يادداشتهاى يك كوهنورد

RSS یا Feed و مزایای استفاده از آن

این روزها وبگردی  ، با وجود تعداد بیشمار سایتها و وبلاگهای گوناگون و با سرعت بسیارپایین اینترنت در ایران ، بدون استفاده از خوراک خوانها  یا (RSS Reader) ، بسیار طاقت فرسا وبا صرف وقت زیادی همراه است. اگه کاربران با این فناوری کار کنند و مزایاش رو درک کنند ، مطمئنا  RSS  به عنصری جدا ناپذیر از اینترنت براشون  تبدیل می شه .

فرض کنیم که شما به 20 وبلاگ وسایت علاقه مند هستید و مطالب جدید آنها رو دنبال می کنید. راه قدیمی این است که هر روز ، به تک تک این وبلاگها یا سایتها سر بزنید تا ببنید که آیا مطلب جدیدی را به روز کرده اند یا نه ؟ یقینآ برای خواندن آنها سختی زیادی را متحمل میشوید. باید یکی یکی آنها را چک کنید و ممکن است یکی از آنها ازدستتان در برود. در صفحات متعدد مرورگر خودتون گم میشید و در نهایت از رسیدن به هدف اصلی خودتون که خواندن مطالب آن سایتها باشد عاجز میمانید. هر روز باید مدتی را برای باز شدن قالب گرافیکی سایت ها صرف کنید که ارزشی برای شما ندارند و تکراری شده اند ، فقط پهنای باند از دست میدهید،باید تبلیغات سایت ها رو تحمل کنید آن هم با سرعت اینترنت های ایران بسیار کسل کننده است. خوب حالا میخواهید  همه این دردسر ها برای همیشه تموم بشه؟ RSS اینجا به کمک شما میاد.

 RSS مخفف Really Simple Syndication و یا Rich Site Summary است. که یک فرمت بر پایۀ XML برای توزیع و انتشار محتوای سایت های اینترنتی است و بصورت خودکار به روز  میشود. به زبان ساده ، RSS محتویات ساده  متن و تصویر هر وبلاگ یا سایت ، بدون قالب گرافیکی یا تبلیغات وسایر متعلقات  موجود در آنها می باشد. بنابراین مرور مطالب هر سایت ساده تر می شود و می توان از مطالب جدید اضافه شده مطلع شد و به آنها دسترسی داشت.

خوراک خوان ها یا (RSS Reader) برنامه هایی هستند که اطلاعات بدست آمده از این فید ها را به شما نمایش میدهند. همانطور که برای گوش کردن MP3 شما میتوانید از برنامه های مختلفی استفاده کنید. برای Feed یا RSS هم برنامه های زیادی وجود دارد که پیشنهاد من وبسیاری دیگر از کاربران، استفاده   Google Reader می باشد.این برنامه  محصول غول بزرگ اینترنت ، گوگل است. تفاوت آن با سایر خوراک خوانها این است که این برنامه آنلاین است و نیازی به نصب آن بر روی سیستم نیست ومیتوانید با یک حساب  Gmail از آن استفاده کنید.

برای فعال کردن و استفاده از گوگل ریدر، پس از آنکه وارد حساب کاربری Gmail خود شدید، از لینک های بالا که در سمت چپ صفحه قرار گرفته اند روی گزینه Reader کلیک کنید.

در یک پنجره جدید، محیط کاربری Google Reader برای شما باز خواهد شد. در نخستین ورود شما به این محیط، می توانید فیلم آموزشی شیوه استفاده از این امکان را نیز ببینید.

چگونگی اضافه کردن یک آدرس آر اس اس

برای این کار کافی است بر روی دکمه ای که در بالای ستون سمت چپ با عنوان Add a subscription قرار دارد کلیک کنید.

پس از باز شدن کادر کوچک در زیر این دکمه، آدرس آر اس اس مورد نظر خود را در کادر وارد نمائید و دکمه Add را بزنید.

برای اینکه آدرس RSS وبلاگ یا سایتی رو بدانید ، در صفحه اصلی به دنبال آیکونی مانند شکل زیر بگردید :

 

سپس برروی آن کلیک راست  کنید واز قسمت properties آدرس RSS  آنرا را بازدن Ctrl+C   ،کپی کنید ودر قسمت Add a subscription ،درج کنید . (البته در مرورگر فایرفاکس با کلیک بر روی آیکون بر روی گوشه راست نوار آدرس،می توانید صفحه RSS را باز کنید .)

چگونگی دسته بندی RSS های اضافه شده

پس از انجام این کار، لازم است تا برای نظم بیشتر گوگل ریدر خود، آر اس اس وارد شده را دسته بندی نمائید.

برای این کار، از قسمت بالای بخش راست صفحه، روی گزینه Feed setting کلیک کنید و از پنجره باز شده گزینه New folder را انتخاب کنید. 

نام دسته مورد نظر خود را وارد نمائید (به عنوان مثال weblog، news یا ...) و روی ok کلیک کنید تا ضمن ساخت پوشه مورد نظر، وبلاگ یا سایتی که آر اس اس آن را اضافه کرده اید در آن دسته بندی قرار بگیرد.

دیگر تنظیمات

1- برای نمایش مطالب، می توانید فرمت نمایش آن ها را از Expanded (حالت بسط یافته) به صورت List در آورید. این تغییر را می توانید از قسمت سمت راست بالای صفحه (Show) انجام دهید.

2- اگر می خواهید تمام مطالب موجود به حالت "خوانده شده" در آیند، بر روی دکمه Mark all as read کلیک کنید.

