ./ دست نوازش و دلجویانه طبیعت ، غمها ودلتنگی هاتو از یادت می بره و دلت رو پاک و پر از انرژی می کنه./

 

چقدر پاییز زیباست ، خدایا  دوستت دارم.

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پراز خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود،ما دیده ایم

 اگر خون دل بود، ما خورده ایم

 اگر دل دلیل است ، آ ورده ایم

 اگرداغ شرط است، ما برده ایم

  اگر دشنه دشمنان گردنیم

 اگر خنجر دوستان گرده ایم

گواهی بخواهی اینک گواه

 همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و  سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

....

 

عکسها از محمد، کاخ سعد آباد ، آذر 86

 


دریاچه ها و آبگیر های کوهستانی ایران – برکه کمانکوه

  

درمیان سلسله کوههای ایران ، دریاچه های کوهستانی بسیار مرتفع و دیدنی وجود دارند. اکثر قریب به اتفاق اینگونه دریاچه ها از طریق سرچشمه های زیر زمینی و یا ذوب برفهای سنگین زمستانه در بهار و برخی نیز توسط واریز آب جویباران و رودخانه های فرعی کوچک به وجود می آیند. از دریاچه های شناخته شده که بگذریم صدها برکه و آبگیربزرگ وکوچک فصلی ودائم در کوهستانهای ایران وجود دارند.

   در این سلسله گزارشهای که از این بعد در وبلاگم قرار خواهم داد سعی می کنم برخی از زیباترین دریاچه ها کوهستانی را به همراه عکس ، معرفی کنم و مسیر های دسترسی به آنها را شرح دهم. امیدوارم علاقمندان به طبیعت ضمن استفاده از این دریاچه ها ، به حفظ پاکیزگی ومحیط بکر آنها کمک بنمایند.

بخش اول : برکه کمانکوه

  برکه کمانکوه در جبهه شمالی قله های یخچال ، سرماهو ، کمانکوه قرار دارد. در قسمت شمالی این سه قله و در پای برفچال های عظیم آنها ، یک منطقه مسطح و کاسه مانندی وجود دارد که با آب شدن برفهای این برفچالها درفصل بهار و تابستان ، یک برکه زیبا به وسعت تقریبی 200متر مربع به وجود می آید.

 آب این برکه ، آبشخور حیوانات وحشی دره حفاظت شده منطقه وانگه رود می باشد. اما برای شرب مناسب نمی باشد.

در جهت شمالی این برکه ، آزاد کوه با شکوه تمام خود نمایی می کند . انعکاس تصویر آزاد کوه بر روی آب این دریاچه تصاویر زیبایی را خلق می کند.

 

در جهت جنوب نیز قله های بالای 4000 متری یخچال ، سرماهو و کمانکوه قرار دارد. گاهی اوقات مه غلیظی که از سمت دره های نسن ، ناحیه و کلاک بالا به سمت دریاچه بالا می آیند ، زیباییهای منطقه را دو چندان می سازند.  

مسیر دسترسی به برکه  از سمت دره وارنگه رود ؛

 از روستای وارنگه رود در کنار رودخانه ودر جهت شمال شرقی خارج شده و بعد از پیمایش کوتاهی در راه پاکوب دره به پل روی رودخانه می رسیم . از این پل به بعد مسیر پاکوب دره به ضلع شمالی رودخانه امتداد می یابد. دره وارنگه رود در فاصله کوتاهی بعد از پل رودخانه دارای اولین انشعاب به سوی شمال می باشد. بعد از عبور از مقابل اولین دره منشعب به سوی شمال به دومین دره جدا شده از دره وارنگه رود در امتداد شمال می رسیم ، درابتدای ورودی این دره ( شیر کمر ) تعدادی درخت و چند گوسفند سرای بزرگ واقع شده است . وارد دره شده و در جهت پاکوب آن رو به شمال ادامه مسیر می دهیم ، در ارتفاع انتهای دره به سمت شرق تغییر جهت داده بعد از پیمایش کوتاهی بر فراز دشت سوتک قرار می گیریم. کمپ محیط بانی دراین دشت واقع شده است . کنار محیط بانی آب مناسبی از چشمه بالا دست موجود می باشد

از این قسمت به بعد با ارتفاع گرفتن در جهت شمال شرقی  به یک گردنه می رسیم . ادامه مسیر پاکوب که به صورت کمر بر می باشد  ما را به گردنه سوتک می رساند . مسیر پاکوب سمت راست را ادامه می دهیم و قله سوتک کوچک ( سوتک خاکی ) را صعود می کنیم. مسیر با یک شیب ملایم به سمت شرق  ادامه پیدا می کند. کمی بعد در منطقه مسطح جبهه ی شمالی قله های سرماهو و کمانکوه و یخچال می باشیم. زیبایی و شکوه برکه ، همه ما را مسحور خود ساخته است.

فاصله زمانی از ابتدای دره تا برکه حدود 4 ساعت می باشد. بعد از یک شب مانی کنار دریاچه ،  صعود قله های خط الراس کمانکوه ، برنامه مان را تکمیل می سازد.

عکسها از محمد 

منابع : 

 1-  آشنایی با مسیر های صعود کمانکوه ، اکبر هاشمی نژاد ، فصلنامه کوه شماره 47

2-  آشنایی با دریاچه های کوهستانی ، کوهنوردی در ایران ، علی مقیم


هوای تو

 

با زمین خیلی غریبم ، با هوای تو صمیمی 

دیده بودمت هزار بار ، توی رویای قدیمی 

به نگاه چشم گریون ، یه فرشته رو زمینی 

چشامو به روت می بندم ، تا که اشکامو نبینی 

با تو فریاد عمر را ، می کشم تا اوج باور 

دلای آبی همیشه ، می مونند بی یار ویاور  

از کجا باید شروع کرد ، قصه عشق رو دوباره 

تا همه بغضهای عالم  ، سر عاشقی نباره  

غربت آروزهامون ، دل طاقتو شکونده 

نگو تو شهر حقیقت ، واسه ما جایی نمونده  

نگو دیره واسه گفتن ، سهمم از دنیا همینه 

که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه  

عکس از محمد ، شهریور 86

 


به عشق سقای کربلا

 

 

صعود دماوند از مسیر شمال شرقی یکی از طولانی ترین و سنگین ترین مسیر های کوهنوردی توی ایران می باشد. امسال توی تعطیلات نیمه شعبان موفق شدیم با تیمی از بچه های گروه از این مسیر به قله دماوند صعود کنیم.

کسانی که سالهای قبل این مسیر را رفته باشند می دانند که در بالای روستای گزانه ، قبل از گوسفند سرای استله سر چند درخت سیب در کنار چشمه ای پر آب قراردارد که محل بسیار خوبی برای رفع خستگی و برداشتن آب می باشد. اما امسال خاک منطقه دچار رانش عظیمی شده است و این چشمه به همراه درختهای کهنسال اطراف آن کاملا خشک شده است .

ما به امید اینکه ظرف ۵/۱ ساعت به این چشمه خواهیم رسید از روستا آب زیادی با خود نبرده بودیم و تقریبا تمام آبی را که همراه داشتیم قبل از رسیدن به چشمه کاملا مصرف کرده بودیم. دیدن یک چشمه خشک شده که تا سالهای قبل آب فراوانی داشته حسابی ناراحتمان کرد. اما چاره ای نبود و می بایست برای رسیدن به آب ساعتی دیگر بالاتر برویم.

با اینکه هوا تاریک شده بود وخنکی شب از عطشمان می کاست اما کوله ها سنگین بود و بچه ها حسابی عرق کرده بودند و آب زیادی از دست داده بودند. بر خلاف اوایل مسیر که بچه ها پر صر وصدا بودند دیگه صدای کسی از زور تشنگی در نمی اومد .

بالاخره با رسیدن به نهر آبی که پایین گوسفند سرا قرار داشت انتظار ها به پایان رسید . بطری ها ی آب پر می شدند و بین بچه ها دست به دست می چرخید و کامها گوارا می گشت.

 آب این نهر به قدری خنک بود که اطراف بطری ها رو بخار گرفته بود. من هم از فرط تشنگی به چیز خاصی فکر نمی کردم و فقط منتظر بودم تا نوبت به من هم برسد که نمی دونم  چی شد که ناگهان موقعیت حضرت ابولفضل در هنگام برداشتن آب و پر کردن مشکهای آب به ذهنم اومد. دلم فروریخت  ونفسم توی سینه بند آمد.

آخه چقدر مردونگی وغیرت .چقدر عشق و فداکاری . دست در آب ... تشنه ... اما نه ،برادرش حسین و فرزندان وخانواده اش در میان خیمه ها تشنه و منتظر هستند. آب التماس می کنه اما نه باید زود تر بره.  

آب شرمگین هنوز هم دور ضریح آن حضرت طواف می کند و ملتمسانه به دور دامن ایشان می چرخد. نمی دونم شاید سعادتی داشتم که محبت ایشان این گونه در قلبم اوفتاده . ارادتی که بعد از این برنامه بارها در خلوت خودم به آن اندیشیده ام و چشمهایم پر از اشک شده است.

بین همه ی عشقهای دنیا      عشق است ابوالفضل

پور  علوی  فاتح  دلهاست      عشق است ابوالفضل

عکس ازمحمد ،شهریور  86طلوع خورشید از فراز دماوند

 

 


آری آری زندگی زیباست ...

