يادداشتهاى يك كوهنورد

برای محمد نوری

گرچه شب گذشته صدای دلنشین استاد محمد نوری خاموش گشت ، اما یاد وخاطره  این هنرمند شریف ومردمی در ذهن ودلهایمان برای همیشه به جا خواهند ماند از این پس به مانند گذشته  در ستیغ قله ها،  ترانه سفر برای وطنش را با تمام وجود خواهیم خواند .

 

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم

ما برای بوییدن بوی گل نسترن
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم

روحش شاد


نسخه ی سودای سر بالایی ها، به یاد عباس جعفری

 از همان  شروع وبلاگ نویسیم  با آزادکوه وعباث عزیز آشنا شدم. آزاد کوه با اون عکسهای باشکوه و اسمهای با احساس وظریفی که آقای جعفری برای عکساشون انتخاب می کردند. چه قلم توانمندی در بیان احساسات پاک و زیباشون داشتند. با اشتیاق می اومدم و مست و ومدهوش این همه زیبایی که در قاب دوربین ونگاه تیزبینانه ایشون به ثبت رسیده بود ، آزاد کوه رو ترک می کردم.

عباث برامون از خاطرات سفراش به دورافتاده ترین مناطق  می گفت. از زندگی مردم فراموش شده  زخمها به دل داشت و چقدر دردمندانه وراحت درددل می کرد.

بیش از دو ماه است که از گم شدن عباث عزیز به هنگام کایاک سواری برروی رودخانه ای در نپال می گذرد. وچقدر این مدت برای دوستداران ایشان برای شنیدن خبری امیدوار کننده ، سخت گذشته است. روز پنجشنبه گذشته دوستان عباث بدور هم جمع شدند ویاد ایشان رو گرامی داشتند.

چندسال  پیش موقع بازدید آزادکوه ، به مطلب زیر به نام نسخه بالای سربالایی برخوردم که بسیار برام دلنشین بود یادمه که توی مطالب آرشیوم ذخیرش کردم. خوندن دوباره این مطلب رو دوباره تقدیم می کنم به تمام دوستان عباث عزیز.

 

راستی می شه هنوز امیدوار بود که آقای جعفری دوباره باعکسها  بی نظیرو مطالب قشنگش  در آزاد کوه ما رو غافلگیر کنند ؟!

 
ماجرای این کتاب دوست داشتنی!

(به عباس محمدی .به پاس قلمش که هنوز برای کوه می نویسد .آنهم دقیق و شیرین)!

خلوت خاموش اتاق و قفسه دوست داشتنی کتاب های قدیمی با بویی آشنا بوی ورق های کاهی زرد .کتاب های قدیمی دوستان قدیم خاموشان بی ادعایی که هر کدامشان چونان معلمی مهربان آموزانده اند وپس ساکت به نظاره نشسته اند.هر آنچه در چنته داشته اند پیش چشم اورده اند و هیچ نخواسته اند جز اینکه تو نیز بخوانی و بدانی بکار ببندی و منتقل کنی .
هر کتاب برای خواننده خویش داستانی دارد غیر آنچه که برای نویسنده اش نیز داستانی دیگر داشته براستی داستان نوشتن یک کتاب از آغاز تا انجام خود داستانی دیگر است که گاه به تعبیر فردوسی بزرگ می تواند پر از آب چشم هم باشد !
در میان این کتاب ها کتاب های قدیمی کوه خود حکایتی دیگر دارند . کتابهایی که انگشت کشان کوچه یار را سراغ می دهند. انگشت اشاره این معلمان خاموش بلندی ها را نشانه می گیرد و تو از رد نشان انگشت به کوهی به قله ای به راهی و روشی می رسی و اینچنین معاشقه آغاز می شود و بازی دیو و دلبرانه کوه آغاز می گردد . آن دیو سیاه یا سپید پوش به مدد این دوستان خاموش هییتی دلبرانه به خود می گیرد با خلق و خویش آشنا می شوی راه های آشناییش را می یابی و پا به راهی می گذاری که اول عشق است !

ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

به یاد علی رئیس دانا

از شهرستان به خونه زنگ می زنم. مامان صداش خسته و گرفته است می پرسم چی شده ؟ مامان بعد از کلی طفره رفتن می گه ((یکی از بچه های گروهتون فوت کرده )) نفسم بند اومد ، مامان پشت تلفن به هق هق افتاده بود ،صدای لرزانم رو کنترل کردم وازش پرسیدم چی شده ؟ ((علی رئیس دانا .... ازبلندی افتاده... اونم مثل تو ،پسر خودم بود...خواهرت الان با بچه های گروه رفتن منزلشون ...الو محمد ...الو... ))

گوشی تو دستام شل شد، مات ومبهوت به بچه ها زنگ زدم ،چقدردوست دارم و خدا خدا می کنم که واقعیت چیز دیگه ای باشه ، اما نه ، واقعیت داره .  آخه مگه می شه ؟! علی که خیلی فنی ومحتاط بود، ای خدا ! همین چند روز پیش با هم تلفنی صحبت ودرد دل کرده بودیم ،حتی خبر داشتم هفته قبل هم با بچه ها رفته بودند دره کمجل.

ناخودآگاه یاد لحظه ای که توی آخرین جلسه گروه،  قبل از عید ، بهش کارت دعوت عروسیم را دادم، می افتم ،وقتی که علی بعد از گرفتن کارت ، با شیطنت گفت می شه دو نفری اومد ؟ منم گفتم که حتما ، اگه تنها بیایی رات نمی دم!

ای داد بیداد! علی جان تو که تازه داماد بودی . مثل همه ی بچه های گروه چقدر دوست داشتم  زودتر بیاییم وتوی مراسم عروسیت دوباره با هم  برقصیم . همون رقص سبک آذری معروفت . اما عمرها وفرصتهای ما کوتاهتر از آن چیزی است که تصورش رو می کنیم.

آخ که چقدر این فرصتهای ما کوتاه و بی اعتبارهستند ، چقدر عمرهای کوتاه ما می تونه به سادگی توسط دست بی رحم روزگار به بازی گرفته بشه. شاید رفتن علی  شوکی بود بر همه ی ما ها تا بیاییم این لحظه های محدود وکوتاهی رو که با هم هستیم قدر بدونیم ، بهم احترام بگذاریم ، مهربان باشیم ، گذشت و بزرگواری داشته باشیم ،لحظه های دوستی و با هم بودن  رو به بهترین وشیرین ترین نحو سپری کنیم.

توی این دور روز گذشته مدام خاطرات تلخ وشیرینی که با علی توی صعودها و سنگنوردیامون داشتیم توی ذهنم مرور می شه. بغضم گرفته ، اما باز نمی شه . شاید پنج شنبه وقتی برگردم و بجای مراسم عروسی توی مراسم ختمش شرکت کنم ،این بغض فروخفتم باز بشه . می دونم که خیلی سخته .  تا حالا تو مراسم ختم دوستی نزدیک نبوده ام.

علی ، کوهنوردی فنی  و تو کارش خیلی جدی وسختگیربود . کارها وصعود های جسورانه ای توی گروه انجام داده بود. برای آموزش بچه ها توی کمیته فنی خیلی زحمت می کشید.یک دفترچه یادداشت کوچک همیشه همراش بود که همه ی نکات ومطالب کوهنوردی وسنگنوردی رو توش یادداشت می کرد. به بچه ها سفارش می کرد که همیشه یه چنین دفترچه ای همراهشون باشه. شیوه نگرشش به کوه واحساس زیبایی که از کوه داشت برام جالب بود. هرچند درنحوه ی صعود واجرای برنامه ها با هم اختلاف داشتیم اما نوع برنامه های سختی که اجرا می کرد  برام احترام برانگیز بود.

خدایا روح علی رو رحمت فرست و به خانواده اش صبر و امید بده. خدایا جمع گرم هیچ خانواده ای را دوباره پریشان نکن.


درد گنگ

توی تاکسی  وقتی sms حامد رو داشتم  می خوندم به اسم مقبل که رسیدم دوست نداشتم بقیه اش رو بخونم. شنیده بودم که چند روزی است که بعد از اون حادثه توی بیمارستان بستریه و حالش خوب نیست.  

ادامه پیغام رو بادلهره خواندم (( مقبل هنرپژوه پیش همطنابش ، محمد ، رفت ))...  

 وای که دست سرنوشت  چه بازی عجیبی داره . چه کسی فکر می کرد چند سال بعداز اون اتفاقی که برای محمد اوراز وهمطنابش ، مقبل،   توی گاشربروم افتاد و محمد عزیز از میان ما رفت حالا نوبت مقبل باشد.