3- جهت علامت گذاری مطالب مورد علاقه خود روی گزینه Add a star در پائین مطلب کلیک کنید تا بعدها بتوانید به آن مطلب دسترسی سریع تری داشته باشید.

اشتراک مطالب با دوستان

یکی از مهمترین کاربردهای سرویس Google Reader (که به اختصار Gooder - گودر هم نامیده می شود) امکان اشتراک مطالب با سایر دوستان است.

برای این کار لازم است تا ابتدا بر روی دکمه Start sharing در ستون سمت چپ کلیک کنید. البته لازم است تا در Gtalk خود دوستانی را اضافه کرده باشید، چرا که منظور از اشتراک مطالب، اشتراک با این افراد است.

برای به اشتراک گذاری مطالبی که شما فید آن ها را می خوانید و برای شما جذاب تر هستند و علاقه دارید دوستانتان هم آن ها را ببینند، کافی است تا روی لینک Share از پائین مطلب کلیک کنید. اگر می خواهید توضیحی نیز به همراه مطلبی که قصد به اشتراک گذاری آن را دارید بنویسید، روی گزینه Share with note کلیک کنید.

جستجو

برای دیدن مطالبی که برای دیگران به اشتراک گذاشته اید، آن ها را ستاره دار کرده اید و ...، کافی است تا روی دکمه All items در بالا (کنار دکمه Search) کلیک کرده و گزینه مورد نظر خود را انتخاب کنید و دکمه Search را کلیک نمائید.

 وبلاگ یادداشتهای یک کوهنورد را از طریق فید دنبال کنید.


دنیای کوچک ما!

چند وقت پیش ایمیلی از یکی از دوستام بدستم رسید که برام خیلی جالب وتامل برانگیز بود. ببینید:

عکس زیر عکسی است که فضا پیمای وویجر از زمین در فضای بیکران گرفته است.درقسمتی از کتاب فضانورد آمریکایی کارل ساگان  می خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.

زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند.زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

 


برای این روزهای عزیز

برای  نوشتن مطلب زیر خیلی دچار شک وتردید بودم. اما فارغ از هرگونه تعصب کور کورانه ای این نوشته را تا انتها بخوانید. خوشحال می شوم اگه من و دیگران  رو از نظرتون مطلع کنید.   

چند روز پیش از مرکز شهر می گذشتم  که صدای بلند یه نوار تند توجهم را به خود جلب کرد. پیش خودم گفتم بابا اینا دیگه کی هستند ! توی محرم با صدای بلند نوار تکنو گذاشته اند! ولی تعجبم زمانی بیشتر شد که نزدیکتر شدم و متوجه شدم اون نوار ، یک مداحیه که طرف پشت سر هم حسین حسین می گه !!

آی آقا جان قربان اون معصومیت و مظلومیت برم که هنوز هم مورد ظلم این جماعت علاقه مند و مریدت هستی .  

دیشب خسته و کوفته  بخاطر کم خوابی های این چند ماهه  زود به  رختخواب رفتم تا یکی دو ساعت بیشتر بتونم بخوابم . اما دیری نگذشته بود که با صدای طبل و ساز و دهل دسته ای که از جلوی خونمون می گذشت به سقف اتاقم چسبیدم !! خداییش جنگ بشه اینقدر سر و صدا راه نمی افته . اصلا مشخص نبود طرف چی می خونه ؟! بقیه ،  پشت سرش فقط زنجیر می زدند!! یک ربعی  گذشت تا  اینها از جلوی خونمون گذشتند و تازه پلکها دوباره داشت سنگین می شد که دسته ای دیگر هوس کرد از جلوی خونه ما بگذره و...!! نمی دونم اینها به روح اعتقاد ی دارند ؟!  

اون راننده تاکسی برای امام حسین سیاه می پوشه و توی مسیر هم نوار نوحه گذاشته ، بعد موقع پیاده شدن دو برابر کرایه رو طلب می کنه  و وقتی ازش می پرسم داداش تو که برای امام حسین مشکی پوشیدی راضی می شه پول حروم سر سفره ببری ؟ می گه آره و یه لیوان آب هم روش می خورم.  

این یکی خودشو در حد یک سگ پایین می یاره و می گه اگه این قلاده رو از گردن این بندت باز کنی و با لگد از حرم بیرون کنی باز هم بخاطر عشقت به صحنت پناه می یاره !!  

اون یکی که تا همین دیروز ناموس مردم از دستش امان نداشتند حالا می شه علم کش سینه چاک دسته مسجد  محل ! 

این یکی توی مجلس عزاداری  طوری ضجه و عربده می کشه که آدم فکر می کنه که الانه قالب تهی کنه!

اون یکی طوری زنجیر می زنه و به سر و سینه می کوبه که آدم جای اون دردش می گیره !!

این رسانه ملی که به ناچار تنها تفریح ما شده یک هفته اینور و آنور کلا تعطیله و جز سیاهی و ناراحتی و غم و غصه چیزی نداره .

و  

....  

بخدا از این همه تناقض و دورویی بیزار شده ام. کاش بجای این همه عزاداری های ظاهری و بدون فایده کمی سیره و اخلاق والای امامان را در زندگی بکار می بردیم. بداخلاقی نمی کردیم. حق همدیگه را ضایع نمی کردیم و زندگی رو برای همدیگه زهر مار نمی کردیم. ای کاش امام حسین می بود و درس والای آزادگی و انسانیت را  یادمان می داد .  

ای کاش..


بچه محصل!