توی دل جنگل  ، بچه ها در صفی منظم در حال حرکتند و من هم داوطلبانه و با اجازه سرپرست مثل همیشه عقب دار هستم. دوست دارم توی برنامه ها آخرین نفر توی صف باشم. چون دیگه مجبور نیستم مدام سرعتم را با نفر جلویی تنظیم کنم و  از سیخونک های نفر پشتیم هم در امان هستم !!

عقب داری خیلی لذت بخشه . می تونی بعضی اوقات بشینی و با طبیعت اطرافت حسابی حال کنی بدون اینکه چشمانی کنجکاو تو را بپایند و بعد هم وقتی  حسابی جا موندی می تونی به سرعت خودتو به بقیه برسونی.

سکوت لطیف وزیبای جنگل را صدای عاشقانه و رویایی پرنده های جنگلی همراهی می کنند. اینقدر این موسیقی زیبا را دوست دارم که درنگ می کنم. بر روی برگهای کف جنگل می نشینم و چشمهامو می بندم. و زیر لب این شعر زیبا را زمزمه می کنم ؛ گفته بودم زندگی زیباست...

 

گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 
آفتاب زر
 
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
 
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب 

 

آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 
گاه گاهی
 
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 
بی تکان گهواره رنگین کمان را
 
در کنار بام دیدین
یا شب برفی
 
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست..

شعر از سیاوش کسرایی

عکسها ازمحمد ، جنگل سرخیل ( منطقه سواد کوه ) ، خرداد 86

 

 


پیرمرد و جنگل

بیرون کلبه چوبی ،  صدای پارس سگهای گله بلند شده بود. پیرمرد می گفت حتما خرسی از جنگل نزدیک آغول  گوسفندها شده است. 

 

پیرمرد این را گفت ودر حالی که مشغول روشن کردن چپق قدیمی اش بود به تفنگ قدیمی برنوی روی دیوار اشاره ای  کرد وبا همون ته لهجه غلیظ ساروی وبا غرور خاصی  گفت : با این تفنگ خارس ! شکار می کنم .  

 می گفت که قدیم تر ها پلنگ هم زیاد می دیده. اما از زمانی که این سد دودانگه رو آبگیری کرده اند و با دریاچه ی پشت اون جنگل به دوقسمت جدا از هم تقسیم شده ، دیگه پلنگی ندیده . می گفت اون موقعی که این جاده خاکی بود ، این جا خیلی بکر بود اما از وقتی اون رو آسفالت کردند ، پای شهر نشینها خیلی راحت به اینجا باز شده و حیوونهای جنگل خیلی کم شده اند.  

می گفت که این داماد آخریشون هم دیگه از موندن در دل جنگل و دامداری خسته شده و می خواد مثل باقی باجنقاش به همراه دخترش اونهارو ترک کنه و بره شهر و اینکه دیگه خیلی دست تنها شده و می خواداین چند تا گاو وگوسفند رو بفروشه و این کلبه های جنگلی رو که چند دهه است به همراه خانواده اش اونجا تک و تنها زندگی وکار کرده اند رو ترک کنه و به همراه همسر پیرش از اونجا بره.

موقع برگشت توی جنگل ، نزدیک جاده ، آنقدر آشغال روی زمین رها شده بود که شرم داشتم سرم رو پایین نگه دارم . توی دلم آرزو می کردم :

 

ای کاش بعضی جاده ها هیچ وقت آسفالت نشوند.

عکسها از محمد – فروردین 86


در انتظار بهار

 

 

زمستون ، تن عریون باغچه  چون بیابون

درختا ،‌افقهای برهنه زیر بارون

نمی دونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ  گل برای گلدون

گل وگلدون چه شبها ، نشستند بی بهانه

واسه هم قصه گفتند عاشقانه

چه تلخه! چه تلخه!

باید تنها بمونه قلب گلدون

مثل من که بی تو  ، نشستم زیر بارون زمستون

زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه

بهاره ،‌  زمستونها برای تو همیشه

تو مثل من زمستونی نداری

که باشه لحظه ی چشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون

گلهای کاغذی داری تو گلدون

تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزهای جدایی

چه سخته!  چه سخته ! بشینم پیش تو با چشمهای گریون

 

 

 


تلاش برای صعود زمستانی زرینه کوه ( ماسه چال ) از مسیر جدید

قله ی زرینه کوه یا ماسه چال به ارتفاع تقریبی 4200 متر یکی از قله های وحشی و بکر منطقه طالقان می باشد.مبدا صعود این کوه از سمت جبهه ی جنوبی روستای ناریان و از سمت جبهه ی شرقی و شمال شرقی روستای انگوران می باشد.

این قله برروی خط الراس شرقی غربی ،  کندوان – علم کوه قرار دارد و از طریق گردنه ی سیالیز واقع در زیر قله و از طریق تنهادهلیز قابل عبور به نام دریچه بنداز سمت شمال به روستای زیبا وکوهستانی دلیر از توابع استان مازندران منتهی می شود.  روستای دلیر از طریق یک جاده ی خاکی بطول تقریبی 20 کیلومتر به جاده چالوس و دوراهی دزدبن متصل است. )

مسیر کوهپیمایی ناریان به دلیر در فصل بهار یکی از زیباترین برنامه های کوهپیمایی می باشد که بارها این مسیر را به اتفاق دوستان پیموده ایم. 

صعود زمستانی این کوه به علت فاصله دور از مبادی صعود ونیز یالها و گرده های طولانی با شیب زیاد و بهمن گیر یکی از سخت ترین برنامه ها ی زمستانی می باشد. باتوجه به اطلاعات موجود بدست آمده ازگزارش برنامه های سایر کوهنوردان ، تاکنون تلاشهای بسیار کمی جهت صعود این قله درزمستان صورت پذیرفته است.  

اینبار به همت دوستان گروه هفت خوان قصد صعود این قله را از طریق جبهه ی جنوبی و از روستای ناریان را کردیم که بعد از دو ونیم روز تلاش طاقت فرسا بدون صعود نهایی قله همراه بود.  

( به علت حجم زیاد برف آنهم بصورت کاملا پودری و ناپایدار که در برخی قسمتها خطر ریزش بهمن بسیار بود و با تشخیص سرپرست ، گروه از ادامه تلاش منصرف شد ، چون به قولی هیچ کوهی ارزش مردن را نداره !!!) 

اما لذت صعود در یک چنین منطقه زیبا و بکری  قابل وصف نیست .

 

 

شب مانی برروی یال ، قله زرینه کوه در زمینه عکس دیده می شود . ( فقط یک خیز آهو فاصله است !)

 

آبی ، اما به رنگ غروب 

 

Deep in snow!

 

 

بازگشت ...

 

عکسها از محمد  دی ماه 85  

نفرات تیم : هادی صابری ( سرپرست ) ، رحیم خواجه کرام الدین ، میرسلیمی ، مهدی صابری و محمد

 


جانپناه کهار

5صبح است ، ساعت زنگ می زند امااین بار زنگ آن به معنای شروع یک روز کاری پر استرس و شلوغ و در هم و برهم نیست بلکه نوید بخش یک روز خوب به همراه دوستان در دل کوه است.

 اینبار برخلاف روزهای قبل که بزرگترین آرزوم یک ربع خواب بیشتره ، با خوشحالی و با یک حس خوب اشتیاق از خواب بیدار می شوم. فلاسکم رو از چای داغ پر می کنم . تنقلات ، میوه و  لباسهامو سریع توی کوله جمع می کنم و می رم دم در خونه و کفش زمستونیمو رو پام می کنم. آخ که چه حسی داره !!! بعد از چند ماه این  کفش سنگین رو پات کنی .توی راهروی آپارتمان چه ترق و توروقی که این کفشها در نمی آورند!

سر قرار ،وحید به همراه دامادشون علیرضاو خواهرش به موقع حاضر می شوند.وحید تازه دوره ی کدش تموم شده و فعلا تازمانی که تقصیمشون کنند ، مرخصیه.شب قبلش با هم قرار کهار رو گذاشته بودیم .دلمون برای همدیگه حسابی تنگ شده بود و می خواستیم به بهانه ی یه برنامه دوباره دور هم باشیم.

توی ماشین وحید خمیازه ای می کشه و می گه : (( ممد چون دلم سوخت که توی سرما منتظر مایی  اومدم  مگر نه صبح که بلند شدم خیلی خوابم می اومد ، می خواستم به علیرضا بگم بی خیالش و بگیریم بخوابیم !)) می دونستم که وحید تعارفی نداره و این حرفو از روی حقیقت می گه !! چون وحید سابقه  یه چنین کارهایی رو داره!  

بهش می گم :(( دیگه حسابی از کوه اوفتادم . روز مره گی و خستگی روحی و جسمی کار خیلی سخت به آدم اجازه می ده که خودش باشه و بتونه از زندگیش استفاده کنه و لذت ببره  و ... ))  

پیچ ها و تونل ها ی جاده چالوس را با گفتن این حرفها و درد ودلها سپری می کنیم و می رسیم به ابتدای دو راهی روستای کلوان بعد از پلخواب ( کیلو متر 35 ).  توی این خلوتی اول صبح توی جاده چند تا روباه و حتی یک گرگ رو دیدیم که خیلی جالب بود. تموم نگرونیمون از اون شیب زیاد جاده  قبل از کلوان است که احتمال زیاد می دادیم حتما باید مثل شیشه ، لیز و یخ زده باشد و ماشین نتونه از اون بالاتر بره اما خوشبختانه این کراکس مسیر رو به خوش شانسی رد می کنیم.  

