فرار خودکامه

م. بهنود:

در فرودگاه موقع بدرقه شاه، پادشاه با چشمان پراشک و درهم ریخته سئوال ارتشبد قره باغی را که از پیش هویزر آمده بود و از او کد رمز را می پرسید بی پاسخ گذاشت فقط یکی از حاضران روزنامه اطلاعات را به دستش داد که از وی به عنوان "شاه" نام برده بود بی هیچ لقبی، نه اعلیحضرت نه همایونی، نه آریامهر و نه شاهنشاه، به بختیار گلایه کرده بود که مگر قرار نبود که تا من هستم رعایت همه مقررات و اصول را بکنند. کسی باز نگفته است که بختیار در آن دم چه پاسخ داد.

فردای بعد از رفتن شاه، در صفحه اول روزنامه آیندگان، نکته کوتاهی نوشتم. متنش این بود:

اینک او رفته است...
ما مانده ایم و ایران
ما مانده ایم به هم پیوسته اما پریشان.
رهبری را از خودکامه گرفته ایم، به خودکامگیش واننهیم.
خودکامه چیزی نبود، با خودکامه جنگیدن کاری سترک نبود.
شهید نمی خواست.
خودکامگی را دفن کنیم.
سئوال امروز این است: به جای خودکامه چه بنشانیم.
و پاسخ این است: اندیشه را.
در کاخ های سرفراز خانه هایمان هر چقدر کوچک و تاریک و سرد، تاج بر سر اندیشه بنهیم.
تاج بر سر اندیشه بگذاریم از امروز.
از امروز صبح نه احساس، که اندیشه رهنمون ما باشد.
اینک او رفته است. خودکامگان می روند. این سرنوشت محتوم آن هاست. اما خودکامگی نمی میرد مگر در اندیشه هایمان برانیمش.

/ 3 نظر / 16 بازدید
ناشناش

سلام بازم كه سياسي نوشتي

حسین

محشر بود ای برادر تو همه اندیشه ای.. مابقی خود استخوان و ریشه ای.. وبلاگتون رو دیدم و از مطالب و مخصوصا عکس هاش لذت بردم با اجازه لینکتون کردم شاد و موفق باشین

علی

سلام موافقم خود کامگی نمی میرد تا زمانی که شیطان هست و انسان فرمان خدا را اجرا نمی کند و دستورالعمل قران را اصلا مطالعه نمیکند چه برسد به اجرا - متشکرم که اجازه اظهار نظر دادید