مقبل دوست من نبود و باهم ارتباطی نداشتیم اما ازشنیدن خبر فوتش خیلی ناراحت شدم.اون هم یه جوونی بود مثل همه ما ، عاشق طبیعت وکوه و دنیایی از آرزوهای کوچک و بزرگ . خانواده ای که دوستش داشته باشند و امید زندگیشون باشه و ...

 

اولین بار مقبل رو  زمستون سال پیش توی پناهگاه شیر پلا دیدم. توی برنامه انتخابی تیم هیمالیانوردی . جوانی ورزیده ، قد بلند ، آروم ومودب که خیلی صمیمانه و متواضعانه با ما خوش وبش کرد.چقدر مسلط برف کوبی می کرد واز بچه های تیم فیلم برداری می کرد.  

گذشته ها مثل فیلمی از جلوی چشمم رد می شه . هیچ گاه بی تابی های برادر یوسف مرزبانی را پای دیواره علم کوه فراموش نمی کنم زمانی که اون سنگ عظیم روی یوسف افتاد و وی را برای همیشه در دل یخچال های علم چال دفن کرد و چند سال بعد خود برادر یوسف توی کول جنون دچار بهمن شد و از میان ما رفت.

از شیشه ماشین بیرون رو نگاه می کنم. پر هیاهو ،آشفته و درهم ریخته . تاب دیدن این شلوغی رو ندارم .سرم رو به صندلی تکیه می دهم و چشامو می بندم .  

 خدا رحمتش  کنه و به خانواده اش صبر دهد.

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم  

زبانم در دهان باز ،بسته است 

در تنگ قفس باز است وافسوس  

که بال مرغ آوازم شکسته است  

چو روح خوابگردی مات ومدهوش  

که بی سامان به ره افتد شبانگاه    

درون سینه ام دردی است خونبار  

که همچون گریه می گیرد گلویم  

غمی آشفته ،دردی گریه آلود  

نمی دانم چه می خواهم بگویم  

نمی دانم چه می خواهم بگویم...


اعتماد را به من بازگردانید!!!

عکس از وبلاگ عباس جعفری ( آزاد کوه )

تعجب نکنید!  اینجا  آرامگاه ساده وغریب همون انسان شریفی است که روزگاری برای اعتلای نام ایران بر بام هشت هزارمتری های دنیا از جان مایه می گذاشته ،  عرق می ریخته ، کوله می کشیده ، با سنگ ویخ ودیواره ها جانانه درگیر می شده ؛ و در آخرین صعودش ، بهمن ، سقوط و ... .

این تمام ارزشی است که ما برای قهرمانان خود قائلیم . این تمام اون چیزی است که ما از گذشته پرافتخارمان به یاد گار نگاه داشته ایم . این سند شرمساری همه ما هاست که بین حرف و عملمان فرسخ ها فاصله است.این همون جایی است که در آینده به بچه های خودمان نشان می دهیم و می گوییم زیر این خاک مردی خوابیده که جزو اولین ایرانی هایی بوده که بر بام دنیا ایستاده . اصلا رویمان می شود به آنجا سری بزنیم ؟  

مگه برای محمد فرقی هم  می کند ؟ مثل او مثل کسانی است که طبق وعده پروردگارشان زنده اند و  ( عند ربهم یرزقون  ). او اصلا احتیاجی به تکریم انسانها ی فراموشکاری مثل ما ندارد.

شاید زمانی که زنده بود ... .

...

.....

خوشا پرکشیدن،‌ خوشا رهایی،
خوشا اگر نه رها زیستن مُردن به رهایی!
آه، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی‌خواند...
(احمد شاملو)


به یادت داغ بر دل می نشانم…

به یادت داغ بر دل می نشانم

ز دیده خون به دامن می فشانم 

چو نی ،  گر نالم از سوز جدایی

نیستان را  به آتش  می کشانم

به یادت ای چراغ روشن من

زداغ دل بسوزد دامن من 

ز بس در دل، گل یادت  شکوفاست

گرفته بوی گل ، پیراهن من

همه شب خواب بینم ، خواب دیدار

دلی دارم ، دلی بی تاب دیدار 

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه تاب دوری و نه تاب دیدار 

سری داریم و سودای غم تو

پری داریم و پروای غم تو 

غمت از هرچه شادی دلگشاتر

دلی داریم و دریای غم تو

عکس مزار محمد اوراز ،‌ عکس از عباس جعفری


برای شهیدان کوه و یار تازه سفر کرده

بمیرید ، بمیرید ، در این عشق بمیرید           دراین عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید ، بمیرید  وزین   مرگ  نترسید          کز این خاک برآیید سماوات پذیرید