به ابتدای مسیر حرکت می رسیم . ماشین رو یه گوشه پارک می کنیم . می آیم بیرون تا بتونم گترم رو پام کنم اما چند لحظه نمی گذره که بشدت پشیمان می شم و می پرم توی ماشین ! آخه سرما بیرون بیداد می کنه . آنقدر لباس پوشیدیم که به قول خواهر وحید ،  عرض و طولمان یکی شده ! اما باز اونقدر هوا سرده که نمی شه بیرون ایستاد.

بناچار توی همون فضای تنگ توی ماشین لباسهامون رو مرتب می کنیم و گترهامون رو می پوشیم. چون به محض اینکه پیاده بشویم باید حرکت کنیم تا سرما اذیتمون نکنه.  

خورشید کم کم چهره ی گرما بخش خود را به این دنیای زیبای یخ زده نشان می دهد . هوا بی نهایت عالی و مساعد  هست. حتی یک لکه ابر هم توی آسمون وجود نداره . به قول علیرضا امروز برخلاف اول صبح از گرما حسابی  می پزیم . درست می گه چون  هر چی بالاتر می رفتیم لباسهای بیشتری کم می کنیم.  

خیلی آروم و راحت بالا می رویم هر چند که از اول هدفمون قله بود اما با این سرعت صعود می دونیم که خیلی دیر وقت به قله خواهیم رسید.اونقدر هوا خوب بود که دلمون می خواست توی این آفتاب روی برفها دراز بکشیم و یه چرت حسابی بزنیم. مسیر 3 ساعت تا پناهگاه  ، حالا 4 ساعت ونیم طول کشیده بود. دیگه نزدیک پناهگاه بودیم که علیرضا  برگشت و گفت :(( این زور اضافیه که داریم می زنیم. حالا چه کاریه که تا قله بریم.  ما که چند بار اون بالا رفتیم و دیدیم که خبری نیست!! بیاییم توی پناهگاه یه نهار تپل بزنیم و استراحت کنیم.))

 من که پایه ی این جور دو دره بازی ها هستم خدا خواسته گفته های اونو تصدیق کردم و بقیه بچه ها هم انگار منتظر بودند یه کسی پیش قدم بشه حرفهامونو تایید کردند!  

دیگه اونقدر تنقلات و غذا توی جانپناه کهار خوردیم که معده هامون تعجب کرده بودند!  

....  

درسته که قله ، هدف نهایی توی کوه نوردیه اما باور کنید حتی رسیدن به یک جانپناه می تونه به همون اندازه لذت بخش باشه . مهم اینه که از طبیعت و از آرامش و نیروی مثبت کوهستان بهره ببریم.  

با یک نیرویی سرشار از بردباری و شکوه کوهستان و باخاطره ای خوش به پایین باز می گردیم.


و لکول ( اچو) 1680 متر

کوه جنگلی ولکول در دره ای به نام اچو در 45 کیلو متری جنوب شرقی شهرستان ساری و در غرب سد و دریاچه سلیمان تنگه ( شهید رجایی) قرار گرفته است. ولکول در زبان محلی به معنی شانه ی کج می باشد که شاید به خاطر شکل ظاهری قله ی این کوه چنین نامی را به آن داده اند. 

در جاده ی ساری – سنگ تراشان به محمد آباد ( منطقه دو دانگه یا طالقان ساروی ها !) و حدود 2کیلو متر بعد از تونل سد در سمت راست جاده  ، سیل بندی بر روی رودخانه قارون سرا قراردارد  که مبدا صعود ما می باشد.

کوهپیمایی پس از گذشتن از سیل بند از سمت راست رودخانه شروع و با افزایش ارتفاع  کم کم از رودخانه فاصله می گیرد.حرکتمان در داخل دره و به سمت غرب می باشد.

راه تماما مالرو می باشد که بعد از گذشت حدود 2 ساعت به چند آلاچیق و گوسفند سرایی در دل جنگل می رسیم .  وقتی دو ساعت توی این جنگل بکر بالا و پایین بری  و بعد ناگهان به یک محوطه خالی از درخت و چند تا گاو و گوسفند بر بخوری  ممکنه خیلی توی ذوقت بخوره ! 

گوسفند سرا را پشت سر می گذاریم. بعد از طی مسافتی به یک دوراهی می رسیم که راه سمت راست که دره ی پر شیبی می باشد مسیر اصلی صعود می باشد.  

به چشمه ای می رسیم که آب آن در این فصل بسیار کم شده است . به زحمت و با حوصله ی فراوان بطری هایمان را پر از آب می کنیم . محل چادر ها برای شب مانی کم بالاتر از چشمه و بر روی یک    محوطه ی صاف می باشد . شب خاطره انگیزی را در زیر نور مهتاب و در کنار آتش با دوستان سپری می کنیم.

ادامه مسیر صعود فردا ، با گذشتن از یک شیب تند بصورت زیگزاگی و رسیدن به روی خط الراس می باشد.  

اینجا به هر طرف که بنگری ، تکه ای از بهشت ، قسمتی از روح متعالی ، زمزمه ای عاشقانه ، اشکی بی ریا را می بینی . یاد گزارش زیبای یکی از دوستان قدیمی و و تعبیر او از جنگل می اوفتم :  

باید حادثه ای ناگهان دست انسان خوشبختی را بگیرد تا بتوانی اینجا را لمس کنی ، احساس کنی و گم شوی. آری برای عاشق ، جنگل یک حادثه است که ممکن بود هرگز پیش نیاید و تا آخر عمر هم متوجه نشوی که چنین چیزهایی ، چنین اوجها و رنگهاو پرواز هایی هم در دنیا هست.

  

ادامه صعود از روی خط الراس به سمت چپ می باشد که بعد از چند فراز و نشیب و گذشت حدود 2 ساعت در یک قوس بزرگ به سوی غرب برروی قله ی راهرو مانند اچو که با درختان بلندی احاطه شده است می رسیم . مسیر باز گشتمان هم همان راه رفت است.  

***

عکسها از محمد ( بغیر از عکس سوم )

آبان ماه 85 ، ساری ، جنگل اچو

* با استفاده از گزارش مجله کوه شماره ۴۴


باز امشب در اوج آسمانم

 

 

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم 

باز امشب در اوج آسمانم

رازی باشد با ستارگانم 

امشب یک سر شوق وشورم

ازاین عالم گویی دورم 

از شادی پر گیرم که رسم به فلک

سرود هستی خوانم در برحور وملک 

در آسمانها غوغا فکنم

سبو بریزم ،  ساغر شکنم 

امشب یک سر شوق وشورم

از این عالم گویی دورم 

با ماه وپروین سخنی گویم

وز روی مه خود اثری جویم 

جان یابم زین  شبها

می کاهم از غمها 

امشب یک سر شوق و شورم

 از این عالم گویی دورم

عکس از محمد

روستای ناریان طالقان  ، شهریور 85


آبشارهای سیمک کرمان

توی یکی از جاده های بیرون شهر کرمان با دوستان خوب کرمانیمان(  محمد بادپر  و وحید اشرفی نیا )  در حال حرکت به سمت آبشارهای نه چندان شناخته شده سیمک هستیم .

بیابانهای  داغ و خشک اطراف جاده هیچ نشانی از سرسبزی و آبادانی ندارند. با نگاه جستجو گرانه مان دنبال نشانه ای از وجود آبشار در دامنه ی کوههای روبرومان هستیم. در برابر پرسشها و کنجکاوی ما ، دوستان کرمونیمون فقط می خندند و ودلداریمون می دهند و می گویند که لااقل یه نمه آب که بالاخره توی دره مونده !!!

حمید رضا که عشقه آبه ، غر می زنه که اگه نتونه آب تنی کنه ،‌حسابی تلافی اش رو سر ما درمیاره که این همه راه از کرج اونو کشوندیم اوردیم کرمان برای یه برنامه هیجان انگیز فرود از آبشار.

بالاخره وارد روستای پایین دره می شویم و   حمید با خوشحالی داد می زنه  :  ((  بچه ها آب))

ویک جوی کم آب و راکد رو نشون می ده . دیگه کم کم داره باورمون می شه که واقعا دیر اومدیم و دیگه آبی توی دره نمونده و باید توی یه دره ی خشک فرود بیاییم.

اما  هنوز زوده و به اصطلاح  به زودی مشخص می شه که ( کت تن کیه !!!)

***

به ورودی ارودگاه تفریحی  شهید باهنر که در پایین دره ساخته شده می رسیم . چون می خواهیم سریعتر به اولین آبشار برسیم ناچاریم که از این ارودگاه وارد شویم. با پرداخت نفری 500 تومان ورودیه وارد محوطه می شویم.

دو سمت دره دیواره های نسبتا بلندی وجود دارند که به پیشنهاد راهنماها از یکی از دهلیزهای این دیواره  ( دست به سنگ ) بالا می رویم تا به ابتدای اولین آبشار برسیم.

راستی بد نیست که اینو بدونید که مفهوم ( دست به سنگ ) برای بچه های شهرستانهای مختلف فرق می کنه . مثلا برای بچه های تهرون و کرج یعنی یه مسیر 8- 5 راحت  و هلو! برای بچه های کرمونشاه یعنی یه مسیر 9 – 5 معمولی  و برای بچه های کرمون یعنی یه مسیر 10 – 5 خفن.

بی انصافها ما رو بدون حمایت از چه جاهایی رد کردند . من که حسابی گرخیده بودم !! 

ابتدای تنگه  و دیواره های  دو سمت آن

بالاخره پس از یک ساعت به بالای دره وابتدای اولین آبشار  رسیدیم . بادیدن اولین چشمه کم کم نگرانی هامون از بی آب بودن دره برطرف شد . جاتون خالی ! توی اون گرما اون  آب خنک وگوارا چقدر بهمون چسبید.

