به یاد علی رئیس دانا

از شهرستان به خونه زنگ می زنم. مامان صداش خسته و گرفته است می پرسم چی شده ؟ مامان بعد از کلی طفره رفتن می گه ((یکی از بچه های گروهتون فوت کرده )) نفسم بند اومد ، مامان پشت تلفن به هق هق افتاده بود ،صدای لرزانم رو کنترل کردم وازش پرسیدم چی شده ؟ ((علی رئیس دانا .... ازبلندی افتاده... اونم مثل تو ،پسر خودم بود...خواهرت الان با بچه های گروه رفتن منزلشون ...الو محمد ...الو... ))

گوشی تو دستام شل شد، مات ومبهوت به بچه ها زنگ زدم ،چقدردوست دارم و خدا خدا می کنم که واقعیت چیز دیگه ای باشه ، اما نه ، واقعیت داره .  آخه مگه می شه ؟! علی که خیلی فنی ومحتاط بود، ای خدا ! همین چند روز پیش با هم تلفنی صحبت ودرد دل کرده بودیم ،حتی خبر داشتم هفته قبل هم با بچه ها رفته بودند دره کمجل.

ناخودآگاه یاد لحظه ای که توی آخرین جلسه گروه،  قبل از عید ، بهش کارت دعوت عروسیم را دادم، می افتم ،وقتی که علی بعد از گرفتن کارت ، با شیطنت گفت می شه دو نفری اومد ؟ منم گفتم که حتما ، اگه تنها بیایی رات نمی دم!

ای داد بیداد! علی جان تو که تازه داماد بودی . مثل همه ی بچه های گروه چقدر دوست داشتم  زودتر بیاییم وتوی مراسم عروسیت دوباره با هم  برقصیم . همون رقص سبک آذری معروفت . اما عمرها وفرصتهای ما کوتاهتر از آن چیزی است که تصورش رو می کنیم.

آخ که چقدر این فرصتهای ما کوتاه و بی اعتبارهستند ، چقدر عمرهای کوتاه ما می تونه به سادگی توسط دست بی رحم روزگار به بازی گرفته بشه. شاید رفتن علی  شوکی بود بر همه ی ما ها تا بیاییم این لحظه های محدود وکوتاهی رو که با هم هستیم قدر بدونیم ، بهم احترام بگذاریم ، مهربان باشیم ، گذشت و بزرگواری داشته باشیم ،لحظه های دوستی و با هم بودن  رو به بهترین وشیرین ترین نحو سپری کنیم.

توی این دور روز گذشته مدام خاطرات تلخ وشیرینی که با علی توی صعودها و سنگنوردیامون داشتیم توی ذهنم مرور می شه. بغضم گرفته ، اما باز نمی شه . شاید پنج شنبه وقتی برگردم و بجای مراسم عروسی توی مراسم ختمش شرکت کنم ،این بغض فروخفتم باز بشه . می دونم که خیلی سخته .  تا حالا تو مراسم ختم دوستی نزدیک نبوده ام.

علی ، کوهنوردی فنی  و تو کارش خیلی جدی وسختگیربود . کارها وصعود های جسورانه ای توی گروه انجام داده بود. برای آموزش بچه ها توی کمیته فنی خیلی زحمت می کشید.یک دفترچه یادداشت کوچک همیشه همراش بود که همه ی نکات ومطالب کوهنوردی وسنگنوردی رو توش یادداشت می کرد. به بچه ها سفارش می کرد که همیشه یه چنین دفترچه ای همراهشون باشه. شیوه نگرشش به کوه واحساس زیبایی که از کوه داشت برام جالب بود. هرچند درنحوه ی صعود واجرای برنامه ها با هم اختلاف داشتیم اما نوع برنامه های سختی که اجرا می کرد  برام احترام برانگیز بود.

خدایا روح علی رو رحمت فرست و به خانواده اش صبر و امید بده. خدایا جمع گرم هیچ خانواده ای را دوباره پریشان نکن.

/ 24 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ولنگارآزاد

سلام محمد جان. نابهنگام وتلخ رفت. جاش خالیه. هرچند الان در آرامشه. به شما و همه دوستان تسلیت می گم.

sonia

سلام تسلیت میگم............ ممنون از اینکه تولدم به یادتون بود[گل]مچکرم ایشا اله خبرای خوب شروع بشه.یعنی میشه؟..........................

sonia

ببخشید یادم رفت...... اره این دیواره یه کوچولو خشن هست[نیشخند] این دیواره تو رامجرد هست . در 45 دقیقه ای شیراز. یه گزارش جامع از این دیواره میزارم. خبر میدم. [گل]

فواد

سلام ... گزارشتونو در مورد دره کمجل خوندم ...خیلی دوست دارم این دره رو برم ... سال گذشته اندرسم رو رفتیم خیلی خوب بود... یه سری سوال دارم در مورد این دره اگه ممکنه یه شماره بدین زنگ میزنم میپرسم ازتون ... ممنون

فواد

سلام ... گزارشتونو از دره کمجل خوندم ... ما یه برنامه پیمایش برای این دره داریم ... برای رسیدن به ابتدای دره میخواستم چند تا سوال ازتون بپرسم ...اگه ممکنه یه شماره برام بگذارید که باهاتون تماس بگیرم...ممنون

طاهره شرفی

آنها که کهن شدند و اینها که نوند هر کس بمراد خویش یک تک بدوند این کهنه جهان بکس نماند باقی رفتند و رویم دیگر آیند و روند

توکا

چه زود دیر میشود روحش شاد

مرتضی

سلام براي خانواده محترم علي و دوستان و همنوردانش آرزوي صبر دارم روحش شاد