توی اون سرما و یخ بندون اول صبح از سرویس جا مونده بود وبا هزار زحمت و با چند کورس ماشین خودشو به ابتدای خیابون محل کارش رسونده بود . می خواست اون 200 متر رو هم پیاده گز کنه که یک انسان خداشناس ماشینشو نگه داشت و  اونو سوار کرد.

جلوی شرکت از راننده تشکری کرد و 200 تومن پول در آورد و به اون داد . راننده هم با یه لحن خیلی صمیمی و دوستانه ای  گقت :  ((من کرایه نمی گیرم. دیدم بچه محصلی ، گفتم برسونمت!!  ))

از تعجب زبونش بند آمده بود . بنده خدا راننده حق داره آخه اون با اون قد 165 سانتی و با اون کیف و طرز شال و کلاه کردنش دست کمی از یه بچه مدرسه ای نداشت.  

خنده اش گرفت و از راننده بابت لطف و محبتش تشکر کرد ولی تو دلش به راننده گفت : ((داداش این بچه محصلی که می بینی ؛ مهندس همین کارخونه روبروییه !!!))  

... 

....

کارتشو زد و رفت سر کلاس!!!


باغ پر دردسر ما

بابا می گه : بگذار گلهادر بیاد ، باغ لااقل  یه بر  ورویی بگیره و  مشتری پسند بشه ، بعد می فروشمش . دیگه  از شرش خلاص می شم.

 بابا هر سال این حرفو می زنه .اما  من که می دونم .  اون اصلا دلش نمی یاد از اینجا دل بکنه  حتی  با همه ی سختی ها  و گر فتاریاش.  الانم که دیگه شکوفه های هلو و گیلاسا هم که در اومده باغ یه منظره ی بهشتی پیدا کرده .

مثل فرزندی می مونه که چند سال تر و خشکش کردی و حسابی مراقبش بودی بعد مجبور بشی دل از اون بکنی.  بابا بخاطر قلبش دیگه نمی تونه رو باغ کار کنه . من که امسال به احتمال زیاد باید برم سربازی . داداشم هم که مدرسه می ره و نمی تونه به باغ برسه.

*******

حدود 4 سال پیش وسط یک دره مسطح توی روستای ولیان  که بیابونی بیش نبود با اشتیاق فراوان  و هزار امید چند صد نهال درخت میوه کاشتیم . البته سالهای قبلش یک بار برای نهال کاری اقدام کرده بودیم اما محلی های تنگ نظر ،‌ یک شب تموم نهالها رو مخفیانه کندند و به سرقت بردند!

سال اول تموم نهالها رو با سطل آب می دادیم. بعد یه چاه زدیم و از اون به بعد  با یک پمپ شناور و یک موتور برق سیار80 کیلویی!  باغو آب می دیم . با حدود 100 متر شلنگ چند تیکه . موتور برقو صبح زود از کرج به ولیان می بریم  و بعد از صد باد هندل زدن روشنش می کنیم . بعد پمپ رو داخل چاه می فرستادیم و یا علی مدد گویان ماراتن آبیاری باغ رو شروع می کنیم . کافیه یه بار شیلنگ از یه نقطه تا بخوره تا شلنگها از قسمت بستها در بیانند و به پمپ هم فشار بیاد و خاموش بشه . اونوقته که باید از اونور باغ بدوییم بیاییم و دوباره بستها رو ببندیم و پمپو دوباره راه بندازیم. جابجایی مداوم شیلنگها هم بین درختها و وصل کردن اونها بهم که خودش داستان جدایی می باشد.

توی تابستان اونقدر هوا گرم می شه که بعضی وقتها من برای فرار از گرما تموم لباسامو با آب خنک چاه خیس می کنم. البته داداشم از خیس شدن زیاد خوشش نمی یاد و من  بعضی وقتها برای اینکه گرما زده نشه ، غافلگیرش می کنم و حسابی خیسش می کنم!!

یک بار یادمه که برای نهار رفتم از داخل روستا خرید کنم . چون عجله داشتم با همون سر و و ضع رفتم .گفتم بی خیال‌،  اینجا که کسی ما رو نمی شناسه . چشتون روز بد نبینه !وقتی وارد مغازه شدم یکی از دختر های هم کلاسی دانشگاه رو اونجا دیدم که با خانواده اش برای تفریح اومده بودند. طفلک به من زل زده بود و داشت فکر می کرد که منو کجا دیده ؟!! البته من بیرون ،‌ معمولی لباس می پوشم ولی منو تصور کنید با صورتی آفتاب سوخته و عرق کرده و خاکی  با موهای زیر کلاه مونده ی ژولیده و شکسته شده  ،‌ با  پاچه های شلوار جین پاره و  کفش  گلی شده ! خیلی خوش تیپ می شم ؟!!

اما موقع غروب که می شه ‌، کار دیگه تموم می شه .زیر نور زیبای خورشید در حال غروب ،‌ وقتی نسیم خنک بین شاخه های ظریف درختها و برگها وزیدن می گیره ،‌ انگار صدای تشکر درختها رو می شنوم که به خاطر سیراب کردنشان دارند تشکر می کنند . اونوقته که خستگی آدم حسابی از تنش بیرون می یاد.

*******

الان دو سالی می شه که میوه ی تموم همسایه ها و فامیلو می دیم. یکبار علی رغم میل پدرم ، چند تا جعبه هلو  رو پس از چیدن بردم میوه فروشی محلمون برای فروش . طرف پس از برانداز کردن با اکراه میوه ها گفت : اینا که فندوقی اند ! فوقش کیلویی صد تومن می خرم.