حمید که دیگه نمی تونست از گرما طاقت بیاره به سیم آخر زد و خودشو همون جا به آب زد.

آبشار اول حدود 15 متر ارتفاع داشت که طناب را از کارگاه رد کردیم و آنرا پایین ریختیم . تونیکها را پوشیدیم و کلاه سنگنوردی هایمان را سرمان گذاشتیم و آماده شدیم.

آبشار اول را می شد از دوجا فرود رفت .یکی در قسمت خشک و بدون آب و یکی دقیقا زیر آب آبشار . محمد که تجربه داشت و می دونست اون پایین چه خبره از قسمت خشک فرود رفت. نفر دوم من بودم که می خواستم از همون جا فرود برم که حمید داد زد : ((پسر هیجانش توی فرود از  زیر آبشاره . تو که سه بار دره اندسم رفتی . از چی می ترسی ؟ بزن از زیر آبشار فرود برو !!))

با رفتن به زیر آبشار ،  آب با فشار شدید مثل سنگ به کلاه کاسکم می خورد و اونجا بود که به حقیقت یه برنامه    adventure ( ماجراجویانه) ایمان راسخ آوردم. حالا توی این گیر و دار وحید که پایین بود نامردی هم نکرد و کلی طناب رو سفت نگه داشت تا من نتونم فرود بیام و زیر آبشار بمونم.

بعد از خیس شدنمان  وبعلت وجود باد داخل تنگه همه مون بدون استثناء رقص بندری و عربی را در آن واحد یاد گرفتیم !!!

 

فرود زیر آبشار

  

آبشارهای دره یا بهتر بگویم تنگه ی سیمک به تعداد حدودا 13 آبشار و  بصورت پله ای وپشت سر هم می باشند . که ارتفاع آنها از 5 تا 15 متر متغیر است. این تنگه ی کم نظیر از فرسایش بستر سنگی کوه در طی میلیونها سال بوجود آمده . عرض دره بسیار کم و حدود 3 یا نهایتا 5 متر می باشد.

در جای جای این دره می شود لانه پرنده ها را با تخمهای آنها  دید که بسیار جالب توجه می باشد. اگر از اولین آبشار فرود برویم برای بیرون آمدن از دره باید تا آخرین آبشار را فرود برویم. زیرا دوسمت تنگه دیواره های بلند وبسیار سختی وجود دارند. البته از این کرمانی های هیچ کاری بعید نیست چون وحید تعریف می کرد که یکبار وقتی توی تنگه  بوده اند دیدند که یکی از بچه هااز بالای دیواره یکراست پایین می یاد و ناگهان جلوی اونها سبز می شه !!

  

داخل تنگه

آبشار آخر را که فرود می آییم با انبوهی از زباله موجه می شویم که نشاندهنده دسترسی آدم ها ! به این قسمت از انتهای دره می باشد. آخ که اگه این آبشار بلندآخری نبود معلوم نبود چه بلایی سر مناطق بکر و زیبای بالاتر می اومد.

***

راستی اگر گذرتون به کرمون خورد ماهان و باغهای بسیار با شکوه شازده و نعمت الله را فراموش نکنید


یاد گار دوست

  

من درد تو را زدست آسان ندهم 

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یاد گار  دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

تا با غم عشق تو مرا کار   افتاد

بیچاره دلم ،  در غم بسیار افتاد 

بسیار فتاده بود هم در غم  عشق

اما نه چنین زار  ، که این بار افتاد 

سودای تو را ، بهانه ای بس  باشد

مدهوش تو را ،  ترانه ای بس  باشد 

در کشتن ما چه می زنی  تیغ جفا

ما را ،  سر  تازیانه ای  بس    باشد 

عکس از محمد

مکان : روستای آوه ( الموت ) قله ی سفید قطور(4080 متر)

اشعار : مولانا  

 


ای دیو سپید پای در بند

 

  

ای   دیو   سپید   پای   در بند      ای  گنبد  گیتی  ای  دماوند

از سیم به سر یکی   کله خود     ز آهن به میان  یکی کمربند

تا    چشم    بشر نبیندت روی     بنهفته   به   ابر   چهر   دلبند

چون گشت زمین ز جور گردون      سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت      آن مشت تویی تو  ای دماوند

تو  مشت   درشت    روزگاری      از گردش   قرن ها پس افکند

نی نی تو نه مشت روزگاری       ای کوه نی ام زگفته  خرسند

تو     قلب     فسرده   زمینی       از   درد  ورم   نموده یک چند

تا   درد    و   ورم   فرو نشیند       کافور   بر   آن   ضماد  کردن

                                                                             ملک الشعرای بهار          

عکسها از محمد

مکان : روستای لاسم ‌،‌ قله ی دوبرار


قدمگاه

 

 

 

عکسها از محمد

مکان: طالقان ، روستای جیزان


آرامشی از جنس کوه

برای اینکه سختی  فراز و فرود روی یال را نداشته باشیم ،  یال کوه را از سمت چپ آن،  کمر بر می کنیم. نفر اول هستم . برف دامنه ی کوه یخ زده و سفت می باشد . به زحمت می شه جا پایی روی آن در آورد. پشت سرم را نگاه می کنم ،‌بچه ها چهار چنگولی روی  برف دارند با کلنگ و ضربه پا ،‌ برای نفرات پشت سری جا پا درست می کنند . کاری که قاعدتا من باید به عنوان سرقدم و راهنما انجام می دادم!

به پایین شیب نگاه می کنم . اگه آدم توی این شیب سر بخوره سرنوشتش با اوس کریمه !! اونهم من که هیچ وقت آدم نشدم که توی کوه با خودم کلنگ ببرم و همیشه با باتوم صعود می کنم.

به هر زحمتی که شده دوباره روی یال می رسیم. بچه های پشت سرم چند دقیقه ای عقب هستند. هوا عالی و آفتابی است . نسیم ملایمی می وزد. صعود اصلا شرایط یک برنامه ی زمستونی رو نداره. همه چیز دلچسب و رو به راه است. به پشت روی برفها دراز می کشم . دستها و پاهامو بازمی کنم.  آسمان یکپارچه آبی است. پرنده ی کوچکی داره  توی هوا بازی می کنه ! شاید از الان جشن اومدن بهار رو داره می گیره.

دوست دارم از این لحظات با تمام وجود حظ ببرم. چشامو می بندم. خوابی عمیق اما کوتاه .

سکوتی خلسه آور .

 آرامشی از جنس کوه.

آرامشی که به زحمتش می ارزه.

 

عکس از محمد

 


یخ نوردی در هملون

حمید در حال صعود یک ستون یخی

 

 

محمد

 

 

حمید

 

 

 

فرهاد

 

عکسها از محمد

 


صعود سراسری زمستانی الوند و حکایت چادر ما

فدراسیون کوهنوردی چند سالی است که در اواسط بهمن ماه در یکی از مناطق کوهستانی ،‌ صعودی سراسری برگزار می کند. امسال تنها شهری که برای برگزاری یک چنین برنامه ای اعلام آمادگی کرد، شهر همدان بود.شهر همدان و قله های منطقه الوند نظیر کلاغ لانه ،‌ یخچال ،‌ قزل ارسلان ، کمر لرزان و...  برای صعود انتخاب شده بودند. پس از مشخص کردن سهمیه ها و قله های صعود مربوط به هر یک از شهر ها  و فراخوان عمومی ،‌ این برنامه در اولین هفته بهمن ماه امسال  برگزار شد .

هر چند که من با صعود های پرتعدادی که برخی نهاد ها برگزار می کنند و مثلا چند هزار نفری را به یک کوه می کشانند موافق نیستم . همه ی ما می دانیم که چه حجم انبوهی از زباله های رها شده به حال خود در این مناطق پس از یک چنین صعود هایی باقی می ماند . اما به نظر من ،  صعود سراسری زمستانی فدراسیون حتی با همه ی ضعف ها و مشکلاتش ، کمی فرق می کند. اولا اینکه با توجه به زمان صعود  ، تقریبا می  شه گفت که زبده ترین و بهترین نفرات شهر های مختلف در این برنامه شرکت می کنند .ضمنا  علاوه بر توفیق دیدار کوهنوردان معروف و با سابقه کشور ،   گواهی های صعود ،  یادبود ها و هدایای این جور برنامه ها همیشه یادگارهای خوبی برای انسان  باقی می مونند.  از همه ی اینها مهمتر اینکه ،  توی یک چنین گردهمایی کوهنوردی که از همه جای ایران در آن شرکت می کنند ،‌اینکه بتونی با اقوام مختلفی از هم میهنات هم سفر باشی و فارغ از نژاد و لهجه وزبان  ، هدف مشترکی داشته باشید و در یک صعود خاطر ه انگیز کنار همدیگه باشید  ، بسیار باارزش می باشد.

روز افتتاحیه در سالن مجموعه تربیت بدنی شهر همدان ،  حدود 700 نفر کوهنورد زن و مرد شرکت داشتند. دیدن این همه کوهنورد با اون ساز وبرگ سنگین و رنگین مخصوص برنامه های چند روزه زمستون ،‌ برای من بسیار جالب بود. در شروع برنامه یک تیم از بچه های همدان شروع به صعود سرعتی  به قله ی الوند کردند که آخر مراسم افتتاحیه پس از صعود ،‌دوباره خودشونو به سالن برنامه رسوندند!