بمیرید ،بمیرید  وزین  نفس ببرید                که این نفس چوبندست وشما همچواسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان              چو زندان بشکستید همه شاه وامیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا                   بر شاه چو مردید همه شاه وشهیرید

بمیرید بمیرید وزاین ابر برآیید                     چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست    هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید


هم نورد

زمینه های مشترک می تواند موجب دوستی های مختلفی در زندگی شود . اما به نظر من  حقیقی ترین ، صمیمانه ترین و خالص ترین دوستی ها در کوهنوردی شکل می گیرد ، جایی که افراد تحت شرایط سخت کوهستان شخصیت واقعی خود را رو می کنند و در اینجاست که انسان می تواند دوستان حقیقی خود را بشناسد ؛

 وقتی که آب موجودی تیم تمام شود و رفیقت کوله را بردارد وبرود برای اعضاء تیم از کف دره و چشمه آب بیاورد ، یا اینکه پایت پیچ بخورد و دوستانت بار کوله ات را بین خودشان تقسیم کنند وتورا کمک کنند تا به پایین بیایی ، یا اینکه در شرایط سخت صعود هنگامی که حسابی خسته شده ای  با تشویقهای بی امان در پی روحیه دادن به تو وسایرین  باشد.

 صحنه های زیبایی  از گذشت و فداکاری در کوهستان می تواند به خاطر همین دوستی ها بوجود آید.

آری ! وقتی نان ونمک همدیگر را درکوه با همدیگر تقسیم می کنیم ، در یک چادر تنگ ، کیپ تا کیپ همدیگر تا صبح را به سر می آوریم ، وقتی  با همدیگر در کوه هم آواز می شویم ، وقتی دلتنگی هایمان مشترک هست ، وقتی سودایی جز رسیدن به او در سر نداریم ، وقتی که در قله سرود ای ایران را سر می دهیم ، وقتی که در کارگاه یک مسیر سنگنوردی ، دستهایمان را به نشانه پیروزی به هم می زنیم و.... پیوندهایی به وجود می آیند که هیچ گاه گسستنی نیست . و چقدر ضعیف هستند کسانی که بخواهند این دوستی های  پر ارزش را به بهایی ناچیز بفروشند.

من بهترین دوستانم را در کوه پیدا کرده ام. دوستان فراوانی که حقیقتا به داشتن چنین همنوردانی در کوه  افتخار می کنم . شاید سخن گفتن از همه آنها در اینجا امکان نداشته باشد . اما می خواهم در اینجا از دو تن از آنها با توجه به مدت طولانی که با هم بوده ایم و اینکه کوهنوردی جدی مان را تقریبا  با هم شروع کرده ایم و   شناخت خوبی از هم داریم ، بنویسم.

وحید که دانشجوی سال آخر مهندسی صنایع است و با تلاش فراوانش در ضمن تحصیل کار هم می کند. وحید در یک خانواده نسبتا پر جمعیت بزرگ شده است و جالب توجه اینکه تمام خواهر وبرادرانش دارای تحصیلات عالی و همگی شان کوهنوردان خوبی هستند. این آقا وحید ما کمی دیر جوش  هستند و تلاشهای بی وقفه من و حمید وسایر دوستان و خواهر وبرادرش برای اینکه به عضویت گروه در بیایند ، تا کنون به نتیجه ای نرسیده است . وحید کوهنوردی بسیار منظم ، پر قدرت ، خونسرد و با روحیه ای است. هر چند که با توجه به مشغله کاریش یه مقداری از تعداد برنامه هایی که با هم می رویم کم شده است ولی همیشه وقتی با وحید برنامه می رویم ، دیگر خیالم از همه چیز راحت است.

 و اما حمید که با هم، هم رشته ای هستیم و در یک سال ( 79) وارد دانشگاه شده ایم. این آقا حمید ما که دیگه احتیاج به معرفی ندارند زیرا با وبلاگ بسیار زیبایش ، غوغایی به راه انداخته است . مخصوصا با اون آهنگ پس زمینه اش که اشک آدم را در می آورد.

