گل ِ من تاب بیار...

 

گل ِ من تاب بیار

بغل باغچه ی کوچک ما

پشت پهنای سپیدار ِ بلند

دو کبوتر به تماشای تو بر خاسته اند

گوشه گیر از نفس ِ بی رمق ِ مردم شهر

خسته از تیغ نگاه دگران

دل به دامان تو دادند کنون

نشکنی خاطرشان را به نگاهی نگران

گل ِ من، میدانم

وحشت افتاده به جان

تو ولی باز برای دلِ خونِ دو کبوتر، بنویس

قصه هایی همه شیرین تر از عشق

قصه هایی همه از امن و امان

اندکی تاب بیار

گل ِ من، طاقت ما بیشتر از عمر شب است

میتوانیم به لالای لب مادرکی دل بسِپاریم هنوز

گرچه گهواره شکستند و به جاپای بلورین خدا سنگ زدند

آسمانی به بلندای شب و عاطفه داریم هنوز

گل من، باغچه ی خاطره ها

این دل آشفته دیار

چشم در راه قدمهای تو است

تو فقط گریه مکن

گل ِ من تاب بیار

همه امید منی

نشکنی شیشه ی رؤیایم را

پشت، بر بختِ سیاهم مکنی

زیر قولت نزنی

دورترها غزل و قافیه در جریانند

صحبت از ما شدن است

گل من نوبت شبها که گذشت

وقت فردا شدن است

عکس از محمد ،‌ منطقه الموت ،‌اردیبهشت ٨٩

/ 9 نظر / 45 بازدید
مصطفی

از خط سبز تو در آتشم ای آب حیات! (سلمان ساوجی) به امید روزی که نور بر سرزمین ما بتابد

امیر یکتا

سلام محمد عزیز شعر نازک و زیبایی بود. آره دیگه وقت فردا شده است. شاد باشی

مهسا

سلام سلام من اینقد درگیر دیدن این عکسای خوشمل و جالب شدم که وقت نکردم مطالبتو بخونم خوشبحالت همه ابن جاهارو رفتین ووووووووووووی[چشمک]

کیجا

گل من .... اما من حتی دیگه گلی ندارم که تاب بیاره

خورشید

همه ی آنچه که ما می جوییم افتخار نیست... چون اگر به تمامی افتخار بود، برای جستنش نیازمند این همه دور رفتن، این همه بالا رفتن نبودیم...

قریبه غریبه

سلام موفق باشید. یا علی