همدانی ها ضمن اینکه دور تادور سالن را با پوستر های  کوهنوردان برگزیده شهرخودشون پرکرده بودند ،‌تجلیل شایسته ای هم ازاونها به عمل آوردند. راستی که چه کوهنوردان قدر و خفنی  دارند این همدانی ها! موقع معرفی آقای مقدم و کارهای ایشان ، وقتی مجری برنامه گفت که ایشان رکوردار صعود سرعتی به دیواره علم کوه هستند ودر یک روز سه بار دیواره را از مسیر های مختلف صعود کرد ه اند ،‌دیگه نزدیک بود فک ما از تعجب پایین بیفته ! 

همخوانی سرودهای ملی  در این مراسم هم از بخشهای خاطره انگیز آن بود.

اما همانطور که می دونید تقریبا تمام صعود های این برنامه به علت هوای بسیار نامناسب لغو گردید و همه ی تیمها بغیر از تیم قله ی الوند که تعدای موفق به صعود شدند ،‌مجبور به بازگشت شدند.

                                                          **********

  

برنامه صعود قله ی هفتخوانی

شب مانی برروی یال اویزر-  دی ماه 84

و اما حکایت چادر ما ؛  

قله ای که قرعه اش به ما افتاده بود ،‌ قله ی کمر لرزان بود که  واقعا  هم ما رو لرزوند!!!   پس از رسیدن به گنج نامه در امتداد یک جاده آسفالته کوهستانی که به تنها  پیست اسکی همدان  منتهی می شود ،‌ حرکتمون را شروع کردیم. پس از دوساعت به نزدیکی ساختمان پیست رسیدیم که طبق نظر سرپرست قرار شد برای شب مانی  در همان جا و بر روی  برفهای روی جاده ،‌  چادر بزنیم . دو تا چادرهامون رو  کنار هم بر پا کردیم. یکی چادر کمپ مدل گاماش و دیگری چادر یورو _ کا . هوا هر چند ابری بود اما از باد و سرمای سوزنده خبری نبود . به قولی یکی از بچه ها حسابی برای خودش هتلی شده بود ! غافل از اینکه شب قراره چه بلایی سرمون بیاد.

تمام شش نفر بروبچ کرجی توی چادر یورو _ کا جمع شده بودیم و هر کی خاطرات خودش رو تعریف می کرد. دیگه از زور خنده روده هامون به هم پیچیده بود. شب زنده داری ما تا نیمه های شب ادامه داشت . به چادر  کمپ خودمون برگشتیم.

 بارش سنگین برف آغاز شده بود . سنگینی برف به قدری بود که تیمها را مجبور کرد تا چند بار در طول شب بیرون بیایند و برفهای روی چادرهاشون رو بتکونند. نزدیکی های صبح دیگه بارش برف متوقف شده بود و اینبار بورانی شدید جای آنرا گرفته بود. وزش باد به صورت شلاقی و ناگهانی از سمت دره به سمت جاده و شیب کوه می وزید. نمی دونم خواب بودم یا بیدار که دیدم یکهو سقف چادر جلوی صورتمه . ناگهان سه نفرمون مثل فنر از جا پریدیم و چادرو نگه داشتیم. برف تا نیمه های جلوی در چادر جمع شده بود ،‌ برفها رو از درون چادر به عقب هل دادم و زیپ چادر رو باز کردم. یکی از تیرکها در قسمت نر ومادگی شکسته بود و از چند جا هم تیرکهامون خم شده بود . حسین شرپا لباساشو پوشید و بیرون رفت تا بستهای چادر را محکمتر ببنده. آتل تیرک چادر را ازبسته ش در اوردم و با ممد جلو خانی قسمت شکسته رو آتل کردیم . کوله ها مون رو کنار  گوشه ها قرار دادیم و از درون کیسه خواب پا پاهامون به اونها فشار می اوردیم تا ستونهای چادر تقویت بشه و خم نشه. حسین شرپا که یه حرکت پاگستر 14 – 5 زده بود ! بنده خدا تا صبح پاش حسابی بی حس شده بود.

گلاب به روتون ، توی اون اوضاع شیر تو شیر ،‌ کلی توی فشار بودم. حالا کی جرات داره توی این هوا بره بیرون ؟!! نیم خیز توی چادر دنبال یه ظرف برای ادرار می گشتم که ممد از توی کیسه خواب داد زد: دنبال چی می گردی ؟ گفتم : ظرف برای ادرار . اصلا معطلش نکرد و با پاهاش لگد محکمی  بهم زد و گفت : گمشو برو بیرون! خلاصه نصفی بیرون چادر ،‌نصفی توی چادر ،‌ کارمون رو انجام دادیم. آخ که نفسم تازه  باز شد.

فریاد های  نفرات چادر های مجاور گواه از وضعیت وخیم آنها می داد. بنده های خدا چادر هاشون از فشار باد ترکیده بود و حسابی خونه خراب شده بودند .

صبح وزش باد بدتر شده بود و هر آن احتمال می دادیم که چادر ما هم پاره شه. وسایلمون رو جمع کردیم و لباسامون رو پوشیدیم . قرارشد من بیرون برم و کوله ها رو بگیرم و به چادر یورو _ کا ببرم که وضعیت  خیلی بهتری داشت . از بیرون چادر داد زدم :  حمید خودتون رو جمع  و جور کنید داریم میایم تو!  حمید ( حمید علیا) گفت : اصلا فکر این کار رو هم نکن. ما جا نداریم. زیپ چادرشون رو باز کردم و کوله رو توی بغلش پرت کردم و گفتم : غلط کردی. مگه دست خودته. ما داریم میام تو ! بنده ی خدا دیگه نتونست حرفی بزنه. توی اون شرایط سخت چادر کمپ خودمون  رو با هزار بدبختی جمع کرده بودیم که اعلام شد می شه به پناهگاه اسکی بریم  و از اونجا استفاده کنیم.

وقتی چادر نفرات سایر تیمها  ( اکثرا Rino) رو نگاه کردیم که مثل جگر زلیخا پاره پاره شده بود تازه فهمیدیم که بنده خدا ها دیشب  چه کشیده  بودند.

اگه اون پناهگاه  نزدیکی اونجا نبود  ، با این وضعیت بد هوا و سرما و باد شدید حد اقل چند نفر تلفات سرمازدگی می دادیم. با یک مصیبت و فلاکتی خودمونو اونجا رسوندیم.

خلاصه شبی دیگر رو در پناهگاه ضمن گپ زدن با بچه های شهرستانهای دیگه گذروندیم و صبح روز بعد در یک هوای مناسب بی خیال صعود ،  مثل فاتحانی بزرگ به سمت گنجنامه و همدان  بازگشتیم .

عکس از محمد


شاه البرز 4250 متر

اینبار هدفمان ،  قله ی زیبای شاه البرز به ارتفاع 4250 متر  از کوههای البرز غربی واقع در منطقه ی طالقان است. صبح پنج شنبه از کرج حرکت می کنیم . بعد از آبیک به سمت شمال وارد جاده ی طالقان می شویم ،‌ طولی نمی کشد که برروی گردنه طالقان هستیم . ماشین رو به شونه ی خاکی هدایت می کنم. پیاده می شویم. باد سرد صبحگاهی کرختی رو حسابی از بدنمون بیرون می کنه! آبادی های طالقان در سرتاسر این دره ی پربرکت و پرآب همچون نگین های گردنبندی زیبا  پراکنده شده اند. چه نمایی داره کوههای طالقان از اینجا !  شاه البرز با تمام ابهتش در دوردستها ما را به سوی خود می خواند.

 

بعد از شهرک به سمت ده حسن جون می رویم . ماشین رو در درون باغی ،‌روبروی مسجد ده پارک می کنیم ، کوله هایمان را به دوش می اندازیم و حرکت خودمان را شروع می کنیم. یکی از پیرزنهای ده بادیدن ما با رویی گشاده برمی گرده و می گوید: برید جوونها خوش باشید! تشکری کردیم و به راهمان ادامه دادیم.

حدود 3 ساعتی را در  مسیر دره بالای ده و میان کوچه باغهای زیبای آن بودیم. مسابقه ای بین بچه ها ، سر گردو پیدا کردن روی زمین  شروع شده بود. درختهای سیب بدون برگ اما پر از سیب های قرمز و زرد  توی مسیر فراوان بودند. ما هم اصلا نامردی نکردیم و  کاری به سیبها نداشتیم!!!  خداییش جای شما خالی بود !

مدفوع روی زمین نشان می داد که خرسها از بالای کوه پایین آمده اند و توی این فصل سرما ،‌خوراکی شان همین میوه های سیب افتاده بر روی زمین می باشد. کمی جلوتر به درختهای آلو و زال زالک برخوردیم و یه اتراق اضطراری دیگه هم به جا اوردیم!

 

 

باغهای بالای روستای حسن جون

 

  آخرین محل دره که چشمه ی خوبی هم دارد به نام دوآب معروف است . شاید به خاطر دو شاخه رودی  که در این قسمت بهم می پیوندند و رود خانه اصلی را تشکیل می دهند. سوار بر روی یال به سمت بالا حرکت می کنیم. به تابلویی می رسیم که دو جهت شمال شرقی و شمال غربی را مشخص کرده است. سمت چپی به نام چال یورت و سمت راستی به نام عباس یورت معروف است. مسیر زمستانی در امتداد همین یال می باشد  ولی چون برف خیلی زیادی نبود ما مسیر چال یورت را انتخاب می کنیم .

ساعت 4:30 بعدازظهر می باشد. هنوز تا تاریکی هوا وقت داریم ولی چون باد سردی شروع به وزیدن کرده ،‌ بالارفتن بیش از این را صلاح نمی دانیم . چادر را به سرعت  در درون یک گودال برفی بر پا می کنیم. و بساط عیش و نوش را سریع برقرار می کنیم.