حمید کوهنوردی بسیار قوی ، باروحیه ودر کارهای فنی دیواره نوردی بسیار با تجربه و خوش تکنیک می باشد. وی مسولیت فنی گروه را بر عهده دارد و در طی مدتی که این مسولیت را بر عهده داشته توانسته حسابی  سر وسامانی به وضعیت فنی گروه بدهد . ضمنا حمید با تلاش وپشتکار فراوانش توانسته است به عضویت تیم ملی جوانان کوهنوردی کشورمان در بیاید. حمید از خاطرات اردوهای انتخابی و از سختیهای فراوان این اردوها چیززیادی در وبلاگش ننوشته است . اما وقتی خاطراتش را برایمان تعریف می کند و از اینکه چه سختیهای راتحمل کرده اند  ، آدم  متوجه می شود که چه راه پرمخاطره و دشواری را برای رسیدن به اینجا پیموده است.

هر چند که در یک دوره کوتاه مدت اصطکاک کوچکی بین من و او بوجود آمد و هنوز هم بر این باورم که هیچ کداممان نتوانستیم منظور طرف مقابل را بفهیم ، اما دوستی ما خیلی پر ارزش تر از صعود دیواره های علم کوه وبیستون است. در زندگی دیواره  های بسیار دشوار تری از علم کوه و بیستون وجود دارند.

اما در همین جا برای وحید و حمید و تمام دوستان همنوردم آرزوی صعود قله های رفیع  اخلاق و انسانیت  را در زندگی  می کنم.


میشه آسمونو بوسید

 1- دوستی می گفت کوهنوردان ، خودخواهترین ودیوانه ترین آدمهای روی کره زمین هستند، آن موقعی که در کوهستان مشغول دست وپنجه نرم کردن با خطرات آن هستند واز آن لذت می برند ، در خانه کسانی هستند که د لواپس آنها می باشند و چشم انتظار بازگشت آنها می باشند؛راستش را بخواهید خود کوهنوردان در لحظات سخت صعود همین فکر را می کنند!

 

٢-هر دفعه که فکر صعود دیواره علم کوه را می کنم به فکر قولی که به پدرم داده ام که دیواره راصعود نکنم، می افتم. راستش را بخواهید ما تنها به خودمان تعلق نداریم . اما این راهی است که خودمان با شناخت و آگاهی کامل انتخاب کرده ایم . مابه فکرایجاد تراژدی درکوه نیستیم ، هیچ کوهنوردواقعی دوست ندارد برای جلب نظر دیگران دچار آسیب دیدگی شود، هنوز کارهای زیادی است که باید انجام دهیم. أی کاش اینقدر محدودیت نداشتیم. 

٣- دیشب صحنه بازگشت بچه های تیم ملی را از تلویزیون نگاه می کردم ، آرزو می کردم جای آن غم واندوه روی صورت خسته بچه ها ، شادی وغرور ناشی از صعود موفقیت آمیز را میدیدم.

 


مادر طبیعت بیرحم نیست ، قهار است

بغضی تنگ گلویم را می فشارد ،‌درست همان احساسی را که بعد ازدیدن فیلم حد عمود داشتم، دارم.خبر ساده و کوتاه بود‌:‌ (( محمد اوراز ، کوهنورد خستگی ناپذیر تیم ملی ، بعد از یک کمای چندین روزه وبا وجود تلاش پزشکان فوت کرد.))  

  مادر طبیعت بیرحم نیست ، قهار است

20 روز پیش تیم حمله به قله گاشربروم در نزدیکی های قله دچار بهمن شدند و تعدادی از کوهنوردان تیم ملی درزیر بهمن گرفتار شدندو دچار آسیب دیدگی شدند. وقتی خبر این حادثه راشنیدم ،با شناختی که از آنها داشتم گفتم بچه ها به اندازه کافی قوی وپوست کلفت هستند که به زودی بهبود یابند. مگرمحمد به این زودیها کم می آورد؟

(( مگر جلال هم گم می شود؟)) این همان جمله أی بود که دوستان جلال رابوکی بعد ازناپدید شدن وی در دماوند گفته بودند. او فرزند دماوند بود وآنرا بهترازکف دست خود می شناخت . اما این دفعه وی بود که در آغوش مادر خویش به خواب ابدی فرو می رفت.

محمد جان مگه ما چند نفرکوهنورد آماده ، مصمم ، با اخلاق وخاکی مثل تو داشتیم ؟‌مگه قول نداده بودی که پرچم مقدس کشورمان را برفراز تمام 14 قله هشت هزارمتری دنیا برافراشته سازی ؟مگه 14 تا هشت هزارمتری هایت کامل شده بود که به این زودی ازمیان مارفتی ؟

نه این امکان ندارد،هوا سرد است.