کاردم می زدند خونم در نمی اومد. حساب کنید یکسال آدم چشم انتظار باشه ،‌ مراقبت کنه ،‌ کود بده ،‌ شخم بزنه ، با هزار بدبختی آب بده تا باغش به ثمر بشینه و حالا موقع فروش اینقدر سر مالش بزنند. حاضر بودم میوه رو وسط خیابون بریزم ولی به اون نفروشم.

توی کشور ما آنقدر واسطه و دلال وجود داره که دیگه سود خاصی  به باغدار و کشاورز نمی رسه . یادتون می یاد سال پیش توی شهر دماوند چقدر سیب روی درختها موند و گندیدو باغدار فقط به خاطر اینکه پول حاصل از فروش میوه ها ش کفاف پول کارگر برای کندن و وانت برای حمل به بازار را نمی داد از خیر میوه هاش گذشت.

*******

راستی یه مدتیه که یک تیک عصبی پیدا کردم . چون مدام توی خونه یا بیرون می گم :

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!!

 


بازگشت اژدها !

 

       

 

1- اول سلام . سلام به تمام طبیعت مردانی  که در کوه ، در میان کوههای سپید ،‌ سرود کوهستان را زمزمه می کنند و نشان زندگی را در نوپتسه ،  آزاد کوه ،‌یا  از دماوند تا علم کوه ، می جویند و آنرا  در دفتر داستان کوه ثبت می کنند .  سلام به کوهنورد تنهایی که هیچ گاه یاران کوه را تنها نمی گذارد . و سلام به همه پایمردان راه کوه .

دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود . فکر کنم چیزی حدود سه ماهی باشد که این یادداشتها را به روز نکرده باشم. راستش قبل از این چند بار می خواستم بنویسم  ،‌ ولی هرگز نمی توانستم. شاید گرفتاری شدید وروزمره گی بهانه باشد ولی اینکه توی این سرعت سرسام آور زندگی و درهم ریختگی زندگی شهری  ، بتونی برای لحظاتی خودت باشی و به خودت فکر کنی  و  از دلتنگی هات ،‌آرزوهات ،  خاطرات و حرفهای دلت بنویسی واقعا هنر می خواد.

به هر حال دوباره یا علی گفتیم و عشق آغاز شد .

 2-  از برنامه های  زمستانی موفق امسالم  ، صعود به قله ی سرسخت هفت خانی 3950 متر، خشچال 4108 متر  و پورا به ارتفاع حدود3000 متر را می توانم نام ببرم . هرچند برنامه های دماوند و الوند ( مربوط به صعود سراسری ) به علت هوای نامناسب نیمه کاره ماندند.

گزارش ، خاطرات و عکسهای برگزیده این صعود ها را بتدریج در وبلاگم قرار خواهم داد.

هرچند زمستان امسال به سختی و پربرفی زمستان سال گذشته نبود اما متاسفانه آمار تلفات و حوادث کوهستانهای ایران رشدی دو برابر را نسبت به سال گذشته داشته است. ریشه یابی این حوادث فرصت جداگانه ای  را طلب می کند.

 ٣- یک بنده ی خدایی از دنیا می ره ،‌ خدا اون دنیا ازش می پرسه:  عزاییل چیزی بهت گفته ؟ میگه : نه ، خدا ازش می پرسه: جبرئیل چیزی بهت گفته ؟ میگه : نه .    خدا میگه : تا به حال چیزی در مورد network marketing       شنیده ای؟!!! ...

حالا این وسط که هنوز حتی موج اول هم به من نرسیده و  من هرگز به اندازه خیلی ها نمی فهمم و   هنوز اون اعتقاد فراموش شده  رو که ( جوهره ی مرد به کار کردنه ) رو قبول دارم ، تصمیم گرفتم حالا که درسم تمام شده و  قبل از اعزام به خدمت ،  یه مدتی  جایی مشغول باشم که هم کسب تجربه باشه وهم یه پس انداز کوچیک.

پس از کلی دوندگی و استفاده از رانت های مختلف و بند ( پ ) یه جایی رو گیر آوردیم. بعد از چند ماه کارگری توی اون کارگاه خراب شده ، مدیر عامل یه روز منو خواست و گفت : شرمنده ایم! فعلا مهندس نمی خواهیم . و با کلی احترام جوابمو داد . طفلک اینقدر آدم خوبی بود که نه تنها ،  حتی  یه قرون هم کف دست این جوون نگذاشت بلکه خجالت می کشید که یه تشکر خشک و خالی از من بکنه . تازه من کلی تشکر هم ازش کردم که اجازه داده  توی اون مدت اونجا باشم.

هرچند که این مورد اولی نبود که من تجربه می کردم و قبل از این هم چند بار مشابه این رو دیده بودم .اصولا کار توی کشور ما یه نوع سیستم برده داریه. تا بفهمند که وضعیتت مشخص نیست و مثلا هنوز خدمت نرفتی ، کلی ازت سوء استفاده می کنند.

من که این قضیه رو به خدا سپرده ام و به اون  توکل کرده ام  ، ولی حداقلش این چند ماهه یه تجربه کاری خوبی برام بود.

۴- این روزها بلاهاو خسارات غیر قابل جبرانی برسر منابع طبیعی ایران وارد می شود  که دل هر  انسان طبیعت دوستی  را بدرد آورده است . خساراتی که این خائنین منافق ،  بر عرصه های جنگلی ،  کوهستانی و طبیعی ایران در این مدت سه دهه وارد کرده اند به هیچ عنوان قابل محاسبه  نیست. هنوز از بهت و ناراحتی مربوط به کشتن یک خرس بی پناه  ،‌آنهم به بهانه ای واهی و به صورت بسیار وقیحانه در برابر دوربین بیرون نیامده بودیم که شاهد قتل هزاران درخت از جنگلهای لویزان به بهانه ساخت بزرگراه بودیم.