نصف شب به قولی آقا رحیم همه رادیاتوراشون جوش آورده و باید یه سری بیرون بزنند!! از چادر بیرون می زنیم.  هوا از این بهتر نمی شه . آسمان شب در نهایت زیبایی است. پر از ستاره ،‌  حتی سفیدی کهکشان راه شیری رو به صورت یه ابر سفید در آسمان می توان دید.

 

 

 

غروب ....  

 

صبح ساعت 4 از خواب بیدار می شویم. دو تا شکلات صبحانه را باز می کنم و درون یک ظرف ،‌ روی گاز اونها را داغ می کنم. کافئین شکلات به خاطر اثر افزایش دهنده ضربان قلب موجب گرم شدن بدن در طی روز می شود وبرای برنامه های زمستونی خیلی مناسبه . فلاسک رو پر از چای شیرین و داغ  می کنیم و  پس از شال وکلاه کردن ،بیرون می زنیم. حرکتمان ساعت 6 صبح است. یک شیب بسیار تند برفی را بالامی رویم تا مجددا برروی یال اصلی منتهی به خط الراس قله قرار بگیریم. باد سرد و نسبتا شدیدی روی یال در حال وزیدنه. پس از سه ساعت به خط الراس می رسیم و به سمت چپ راهی قله می شویم. از خط الراس تا قله چیزی حدود 1 ساعت راه می باشد. ساعت 10 صبح است که دیگه جایی برای بیشتر بالا رفتن وجود ندارد. روبرویمان در شمال علم کوه و قله خرسان و هفت خوان ها دیده می شوند. در سمت شرقمان قله ها ی آزاد کوه و دماوند قراردارند و در سمت شمال غربی قله ی سیالان دیده می شود. سریع چند تا عکس یادگاری می گیریم و به سمت پایین حرکت می کنیم.

 

 

بر فرازقله ی تیغه ای  شاه البرز ساعت 10 صبح 5 آذر 84

 

حدود ساعت 5 بعداز ظهر بود که به باغهای بالای روستا رسیدیم. تا روستا دیگر راهی نمانده است. این مجید عجب روحیه ای دارد. با وجود این همه خستگی ،‌ دست از آواز خوندن بر نمی داره هر چند صدای جالبی نداره ولی کلی روحیه به بچه ها می ده.

قبل از اینکه هوا کاملا تاریک شود برمی گردم و آخرین نگاهم را به قله می اندازم . شاه البرز را  با تمام سختی هایش صعود کردیم ولی موقع  صعود ،‌این  تازیانه های باد سرد به صورتهایمان  بود که به ما یاد آوری می کرد که توی یه چنین شرایطی  تنها بخاطر لطف خداوند ورحم طبیعت  است که توانستیم  پا بر روی قله بگذاریم.

خدایا ! هیچ وقت این توانایی و سلامتی را ازما نگیر.

همنوردان : آقای رحیم قره داغی ( سرپرست ) ،‌ مجید تهرانی ،‌ امیر حسن کاظمی‌ .

عکس اول ودوم از محمد


از اوان تا خزر(جواهر ده )-قسمت دوم

در دلم چیزی هست مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که می خواهم بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه ، دور ها آوایی است که مرا می خواند...( سپهری)

روز سوم 14/3/84

قرار بود صبح زود ساعت 5 از خواب بیدار بشیم. وقتی تلفن همراه وحید سر ساعت زنگ زد ، نیم خیز نشستیم. یه نگاه پر التماسی به وحید کردم ، وحید گفت: باشه ،  ولی فقط یه ربع دیگه . نمی دونید اون یه ربع خواب به اندازه تموم خواب شبمون، به من  چسبید.

صبح ها توی روستا یه حال و هوای دیگه ای داره . آغاز تلاشی جدی ، زیبا و پاک برای کسب روزی از سفره پربرکت و بی دریغ طبیعت . و در این میان  من و دوستم عازم راهی بس طولانی تا لپاسر.

لپاسر ، منطقه ای است سرسبز با چشمه های فراوان آب معدنی در زیر یال منتهی به قله ی سماموس . برای رسیدن به لپاسر ابتدا باید به ده آکنه برسیم. آکنه روستایی است در شمال غرب روستای میچ وبر فراز یک بلندی ،  که برروی نقشه ای که از دره الموت داشتیم هیچ نشانی از آن نبود. پس از ترک میچ در مقابل یک پل چوبی کوچک ، یک راه مالرو باریک  پیچ در پیچ وجود دارد که ما را پس از 1 ساعت ارتفاع گرفتن  به روستای آکنه می رساند.

آکنه روستایی است با حدود 20 خانوار جمعیت که به تازگی صاحب برق شده اند و مدرسه ای نیز دارد. موقع راهنمایی گرفتن از اهالی در مورد کم وکیف مسیرمان ، من و وحید فقط سرمون رو به نشانه تایید تکان می دادیم چون درک لهجه ی سخت  آنها برای ما ها اصلا امکان نداشت. فقط متوجه شدیم که باید اول به گردنه بالای روستا برسیم و به سمت شمال حرکت کنیم.

پس در امتداد مسیری مالرو به سمت بالای ده وگردنه حرکت کردیم. پس از یکساعت به گردنه رسیدیم. در سمت شمال شرقی مان یک کوه سنگی با شیب 70 تا 80 در جه وجود داشت که با توجه به اینکه تنها مسیر معقول به لپاسر باید از کنار این کوه بگذرد ، پس از کمی صحبت با وحید تصمیم گرفتیم به سمت آن حرکت کنیم. ارتفاعمان در حد 3000 متر بود چون لکه های برف را می تونستیم در اطراف ببینیم. فاصله ی زمانی  بین محل های  که به آب می رسیدیم تقریبا  هر 15 دقیقه بود . حدود 3 ربع راه رفتیم تا به پای آن کوه سنگی رسیدیم . یک راه پاکوب از پایین این کوه ، آنرا دور می زد و یک راه با شیب زیاد از شکاف صخره ای این کوه بالا می رفت و راهی مستقیم برای گردنه بعدی بود . ما راه دوم رو انتخاب کردیم. پس از ساعتی به بالای گردنه دوم مسیر مان رسیدیم.

ای کاش می توانستم تمام این زیبایی ها را در قاب کوچک دوربینم جای دهم. کاش می توانستم کوله ام را سرشار از هوای پاک و عطر دل انگیز اینجا می کردم و آنرا سوغات ببرم. خدایا تو را چگونه سپاس گذارم ؟ شرم دارم  از اینکه که با این وجود آلوده به گناه در میان این همه پاکی و طراوت قدم بردارم.

بر فراز گردنه نشسته بودیم. هرچی با نقشه کلنجار می رفتیم ، چیزی از آن سر درنمی آوردیم . چون تا حالا دو تا دره را پشت سر گذاشته بودیم که در نقشه اثری از آنها دیده نمی شد. تنها می دانستیم که باید به سمت شمال برویم.  البته یک جاده خاکی در کف دره وجود داشت که با توجه به گزارش برنامه باید از آن بگذریم . جاده ای که جیرود را به جفرود وصل می کند.ارتفاع کم کردیم تا به جاده خاکی رسیدیم. تابلوی سبز رنگ بزرگی در کنار جاده  این محل را جزو مراتع حافظت شده معرفی می کند . از آن طرف جاده خاکی از یک راه مالرو از میان دو کوه سنگی مجددا ارتفاع گرفتیم تا پس از ساعتی به بالای گردنه سوم مسیرمان رسیدیم.

 پس از کمی جلو رفتن به کوه ی به نام وزابن رسیدیم. دو راه پاکوب در سمت راست وچپ کوه وجود دارد. من و وحید فکر کردیم که جفت این راهها آن سوی کوه به هم می رسند ، اما اشتباه ما از همین نقطه شروع شد چون این دو راه هر کدام مسیر متفاوت را پیش می گیرند. راه صحیح برای لپاسر ، راه سمت چپی می باشد که از روی یک خط الراس صخره ای مستقیما به لپاسر می رود . ولی ما راه سمت راستی را انتخاب کردیم ، که مسیری متفاوت و اشتباهی بود که به لپاسر نمی رود بلکه به دره ی جنت رودبار منتهی می شود. بر روی این خط الراس بود که تازه توانستیم لپاسر و کوه سماموس را بیینم و لی هر چی بیشتر جلو می رفتیم بیشتر به این موضوع پی می بردیم که یه جای کار ایراد داره . حدود دو ساعت بر روی این خط الراس به سمت غرب حرکت کردیم.

 پایین دستها را مه غلیظی پوشانده بود که گه گاهی هوس می کرد که با یه باد ملایم سری به خط الراس هم بزند که توی این شرایط دیدمان به چند متر کاهش پیدا می کرد. توی این مواقع بهترین کار حرکت بر روی خط الراس است،  هر چند که این کار کمی همت می خواد .

 هوا رو به تاریکی بود . دیگه مطمئن بودیم که یه جایی رو اشتباه اومده ایم . چون از اینجا تا لپاسر حداقل یه روز راه دیگه باقی مونده . آنهم نه به روی یک یال وخط الراس مستقیم ، بلکه پس از پایین رفتن به کف دره ی که هیچ دیدی به خاطر مه از آن نداشتیم و ارتفاع گرفتن مجدد آن سمت دره.

توی اون شرایط دیدن یک گوسفند سرا در پایین دست برروی گردنه ، خیلی امید بهمون داد. خوشحال از اینکه می تونیم راه صحیح رو از کسی بپرسیم ، خط الراس را به سمت گردنه پایین رفتیم.

 حدود 6 تا سگ گردن کلفت هم اون پایین مترصد بودند تا یه پذیرایی حسابی از ما بکنند. وقتی فاصله ما با گوسفند سرا کم تر شد ، دیگه همشون بلند شده بودند وبه سمت ما حرکت  کردند وپارس می کردند. وحید برگشت بهم گفت فقط فرار نکن. گلوم ازترس خشک شده بود. خداییش توی این شرایط وحشتناک چه کسی می تونه به داد ماها برسه ؟ الا چوپون گله. از دور داد زدم : جون مادرت بیا جلوی این سگاتو بگیر! چوپونه هم یه صوتی زد و سگاش دیگه بی خیال ما شدند.

عجب موقعی رسیده بودیم. گوسفندها تازه دوشیده شده بودند وشیرشان درون یه دیگ بزرگ با آتیش بوته ها ی کوهی مشغول جوشیدن بود. پس از 10  ساعت کوهنوردی سنگین ، خوردن چند تا لیوان شیر داغ و تازه ، حسابی سر حالمون کرد. 

چادرمون را  کنار گوسفند سرا بر پا کردیم .  دو تا از سگها بودند که هنوز با ما کنا رنیامده بودند، یه کمی غذا به سگها دادیم . دیگه پارسشون قطع شد.

وحید پیش چوپونه رفته بود تا در مورد مسیر صحیح اطلاع بگیره . من هم توی چادر ، حلیم نیمه پخته  را آماده  کردم. وحید هم با یک کاسه پر از سر ماست تازه برگشت. آخ که چقدر بهمون چسبید. جای شما خالی ! ماهم بایک شکلات اسنیکر و یک بسته سوپ قارچ ، لطف و محبت اونو جواب دادیم .پس از خوردن ماست و حلیم با همدیگه درمورد مسیر فردا بحث ومشورت کردیم . بعدش هم  کیسه خوابها رو پهن کردیم و خیلی زود به خواب رفتیم.

نصفه شب به خاطر سرما ، ناخودآگاه از خواب بیدارشدم و نشستم. توی خواب وبیداری می خواستم زیپ کیسه خواب را کاملا بالا بکشم. از شدت خستگی حتی نتونستم زیپ رو پیدا کنم و همون طور دوباره تلپ شدم و خوابیدم !

 

روز چهارم 15 /3/84

صبح دیگه از مه خبری نبود وما می تونستیم کف دره رو ببینیم . تصیمیم گرفتیم دره را پایین برویم و هر طوری است خودمان را به لپاسر برسانیم. از چوپان به خاطر لطف ومهمانوازی خوبش تشکر کردیم و بعد از راهنمایی گرفتن از اون به سمت پایین دره حرکت کردیم.

 هنوز فاصله ی زیادی از گله نگرفته بودیم که صدای پارس شدید سگها بلند شد. برامون عجیب بود . چون شب قبلش سگهابا ما آشنا شده بودند. پس دلیل پارس کردنشان چی بود ؟ یه نگاهی به پشت سرم کردم دیدم یه گراز قهو ه ای بزرگ با سرعت داره از چند متری پشت سر ما به سمت پایین می رود . تا به حال یه گراز را از فاصله ی به این نزدیکی ندیده بودم. تا دوربینم بخواهد روشن بشه ، گراز از ما حسابی فاصله گرفته بود.

 

پس از ساعتی کم کم به  درختان جنگلی رسیدیم . از یک شیب بسیار تند جنگلی پایین رفتیم تا به رودخانه کف دره رسیدیم. دیگه حس و انگیزه ای برای رسیدن به لپاسر نداشتیم. جیره غذایی مان هم تقریبا تموم شده و نمی تونستیم شب دیگه ای را در کوه باشیم. پس با وحید تصمیم گرفتیم در امتداد همین دره و از میان جنگل ،  به جنت رودبار برویم .


سه طلوع از شروع برنامه مان گذشته است. اما دراینجا زمان دیگر مفهوم ندارد وگویی در ابدیت وجاودانگی هستی . هوا مه آلود است و قطرات شبنم بر صخره ها وقامت سبز و بلند درختان ، بر تارهای عنکبوت بر قارچهای روییده اززمین ، همچون نگین های رنگین به تخت سلطنت نشسته اند ودر مقام ناز به ما که از دنیایی دیگری آمده ایم فخر می فروشند.

                                                                   

به جاده روستا جنت رودبار رسیدیم. در اینجا می توانستیم سوار ماشین بشیم و برویم تنکابن ( ؟) . اما وحید اصرار داشت با وجود اینکه نتونستیم به لپاسر برسیم و سماموس را صعود کنیم ، لااقل برویم جواهر ده .  برای رسیدن به جواهر ده بایستی در امتداد غرب به سمت بالای دره حرکت کنیم تا به به محلی به نام باغدشت  در پای کوه سماموس برسیم و از آنجا به گردنه جواهر ده برسیم. و از آنجا به سوی جواهر ده سرازیر بشویم.

اما من ووحید روی هر چی بز توی کوه هست را کم کرد ه ایم!!! چون به جای مسیر کف دره ، از بالای روستا ضمن ارتفاع گرفتن به سمت شمال غرب در یک راه پرشیب و صخر ه ای به سمت گردنه جواهر ده حرکت کردیم.

بعد از چهار ساعت به پنجمین و  آخرین گردنه مسیر مان رسیدیم. ایستادیم و به پشت سرمان نگاه کردیم. هر چند به آن چیزی که می خواستیم نرسیده بودیم اما خوشحال از اینکه تونسته بودیم این مسیر کوهپیمایی طولانی  وبی نهایت زیبا را از دریاچه اوان الموت تا جواهر ده بپیماییم. دور دست ها قلل  خشچال و سیالان دلربایی می کردند .

آخرین نگاهها بود . شعله های بی تابی اوج می گرفت . چگونه می توان این بهشت زیبا را ترک کرد و به زندان تن برگشت ؟ کوله بارم حجمی نداشت ، اما سنگین تر شده بود . درونش به اندازه فضای سینه ام ، به اندازه گستره دستهایم از هوای او پر بود.

هجرت آغاز شده است و من می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه وار در من سربرداشته است نه یک حریق ، که آتش کاروان است . آتشی که به راه می ماند وکاروان را رهسپار راه رفتن می کند.

ومن با نغمه های کاروان ،آخرین گام هجرت از خود و اولین گام رسیدن به اورا آغاز کردم.

وبرای خوشبختی تمام دوستانم دراین راه ،

وتمام کسانی که شوق رسیدن به اورادارند؛

بادستهایی از نیاز ،

وچشمانی مملو از اشک، آمین گفتم.

عکسها از محمد


ازاوان تا خزر ( جواهر ده )-بخش اول

وقتی از مسیر پیش رویت چیزی جز یه گزارش برنامه مبهم مربوط به چهار سال گذشته و یک نقشه پراز اشکال چیزی اطلاع نداشته باشی ؛

وقتی فاصله بین گرفتن تصمیم برای اجرای برنامه و حرکت بیشتر از دوساعت نباشه ؛

وقتی پس از کلی چونه زدن بادوستات نتونی برای اجرای برنامه اونها را مجاب کنی و در نهایت  بیشتر از دو نفر نشوید ؛

وقتی پس از گذشتن از پنج گردنه ،  به آخرین گردنه مسیر می رسی و پشت سرت رو نگاه می کنی و از روی خجالت اشکاتو از دوستت پنهون می کنی ؛

وقتی زیباترین جلوه های حیات را در کوه وجنگل  می بینی ؛

اونوقت به یقین می رسی که باید حادثه ای ناگهان ، دست انسان خوشبختی را بگیرد تا بتوانی اینجور جاها را لمس کنی ، احساس کنی و گم شوی ؛

آری !  برای عاشق،  کوه و جنگل یک حادثه است که ممکن است هرگز پیش نیاید و تا آخر عمر هم متوجه نشوی که چنین چیزهایی ، چنین اوجها و رنگها و پروازهایی هم دردنیا هست.

روز اول 12/3/84

   ساعت 1 بعد از ظهر از ترمینال کرج راهی قزوین شدیم. پس از رسیدن به اولین میدان شهر، سوار یک ماشین سواری به مقصد الموت قزوین و روستای اوانک شدیم. جاده ای بس طولانی و پرپیچ و خم که از یک گردنه مرتفع به نام قسطین لار بالاوپایین می رود. در دو راهی روستاهای زرآباد و دیکین باید به سمت دیکین می رفتیم ولی چون راننده مسافر داشت ، سری هم به روستای زرآباد زدیم.

معروفیت  زرآباد به وجود امام زاده علی اصغر ( برادر امام رضا ) و چنار قدیمی و بزرگ آن می باشد که هر سال صبح روز عاشورا و قبل از اذان صبح از یکی از شاخه های آن مایعی قرمز رنگ بصورت اشک سرازیر می شود. امسال من خیلی دوست داشتم که عاشورا اونجا بودم؛ چون یک مقاله تحقیقی در یکی از روزنامه ها راجع به این قضیه خوانده بودم که از جنبه های مختلف علمی ، دینی ، تاریخی به این قضیه پرداخته بود و درستی واعتبار آن غیر قابل تردید است.

حتی راننده ما هم چند بار از نزدیک شاهد این رخداد وشفای چند بیمار نیز بوده است. عکس این چنار در لینک عکسها در پایین صفحه می باشد.