خیلی ساده لوحانه است که موارد تخریب محیط زیست را فقط به این موارد محدود بدانیم . اما جسارت اینها به حدی رسیده است که این کارهای خود را توجیه می کنند و از آن دفاع می کنند. راستی  از چی داریم سخن می گوییم ؟ در کشوری زندگی می کنیم که مردمانش به علت ضعف و عقب ماندگی در زیر ساختها و مدیریت بی برنامه  چه در حوادث جاده ای ،‌ هوایی ،‌ سیل ،‌زلزله و موارد مختلف سالیانه تلفات چند هزار نفری می دهند و آب از آب تکون نمی خوره ،‌دیگه می خواهید جون یک خرس یا چند هزار تا درخت کاج اهمیتی داشته باشه؟

شاید یکی از معضلات و نتایج  اتکای شدید دولت به درآمد نفتی این باشد که هیچ کدام از مسوولین نیازی نمی بینند که افکار عمومی را پاسخ دهند. در صورتی که در کشورهای اروپایی به علت نیاز شدید دولت به در آمد های مالیاتی ،‌همواره باید افکار عمومی مردم پاسخ گفته  شده باشند.

حال که این دولت جدید ضمن اینکه دولتهای قبلی را به اسراف متهم می کند ، خودش در برنامه بودجه سال بعد به گونه ی بی سابقه ای به در آمد نفتی متکی شده است به گونه ای که اقتصاددانان پیش بینی می کنند با تایید این لایحه بودجه باید میزان تورمی به اندازه 30 درصد در سال بعد داشته باشیم. فقط خداوند به پروردگار رحم کند!!!

راستی کی گفته  این جناب آقای گونی باف  آدم بدیه؟! مگه ندید که چطور سخاوتمندانه از جیب بیت المال نفری 18 میلیون تومان به بروبچ تیم ملی فوتبال داده . خدا هیچ وقت این مسوولین دلسوز و مردمدار را از ما نگیره.


روزکوهنورد

خیلی ها از انجام فعالیت  کوهنوردی در قالب یک گروه می گریزند وبیشتر ترجیح می دهند که با چند نفر از دوستانشان که رابطه نزدیک تر و صمیمی تری با آنها دارند برنامه اجرا کنند.

هر چند با وجود جو حاکم بر غالب گروههای کوهنوردی کشورمان این نوع رفتار دورازانتظار نمی باشد. جو رقابت شدید وناسالم  به جای توسعه علمی و صحیح کوهنوردی ،‌ فراموشی اخلاق ورزشی ،‌ زیر آب زنی های مختلف و ایجاد بدبینی در بین یکدیگر،‌ بد رفتاری های مختلف و سرد پذیرفتن اعضاء جدید ،‌ اختلاف با سایر گروههای رقیب و... همگی اینها باعث می شود که حتی خیلی از قدیمی های این رشته ، میدان را خالی کنند و به کنج عزلت  پناه ببرند و عرصه را برای یکه تازی  سوء استفاده کنندگان، بیشتر باز کنند. 

 به طور نمونه ،‌وقتی آرشی ها ودماوندی ها به بهانه های مختلف ( که نمونه آخرین آن ماجرای صعود مشترک رامین شجاعی و کاظم فریدیان با هم بود ) شروع به جبهه گیری علیه یکدیگر می کنند ،‌ و دامنه این اختلافاتشان را  حتی به وبلاگهای همدیگر می رسانند ، حالا این وسط یه کوهنورد تازه کار که با جستجوی واژه های کوهنوردی در موتورهای جستجوی اینترنت به صورت تصادفی این قبیل وبلاگها را مطالعه کند و این قشون کشی ها و جناح بندی ها و خون و خونریزیها !!! را ببیند ،‌ چه فکری می کند ؟‌ چه تصویری از کوهنوردی به صورت سازمان یافته وگروهی  در ذهنش تشکیل می شود ؟شاید کمترین کاری که می کند این باشدکه  عطای عضویت در یک چنین گروههایی را به لقایشان ببخشد.

متاسفانه این قبیل اختلافات تنها مختص گروههای مهم  پایتخت نمی باشد و خیلی از گروههای کوچک و بزرگ در جامعه کوهنوردی کشورمان دچار یک  چنین  اختلافات درون گروهی و بین گروهی می باشند.

گروه قبلی خودم را مثال می زنم که به عنوان یکی از فعالترین گروههای کوهنوردی دانشجویی با سابقه فعالیت  بیش از یک دهه ،‌به خاطر اختلافاتی که بین اعضاء برسر مسائل حاشیه ای پیش آمده بود به قدری ضعیف شده بود که  2سال پیش با تغییر ریاست دانشگاه ،‌ ونظر رییس جدید که مخالف با ورزش کوهنوردی بود ( به علت اینکه خرج داره ولی مدال نداره !!!) منحل اعلام شد.

 اصلا دوست ندارم بیشتر از این ،‌ از این گونه مسایل بنویسم چون اعتقادم براین است که با بیشتر وارد شدن به بحث در یک چنین موضوعاتی ،‌کوهنوردی از جایگاه خودش خارج می شود و به جای اینکه کوه محلی باشد برای تجدید قوا و کسب آرامش و استفاده از زیباییهای طبیعت ،‌به مکانی تبدیل می شود که سر این مسایل بحث کنیم که چرافلانی این کار رو کرد چرا اون یکی اون حرفو زد و از این جور صوبتا!! اما خلاصه کلامم این است که  تا زمانی که این خودخواهی و عدم گذشت و کینه و عداوتها در بین کوهنوردان باشد باید شاهد یک چنین مشکلاتی هم باشیم.