   پس از زیارت امام زاده ،راهی دیکین و اوانک شدیم. پس از  گذشتن از یک سربالایی ، ناگهان منظره ای غیر قابل وصف در پیش رویمان دیدیم. دریاچه اوان با ابهتی بی نظیر همچون نگینی درخشان در پایین دست نمایان بود.

   به دریاچه رودخانه ای وارد نمی شود  و ظاهرا آب دریاچه از هفت چشمه در کف آن ، تامین می شود. دورتا دور دریاچه را  نیزارهای بلند احاطه کرده اند که همچون دژی مستحکم از دریاچه محافظت می کنند . تنها قسمت کوچکی از ساحل آن قابل دسترسی می باشد که همین مقدار کم برای این جماعت کافیست تا هر بلایی که می خواهند بر سر طبیعت بیاورند .

چادر مان را کناردریاچه  برقرار کردیم . تصمیم گرفتیم قبل از تاریک شدن هوا در مورد مسیر فردایمان تا روستای میچ از اهالی یکسری اطلاعاتی بگیریم .  پس از خوردن ماست تازه گوسفندی که از چوپانها گرفته بودیم و کلی چرند وپرند گفتن با هم دیگه از داخل کیسه خوابها ، به خواب رفتیم . خواب که نه ،کابوس بود  . خداییش وسط اتوبان می خوابیدم راحت تر بودیم. تا صبح ماشین وموتورسوار بود که می اومد و می رفت و بزن برقص و باقی قضایا . بعضی وقتها نگران می شدم نکنه ماشینها چادر ما را نبینند و ما را زیر بگیرند!

 

روز دوم 13/3/84

صبح زود ساعت  4 ازخواب بیدارشدیم و پس از خوردن صبحانه ای مختصر و جمع و جور کردن وسایلمان به سمت بالای ده حرکت کردیم.

   توی ده بر روی پشت بام کاهگلی یکی از خانه ها چند تا سگ گله مشغول استراحت بودند که با دیدن ما شروع به پارس کردن کردند و با دور شدن ماها صدای پارس آنها نیز قطع شد ولی یک کدومشون بود که ول کن نبود و دنبال ما راه افتاده  بود و مدام دمشو بصورت افقی تکون می داد و پارس هم می کرد. من هم که یه ترس ذاتی از سگ دارم ، وحید رو عقب انداختم و خودم جلو حرکت می کردم . وحید می گفت ولش کن ،بهش نگاه نکن ، خودش خسته می شه برمی گرده.

سر یه دو راهی بود که  سگه نشست و دیگه دنبال ما نیامد . خوشحال شدم که دست از سر ما برداشته ولی وقتی با وحید جلوتر رفتیم دیدیم که این جا که اومدیم به اصطلاح اصلا راه نمی ده و اشتباه اومده بودیم ؛ برگشتیم .  ای ناقلا ! مثل اینکه سگه می دونست ما اشتباه رفته ایم و برمی گردیم.

وارد باغهای انگور بالای ده شدیم. سر هر دو راهی ، یه نگاهی به سگه می انداختیم اگه دنبالم هنوز می اومد می فهمیدیم که درست رفته ایم . دیگه حسابی دلمون براش سوخته بود . با این که نون زیادی همراهمون نداشتیم . من تنها نون تافتونی که همراهم داشتم بهش دادم. اونقدر با اشتها می خورد که آدم هوس می کرد یه گازی به نون هم بزند. نگاهش سرشار از قدردانی و تشکر بود.فکر کردیم بعد از این دیگه سگه دنبال ما نمی یاد. اما این ، تازه آغاز ماجرای دوستی ما با این سگ بود.

یه گله گوسفند دورترها مشغول بالا رفتن برای چرای روزانه شان بودند . سگه یک نگاهی به ما می کرد، یه نگاه به گله . حس وظیفه شناسیش بهش می گفت که با گله بالا بره اما از یک طرف بدش نمی اومد با ما همراه بشه. بالاخره اولی رو انتخاب کرد و سمت گله رفت.

یه جاده خاکی بر روی یال وجود دارد که تا  معدن سنگ زیر قله خشچال امتداد پیدا می کند . ما از یک سینه کش کوه بالا رفتیم تا به این جاده رسیدیم . تا قسمتی زیادی از مسیر را در امتداد این جاده بالا رفتیم. چون شیب ملایمی داشت و با توجه به کوله های سنگین ما که هر کدام حداقل 15 کیلویی می شدند راحت تر بود.

پس از یکی دو ساعت وقتی یک پیچ رو رد کردیم ، رفیقمون رو دیدیم که نشسته و منتظر رسیدن ماست. نمی دونید که چه روحیه ای به هر دوی ما ها  داد! دمش گرم!

همراهی سگ با ما تقریبا تا شیبهای برفی زیر قله ادامه پیدا کرد و اونجا بود که دیگه رفیقمون مجبور به برگشت شد ،و دیگه نتونست با ما بیاد. محبت و وفاداری این مخلوق خدا ، واقعا بی نظیر است.

پس از حدود 4 ساعت به یه قسمت مسطح زیرشیب قله ی 4100 متری خشچال رسیدیم . از ابتدا قصد داشتیم قله را صعود کنیم ولی باتوجه به کمی زمان و سنگین زیاد کوله هایمان وشیب پربرف روبرویمان تصمیم گرفتیم که به سمت گردنه زیورچال تراورس کنیم. حدود ساعت 1 بود که بر روی گردنه زیورچال رسیدیم. روبرویمان در شرق قله ی شاه سفید کوه و دره ی دو هزار قرارداشت.درسمت شمال دره ی اشکور دیده می شد . دره  پر آب و حاصلخیز اشکور نظیر طالقان و الموت مجموعه ای روستا را شامل می شود که جنوبی ترین آنها روستای میچ می باشد.

 بر روی برفچال ها خودمان را به پایین و ابتدای یک دهلیز پرشیب برفی رساندیم. از بالا، جای پا روی برفهای این دهلیز دیده می شد و خیالمان را راحت می کرد که این مسیر به پایین حتما راه دارد. وقتی به آنجا رسیدیم من یک لحظه مکث کردم و بادقت به جاپاها نگاه کردم چون خیلی از حد معمول بزرگتر بود و اونوقت بود که از ترس خشکم زد و آروم به وحید گفتم : وحید اینا جای پای خرسه!!

خرس برای اینکه روی برفها سر نخوره ، پنجه هاشو باز کرده بود. به جرات میشد گفت که طول این جا پاها 5/1 وجب یک آدم بزرگ بود. بعضی جاها را خرس روی برف سر خورده بود و از پهنای جای سرخوردنش که به اندازه کنارهم نشستن ما دوتا بود می شد فهمید که چه هیکلی داره!! ترس و اضطراب عجیبی ما رو گرفته بود . تنها وسیله دفاعی ما یک کلنگ کوهنوردی بود ، که اگر قرار بود خرسه به ما حمله کنه،  ما را به همراه همون کلنگ یه جا قورت می داد!!

راه دیگه ای نداشتیم. شیبهای اطراف صخره ای بود که امکان تراورس به ما نمی داد. درضمن کلی هم پایین آمده بودیم که بالارفتنمون انرژی زیادی می خواست. به ناچار روی همون جا پا ها پایین رفتیم . اطراف را چهار چشمی می پاییدیم و هر آن ، خودمان را برای رویارویی با خرس آماده می کردیم. یه رد پای کوچکتر نشان می داد که خرس توله ای نیز دارد. توی اون شرایط ( امن یجیب ... ) راپشت سرهم تکرار می کردم ؛ شاید خنده دار باشه ولی من حس خوبی از اینکه شکار یه خرس توی کوه بشم رو ندارم!!!

بالاخره پایین رسیدیم و خوشبختانه با خرس مواجه نشدیم . هر چند من مطمئنم که اون حتما مارو دیده وخودشو نشان نداده است.

پس از 4ساعت که از گردنه راه افتاده بودیم  به مزارع بالادست ده رسیدیم. منظره ی قله خشچال از این دشت وسیع و حاصلخیز بسیار زیبا و دیدنی است . محلی ها هم مشغول کار بودند و جواب سلام وخسته نباشید ما را هم با گرمی پاسخ می گفتند .


بعد از گذر از رود خانه خودمان را به روستای میچ رساندیم .در  روستا چیزی حدود 30 خانوار ساکن هستند که به تازگی صاحب برق شده اند. این روستا توسط یه جاده خاکی به روستاهای پایین دست اشکور راه دارد و درنهایت به کلاچای در کنار ساحل دریای خزر می رسد. هرچند که من امیدوارم هیچ وقت این جاده آسفالته نشود تا دست زمین خوارن بی رحم به طبیعت بکر وپاک مانده اینجا نرسد.

 چیزی که در ابتدای ورود به روستا نظرمان را بسیار جلب کرد ، آبشار بی نهایت زیبا و بلندی بود که بصورت چند شاخه  از لابلای سنگها به پایین سرازیر می شد. ساعتی نشستیم و غرق عظمت و زیبایی این آبشار و خالق آن بودیم .

باید به سمت پایین می رفتیم ولی چگونه می شد اینجا را ترک کرد؟ آخرین نگاهها انگار می خواست تا ابد تصویر آنجا را  درذهن ثبت کند.

برروی پشت بام کاهگلی یکی از محلی ها که پراز چمن بود چادر زدیم . کمی با اهالی وبزرگترهای ده صحبت کردیم . اونهاهم با نون داغ محلی و ماست چکیده از ما پذیرایی کردند. بعد  ما به چادر هامون برگشتیم و به یه خواب عمیق وشیرین فرورفتیم.

ادامه دارد...

عکسها از محمد