بگذریم!

....

....                                                  

اما با انحلال گروه دانشگاه ،  من با بچه هایی که بیشتر از همدیگه شناخت داشتیم وباهم دیگه راحت تر بودیم ( وحید ،‌حمید ، محمد و مسعود ) برنامه های خوبی اجرا می کردیم. بدبینی من به گروهها به قدری بود که دعوت بچه های سایر گروههای کرجی را برای عضویت را قبول نمی کردم یا اینکه حداکثر یکی دوبار سر جلساتشان می رفتم. این قضیه یک سالی گذشت تا یکبار به دعوت حمید برای کنجکاوی به جلسه گروه کوهنوردی هفتخوان رفتم .

جلسه ای بسیار پرتعداد اما بی نهایت منظم که سرپرست برنامه آن هفته ،‌ رییس جلسه بود و هر کسی با کسب اجازه می توانست صحبتها و پیشنهادات و انتقادات خودش را بیان کند. این بر خلاف روال جلسات سایر گروههایی بود که در آنها شرکت کرده بودم و هر کس برای خوشمزدگی وسط جلسه هر تیکه ای را که می خواست می پراند و جلسه را از حالت عادی خود خارج می کرد.

چند بار با بچه های هفتخوان برنامه های مختلفی را اجرا کردم. نظم در حین حرکت ،‌ شادابی و سرزندگی بچه ها ،‌ و مراسم خوبی که در قله اجرا می کردند بیش از پیش مرا مجذوب بچه های هفتخوان کرد.

چیزی که برایم خیلی جالب و باارزش است اینه که بچه ها ، رابطه شان با یکدیگر تنها به کوهنوردی خلاصه نمی شود و به مناسبتهای گوناگون در شادی ها و حتی غمهای همدیگه شریک می شوند. به طور مثال توی گروه رسمه که هر کسی که ازدواج کنه خریدشیرینی عروسی رو  یکی از اعضا به عهده می گیره و میوه رو یکی دیگه ،‌ روزهای تولد اعضا ،‌ در جلسات گرامی داشته می شود و شیرینی و میوه پخش می شود ،‌ به مناسبت حج رفتن کسی ،‌ همه پس از بازگشت وی در خانه اش جمع می شوند و تبریک می گویند ،‌ اگر کسی از بچه ها مدت زیادی در جلسات شرکت نداشته باشد پیگیری می کنند و جویای حال او می شوند ،‌ حتی در مصیبتها همدیگر رو تنها نمی گذارند و همراه هم هستندو ... .

اتحاد و همدلی بین بچه ها به قدری قوی است که هیچ چیزی نمی تونه اونو از بین ببره. وقتی چند ماه پیش تنها اتاقی که در محل تربیت بدنی برای برگزاری جلسات هفتگی گروههای کوهنوردی کرج بود ،‌ از اونها گرفته شد ،‌ بچه ها در یک حرکت داوطلبانه مبلغ 5/1 میلیون تومان کمک بلاعوض به گروه کردند و توانستند دفتری را رهن کنند و این موضوع برای همه غیر منتظره بود.

اما بعدازگذشت دو سال ، این افتخار من می باشد که بعنوان یک عضو کوچک این خانواده بزرگ کوهنوردی ،‌ همراه و همنورد عزیزان و دوستان خوب گروه هفتخوان کرج می باشم.

اما جمعه گذشته ،‌ 29 مهر ماه ،‌ (آخرین جمعه مهر ماه هر سال ) طبق روال سالهای گذشته روز کوهنورد بود و گروههای مختلف کوهنوردی کرج در یک حرکت خود جوش در منطقه کوهستان عظیمیه جمع شدند وبا برپایی چادر و نمایشگاههای مختلف عکس ،‌ سنگ ،‌ گیاهان ودرختهای کوهستانی و ارائه گزارش و انجام برنامه های فرهنگی و تبلیغی این روز را گرامی داشتند. یک چند روزی دیر شده اما  این روز را برتمامی طبیعت دوستان و کوهنوردان گرامی ،‌تبریک می گویم./

 

 

 


میلاد +2

نوشتن را دوست دارم. لحظاتی که بین من با من فاصله ای وجود ندارد. چه بسیار مواقع  که احساساتم  را به جای بر زبان آوردن ، بهتر می توانم در قالب نوشته ها بیاورم. نوشتن برای من نوعی تمرین وکسب تجربه  است. در این شلوغی پرهیاهوی زندگی شهری  ، این دنیای مجازی واین صفحات ، پاتوق آروم و زیبای و دوست داشتنی من می باشد که گاه بدان پناه می آورم.

امروز دو سال از اولین یادداشتهای یک کوهنورد  می گذرد. توی این مدتی که از عمر این وبلاگ می گذره ، دوستانی بسیار خوبی  پیدا کرده ام، که برخی از این بزرگواران را موفق به ملاقات شده ام.

وبلاگ دنیای عجیبی می باشد که محدودیت زمانی و مکانی ندارد. یکبار ایمیلی از یکی از ایرانیان مقیم کانادا بدستم رسیده بود که گفته بود هنگامی که تصادفی وبلاگ من و عکسهای آنرا دیده بود ، حسابی دلش هوای وطن کرده و به گریه افتاده بود. یکبار بار ایمیلی از یه فرد قطع نخاعی داشتم که آرزوی دیدن این مناظر را با پاهای خود کرده بود و ... .

وبلاگ نویسی برای من تجربه ای جدید بوده است که از آن چیزهای بسیاری یاد گرفته ام. تجربه خواندن وآشنا شدن با عقاید واحساسات دیگران . تجربه نقد وبحث سازنده بجای تهمت زدنها و بداخلاقی ها و حرمت شکنی ها رایج . تجربه خواندن و مشاهده تجربه های بسیار ارزشمند دیگران که امکان انجام دادن آنها برایم مقدور نبوده. تجربه آشنایی با انسانهای طبیعت دوستی که هر کدام به بهانه ای آرامش وآرزوهای خود را در کوهستان جستجو می کنند.

آرزویم این است که هیچ گاه گرفتاری های زندگی مجبورم نکند که دیگر به این  وبلاگ نپردازم.

 

راستی امروز 23 سال از شروع زندگی محمد نیز می گذرد.


پرواز

 

"Music," says Yanni, "is an incredibly direct language. It bypasses language and logic, and speaks directly to your soul."

شور زندگی ... آرامش ... لطافت ... زیبایی ...

...

......

.........

 

براستی  کجا یک موسیقی می تواند اینقدر با لحن صمیمیش با شنونده ارتباط برقرار کند؟

چقدر ذهن خلاق وروح لطیف و هنری لازم است تا چنین شاهکارهای هنری ای شکل بگیرد؟

موسیقی یانی  ترکیبی از صلح ، عشق ، احترام، دوستی و نشاط می باشد.

آهنگهایی که هیچگاه طراوت و زیبایی خود را از دست نمی دهند . وهر نسلی ازانسانها ،مستقل از هر نژاد وزبانی می توانند با آن ارتباط برقرار کنند و از شنیدن آن لذت ببرند.

For all seasons, play Time, Santorini, Reflection Of  passion هر کدامشان می توانند خیلی راحت دقایقی تو را همراه خودشان به دنیای زیبای خودشان ببرند.

می خواهید پرواز را تجربه کنید؟

کوه ... قله ... آسمان آبی ... دستانی باز ... گوش سپردن به آهنگی از یانی و پرواز!


هم نورد

زمینه های مشترک می تواند موجب دوستی های مختلفی در زندگی شود . اما به نظر من  حقیقی ترین ، صمیمانه ترین و خالص ترین دوستی ها در کوهنوردی شکل می گیرد ، جایی که افراد تحت شرایط سخت کوهستان شخصیت واقعی خود را رو می کنند و در اینجاست که انسان می تواند دوستان حقیقی خود را بشناسد ؛

 وقتی که آب موجودی تیم تمام شود و رفیقت کوله را بردارد وبرود برای اعضاء تیم از کف دره و چشمه آب بیاورد ، یا اینکه پایت پیچ بخورد و دوستانت بار کوله ات را بین خودشان تقسیم کنند وتورا کمک کنند تا به پایین بیایی ، یا اینکه در شرایط سخت صعود هنگامی که حسابی خسته شده ای  با تشویقهای بی امان در پی روحیه دادن به تو وسایرین  باشد.

 صحنه های زیبایی  از گذشت و فداکاری در کوهستان می تواند به خاطر همین دوستی ها بوجود آید.

آری ! وقتی نان ونمک همدیگر را درکوه با همدیگر تقسیم می کنیم ، در یک چادر تنگ ، کیپ تا کیپ همدیگر تا صبح را به سر می آوریم ، وقتی  با همدیگر در کوه هم آواز می شویم ، وقتی دلتنگی هایمان مشترک هست ، وقتی سودایی جز رسیدن به او در سر نداریم ، وقتی که در قله سرود ای ایران را سر می دهیم ، وقتی که در کارگاه یک مسیر سنگنوردی ، دستهایمان را به نشانه پیروزی به هم می زنیم و.... پیوندهایی به وجود می آیند که هیچ گاه گسستنی نیست . و چقدر ضعیف هستند کسانی که بخواهند این دوستی های  پر ارزش را به بهایی ناچیز بفروشند.

من بهترین دوستانم را در کوه پیدا کرده ام. دوستان فراوانی که حقیقتا به داشتن چنین همنوردانی در کوه  افتخار می کنم . شاید سخن گفتن از همه آنها در اینجا امکان نداشته باشد . اما می خواهم در اینجا از دو تن از آنها با توجه به مدت طولانی که با هم بوده ایم و اینکه کوهنوردی جدی مان را تقریبا  با هم شروع کرده ایم و   شناخت خوبی از هم داریم ، بنویسم.

وحید که دانشجوی سال آخر مهندسی صنایع است و با تلاش فراوانش در ضمن تحصیل کار هم می کند. وحید در یک خانواده نسبتا پر جمعیت بزرگ شده است و جالب توجه اینکه تمام خواهر وبرادرانش دارای تحصیلات عالی و همگی شان کوهنوردان خوبی هستند. این آقا وحید ما کمی دیر جوش  هستند و تلاشهای بی وقفه من و حمید وسایر دوستان و خواهر وبرادرش برای اینکه به عضویت گروه در بیایند ، تا کنون به نتیجه ای نرسیده است . وحید کوهنوردی بسیار منظم ، پر قدرت ، خونسرد و با روحیه ای است. هر چند که با توجه به مشغله کاریش یه مقداری از تعداد برنامه هایی که با هم می رویم کم شده است ولی همیشه وقتی با وحید برنامه می رویم ، دیگر خیالم از همه چیز راحت است.

 و اما حمید که با هم، هم رشته ای هستیم و در یک سال ( 79) وارد دانشگاه شده ایم. این آقا حمید ما که دیگه احتیاج به معرفی ندارند زیرا با وبلاگ بسیار زیبایش ، غوغایی به راه انداخته است . مخصوصا با اون آهنگ پس زمینه اش که اشک آدم را در می آورد.

حمید کوهنوردی بسیار قوی ، باروحیه ودر کارهای فنی دیواره نوردی بسیار با تجربه و خوش تکنیک می باشد. وی مسولیت فنی گروه را بر عهده دارد و در طی مدتی که این مسولیت را بر عهده داشته توانسته حسابی  سر وسامانی به وضعیت فنی گروه بدهد . ضمنا حمید با تلاش وپشتکار فراوانش توانسته است به عضویت تیم ملی جوانان کوهنوردی کشورمان در بیاید. حمید از خاطرات اردوهای انتخابی و از سختیهای فراوان این اردوها چیززیادی در وبلاگش ننوشته است . اما وقتی خاطراتش را برایمان تعریف می کند و از اینکه چه سختیهای راتحمل کرده اند  ، آدم  متوجه می شود که چه راه پرمخاطره و دشواری را برای رسیدن به اینجا پیموده است.

هر چند که در یک دوره کوتاه مدت اصطکاک کوچکی بین من و او بوجود آمد و هنوز هم بر این باورم که هیچ کداممان نتوانستیم منظور طرف مقابل را بفهیم ، اما دوستی ما خیلی پر ارزش تر از صعود دیواره های علم کوه وبیستون است. در زندگی دیواره  های بسیار دشوار تری از علم کوه و بیستون وجود دارند.

اما در همین جا برای وحید و حمید و تمام دوستان همنوردم آرزوی صعود قله های رفیع  اخلاق و انسانیت  را در زندگی  می کنم.


این جاده ی همیشه خاطره انگیز...

همیشه از دوران بچگی جاده چالوس برایم یک مکان رویایی بوده است ، رودخانه خروشانش  ، مناظر زیبا وباشکوه کوههای اطراف ،  پیچ های تندش و به قول بچه های امداد جاده ای  ( غریب کش !!)، تونل های تاریک وطولانی و  هیجان برانگیزش ، گردنه کندوان ، سد ودریاچه ش  ، تنگه هزار چم ، جنگل ،  مه و  باران ودر نهایت دریای زیبای خزر ...

 

 بیلقان ،..پورکان ،.. نوژان وآن آبشار باشکوهش ،.. کندر ،.. خور و  کوه پهنه سار ،.... خوزنکلا و آن دره بکر( لودر)،... پلخواب و آن دیواره لعنتی ! ،... مورود و کوه منار،  ..کلوان و مردم باصفا ومهمانوازش وکوه های بلند ناز و کهار  ، ...اویزر و  اون کوه مرد افکن هفتخوان ، ...آسارا و تکیه سپهسالار و کوههای کرچان و کلاش ویا ،... شهرستانک و توچال ،... کندوان و شروع دره بکر اندرسم ،... هریجان و  کوه وروشت رویایی ،... دزد بن و دلیر و چهار باغ و انتهای دره خفن اندرسم !! ( تولدی  دوباره ! )‌،... وای وای داریم به کجا می رسیم!! .... مرزن آباد کلاردشت و رود بارک و منطقه همیشه هراس انگیز و با عظمت علم کوه و تخت سلیمان ،... جاده کجور و جنگل های رویایی  سی سنگان و در نهایت باز هم دریا... .

جاده چالوس را دوست دارم ، جدا از حاشیه ها و رفتار زشت دیگران ، جدا از صحنه های خاصی که گاهی در این جاده می بینم. جاده چالوس را دوست دارم ، زیرا بهترین خاطراتم در این جاده می باشد.

جاده چالوس را دوست دارم ، زیرا دروازه صعود کوههای البرز مرکزی وغربی می باشد.

...

..........

 لطافت زیبای بهاری را از دست ندهیم ، جاده چالوس می تواند جایی باشد برای آشتی مجدد با طبیعت ، طبیعت را در یابیم ....

 

عکس از سایت دهاتی


میشه آسمونو بوسید

 1- دوستی می گفت کوهنوردان ، خودخواهترین ودیوانه ترین آدمهای روی کره زمین هستند، آن موقعی که در کوهستان مشغول دست وپنجه نرم کردن با خطرات آن هستند واز آن لذت می برند ، در خانه کسانی هستند که د لواپس آنها می باشند و چشم انتظار بازگشت آنها می باشند؛راستش را بخواهید خود کوهنوردان در لحظات سخت صعود همین فکر را می کنند!

 

٢-هر دفعه که فکر صعود دیواره علم کوه را می کنم به فکر قولی که به پدرم داده ام که دیواره راصعود نکنم، می افتم. راستش را بخواهید ما تنها به خودمان تعلق نداریم . اما این راهی است که خودمان با شناخت و آگاهی کامل انتخاب کرده ایم . مابه فکرایجاد تراژدی درکوه نیستیم ، هیچ کوهنوردواقعی دوست ندارد برای جلب نظر دیگران دچار آسیب دیدگی شود، هنوز کارهای زیادی است که باید انجام دهیم. أی کاش اینقدر محدودیت نداشتیم. 

٣- دیشب صحنه بازگشت بچه های تیم ملی را از تلویزیون نگاه می کردم ، آرزو می کردم جای آن غم واندوه روی صورت خسته بچه ها ، شادی وغرور ناشی از صعود موفقیت آمیز را میدیدم.